در خدمت و خیانت روشنفکران


					جلال آل‌احمد





۱۳۵۷











در خدمت و خیانت



روشنفکران





نوشتهٔ جلال آل‌احمد





شرکت سهامی انتشارات خوارزمی





من دلم سخت گرفته است ازین





میهمانخانهٔ مهمان کش روزش تاریک





که بجان هم – نشناخته انداخته است





چندتن ناهموار، چندتن خواب‌آلود، چندتن ناهشیار.





نیما یوشیج





فهرست

درآمد ۹



۱. روشنفکر چیست؟ کیست؟ ۱۷



۲. روشنفکر خودی است یا بیگانه ۵۰



ضمیمهٔ اول: پیدایش روشنفکران



آنتونیو گرامشی ۸۹



ضمیمهٔ دوم: تخمین آمار صاحبان مشاغل روشنفکری در ایران ۱۱۰



۳. زادگاه‌های روشنفکری ۱۲۷



ضمیمهٔ سوم: روشنفکران چینی و غرب



وای. سی. وانگ ۱۸۹



ضمیمهٔ چهارم: تصور «نخبهٔ حقیقی» در علم‌الاجتماع و تاریخ ۱۹۹



استدراک ۲۰۷





فهرست

۴. روشنفکران سنتی: نظامیان و روحانیان ۹



ضمیمه پنجم: ای جلال الدوله



میرزا آقاخان کرمانی ۸۰



ضمیمه ششم: سخنرانی ۴ آبان ۱۳۴۳، قم



حضرت خمینی ۸۴



ضمیمه هفتم: سیاست آمریکا در ایران...



کایلر یانگ ۹۱



۵. روشنفکر ایرانی کجاست؟ ۱۰۳



۶. نمونه‌های اخیر روشنفکری ۱۶۱



ضمیمه هشتم: نامه‌هایی چند ۲۱۶



۷. روشنفکر و امروزه روز ۲۳۲



ضمیمه نهم: گفتگو با یک روشنفکر مأیوس



احسان طبری ۲۶۲



۸. و حرف آخر دفتر ۲۷۴





این اثر در ایران، کشوری که برای اولین بار در آنجا منتشر شده است، در مالکیت عمومی قرار دارد. همچنین در ایالات متحده هم طبق بخشنامه 38a دفتر حق تکثیر ایالات متحده در مالکیت عمومی قرار دارد.

در مورد اشخاص حقیقی این بدین معنا است که مؤلف این اثر قبل از ۳۱ مرداد ۱۳۵۹ درگذشته یا اینکه از تاریخ مرگش بیش از ۵۰ سال گذشته است. در مورد اشخاص حقوقی نیز نشان دهنده این است از تاریخ اولین انتشار اثر بیش از ۳۰ سال گذشته است.





درآمد

در سلسله مراتب هر صنف و حرفه‌ای مثل نجاری یا کفاشی یا خیاطی و حتی رادیوسازی و تراشکاری – که از حرفه‌های جدیدند – مدارجی داریم مثل پادوئی، بعد شاگردی، بعد کارگری، بعد سرکارگری، بعد استادکاری، بعد استادی. و هر کدام ازین مدارج با اسمی و معنای مشخّصی، و نشان دهندهٔ یک درجهٔ معین از یک سلسله مراتب شغلی. و حکایت کننده از تکاملی که در نفس پیمودن آن مراحل مستتر است. و نیز هر کدام از این تعبیرها که برشمردم با بار معینی از فرهنگ و سابقه‌ای و خاطره‌ای – و به هر صورت آشنا و در دسترس فهم همگان. چه برای من که معلمم چه برای شاگردم – چه برای نفتی دوره‌گرد و چه برای رئیس شرکت نفت – چه برای زندانی و چه برای زندانبان. و نه هیچ چیز درین تعبیرها گنگ یا مرده یا از دور زبان بیرون افتاده. و همه زنده و حَیّ و حاضر. که هر روز صدها بار بکارشان می‌بریم و با مصداق خارجی هریک از درجات آن صنفها و حرفه‌ها سر و کار هم داریم. لولهٔ بخاری گرفته است، یا درِ اتاق باد کرده، یا حوض ترکیده. می‌روی در دکان آهنگر یا نجار، یا سراغ بنّای محل که: «خواهش می‌کنم شاگردتان را بفرستید یک خرده کاری داریم...» و مبادا برای چنان کارهای خردی خود استاد را احضار کنی که نخواهد آمد.

یا در سلسله مراتب فرهنگی و آموزشی. نوآموز است در کودکستان. بعد دانش‌آموز است در دبستان و تا حدودی در دبیرستان. بعد دانشجو است در دانشگاه الخ... و معلم در سراسر این مدارج گرچه به هر صورت همان یک معلم است اما خود اسمها دارد و درجات مختلف. اسمها و تعبیرهایی که هر کدام حکایت کننده‌ای دقیقند، حتی از مقدار حقوق یک معلم، چه رسد به مقدار معلوماتش یا تصدیق‌نامه‌هایی که گرفته. کمک آموزگار است در کودکستان. آموزگار است در دبستان. دبیر در دبیرستان. بعد استادیار است در دانشگاه. بعد دانشیار، بعد استاد و همین‌جور... و درست است که شباهت لفظی هست میان «استاد» که آخرین عنوان برای یک معلم برجستهٔ دانشگاه است و «استاد»ی که در آخرین درجات مثلا حرفه‌ای همچو نجاری بسر می‌برد. اما متوجه باشید که دقت زبان محاوره حتی میان این دو را فرق گذاشته: اولی را «استاد» می‌گوییم و دومی را «اوسّا».

یا در سلسله مراتب تصوف (که این روزها بسیار می‌کوشند تا از آن جانشینکی برای مذهب بسازند و ناچار باب روز است با «یک‌شاخ گل» رادیویی‌اش، و با «هو–حق» گفتن‌های مسخرهٔ قرتی‌ها و الخ...) با آن هفت شهرش که عطار گشت از سلوک در وادی طلب – بعد عشق – بعد معرفت – بعد استغنا – بعد توحید – بعد حیرت – بعد فقر و فنا... همهٔ مقامات و درجات معین است و باید راهی را قدم بقدم پیمود تا از هیچی و پوچی، به چیزی و کسی رسید.



یا در سلسله مراتب مذهب. از «مقلّد» بگیر تا «مجتهد» و «مرجع» درجاتی هست با تکالیفی و وظیفهٔ هر کس در هر یک از مراحل شعور دینی معین است.

یا در سلسله مراتب مانویان با «سمّاعیون» (نیوشاکان) و «صدیقون» و «برخوان»ها.

یا در سلسله مراتب باطنیان و اسماعیلیان و... و در هر دستگاه یا بنیاد فرهنگی و اجتماعی دیگر مثل ورزش (با پروزن و سنگین وزن و الخ...) یا موسیقی (با متمایل – شنونده – علاقمند – منتقد – وارد – صاحب نظر – صاحب پنجه – استاد – صاحب مکتب و الخ...) که سراغ بدهید، چیزی در حدود همان درجات که در آغاز برشمردم معین است. و به هر صورت مدرج نشانه گذاری شده‌ای در دست هست با مفاهیم روشن و تکالیف و وظایف مشخص برای هر کس در هر درجه‌ای. و اگر در خانهٔ حافظه نیز از مقوله‌های فرهنگی دیرینه سال چیزی دندانگیر حاضر و ناظر نداشته باشی برای شناخت آن مدرج‌ها و مشخصات هر درجه‌ای، کتابها هست و دفترها، و کافی است که یکیشان را ورقی بزنی و با مختصر جستجویی ببینی که هیچ نکته‌ای گنگ نمانده و تکلیف هیچ سالکی در هیچ مدرج اجتماعی یا فرهنگی، در حتی یک قدم سربهوا، نامعلوم نمانده است.

ازین دست هنوز مثالهای فراوان می‌توان آورد حاکی ازین که چه در حوزهٔ مسائل فرهنگی و علمی، و چه در قلمرو مسائل اجتماعی و سیاسی، ما هرگز عادت به بی‌تکلیفی نداشته‌ایم یا به ابهام. اما من نمی‌دانم با این تعبیرِ «روشنفکر» چه باید کرد؟ و بدتر از آن با خود او. با این اسم و مسمایی که از صدر مشروطیت تاکنون بیخ ریش زبان فارسی و ناچار به سرنوشت فارسی‌زبانان بسته است. و نه حدوحصری دارد و نه مشخصاتی و نه تکلیفش روشن است و نه گذشته‌اش (و مگر با این مشخصات فعلی، روشنفکر گذشته‌ای و سنتی هم دارد؟) و نه آینده‌اش. آخر این «روشنفکر» یعنی چه؟ و یعنی که؟ روشنفکر کیست؟ کجای کدام مدرّج جا می‌گیرد؟ و این مدرج فرهنگی است یا سیاسی و اجتماعی؟ یا علمی است؟ آیا مثل دیپلم و لیسانس یک تصدیقنامهٔ علمی است؟ یا یک مقام اجتماعی است؟ آیا در آن حکایت گنگی از بازگشت به دستگاه متحجر «کاست» دورهٔ ساسانی نیست؟ یا از یک نوع اشرافیت جدید که شهرنشین تازه‌پا دارد برای خود می‌تراشد؟ و بعد: اول چه چیز یا چه کس باید بود تا بعد روشنفکر شد؟ و پس از آن به کجا خواهد رسید؟ یا به چه درجه‌ای؟ و همین جور سؤال.

اگر فرض کنیم که به دلالت مفهوم ظاهری کلمه باید سراغ دنیای فکر و دانش و فرهنگ رفت – آیا می‌توان گفت که یک آدم اول بیسواد است، بعد باسواد می‌شود، بعد دیپلم می‌گیرد، بعد می‌شود روشنفکر؟ و بعد لیسانسیه و بعد دکتر؟ یا اول باید دکتر در یک رشته بود تا روشنفکر قلمداد شد؟ و آن وقت پس از آن؟ ...

از در دیگر وارد بشویم. آیا می‌توان گفت فلانی روشنفکرتر از بهمانی است؟ و اگر بتوان، آیا به این دلیل صفت تفضیلی بکار رفته که فلانی بیشتر از بهمانی درس خوانده؟ یا به این دلیل که فرنگ هم رفته؟ یا به این دلیل که کتاب هم نوشته؟ و نکند که روشنفکری اصلا یعنی فرنگ رفتگی؟ یا غرب‌زدگی؟ این آخری را به سرعت در «غرب‌زدگی» نشان داده‌ام و گفته‌ام که چنین نیست. اما چنین که می‌نماید همین ابهام‌ها، و نیز بی‌جواب ماندن تمام سؤالهایی که برشمردم تا حدودی موجب شده است که هیچکس تا کنون هیچ ملّائی را، یا هیچ نویسندهٔ مذهبی را، یا هیچ واعظی را، روشنفکر ندانسته؛ گرچه شرایط اصلی روشنفکری (که پس ازین خواهم شمرد) نیز در آن ملّا یا واعظ یا نویسندهٔ مذهبی جمع باشد. درست است که سنت پرستی غالی و تحجر فکری روحانیت در اغلب موارد نفی کنندهٔ اصلی روشنفکری است (از این نکته هم به تفضیل سخن خواهد رفت) اما آخر باید یک جایی شرایط روشنفکری توضیح داده شده باشد و خود این تعبیر روشنفکر تا به آن حد صاحب معنی و حدود و تعاریف شده باشد که بتوان دید فرق یک ملّا با یک روشنفکر چیست یا در یک ملّا چه شرایطی از روشنفکری یا چه مقدماتی برای آن، جمع هست یا نیست.

به هر صورت می‌بینید که تعبیر روشنفکر با گنگی فعلی‌اش در معنی و مفهوم، راهنما به هیچ‌جا نیست. باز هم مثل بزنم: «باسوادتر» و «بیسوادتر» می‌گوییم، یا داناتر و نادان‌تر، یا باهوشتر و خنگ‌تر. اما « روشنفکرتر» و «تاریک فکرتر» چطور؟ پس آیا می‌شود استنتاج کرد که « روشنفکر» هم مثل «دانا» یا «نادان» یک صفت است؟ چون مفهوم متضادّش را هم داریم – یعنی صفت مقابلش را؟ یا چون اصلا نمی‌توان درجاتی برای روشنفکر و روشنفکری قائل شد، پس نمی‌توان آن را یک «صفت» دانست؟ پس روشنفکر چیست؟ آیا بیان یک حالت و کیفیت نیست؟ که هست. و حالت و کیفیت چه چیز یک آدم؟ قدو قامتش؟ لباس پوشیدنش؟ آداب معاشرتش؟ قدرت فکری اش؟ دانش و فرهنگش؟ یا برداشتی که از امور جهان دارد؟ گویا روشن باشد که روشنفکری دخلی به قد و قامت آدمی یا به سر و وضعش یا به زن و مردبودنش یا به پیر و جوان بودنش، ندارد. روشنفکری اطلاقی است در حوزهٔ مسائل اندیشه و تعقل. در قلمرو بینش آدمی. در برداشتی که از امور روزگار دارد. علاوه برین گویا یک نکتهٔ دیگر هم دارد روشن می‌شود و آن اینکه روشنفکر و روشنفکری یک امر نسبی است. یعنی که اگر در فلان ده یک میرزابنویس به علت بیسوادی عام اهالی روشنفکر و فهمیده تلقی بشود همان میرزابنویس در شهر یکی از عوام‌الناس است. و آن وقت آیا به این تعبیر می‌توان «جهاندیدگی» را از لوازم روشنفکری دانست با مقدمه‌اش؟ مثلا آیا فلان پیرمرد دنیادیده و سرد و گرم روزگار چشیده و تجربه‌ها آموخته، در جمع خانواده‌اش با فرزندان و نوادگان و عروسان و دامادهای جوان – یک روشنفکر است؟ چون برای حل و عقد مشکلات خانواده نوعی کدخدایی می‌تواند؟ می‌بینید که باز هم نمی‌شود. پس بگذارید باز از یک در دیگر وارد بشوم. از در قلمرو اجتماعیات:

آیا روشنفکری یک درجهٔ اجتماعی است؟ و روشنفکر عضوی از یک «طبقه» است؟ و می‌شود گفت طبقهٔ روشنفکران؟ چنانکه در احزاب کمونیست عالم مرسوم است؟ که از «کارگران» و «کشاورزان» و «روشنفکران» به عنوان سه رکن اصلی سازندهٔ بنای اجتماع سخن می‌گویند؟ یا به عنوان سه طبقهٔ مختلف که ابزار کار مختلف دارند؟ و اگر کارگران و دهقانان عضو یک حزب کمونیست برگزیدگان طبقهٔ خویشند، آیا می‌توان روشنفکران عضو همان حزب را هم برگزیدگان طبقهٔ خویش خواند؟ و مگر نه اینکه روشنفکران «برگزیدگی» را در هر جا برای خویش انحصار کرده‌اند؟ و آن وقت آیا لزومی دارد که از معارضهٔ دائمی کارگران و روشنفکران در احزاب کمونیست مثالی بیاورم؟ می‌بینید که هنوز سؤالها بسیار است.

به هر جهت تنها وقتی می‌توان تکلیف روشنفکر و روشنفکری را معین کرد که به تمام سؤالهایی که گذشت پاسخی داده بشود و به بسیاری سؤالهای دیگر. مثلا به اینکه روشنفکران تا چه حد در طرح ریزی آینده یک مملکت مؤثرند؟ یا چرا در روزگار ما روشنفکران نیز به همان اندازه بی‌اعتبار شده‌اند که مالکان و دوله‌ها و سلطنه‌ها؟ یا چرا روشنفکران ایده‌آلها را به خاطر نان و آب فراموش کرده‌اند؟ یا اینکه آیا درست است که شرکت در قدرت حکومت‌های نفتی از روشنفکران سلب حیثیت می‌کند؟ و پس شرایط شرکت روشنفکران در قدرت حکومت‌ها چه باید باشد؟ و بعد وضع روشنفکران در قبال حکومت‌ها در مملکتی مثل ایران چه باید باشد؟ و بعد – چه فرق‌هایی هست یا باید باشد میان روشنفکر ایرانی و اروپایی – در مقابل حکومت یا در مقابل مذهب یا در مقابل کمپانی خارجی؟ یا در مقابل استعمار؟

امیدوارم که جواب همهٔ این سؤالها را درین دفتر بیابید؛ گرچه به صورت طرحی یا پیشنهادی. و اگر نیافتید نیز غمی نیست. که آخرین دعوی این دفتر و صاحبش این است که طرح کنندهٔ سؤالهایی باشد در تمام این زمینه‌ها که برشمردم.



*

طرح اول این دفتر در دی ماه ۱۳۴۲ ریخته شد. به انگیزهٔ... ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ ... و روشنفکران در مقابلش دست‌های خود را به بی‌اعتنایی شستند. در اواخر ۱۳۴۳ دست‌نویس اول آن آماده شد که ده پانزده نسخهٔ عکسی آن به دست دوستان و آشنایان رسید. در ۱۳۴۵ دو فصل آن در مجله «جهان نو» که دوست دیگرم رضا براهنی می‌گرداند درآمد. و اکنون نسخهٔ کامل آن، پس از چندین بار زیرو بالاشدن. ترجمه‌های از متن انگلیسی را در آن سیمین کرده است که ازو چه تشکری می‌توانم کرد؟ آقایان فریدون آدمیت– غلامرضا امامی– ناصر پاکدامن– حسین ملک– خلیل ملکی– منوچهر هزارخانی هریک در تهیه متن‌هایی که درین دفتر به آنها مراجعه‌ای شده است راهنمایی‌ها کرده‌اند. به این صورت از همهٔ ایشان تشکر می‌کنم و امیدوارم کاری شده باشد لایق ذکر نام ایشان. متن‌هایی که در ضمائم آورده‌ام یا نه به آن کوتاهی بوده است که بتوان در متن کتاب پخششان کرد و یا نه به آن بی‌اهمیتی که بتوان سرو دستشان را برید و شکست. و اکنون در عین حال که متن‌هایی هستند مؤید اصل مطلب – به تنهایی نیز قابل خواندن و بهره بردنند.





۱

«روشنفکر» چیست؟ کیست؟

۱) «روشنفکر» چیست؟

«روشنفکر» تعبیری است که نمی‌دانم کی و کجا و چه کسی آن را به‌جای «انتلکتوئل»[۱] گذاشته. و این البته که ما بازائی است غلط. ولی مصطلح شده است. پس بگوئیم یک «غلط مشهور». وناچار مجاز. نمی‌خواهم بگویم که چون یک نامگذاری غلط داشته‌ایم – یعنی چون یک مفهوم غلط ذهنی داشته‌ایم – ناچار غلطهای دیگر وغلط کاریهای دیگر در عالم خارج به دنبال آن حادث شده. یا در دنبال یک اسم عوضی – مسما هم عوضی از آب در آمده. ولی آنچه در همین قدم اول روشن است اینکه «روشنفکر» را به عنوان ترجمهٔ «انتلکتوئل» به ما تحویل داده اند. و چون ترجمهٔ دقیقی نیست ناچار هدایت دقیقی هم به چیزی در آن نیست. و چون تکلیف خود این مفهوم تاکنون معلوم نبوده است عجبی نیست اگر تکلیف آنکه چنین مفهومی به او اطلاق می‌شود نیز معلوم نباشد. به این طریق یک نکتهٔ دیگر هم روشن می‌شود و آن اینکه اگر بخواهیم تکلیف بحث روشن باشد اول باید در معنی نامها و تعبیرها اتفاق نظر کنیم. پس ببینیم اصل فرنگی این تعبیر از کجاست و به چه معنی است.

کلمهٔ «انتلکتوئل» در زبانهای فرنگی از اصل «انتلکتوالیس»[۲] لاتین آمده. که نوعی اسم مفعول است. یعنی ترکیبی است صفت مانند از «انتلی‌گه‌ره»[۳] که مصدری است لاتینی – به معنی «فهمیدن» – درک کردن – یا هوشمندی. ناچار به جای «انتلکتوئل» بهترین تعبیر فارسی «هوشمند» یا «فهمیده» را باید می‌گذاشته‌ایم. یا با توجه به مفهوم اجتماعی کلمه و هدایت خاصی که در آن است از رهبری و پیشوائی – بایست «برگزیده» را یا «فرزانه»[۴] را یا «پیشاهنگ» را به جایش می‌گذاشتیم. گرچه این هردو سه کلمه از نظر معنی، با اصل دورند. با توجه به اینکه «انتلی‌گنسیا»[۵] را هم داریم که خود در زبانهای فرنگی از راه ادبیات مارکسیستی روس نفوذ کرده – به معنی جماعت هوشمندان و زیرکان روس که تربیت اروپائی دیده بودند و قادر بودند به درک زودرسی از وقایع اجتماعی؛ و دعوی رهبری داشتند و خود پیشاهنگ بودند برای هر تحول سیاسی و اجتماعی.

به این ترتیب است که «روشنفکر» به فارسی سرایت کرده. و چون درین دفتر نه دعوی لغت سازی هست و نه داعیهٔ لغت پیرائی – و نه اصلاً احتیاجی به این کارها هست – و چون «روشنفکر» تعبیری است که نه زشتی خاصی دارد و نه گوش را می‌خراشد و نه چشم را؛ و ناچار در زبان جاگرفته و جواز عبور یافته؛ پس بپردازیم به تحدید حدود آن در معنی و در عالم خارج. و غرض این دفتر یافتن حدود تعریف این اسم و این کلمه است از طرفی – و یافتن مشخصات مسمای این اسم. یعنی که طرحی ریختن از گذشتهٔ «روشنفکر» و پیشنهادی برای آینده‌اش . اینکه از کجا می‌آید و چرا می‌آید و به کجا رسیده و به کجا می‌رود یا باید برود. چون روشن است که اگر از اول به‌جای «انتلکتوئل» هوشمند را گذاشته بودیم یا فرزانه را یا دیگر تعبیرهای نیمه معادل را که بر شمردم – کار آسانتر بود. گرچه مفهوم گنگ می‌ماند. چراکه هدایت خاص به «رهبری» در آن پوشیده می‌ماند. اما در معنی اسم و وظائف مسما گنگی پیش نمی‌آمد. و آنوقت هر کارگری – هر موسیقی‌دانی – هر آخوندی – هر معلمی – هر دلالی – یا هر وزیری می‌توانست هوشمند یا زیرک یا فرزانه یا برگزیده باشد یا نباشد. با این یکی کمتر از آن یکی لایق چنین اطلاقی باشد. اما حالا که «روشنفکر» را داریم آیا می‌توان هیچ وزیری را «روشنفکر » ندانست؟ یا ممکن است هر بقال و عطاری را روشنفکر دانست؟ یا اصلاً روشنفکری در حوزهٔ موسیقی و نقاشی هم مطرح هست یا می‌تواند باشد؟ در حوزهٔ معماری و دیگر هنرهای غیر کلامی چطور؟ می‌بینید که روشنفکری گویا فقط در حوزه‌هائی مطرح است که با «کلام» سروکار داریم و با هدایت خاصی که «گفته» و «نوشته» دارد. به این طریق گمان می‌کنم در همین قدمهای اول به یکی دو نکته رسیده باشیم.

وقتی می‌گوئیم «روشنفکر» از نظر دستور زبان فارسی صفتی مرکب بکار برده‌ایم مثل «سفیدرو» یا «سیاه دل». یعنی کسی که دلش سیاه است یا رویش سفید. پس روشنفکر نیز یعنی کسی که فکرش روشن است. روشنفکر = دارندهٔ فکر روشن. بیدقتی در ترجمهٔ روشنفکر از «انتِلکتوئل» یکی از همین جا روشن می شود. آخر این چه جور جنمی است که فکرش روشن است؟ و مگر نه اینکه روشنائی یاروشن کنندگی لازمهٔ هر فکری است؟ «فکر» (یعنی اندیشه) بمحض اینکه امکان فعلیت یا فعالیت یافت در انبان ذهن صاحبش روشنائی و وضوح پدید می‌آورد. یا در حوزهٔ مسئله‌ای که موضوع فکر و اندیشه بوده. در این باره حرف آخر را «افضل الدین کاشی» زده. از «در ششم از سخن – در دانش و داننده و دانسته» :

«ما به لفظ دانش نخواهیم جز روشنی و پیدائی وجود چیزها. و نه بدانسته جز چیز روشن و پیدا. و نه بداننده جز علت و سبب روشنی و پیدائی چیزها. [و به روشنی و پیدائی نخواهیم مگر تمامی وجود چیز] و به بی‌دانشی نخواهیم مگر پنهانی و پوشیدگی وجود چیزها. و نه به نادانسته مگر پوشیده و پنهان. و پیدائی و پنهانی چیزها مردم را در خود بود. و به لفظ خود – نفس خواهیم در این موضع. که چیزها در نفس مردم یا پیدا یا پنهان باشند. چیز پیدا را دانسته و یافته گویند و ناپیدا را نادانسته و نایافته.»[۶]

به این تعبیر شاید بهتر این می‌بود که «دانشمند» را به جای روشنفکر بکار می‌بردیم. اما خواهیم دید که دانشمند تعبیری است بسیار عام برای جمع کثیری که احتمالاً هیچ یک از شرایط روشنفکری در آنان جمع نیست. اما به هر صورت این نکته هم روشن شد که «روشنفکر» کسی است که صاحب «فکر»ی باشد. یعنی اهل اندیشیدن باشد. یعنی اول کسی باید فکری داشته باشد و اندیشه‌ای، تا بتوان او را روشنفکر دانست. و آنوقت آیا کسی که فکری دارد و اهل اندیشه است خود بخود روشنفکر هم هست؟ یا باید حاصل اندیشه و فکر خود را به دیگران ابلاغ کند؟ اینجاست آن هدایتی که در روشنفکری به مفهوم «رهبری» و «پیشوائی» هست.

از طرف دیگر اگر توجه کنیم که در همین فارسی ما، «کوته فکر» و «آزاد فکر» هم بکار می‌رود – اولی بی‌اینکه ترجمه از فرنگی باشد و دومی به ترجمه از Libre Penseur – و با فحوائی از آنچه در حوزهٔ روشنفکری مطرح است – رضایت خواهیم داد که تا پیدا شدن تعبیر تازه‌تر و رساتر وزنده‌تری به همین «روشنفکر» قناعت کنیم و غم ریشه واصل و مشتقات را به لغت سازان بگذاریم و کارمان را دنبال کنیم.

در همین اول بحث فوراً باید تذکر داد که «روشنفکر» به خود در اصل ترجمه‌ای است از «منورالفکر» که در دورهٔ مشروطه باب شد. در همان زمان که فرزندان اشرافیت از فرنگ برگشته، قانون اساسی بلژیک را داشتند به اسم قانون اساسی ایران ترجمه می‌کردند. در همان زمان که مردم کوچه و بازار برای نامیدن چنین آدم‌هایی به تقلید از روحانیت «فکلی»، «مستفرنگ»، «متجدد» ، «تجدد خواه» بکار می‌بردند. در همان زمان، آن حضرات خود را « منورالفکر» نامیدند. به ترجمهٔ از Les Eclaires فرانسه. یعنی روشن شدگان. و ملاحظه می‌کنید که میان «روشن شدگان» و آنچه از افضل الدین نقل کردم چندان تباعدی نیست. گر چه آن حضرات مستفرنگ هرگز توجهی به چنین متنی نداشته‌اند. شاید با میرزا آقاخان کرمانی و گردانندگان «صور اسرافیل» و نیز با منشأت ملکم خان بود که این تعبیر سر قلم آمد که حرف و سخن تازه‌ای در سیاست و اجتماعیات داشتند و بیشتر توجهشان به پیشوایان قرن هجدهم فرانسه بود که خود را Les Eclairés (روشن شدگان) و دورهٔ خود را قرن روشنائی = Siecle de la lumierè می‌نامیدند. و من در «غرب‌زدگی» بسرعت نشان داده‌ام که همین سنگ اول بنا بود که کج گذاشته شد.[۷] اگر پیشوایان فکری آن دوره در فرانسه خود را چنین نامیدند شاید به این علت بود که دنیای تاریک قرون وسطائی اروپا را که زیر سلطهٔ تحجر مسیحیت بود پشت سر گذاشته بودند. و شاید به تعبیر این بود که به مقدماتی از علوم دست یافته بودند یا به هنر؛ که موضوع دایرةالمعارفش می‌کردند. و شاید چون دورهٔ « نوزائی = رنسانس» را گذرانده بودند و به هزار تعبیر دیگر. اما معلوم نیست پیشوای فکری صدر مشروطه به چه تعبیر حتی در نامگذاریها ازیشان تقلید می‌کرد؟ آیا «رنسانس» را در هنر گذرانده بود؟ یا «دایرة - المعارف» نوشته بود؟... این بحثی است که به جای خود خواهد آمد. فعلاً به این مطلب بپردازم که در دنبال همین تعبیر «منورالفکر» بود که «تنویر افکار» شد سرلوحهٔ برنامهٔ مطبوعات و فرهنگ دوران مشروطه تا اوائل دورهٔ بیست ساله. و بعد هم که «پرورش افکار» دورهٔ بیست ساله پیش آمد (و آیا نه با ارتباطی با همین منورالفکری و تنویر افکار؟ یا به عنوان جانشین هدایت شده و تبلیغاتی آن؟) و لغت‌سازی فرهنگستان در ذهن حضرات «منورالفکرها» اثر کرد – «منور» را ترجمه کردند به «روشن» و الف و لام عربی را هم برداشتند و یکمرتبه پس از شهریور ۱۳۲۰ دنیای ما پر شد از «روشنفکر»! از طرفی به عنوان جانشین روشن شدگان Les Eclairés و از طرف دیگر به عنوان میراث خوار هوشمندان و فرزانگان Les Intellectuels .

نکتهٔ دیگری را که دربارهٔ معنی اصلی روشنفکری در همین آغاز کار باید توضیح داد این است که یکی از خواص روشنفکری یا از لوازم آن در تعبیر اصلی فرنگی اش – آزاداندیشی یا آزادفکری بوده است. یعنی Libre Penseur. و این آزاداندیشی البته که در مقابل سلطهٔ مسیحیت کاتولیک با جبروت سلطنت زمینی پاپ‌ها در رم نوعی توجیه شده بوده است با آنچه از «انکیزیستون» خوانده‌ایم و آن گرفتاریها که برای امثال «گالیله» فراهم می‌کردند یا کشتاری که در قرن ۱۳ میلادی از «آلبی‌ژوا»ها در جنوب فرانسه کردند یا آنهمه جنگ‌های مذهبی سی ساله و صد ساله میان فرق مختلف مسیحیت که منجر شد به قیام «لوتر» در آلمان و تجدید نظر در اعتقادات و گریختن‌های مکرر از حوزهٔ اقتدار پاپ. و کار این آزاداندیشی در کار حضرات روشنفکران فرنگ تا آنجا پیش رفت که به ارتداد کشید و بخصوص پس از آن آیهٔ معروف مارکس که «مذهب افیون عوام‌الناس است» سرلوحهٔ برنامهٔ روشنفکری در فرنگ، شد مخالفت با پاپ و کلیسا و مسیحیت، و جالب اینکه روشنفکران ما نیز بی‌اینکه مقدمات و مؤخرات کافی برای چنین ارتدادی در دست داشته باشند درین زمینه هم مقلدان صرف روشنفکر فرنگی در آمدند. و این نیز نکته‌ای است که به تفصیل از آن سخن خواهم گفت . فعلاً بپردازم به تعیین حدوحصر معنی «روشنفکر».

وقتی می‌گوئیم «روشنفکر» متوجه این نکته هستیم که هر آدمی در حدودی قدرت تفکر دارد. چه یک دهقان در رسیدگی به امور آب و گاو و مزرعه‌اش – چه یک نویسنده در برخورد با مسائل حیاتی و عمومی و کلی یک اجتماع. پس آیا می‌توان گفت در هرکس نطفه‌ای از روشنفکری هست؟ یعنی اگر یک دهاتی بهتر از دیگران به امور آب و گاو و ملکش رسید آیا در میان همسران خود روشنفکر است؟ می‌بینید که با این نوع مثالها از مقولهٔ روشنفکری پرت می‌شویم. اما جواب چه مثبت باشد چه منفی همین سؤال خود نقطه اتکائی است زیر پای پیش‌بینی یک آیندهٔ وسیع برای روشنفکری. اما به هر صورت حدود این قدرت تفکر – حدود دنیای ذهنی یک آدم است. و بسیار ساده است که این دنیای ذهنی هر آدمی وقتی بسته است که دنیای خارجی در دسترس آن آدم بسته باشد. و برعکس. یعنی بستگی و گستردگی دنیای ذهنی هر کس رابطهٔ مستقیم دارد با تجربه‌ای که همان کس از دنیای خارج کرده. و این تجربه یا مستقیم است که به‌قول قدما «سیر آفاق» باشد. یا غیر مستقیم است، از راه کتاب و مدرسه و معلم و آزمایش. و حتی سیر آفاق نیز وقتی عامل تحول در منش آدمی است که زمینه‌های اصلی تکامل روحی را در مدرسه به او داده باشیم. یعنی الفبای اکتساب علوم و تجارب را در اختیار او گذاشته باشیم. پس خیلی ساده است اگر هم درین آغاز کار حدس بزنیم که اساس روشنفکری در هرجا – چه ایران چه خارج – بر مدرسه نهاده است. و مدرسه یعنی چه؟ یعنی کوچکترین واحد با اولین حوزهٔ آموزش فرهنگ و علوم. ازین مدرسه به عنوان یکی از «خاستگاه»ها یا «زادگاه»های روشنفکری در صفحات بعد سخن خواهم گفت.

پس ازین مقدمات اجازه بدهید اشاره‌ای هم بکنم به این نکته که وقتی می‌گوئیم «روشنفکری» متوجه هستیم که سخن از «روشن بینی» هم هست. البته نه به معنی مخصوصی که بر کار یکی از حواس اطلاق می‌شود. چون «دیدن» به معنی ساده‌اش (یعنی یکی از حواس) دریچه‌ای است از دنیا به ذهن آدمی. و ناچار به فکرش. به این ترتیب «دید» هر کس ممکن است تنگ باشد یا گسترده. تاریک باشد یا روشن. اما می‌دانیم که ممکن است کسی کور باشد اما روشنفکر هم باشد و بعکس. پس غرض از دید (در جهان‌بینی) تنها دید چشم نیست. شاید همان باشد که قدما «چشم دل» می‌گفتند و ما امروز «جهان‌بینی» می‌گوئیم. پس در این قلمرو، «دیدن» به معنی بزرگتری مطرح است که «دید داشتن» باشد یا «قدرت دیدار». یا «بینش». همان جهان‌بینی. و این البته که از لوازم حتمی روشنفکری است. گرچه حتی به صورت ساده‌اش نیز «دیدن» – به عنوان یکی از حواس – در امر روشنفکری مؤثر است. چون در هر صورت «دید» یک آدم در ساختمان فکری‌اش همان اثری را دارد که قدرت یا ضعف عضلات دست یا پا در ساختمان بدن. اما دنیا دیده‌های فراوان را دیده‌ایم که خنگند و گنگ. و کتاب خوانده‌های بسیار را می‌شناسیم که هر را از بر نمی‌شناسند. و در کجا؟ – در حوزهٔ مسائل اجتماعی و ابلاغ حقیقت. (و متوجه باشیم که این سؤال و جواب یکی از خطوط اصلی تعیین کنندهٔ مرز روشنفکری است.) یا اگر کلی‌تر بگوئیم هروقت سخن از صلاح جامعه می‌رود. یا هروقت که فرد از انفراد خود منفک می‌شود و به اجتماع می‌پردازد. و این یعنی از چاه و چالهٔ خود و خانهٔ خود و شهر و زبان خود و ولایت و مذهب خود در آمدن و جهان را به صورت واحد گسترده‌ای از بشریت دیدن با مردم و زبانها و آداب گوناگون و فرهنگ‌ها و مذاهب مختلف. یا به این معنی که از عهد بوق چشم پوشیدن با اعتقاداتش و آدمهاش که گمان می‌کردند اشرف مخلوقات‌اند و بر کرهٔ خاک منت نهاده‌اند. یا به این معنی که هر وضع موجود را قضای آسمانی نپنداشتن بلکه در صدد توجیه علت‌ها وسبب‌های آن وضع بر آمدن. یا به این معنی که به جای تصور و خیالپردازی تنها دربارهٔ وضعی بهتر – جرأت اقدام برای ایجاد وضعی دیگر را در خود داشتن؛ و برای ساختن این «وضعی دیگر» با مقایسهٔ تاریخی و اجتماعی گز و مقیاسی هم در اختیار داشتن.

یک نکتهٔ دیگر. وقتی می‌گوئیم روشنفکر متوجه هستیم که «تفکر» آن قسمت از قدرت عقلانی است که می‌تواند از مجموعهٔ انبان ذهن ( تخیل – حافظه – احساس – والخ ...) در هر لحظه آنچه را که لازم دارد بربگزیند. و این گزینش مواد اندیشه، هرچه سریعتر و دقیقتر و به‌جاتر باشد ناچار قدرت تفکر حادتر، زنده‌تر و فعال‌تر است. و ناچار مقدمات روشنفکری در صاحب چنین اندیشه‌ای فراهم‌تر. اما به همان اندازه که یک کور مادرزاد حافظهٔ بصری ندارد – یا یک کر مادرزاد حافظه سمعی – گذشته ازینکه هر یک ازیشان دنیای ذهنی ناقص تر و خام‌تری دارد تا یک آدم سالم – هر کدام ازیشان لنگیهای دیگری نیز در کار سایر عوامل تعقل پیدا می‌کنند. مثلاً یک کور که رنگ را نمی‌شناسد ناچار نسبت رنگها را هم نمی‌شناسد. پس دنیای هنر نقاشی به روی او بسته است و همینطور... همین نسبت برقرار است در مورد کسی که رابطهٔ علمی و علی اشیاء را نمی‌شناسد. یا از رابطهٔ اقتصادی وقایع سیاسی و اجتماعی بی خبر است. پس بسته بودن کامل یک دریچهٔ ذهنی – در کار دریچه‌های دیگر نیز گرچه باز باشند اثر می‌گذارد. به هر صورت هر کس بسته به اینکه دنیای ذهنی خام‌تر یا پخته‌تری داشته باشد در مقابل وقایع و امور جهان عکس‌العمل‌های دیگری دارد.

مثالی بزنم. زلزله‌ای رخ می‌دهد یا خورشید می‌گیرد. یک مردعامی به عنوان عکس‌العملی در مقابل این دو واقعه نماز آیات می‌خواند. یا طشت مس می‌زند. چرا که علت زلزله و کسوف هردو برای او ناشناخته است. برای او این هردو از عالم «غیب»اند. و می‌دانیم که «خرافات» دریچهٔ دید مرد بدوی است به عالم غیب (متافیزیک) یا کلیدی است به دست او برای راه یافتن به عالم غیب. یا«حرزجواد»ی است در اختیار او برای دفع شر احتمالی آن عوالم.

پس بنای عکس العمل مرد عامی درین موارد بر آموخته‌های شفاهی و سنتی است. با بر تربیت کلثوم ننه‌ای که بازگشتش به دورهٔ بدویت است که در آن ترس از مظاهر طبیعی عامل محرک انسان بود. ولی عکس‌العمل روشنفکر در مقابل چنین وقایعی بر شناخت علوم و تجربه و شناسائی جهان است که بازگشتش به دورهٔ تحول علمی و تکامل ابزار شناسائی و کشف دنیاهای جدید است. اولی بنای رفتارش بر «تعبد» است و پذیرفتن بی چون و چرای آنچه محیط و خانواده به او داده است. و بنای رفتار دومی بر تجربه است و بر علم و بر رها کردن تعبد.

مثل دیگری بزنم. در ویت‌نام جنگ است. مرد عادی عامی یا از آن بی‌خبر می‌ماند یا اگر خبردار شد – به علت نوعدوستی و خیرخواهی که ذاتی بشری است – آرزو می‌کند که آن جنگ هرچه زودتر تمام بشود با دست بالا دعا می‌کند که تمام بشود. عین پاپ که مدام درین قضیه فقط دعا کرده است. اما یک روشنفکر به جستجوی علت چنین جنگی ریشه‌های استعمار و استعمار نو را می‌جوید و سرمایه‌داری بازار طلب و تعرض کننده را می‌بیند که دست از آستین تمام حقوق بشری در آورده و به اسم اشاعهٔ تمدن و ممانعت از توحش، هم کار برای کارخانه‌های اسلحه‌سازی فراهم می‌کند؛ هم محصولات ساخته شدهٔ آن کارخانه‌ها را مصرف می‌کند؛ (از کنسرو گرفته تا تانک و هواپیما) هم کارگر اضافی را به اسم سرباز روانهٔ میدان جنگ می‌کند؛ هم از شر سیاهان که در داخل امریکا چه نابسامانی‌ها را موجب شده‌اند راحت می‌شود؛ هم از شر «ویت کنگ»[۸]؛ هم در جوار چین پایگاه نگه می‌دارد؛ هم دیگر ملل استعمارزده را مرعوب می‌کند که مبادا روزی خیالی در سر بیاورند.

به این طریق می‌توان گفت که روشنفکری خاص دوره‌ای است که اجتماعات بشری دیگر نه به صورت گذشته و بر روال تعبد – یا به ترس از ماوراء طبیعت – اداره می‌شوند. زمانه‌ای که تحول فکری به دنبال اصل تجربه و تکامل ابزار (صنعت و ماشین) در پهنهٔ گسترده‌تری از جماعات بشری (به کمک ابزار وسیع ارتباط) مظاهر طبیعی را از صورت پدیده‌های ترس انگیز بدر آورده و نشان داده است که در خلقت یا سرنوشت بشری – ایشان را تأثیری نیست. و اگر بتوان تعبیر عام‌تری آورد باید گفت که دورهٔ روشنفکری دوره‌ای است که در آن آدمیزاد از عوامل طبیعی بریده و تنها مانده و سرنوشتش از سرنوشت آنها جدا شده. و خود را در مقابل سرنوشت خود تنها و بی‌هیچ پشتیبانی آسمانی یا زمینی می‌یابد، و مجبور است که بی هیچ انتظاری از خارج یا از عالم بالا، و فقط به اتکای شخص خود عمل کند. مختار باشد. آزاد باشد. و مسئول.

واضح است که وقتی بی‌اثری عوامل طبیعی (همچون زلزله یا خسوف و کسوف یا سعد و نحس ایام و ستارگان) در سرنوشت بشری برملا شد؛ در درجهٔ اول خود تعبیر «سرنوشت» بی‌اعتبار می شود که به جای آن باید «سرگذشت» را گذاشت. و در درجهٔ بعدی تمام محتوی آن قسمت از اخلاق و مذهب و قانون و سیاست که تکیه به این عوامل طبیعی یا ماوراء طبیعی دارند نیز معنی خود را از دست می‌دهند. اینکه تربت در دریای متلاطم بریزیم تا آرام شود – با فلان دعا را صدبار بخوانیم برای رفع سردرد – یاخود نماز آیات والخ... یا مثلاً وقتی میکرب وبا و طاعون شناخته شد این دو بیماری از صورت در بلای آسمانی تنزل کردند و همدوش اسهال تابستانه نشستند. و مهمتر ازینها آنکه وقتی تأثیر عوامل ماوراء طبیعی در «سرنوشت» (یعنی که سرگذشت) آدمی رد شد یا به تردید واگذار شد؛ آن قسمت از تأسیسات سیاسی و اخلاقی و مذهبی که خود را در سایهٔ ماوراء طبیعت به نوعی اقتدار رسانده‌اند یا می‌رسانند – نیز بی‌اعتبار خواهد شد. یعنی که روشنفکری حوزه‌ای با دوره‌ای است که در آن «ظل اللّه» بودن یا «آیة اللّه» بودن معنائی نخواهد داشت[۹].

۲) روشنفکر کیست؟

با این مقدمات اکنون می‌توان نظر داد که آدمی وقتی از بند قضا و قدر رست و مهار زندگی خود را بدست گرفت و در سرگذشت خود و همنوعان خود مؤثر شد پا به دایرهٔ روشنفکری گذاشته. و اگر روشنفکری را تا حدودی آزاداندیشی معنی کرده‌اند نیز به همین دلیل است که روشنفکر – آزاد از قید تعصب یا تحجر مذاهب و نیز آزاد از تحکم و سلطهٔ قدرتهای روز – خود را مسئول زندگی خود و دیگران می‌داند نه لوح ازل و قلم تقدیر را، بسیار واضح می‌نماید اگر در همین جا تذکر داده بشود که چنین نوع برخوردی یا جهان‌بینی و بینشی با امور زندگی، هم «وظیفه» است و هم «کار» است و هم «حق»، برای عده‌ای مخصوص – اگر نگویم برگزیده – از هر اجتماع که در درجهٔ اول دربند حوائج ابتدائی زندگی نیستند و در رفاه نسبی مختصری که دارند و رسته از بند احتیاجات تن، تازه دچار بند عقل شده‌اند. و از بند «خویش» که رسته‌اند به بند «دیگران» گرفتار آمده‌اند. به تعبیر دیگر روشنفکری هم از حقوق و هم از وظائف (هم مزد و هم شغل) دستهٔ مخصوصی از مردم است که «فرصت» و «اجازه» و «جرأت» ورود به «لاهوت» و «ناسوت» را دارند. یعنی فرصت و جرأت و اجازهٔ اندیشیدن درین دو مقوله را که امور آسمانها و اعتقادات و اصول (لاهوت) باشد. و امور زمین و مردمش و زندگیشان و چونی و چندی‌هایش (ناسوت). توجه کنید که سه شرط می‌گذارم: فرصت به معنی وقت فارغ – اجازه به معنی امکان و جواز و توانائی فکری – و جرأت به معنی دل داشتن و آمادگی از درون فشارنده و نترسیدن.

به این طریق شاید اکنون بتوان توضیح داد که پس چه نوع کسانی نمی‌توانند به قلمرو روشنفکری درآیند:

اول) کسی که در بند تن و شکم است. چه به معنی طبقات استثمار شونده بگیریم که عمری در جستجوی لقمه نانی می‌دوند و تمام هم و غمشان صرف این می‌شود که شکم خود و فرزندان و بستگان خود را سیر کنند. چه به معنی آن دسته از مردم که مرکز عالم خلقت را اسافل اعضای خویش می‌دانند و گر چه فرصت و امکان اندیشه را هم دارند اما کاری با اندیشه ندارند. کارگر و زارع و پیشه‌ور در مقولهٔ اول جا می‌گیرند که به جبر معیشت هرگز فرصت تفکر درلاهوت و ناسوت را نمی‌یابند. و این خود ننگ بشریت فعلی. که معنی زندگی اکثریت عظیم افراد خود را تا آن حد کاسته که عمری بندهٔ شکم باشند یا مزدور معاش. و آدم بیغم و خوشگذران و خوش‌نشین و عیاش و الخ... در مقولهٔ دوم جا می‌گیرد . کسی که اهل چون و چرا نیست و سر بی‌درد را به دستمال نمی‌بندد وغم دیگری را نمی‌شناسد و ماست خود را می‌خورد و حلیم حاج ممباقر را بهم نمی‌زند و همهٔ کسانی که ازین قبیل مثالها درباره‌شان یک تومار است.

دوم) کسی که در بند تعصب است. خواه تعصب مذهبی خواه سیاسی، اگر تعصب را نفی کنندهٔ یکی با دو تا از آن سه شرط که برشمردم بگیریم (جواز فکری – و جرأت) پس یک «متشرع» که در بند «تعبد» است نمی‌تواند روشنفکر باشد. و نیز یک نظامی که در بند «تعبد» نوع دیگری است که «اطاعت کورکورانه» باشد. می‌توان این هر دو دسته را که به هر صورت دعوی رهبری و پیشوائی دارند و اگر هم نداشته باشند به هر صورت از مدیران اجتماعند؛ از مقولهٔ واحدی دانست که دو روی یک سکه‌اند . حضور این، وجود دیگری را توجیه می‌کند یا ایجاب می‌کند. و بعکس. وهر دو دسته عمرشان صرف اطاعت «امر» می‌شود. امر حاکمی زمینی یا آسمانی – فرق نمی‌کند. بهتر گفته باشم ازین دو دسته یکی به اطاعت امر حاکم آسمانی تحمل ظلمی را می‌کند که دسته دیگر – فرمانبران حاکم زمینی – عمله آن ظلم‌اند. و این یعنی پشت و روی یک سکه. به هر صورت فرمانبری و فرمانبرداری از سلب کنندگان روشنفکری‌اند. بحث در رد اطاعت از «قانون» نیست یا در رد اطاعت از دستورهای اخلاقی و مذهبی. بحث در لزوم یاعدم لزوم «تعبد» است در حوزهٔ روشنفکری – که اختیار و مسئولیت و آزادی را برای آدمی عنوان می‌کند.

درین مورد بد نیست به یک نکتهٔ فرعی توجه کنیم و آن اینکه «تعبد» (= فرمانبرداری. گوش بفرمان بودن) مشتق از «عبادت» (= بندگی) و «عبد» (= بنده) است. و «عبدالله» (= بندهٔ خدا) در حوزهٔ اسلام نه تنها از اسامی بسیار رایج است حتی اسم پدر پیامبر اسلام است. چراکه پیش از اسلام و در دورهٔ جاهلیت اسامی «عبد منات» و «عبد اللات» و «عبدالعزی» در میان اعراب رایج بوده با توجه به این که از نظر لغوی میان «اللات» و «اللّه» فرقی نیست (جز «تا»ی تأنیثی که در آخر اولی آمده) شاید برای حذف اسامی خدایان دیگر (لات ومنات وعزی والخ...) دورهٔ جاهلی بوده است که نامگذاری «عبداللّه» میان مسلمانان صدر اول رایج شد و تا به امروز به صورت سنتی باقی ماند. ازین گذشته میدانیم که «بندهٔ خدا» بودن یکی از بلندترین مقام های انسانی است در حوزهٔ اسلام. و هر جدیدالاسلامی اولین اسمی که بر می‌گزیند. یعنی برایش بر می‌گزینند – عبداللّه است. آیا از این مجموعه نمی‌توان به اینجا رسید که رابطهٔ خالق (خدا) و مخلوق (آدمی) در حوزهٔ دین اسلام رابطهٔ «مولا» به «بنده» است؟ در صورتی که در دین یهود سخن از رابطهٰ دو رقیب است و دو حریف[۱۰]. و در مسیحیت سخن از رابطهٔ پدر و پسر است. و در مذاهب هندو و بودائی سخن از وحدت خالق و مخلوق. و به این طریق بی‌اینکه هیچ قصد مقایسه‌ای در کار باشد – آیا نمی‌توان به این نکته رسید که اگر سرمایه و سنت روشنفکری در حوزهٔ اسلام بی‌رمق است یکی به دلیل این رابطهٔ بنده و مولا نیست؟ شواهد دیگری برای تأیید این «نظر» پس ازین فراهم خواهم آورد.

اکنون به مطلب خود برگردیم. و آن اینکه «قانون» به هر صورت وضع شدهٔ «آدمی» است یا «آدمیان»، برای ادارهٔ امور «مردم». دستورها و آداب، اخلاقی و مذهبی نیز ازین مقوله‌اند. یا دست کم نوعی ملاک اخلاقی هستند یا جایگزین ابتدائی قوانینی که هنوز از طرف برگزیدگان مردم وضع نشده‌اند. و در مقولهٔ روشنفکری بحث از رد و قبول آنها نیست. بلکه بحث در ساختمان فکری آدمی است بطور کلی. فکری که دائم محتاج بکن نکن باشد فکری است خام. به همین دلیل است که اغلب اجتماعات بشری یا اکثریت خلایق به صورت فعلی اداره می‌شوند. به ترس از قانونی دنیایی یا اخروی. زمینی یا آسمانی. و به تهدید از جهنم یا پل صراط یا سر نیزه یا زندان. بحث در این است که در قسمت اعظم عمر، یک آدم را به ترس ازین نوع عوامل که برشمردم، در غم نان و آب و لباس و خانه نگهداشتن؛ یعنی آدمی را از صورت آدمیت خارج کردن و حکم حیوانات را بر او راندن – که اگر نخورد می‌میرد. یا اگر سرما بخورد از حمالی باز می‌ماند. این کاستن مقام والای بشری است.

به این ترتیب «روشنفکری» وقتی امکان حصول می‌یابد که آدمی فارغ از غم «فرزند و نان و جامه و قوت» بتواند «به سیر در ملکوت» بپردازد. و دست کم ساعاتی در روز فرصت چنین «سیر»ی را داشته باشد. و نیز فارغ از «امر» حاکمان زمینی یا آسمانی، و آسوده از ترس بکن نکن‌های ایشان، جرأت چنین سیری یا امکانش را داشته باشد. شاید به این دلیل بوده است که در تعیین حدود مشخصات روشنفکری کسانی از فرنگی‌ها مبنا را بر نوع کاری گذشته‌اند که آدمی می‌کند. و چنان که به جای خود بیاید، روشنفکران را پیش از همه در میان آن دسته از مردم می‌جویند که کار یدی نمی‌کنند. یعنی کار بدنی و عضلانی. بلکه کار فکری می‌کنند یا کار روحی یا کار مغزی. اما از طرف دیگر می‌دانیم که به تعبیر مارکسیستی – «کار» عبارت است از آن مقدار «نیرو» یا «انرژی» که باید صرف بشود تا از مادهٔ خامی جنسی یا متاعی قابل مصرف بوجود بیاید. و این «کار» در حوزهٔ مسائل بشری گرچه به هر صورت از دو نوع خارج نیست – عضلانی و فکری – اما در حقیقت یکی است. البته چارپا و ماشین هم هست که از حوزهٔ مسائل بشری خارج است. ولی درست که دقت کنیم خواهیم دید که کار حیوان و ماشین نیز حاصل همان کار دوگانهٔ بشری است. یعنی حاصل کار عضلانی و روحی آدمی. که اکنون در حدودی شده‌اند یار و یاور او. با توجه به مزاحمتهائی که کار ماشین فراهم کرده است و جای بحثش اینجا نیست.

در تأیید این قضیه – و در معنی «کار» و «فکر» و یکی بودنشان در آخرین تحلیل، اجازه بدهید مراجعه کنیم به حضرت «هایدگر» تاشاید تعبیر دقیقتری بدست بیاید و کارمان را در الباقی بحث آسانتر کند. او می‌گوید:

«در نوشته‌های جوانی مارکس که پس از مرگش منتشر شد آمده است که «آنچه ما تاریخ بشری یا تاریخ جهان می‌نامیم چیزی نیست جز استحصال بشری به وسیلهٔ کار آدمی. و این نوعی سرشت آدمی را می‌سازد» (نوشته‌های جوانی – جلد اول. صفحهٔ ۲۰۷) خیلی‌ها این نوع تفسیر تاریخ جهان را رد می‌کنند [...] اما هیچکس نمی‌تواند نفی کند که تکنیک و صنعت و بازرگانی به عنوان کار استحصال لاعن شعور بشر از خودش – امروزه به صورت نمایانی تمام واقعیت عالم واقع را تعیین می‌کند. تنها با این برداشت است که ما فوراً از مرزهای این دنیای خاص فکری خارج می‌شویم که جملهٔ نقل شده از مارکس: تاریخ جهان = «کار استحصال لاعن شعور آدمی» در آن حرکت و فعلیت دارد. زیرا که کلمهٔ «کار» درینجا فقط به معنی نوعی تحرک و نتیجه‌اش مطرح نیست. بلکه به معنی و مفهوم هگلی‌اش مطرح است که فکر و اندیشه را مرحله‌ای از یک جریان منطقی (دیالک تیکی) می‌داند که به وسیلهٔ آن «شدن» عالم واقع، صورت می‌پذیرد و واقعیت واقع را تکمیل می‌کند. اینکه مارکس به خلاف هگل – اساس واقعیت را نه در فکر مجرد و شعور یافته به خویش می‌بیند که خود را و وسائل زیست خود را استحصال می‌کند – این قضیه مارکس را به مخالفت غائی با هگل وا می‌دارد. اما با وجود این مخالفت، هنوز مارکس در داخل حوزهٔ متافیزیک هگل قرار دارد. زیرا که زندگی و سلطهٔ واقعیت‌ها همچنان عبارت است از جریان تکامل «کار» به عنوان یک مرحلهٔ منطقی ( دیالک تیکی) – یعنی یک مرحلهٔ تکامل یافتهٔ اندیشه و فکر – به حدی که جرم استحصال کنندگی در هر استحصالی – همان اندیشه باقی می‌ماند. چه به صورت اندیشهٔ بغرنج و معمائی ماوراء طبیعی؛ چه به صورت اندیشهٔ علمی و فنی؛ و چه به صورت ملغمه‌ای ازین هر دو. پس هر استحصالی در قفس خود انعکاس (= تفکر)[۱۱] است. هر استحصالی اندیشه است.»[۱۲]

درین معنی دوسه جمله هم از «مرد انقلابی» آلبر کامو بیاورم که می‌گوید: «مردانقلابی کیست؟ – کسی که «نه» می‌گوید. کسی که اگر طرد می‌کند صرف نظر نمی کند [...]. وقیام فردی Revolt عبارت است از حرکتی که آدم را از تجربه‌ای شخصی به صحت نظریه‌ای می‌رساند [...]. وانقلاب Revolution یعنی کوشش برای تطبیق عملی بر نظریه‌ای. و نیز برای اینکه دنیا را در چهارچوب نظریه‌ای معین طرح ریختن.»[۱۳] ملاحظه می‌کنید که «عمل» و «نظر» به این توالی منطقی دنبال هم قرار گرفته‌اند: فعل – اندیشه. یا بعکس. پس چندان در بند افتراق کاردستی و کار فکری نمانیم که از یک ریشه‌اند.

به این ترتیب حالا می توان تعریفی را – گرچه نه بقطع و یقین اما به حدس و تخمین – نزدیک‌تر به حقیقت یافت و گفت که روشنفکر کسی است که فارغ از تعبد و تعصب و دور از فرمانبری، اغلب نوعی کار فکری می‌کند و نه کار بدنی. وحاصل کارش را که در اختیار جماعت می‌گذارد کمتر به قصد جلب نفع مادی می‌گذارد. یعنی حاصل کارش بیش ازینکه جلب نفع مادی و شخصی باشد حل مشکلی اجتماعی است. اما اگر گفتم «اغلب» به این دلیل است که شاید بندرت بتوان کار بدنی کننده‌ای را هم یافت که جزو روشنفکران باشد. به این ترتیب در میان صنف کارگر (نجار و بنا و آهنگر و آرایشگر و الخ...) یا دهقان یا پیشه‌ور کمتر می‌توان سراغ روشنفکری رفت. ولی در میان آن دسته از مردم که بکاری فکری مشغولند مثل نویسنده یا معلم یا منشی یا عالم یا واعظ می‌توان سراغ روشنفکر و روشنفکری رفت. واضح است که هر فردی از افراد این صنف‌های اخیر را نیز نمی‌توان الزاماً روشنفکر دانست. شرایطی که پیش ازین برشمردم لازم است. ولی به اعتبار کاری که این اصناف می‌کنند – به اعتبار سر و کاری که با «کلام» دارند – به اعتبار «ابلاغ» و «رهبری» و «مدیریت» که در کارشان هست؛ فرصت و اجازه و جرأت ورود به لاهوت و ناسوت برایشان فراهم‌تر است تا برای کارگران یا کشاورزان.

نکته‌ای که اکنون باید طرح کرد این است که در اجتماعی آزاد انتخاب هریک ازین مشاغل دستی یا فکری که برشمردم برای هر کس آزاد است. یعنی باید آزاد باشد. مراجعه کنید به قانون اساسی و قوانین مدنی و منشور ملل و الخ... و هیچ منعی نباید در کار باشد که کارگر ساده‌ای مثلا به علت پشتکار و تجربه و پیمودن مدارج شغلی به استاد کاری برسد و بعد به استادی و بعد به تخصص بیشتر و تحصیل بیشتر و بعد مثلا به مهندسی یا کارشناسی. گذشته اینکه گاه‌گاه دیده شده است که حروفچین مطبعه‌ای نویسنده از آب در آمده. یا آخوندزاده‌ای که آوازه‌خوان شده. به هر صورت بسیار واضح است که این بررفتن از مدارج شغلی یا تغییر دادن نوع کار و حرفه وقتی بدست می‌آید که پای مدرسه‌ای در کار باشد و تجربه‌ای و محیط آماده‌ای و تقاضائی. یا همهٔ این شرایط باهم. اما درست در همین وضع فعلی ما در ایران با ۷۵ درصد جمعیت سر و کار داریم که دور از شهرهای بزرگ، هنوز به رسم دورهٔ ساسانی، مشاغل میانشان ارثی است. یعنی که در جامعهٔ سنتی انتخاب مشاغل در کار نیست بلکه ارث بردن آن مطرح است. و در علی‌آباد و حسن‌آباد بندرت می‌توان به کشاورززاده‌ای برخورد که به جای پدر خود ننشیند یا به آخوندزاده‌ای که آخوند نشود. حتی در اغلب شهرهای ولایتی و در محله‌های فقیر نشین شهرهای بزرگ نیز وضع از همین قرار است. و چرا؟ چون امکان انتخاب شغل نیست. یعنی که چون مدرسه نیست و کلاس تخصص دهنده نیست و تقاضای جدید نیست و چون زندگی سنتی به روال عهدخیش و لولهنگ و بوق سردر حمام و تپاله سوزاندن می‌گذرد. در چنین وضعی فرزندان ما تا مدتهای مدید پس ازین، همان کاری یا شغلی را خواهند داشت که پدرانشان داشته‌اند. یعنی که حکم کلی اجتماع امروز ما – غیر از در شهرهای بزرگ – همان است که بر اجتماع طبقاتی (کاست) ساسانی صادق بود.

اگر بحث را در همین آغاز کار به این نکتهٔ ظاهراً فرعی کشاندم به این علت بود که می‌خواستم بپرسم آیا این خود یکی دیگر از دلائل گنگی حدود کار و وظایف و معنی وجودی روشنفکران نیست؟ یعنی روشنفکر ایرانی وقتی می‌بیند که دارد در چنین محیط سنتی بسر می‌برد که حتی آزادی انتخاب شغل در آن نیست و چه بسا لیاقت‌ها و استعدادها که در آن به هدر می‌رود آیا حق ندارد گمان کند (و البته که به غلط) که پس خود او فردی است برگزیده – در حدود دبیران و روحانیان عهد ساسانی – که دسترسی به طبقهٔ ایشان دشوار بود؟ به این ترتیب اولین مشکل روشنفکران در مملکت ما این است که با ملاک‌های دیگر و برای محیط‌های دیگر تربیت شده‌اند اما ناچارند درین محیط بسر ببرند. در بحث از زادگاه‌های روشنفکری توضیح خواهم داد که «فرنگ» و «مدرسه»های آلافرنگ ما چگونه جوانان را برای زندگی در محیط‌های فرنگی (متروپل) می‌پرورند و آنوقت ایشان را در حوزه‌های اجتماعات سنتی که گرفتار استعمارند رها می‌کنند. حاصل این مشکل اول، فرار مغزها هست – برخورد با اعتقادات سنتی هست – و در نتیجه، رها شدن مردم به حال خویش. واگر روشنفکری هم در چنین محیط‌های سنتی دوام بیاورد بیشتر نوعی جانشین عوامل استعماری است یا دیلماج ایشان. و نه عضوی جا افتاده در جامعهٔ سنتی.

پیش ازین از «مدرسه» به عنوان کوچکترین واحد با اولین حوزهٔ آموزش فرهنگ و علوم که زادگاه اصلی روشنفکری است سخن گفته‌ام. و طبیعی است اگر مکتب‌خانه‌های سنتی و مدارس طلبگی را از مقولهٔ این نوع «مدرسه» بیرون بگذاریم. چنان که گذاشته‌ایم. به گمان اینکه مدارس طلبگی پیش از دورهٔ روشنفکری نیز دائر بوده است اما تنها آخوند و فقیه و میرزا بنویس و منشی و شاعر تربیت می‌کرده. و هم این جوری بوده است که اولین سنگ تفرقه را میان روشنفکر امروزی و محیط سنتی افکنده‌ایم. آن هم تنها به اعتبار اینکه روشنفکر امروزی در کلاس مدارس روی صندلی و پشت میز می‌نشیند و تربیت شدهٔ دیروزی در مکتب‌خانه‌های سنتی روی زمین می‌نشست. غرضم از طرح قضیه به این صورت عوامانه – عوامانه کردن بک مسئلهٔ مهم نیست. بلکه توضیح دادن این نکته است که اگر روشنفکری با علوم جدید رابطهٔ جدی دارد – یعنی روشنفکری وقتی در یک اجتماع مطرح می‌شود که علوم جدید در آن اجتماع پایگاههای مستقر یافته باشد – یعنی مدارس و آزمایشگاههای جدید به صورت عضوهای زنده در تن آن اجتماع حیات فعال یافته باشد – پس چرا ما آمدیم و از روز اول در اوان دورهٔ قاجار به جای اینکه علوم جدید را وارد مدرسه‌های قدیم کنیم مدرسه‌های تازه‌ای سوای آنها برای علوم جدید ساختیم؟ و به این طریق خط بطلان کشیدیم بر تمام مؤسسات فرهنگی سنتی؟ و تازه در مدارس جدید و از دانشگاههای جدیدمان نیز نه چندان تحقیقی یا مطالعه‌ای یا طرح تازه‌ای یا خدمتی به عالم علم کردیم. و اکنون در عین حال که مثلا ساختمان دانشگاه «کمبریج» انگلستان تقلید مدرسهٔ مادر شاه است در اصفهان؛ ما امثال مدرسهٔ مادر شاه را بدل به موزه کرده‌ایم و آنوقت دانشگاه اصفهان باز کرده‌ایم که چه بکند؟ که فقط «لیسانسیه» تحویل بدهد. و راستی کدام یک از دانشگاههای جدید ما حیات فعال علمی دارند؟ به این طریق هم سنت را خراب کرده‌ایم و هم تجدد را. هم از دیروز مانده‌ایم و هم از امروز.

فوراً توضیح باید داد که موضع گرفتن‌های تعصب آمیز روحانیت در آن دورهٔ قاجار یکی از علت‌های این تفرقهٔ بزرگ بود. اما همهٔ علتها نبود. می‌شنویم که میرزا حسین‌خان سپهسالار به کفارهٔ ساختن دارالفنون – مسجد سپهسالار را ساخت.[۱۴] یا توجه کنید به این یکی دو سند که می‌آورم:

«مشیرالملک برای اینکه محصلین این مدرسه (دارالفنون) بکلی از حقوق اسلامی عاری نباشند درس فقه را هم یکی از مواد تحصیلی قرار داد. اما علمای وقت که [...] فرا گرفتن فقه را در حدود و صلاحیت طلاب علوم دینی می‌دانستند هیچکدام تدریس فقه را در آن مدرسه قبول نکردند.»[۱۵]

یا:– «یکی از وکلای کرمان به نام بحرالعلوم صحبت رئیس مجلس (اول) را که لایحهٔ انجمنهای ایالتی را می‌خواند قطع کرد و به اصرار خواست کلمهٔ موزه و تآتر از متن لایحه حذف گردد زیرا موزه و تآتر مخالف احکام اسلامی و بنابرین ناپاک هستند.»[۱۶]

یا:– «سیدمحمد مجتهد (طباطبائی) که بالنسبه روشن‌بین و نمونهٔ مجتهد غیرعادی پاکدامنی است اغلب چیزهائی می‌گوید که اندیشناکی طبقهٔ روحانیون را نسبت به آینده می‌رساند. وقتی که موضوع محاکم عدلیه بمیان بود او در مصلحت تأسیس آنها اظهار تردید کرد و به نیشخند گفت با احداث اینگونه محاکم دیگر چه کاری باقی می‌ماند که به ملایان سپرده شود؟»[۱۷]

گرچه این دو سند اخیر مستخرجی است از نامهٔ «والتر اسمارت»[۱۸] که منشی سفارت انگلیس بوده است در تهران آن‌زمان؛ و در جلسات مجلس اول به تماشا حاضر می‌شده و به هر صورت ذوق زدگی خاصی دارد در گزارش‌هائی که به وزارت خارجه متبوع خود می‌فرستاده. و پیداست که نوعی به‌به کنندهٔ به قضایاست نه ناظر بی‌غرض – اما به هر صورت حکایت از امرواقع کرده. که نمونه‌هایش را در هر تاریخ مشروطه یا تاریخ قاجار می‌توان دید. اما اگر بیطرفانه بنگریم و متوجه بدبینی شدید روحانیت اوان قاجار نسبت به مستفرنگ‌ها باشیم و آن تجربهٔ میرزای شیرازی و فتوای تحریم تنباکو که دلالش ملکم‌خان پیشوای روشنفکری بوده است؛ خواهیم دید که اساس کج از زمان‌های خیلی پیش گذاشته شده است و به هر صورت همین جوریها است که اولین برخوردهای غلط شرق و غرب در ایران – که در حقیقت برخوردهای استعماری و استعمارزدگی است – نتایج خود را بار می‌آورد. نتایجی که پیش از همه عاید خود روشنفکران شده است.

در همین مدت کوتاه از آغاز پیدایش «منورالفکر»ها در صدر مشروطیت، تا رسیدن دورهٔ بی‌اعتباری روشنفکران در روزگار ما و جای پرداختن ایشان به کارشناسان و کاغذبازان و «تکنوکرات‌ها» (تخصص بازان) و جامعه‌شناسان و اقتصاددانان و غیرهم... روشنفکران با همهٔ اهمالی که در تعیین حدود و ثغور معنای اسم خود و نیز در تعیین وظائف فردی و اجتماعی خود کرده‌اند؛ به علت همین برخوردها که برشمردم؛ و به علت موضع‌گیری‌های روحانیت و روشنفکری در قبال هم – روشنفکران در زبان مردم عادی معنائی گرفته‌اند و حدودی یافته‌اند و مشخصاتی پیدا کرده‌اند. اول این حدود و مشخصات عوامانه را بیاورم. برای مرد عادی کوچه و بازار و روستا «روشنفکر» در آغاز «فکلی» بود. و «متجدد» و «مستفرنگ» و «دزنفکته»[۱۹] و تا حدودی «قرتی» و «مکش مرگ ما» و ازین قبیل... اما امروزه روز روشنفکر رسانندهٔ این معانی دیگر است:

اول) فرنگی مآبی. کسی که لباس و کلاه و کفش فرنگی می‌پوشد. دستش رسید مشروب می‌خورد. روی صندلی می‌نشیند. ریش. می‌تراشد. کراوات می‌بندد. با قاشق و چنگال غذا می‌خورد. لغت فرنگی بکار می‌برد. یا به فرنگ رفته است یا می‌خواهد برود. و در هر فرصتی از فرنگ مثال می‌آورد یا از امریکا (یعنی از «متروپل»)، میکرب می‌شناسد. طب هندی و یونانی قدیم را با سرد و گرم غذاها والخ... منکر است و همه‌اش از «ویتامین» و «کالری» حرف می‌زند. سینما می‌رود. رقص می‌رود و الخ...

دوم) بیدینی یا تظاهر به آن یا سهل‌انگاری نسبت به دین. یعنی که روشنفکر اعتقاد به هیچ مذهبی را لازم نمی‌داند. به مسجد نمی‌رود. یا بهیچ معبد دیگری. اگر هم برود کلیسا را به علت «ارگی» که در آن می‌نوازند بر دیگر معابد مرجح می‌دارد. نماز خواندن را اگرهم لغو نداند نوعی ورزش صبحانه می‌داند. هم چنین روزه را که اگر بگیرد برای لاغرشدن می‌گیرد. یعنی اگر از ته دل هم لامذهب نباشد اعمال مذهبی را با شرائط روز توجیه می‌کند و با مقدمات علمی[۲۰].



سوم) درس خواندگی . و این در اصطلاح عوام آخرین شرط روشنفکری است نه اولین آن. یک روشنفکر دیپلمه است یا لیسانسیه. یا ازینجا یا از فرنگ. و البته اگر از فرنگ فارغ التحصیل شده باشد یا از امریکا – در ذهن عوام روشنفکرتر است. یا خودش خودش را نسبت به محیط، روشنفکرتر می‌داند. فیزیک و شیمی را مختصری می‌داند. اما حتماً دربارهٔ «روانشناسی» و «فروید» و «جامعه‌شناسی» و «تحلیل روانی» صاحب نظر است. یعنی دربارهٔ علومی که خیلی طول دارد تا علم بشوند سخت پافشاری می‌کند. در تفصیل همین مشخصات رجوع کنید به «غرب زدگی».

اینها برداشت عوام است از روشنفکری. یا برداشتی عوامانه. گر چه برداشت خود حضرات «روشنفکران» هم باشد. یعنی ساده کردن مشخصات دیگری است که در زیر خواهم شمرد:

اول) بیگانه بودن نسبت به محیط بومی و سنتی. با تاریخ و مذهب و زبان و فرهنگش. و بی‌اعتنا بودن نسبت به تمام آنها. و مدام توجه داشتن به ملاک‌هائی که از «متروپل» و دربارهٔ «متروپل» با خود آورده. از آداب و رسوم گرفته تا تاریخ و سنت و زبان و فرهنگش. یعنی که در یک محیط بومی به صورت عامل فرنگ و امریکا بسر بردن. و دست بالا با آرزوی اینکه محیط بومی و سنتی را نیز به صورت آن محیط‌ها در آوردن.

دوم) جهان‌بینی علمی داشتن. قضا و قدری نبودن. با نظر علمی و انتقادی به امور دنیا نگریستن و به هر صورت و در هر مورد گزی برای مقایسه در دست داشتن – گرچه این مقایسه اغلب به ضرر محیط‌های بومی و سنتی درآید که یا مستعمره‌اند یا نیمه‌مستعمره. و به نفع محیط‌های «متروپل» باشد که اغلب از مراکز استعمارند.

اینهاست مشخصات عوامانه و غیرعوامانهٔ روشنفکری در ایران. البته مشخصاتی که در برخورد اول بچشم می‌آید. مشخصات دیگری نیز هست که به جای خود خواهد آمد. اکنون بر مبنای همین‌چه در نظر اول بدست آمده ببینیم که روشنفکری به صورتی دقیق‌تر یعنی چه؟ تا ازین راه دریابیم که پس روشنفکر کیست؟

روشنفکر در ایران کسی است که در «نظر» و«عمل» به اسم برداشت «علمی» اغلب برداشت «استعماری» دارد. یعنی از «علم» و «دموکراسی» و «آزاداندیشی» در محیطی حرف می‌زند که علم جدید در آن هنوز پا نگرفته – و مردم بومی (= دموس)اش را نمی‌شناسد تا ایشان را لایق «دموکراسی» بداند – و آزاداندیشی را هم نه در قبال حکومت‌ها، بلکه فقط در قبال بنیادهای سنتی (مذهب – زبان – تاریخ – اخلاق – آداب) اعمال می‌کند. چون بکار انداختن آزاداندیشی در قبال حکومت و بنیادهای استعماری و نیمه استعماری‌اش دشوار است. به دلیل اینکه سانسور هست. و از همین‌جا برمی‌خیزد کسروی شدن‌ها و بعد تکفیر روحانیت و بعد بی‌اثر ماندن روشنفکر در اجتماع. و این تازه در صورتی است که حبس و تبعید و ترور و تیرباران شدن در کمین روشنفکر نباشد. همچنان که در مورد میرزا آقاخان کرمانی بود یا در مورد ارانی یا در مورد خود کسروی. در چنین وضعی است که اغلب روشنفکران ایرانی در طول این هشتاد و اندی سال قرن چهاردهم هجری قمری بسر برده‌اند. یعنی پیش ازین که متوجه باشند که در یک حوزهٔ نیمه استعماری عمل می‌کنند گمان کرده‌اند که در حوزهٔ «متروپل» بسر می‌برند. بی‌توجه به مقاصد استعماری غرب؛ و نیز بی‌توجه به اصالت‌های سنتی و بومی که اغلب هدف اصلی هجوم استعمار بوده‌اند.

فرق اصلی روشنفکر ایرانی و روشنفکر غربی – به فرض اینکه هردو از یک سرچشمه سیراب بشوند یا بایست سیراب شده باشند – درین است که روشنفکر غربی در حوزهٔ «متروپل» (= پایتخت) بادستی باز در تجربه به تمام مؤسسات آموزشی و آزمایشگاهی و موزه‌ها – که همه از راه غارت مستعمرات غنی شده‌اند – قدرت این را یافته است که به جای ماوراء طبیعت باستانی ادیان، ماوراء طبیعت جدیدی را بجوید که جهان بینی علمی دارد و بر بنای آزاداندیشی نهاده است. اما روشنفکر ایرانی که در یک حوزهٔ نیمه مستعمراتی بسر می‌برد بی‌دسترسی به آن مؤسسات که ازو به غارت رفته، و بی‌هیچ سهمی در دنیای برخورد آزادنهٔ عقاید و آراء (به علت بیسوادی اکثریت و...) در قدم اول با هجوم روزافزون استعمار طرف است که به همراه تکنولوژی و محصولات ساختهٔ خود، آراء و معتقدات و آداب خود را نیز می‌آورد. و همچنان که ابزارهای سنتی و بومی را از معرکه حیات خارج می‌کند اندیشه‌ها و اعتقادات سنتی را نیز بی‌اعتبار می‌کند. مهم نیست که آسیاب‌های دزفول موتوری بشوند. مهمتر این است که ملاک ارزش اخلاقی دزفولی‌ها به چه چیز جای خواهد پرداخت؟ هجوم استعمار نه تنها به قصد غارت مواد خام معدنی و مواد پختهٔ آدمی (فرار مغزها) مستعمرات صورت می‌گیرد؛ بلکه این هجوم – زبان و آداب و موسیقی و اخلاق و مذهب محیط‌های مستعمراتی را نیز ویران می‌کند. و آیا صحیح است که روشنفکر ایرانی به‌جای ایستادگی در مقابل این هجوم همه جانبه – شریک جرم استعمار بشود؟

اگر روشنفکر خود را تنها یک محصول غربی بداند ناچار در هر کجای دنیا که افتاده باشد توجهش فقط به «متروپل» است. به کعبه‌ای که در آن و با ملاک‌های آن پرورده شده. و چون ماهیی است که فقط در آب «متروپل» می‌تواند شنا کند کوشش دارد که محیط‌های بومی را نیز به چنان آبی بدل کند، اما «متروپل» ازین محیط‌های بومی جز موادخام معدنی و مواد پخته و رسیدهٔ آدمی چه می‌خواهد؟ و رفتار او نسبت به این محیط‌های بومی چیست جز حکومت‌های مستبد نظامی برایشان گماشتن و ... همان استعمار؟ پس چنین روشنفکری یک عامل استعمار است. و به این دلیل با محیط بومی خود بریده است. متوجه مسائل بومی و سنتی نیست. یا اگر هست نه به قصد حد مشکلات آن – که به قصد انتفای آنها قدم و قلم می‌زند. اما از طرف دیگر چون مجموع عوامل انسانی و حیاتی و فرهنگی و اقلیمی و سنتی که سازندهٔ تمدنی بومی است به هر صورت مقتدرتر از جامعهٔ روشنفکران وارداتی عمل می‌کند – یعنی مقاومت می‌کند – پس روشنفکر وارداتی روز بروز وازده‌تر می‌شود و تنها مانده‌تر و شکست خورده‌تر. و به این دلیل اغلب اوقات برای شکستن عوامل مقاوم بومی به عوامل غربی (= استعماری) تکیه می‌کند تا شاید بقدرت آنها محیط زندگی خود را آماده‌تر کند. تمام روشنفکرانی که از شکست مبارزهٔ نفت به بعد در ایران مصدر کارهای حکومتی بوده‌اند ازین مقوله‌اند. به استثنای انگشت شماری.



اما اگر روشنفکر را «وجدان بیمار» یک جامعه فرض کنیم – چنانکه «سارتر» و «راسل» و دیگران در مورد فرنگ کرده‌اند – وقتی این «وجدان بیمار» در جوامع اروپایی و آمریکایی از غارت استعمار فریاد می‌زند؛ «وجدان بیمار» اما بیدار ممالک غارت شده باید از غارت شدن به دست استعمار بنالد. اولی به دلیل شرکت غیر مستقیم در «عامل» بودن و دومی به علت شرکت غیر مستقیم در «معمول» بودن. پس اگر اولی ممانعت می‌کند از «غارت کردن» – دومی باید ممانعت کند از «غارت شدن». نه اینکه کمک دهنده باشد به چنین غارتی. به این طریق در روزگاری که دیگر بزحمت می‌توان از همبستگی بین‌المللی طبقهٔ کارگر حرف زد – چون که کارگران ممالک غارت کننده و سیر، خود عاملان استعمار کارگران ممالک غارت شده و گرسنه هستند – هنوز می‌توان از همبستگی بین‌المللی روشنفکران سخن گفت که عدهٔ قلیلی ازیشان چه در حوزه‌های «متروپل» و چه در حوزه‌های مستعمره و نیمه مستعمره در مقابل واقعیت استعمار راه و روش واحد دارند.





↑ Intellectue

↑ Intellectualis

↑ Intelligere

↑ و این تعبیری است که مجلهٔ «اندیشه و هنر» عنوان کرد. در شماره‌های ۶ و ۷ سال ۱۳۴۴.

↑ Intelligencia

↑ جلد اول مصنفات افضل الدین محمد کاشی – انتشارات دانشگاه تهران – به تصحیح مینوی و مهدوی. چاپ ۱۳۳۱. صفحهٔ ۵۳ (۱۹۷).

↑ مراجعه کنید به صفحه ۳۳ به بعد دفتر «غرب‌زدگی». دفتری که بعجله چاپ شد و مخفیانه پخش گردید و درباره‌اش بیشتر «هو» زدند تا نقدی، و بده بستانی ، و جوابی به ایجاد شعوری؛ که تنها دعوی آن دفتر بود.

↑ «یازده درصد مردم امریکا سیاهان هستند. اما میانگین زادوولد آنها از سفیدان بیشتر است. پس یعنی نسبت جوان سرگردان و بی‌هدف میان سیاهان بیشتر است. در سال ۱۹۶۵ میلادی ۵۴/۷ درصد سیاهان کمتر از ۲۴ ساله‌ها بوده‌اند و سفیدها ۴۵ درصدشان. ناچار نسبت بیشتری از سیاهان به سربازی می‌روند. از جمع سفیدهائی که داوطلب سربازی میشوند ۱۴/۶ درصدشان به افسری می‌رسند اما از میان سیاهان فقط ۲/۳ درصدشان. سیاهان ۱۳/۹ درصد سربازان امریکائی را می‌دهند اما ۲۲/۱ درصدشان کشته می‌شوند. به این ترتیب جنگ ویت‌نام وسیلهٔ مؤثری است برای یک قتل عام دو جانبه.» ترجمه شد به اختصار از حاشیهٔ ص۱۰۲۸ مجلهٔ تان مدرن Temps Modernes چاپ پاریس – شمارهٔ دسامبر ۱۹۶۷.

↑ مراجعه بفرمائید به «خسی در میقات». به همین قلم، انتشارات نیل.

↑ رجوع کنید به افسانهٔ کشتی گرفتن یعقوب و یهوه. در باب سی و دوم از سفر پیدایش – تورات.

↑ Ré – Flexion به همان عادت معهود هایدگر که با ریشه کلمات کار می‌کند – به دو معنی «بازتاب» و «اندیشه» آمده.

↑ ترجمه شد به اختصار از ص ۳۳ مجلهٔ آرگومان Arguments چاپ پاریس – شمارهٔ ۲۰ سال چهارم – چهارمین فصل سال ۱۹۶۰، که شماره‌ای است مخصوص به بحث دربارهٔ روشنفکران.

↑ نقل و ترجمه شد (به واسطه) از ص ۱۰۲۶ مجله Tips Modernes شمارهٔ دسامبر ۱۹۶۶.

↑ نقل شفاهی می‌کنم از حضرت فریدون آدمیت.

↑ نقل از «راهنمای دانشکدهٔ حقوق» سال ۷–۱۳۴۶. صفحهٔ ۲۱. چاپ کیهان.

↑ نقل از مقالهٔ «برخورد عقاید و تکامل پارلمانی در مجلس اول» به قلم فریدون آدمیت. در مجلهٔ سخن شمارهٔ تیر ۱۳۴۴. ص ۷۰۴.

↑ از همان مقاله. ص ۷۰۵.

↑ Walter Smart.

↑ Desinfecté = عفونت زدائیده. ضدعفونی شده.

↑ رجوع کنید به «مطهرات در اسلام» به قلم مهندس بازرگان استاد دانشگاه که در آن «کر» بودن آب را از نظر علمی نوجیه کرده. و نیز به دیگر نوشته‌های همین نویسنده که جمعاً در چنین حوزه‌ای قلم می‌زند. و می‌خواهد دین و مذهب را برای این دسته از فرنگی مآب‌ها توجیه کند.





پانویس





۲

روشنفکر خودی است یا بیگانه؟

۱) روشنفکر از نظر غربی و در غرب

اکنون بجاست که سراغ خود غربی (فرنگی و امریکایی) برویم که روشنفکری را به معنی جدیدش به دنیا داده. یا دست‌کم مدعی چنین دهشی است. و ببینیم که او خود روشنفکر را چگونه معنی می‌کند و او را که می‌داند و چه حد و حصری برایش قائل است و چه تکالیف و وظایفی. این کار دست کم دو حسن دارد. یکی این که سنگها را در اول کار وا می‌کند و حدود تعریفها را در حوزهٔ گسترده‌تری از امکانات طرح می‌کند. دیگر این که کمک می‌کند به روشن شدن وجوه امتیاز یا اختلاف روشنفکر ایرانی فارسی زبان، باروشنفکر غربی (با هر زبانی که دارد).

نخست سراغ فرهنگها برویم. «فرهنگ آکادمی فرانسه» چاپ ۱۹۳۵ می‌نویسد:

«روشنفکر به کسانی گفته می‌شود که به کار گرفتن فکر و هوش در زندگی ایشان مسلط بر دیگر امور است. به این معنی یک روشنفکر معمولا نقطهٔ مقابل کسی است که کار دستی می‌کند.»[۱] شاید با تکیه به همین نظر و به قصد تفسیر آن است که اتیامبل Etiamble از نویسندگان و منقدان معاصر فرانسه که در حدودی در صف مقابل «سارتر» قلم می‌زند نوشته که «معنی وسیعتر روشنفکر آن است که صرف نظر از عقاید ذهنی و روانشناسی خاصی که او دارد – برای کار کردن، بیشتر سلولها و یاخته‌های مغز و اعصاب خود را بکار می‌گیرد تا یاخته‌های عضلانی را... چنین است وضع یک نقاش یا یک وکیل دعاوی یا بک استاد دانشگاه یا یک نویسنده و...»[۲] از طرف دیگر «کنگرهٔ اتحادیهٔ بین‌المللی کارگران روشنفکر» که در ۱۹۵۲ در پاریس منعقد شد؛ به وسعت نظر بیشتری تعبیر زیر را برای روشنفکر پذیرفت: «روشنفکر کسی است که فعالیت روزانه‌اش مستلزم نوعی کوشش فکری باشد، آمیخته با ابتکار و ابراز شخصیت. و بصورتی که این نوع فعالیت فکری بر فعالیتهای بدنی روزانهٔ او بچربد.»[۳] گرچه این تعبیر هنوز اندکی گنگ است اما همین کنگره در دنبال این تعبیر، فهرست مفصلی را به عنوان صاحبان مشاغل روشنفکری در چهار مقولهٔ اسامی زیر پذیرفته:

« مقولهٔ اول – هنرها و ادبیات و شامل هنرهای مصور و مجسم. ادبیات. تآتر. سینما. موسیقی و علوم صرف.

« مقولهٔ دوم – مشاغل آزاد. شامل مشاغل قضایی، طبی (با ضمائم) و مشاغل آزاد گوناگون.

«مقولهٔ سوم – کارگران روشنفکر مزدور. شامل مهندسان و کادرهای عالی. هیئت آموزشی و کارمندان. متخصصان فنی و کادرهای نظارت کننده بر صنایع.

«مقولهٔ چهارم – کارگران روشنفکر جوان. شامل دانشجویان دانشگاه بطور اعم.»[۴]

بنا به آنچه درین فهرست گذشت و نیز طبق تحقیقی که «مؤسسهٔ ملی آمار و تحقیقات اقتصادی» فرانسه کرده در سال ۱۹۵۴ جمع کل روشنفکران فرانسه چنین بوده:[۵]

وضع مشاغل روشنفکری فرانسه مطابق آمارگیری سال ۱۹۵۴ ۱–در آموزش و پرورش ۱۱۹۷۸۰ مرد ۱۹۶۷۰۰ زن جمع ۳۱۶۴۸۰ نفر

۲–در بهداشت ۷۵۰۰۰ " ۲۸۲۲۰ " " ۱۰۳۷۲۰ "

۳–در مشاغل قضایی ۳۵۰۶۰ " ۲۰۴۰ " " ۳۷۰۰۰ "

۴–مدیران عالی رتبهٔ اداری ۱۹۹۳۶۰ " ۲۶۹۴۰ " " ۲۲۶۳۰۰ "

۵–مهندسان ۱۱۳۰۶۰ " ۲۱۴۰ " " ۱۱۵۲۰۰ "

۶–مشاغل روشنفکری گوناگون ۱۹۲۶۰ " ۹۳۴۰ " " ۲۸۶۰۰ "

۷–هنرمندان ۳۸۴۸۰ " ۲۲۵۸۰ " " ۶۱۰۶۰ "

۸–در امور مذهبی ۵۲۲۲۰ " ۱۱۸۱۲۰ " " ۱۷۴۳۴۰ "

۹–در ارتش ۲۶۳۴۰ " ۲۸۰ " " ۲۶۶۲۰ "

۱۰–ناشر و کتاب‌فروش ۷۷۲۰ " ۹۷۴۰ " " ۱۷۴۶۰ "

جمع کل ۶۹۰۷۸۰ " ۴۱۶۱۰۰ " " ۱۶۰۶۸۸۰ نفر

اما در فرهنگ فلسفی روسهای شوروی روشنفکر را به این عبارات تعریف کرده اند:

«روشنفکران یک لایهٔ اجتماعی واسطه هستند – تشکیل یافته از مردمی که کارهای فکری می‌کنند. این لایهٔ اجتماعی شامل می‌شود مهندسان و متخصصان صنعت (تکنیسین‌ها) را، وکلا و هنرمندان و معلمان و کارگران علوم را. به این تعبیر «انتلی‌ژانسیا»ی روس در سال ۱۹۵۵ میلادی، ۱۵ ملیون نفر بوده است. از میان جمعیتی بالغ بر ۲۰۰ ملیون»[۶].

و برای اینکه جدولی قابل مقایسه با جدول قبلی در دست داشته باشیم از همان منبع، جدول صفحهٔ بعد را نقل می‌کنم. که نشان دهندهٔ تعداد روشنفکران روس است در رشته‌های مختلف. و نیز نشان دهندهٔ نسبت افزایش آنهاست از سال ۱۹۲۶ تا ۱۹۵۶. با توجه به این که سال مبنا (۱۹۲۶) را «صد» بگیریم.[۷]

و اما دربارهٔ امریکا. اول نظر «سیمور مارتین لیپ‌ست –Seymour Martin Lipset را نقل می کنم که از صاحب نظران دربارهٔ امر روشنفکران امریکایی است. این نظر از مقالهٔ او «روشنفکران امریکایی و وضع موجودشان» آمده، که در تابستان سال ۱۹۵۹ در مجلهٔ «دیدالوس» (مجلهٔ آکادمی هنرها و علوم امریکا) در آمد. و بعد هم آماری درین زمینه فراهم خواهم آورد. اکنون نظر «مارتین لیپ ست»:

«ماروشنفکر می‌دانیم کسانی را که خلق کنندهٔ فرهنگند. یا توزیع کنندهٔ آن. یا بکار برندهٔ آن. غرضم از فرهنگ، این دنیای رمزها و استعاره‌هاست که شامل هنرها و علوم و مذاهب است. در داخل این گروه روشنفکران دو دستهٔ مختلف‌السطح هست. نخست هسته‌ای شامل خلق کنندگان فرهنگ. یعنی عالمان و هنرمندان و فیلسوفان و نویسندگان و چند نفری هم از مدیران مطبوعات و چند نفری هم روزنامه نویس.





مشاغل ۱۹۲۶

مساوی ۱۰۰ سال ۱۹۳۷ نسبت افزایش سال ۱۹۵۶ نسبت افزایش

به ۱۹۲۶

در مدیریت ۳۵۶٬۰۰۰ ۱٬۷۵۱٬۰۰۰ ٪۴۸۰ ۲٬۲۴۰٬۰۰۰ ٪۶۱۰

تکنیسین صنایع ۲۲۵٬۰۰۰ ۱٬۰۶۰٬۰۰۰ ٪۴۷۰ ۲٬۵۷۰٬۰۰۰ ٪۱۱۴۰

تکنیسین کشاورزی ۴۵٬۰۰۰ ۸۰٬۰۰۰ ٪۳۹۰ ۳۷۶٬۰۰۰ ٪۸۳۰

استادان و کارگران علوم ۱۴٬۰۰۰ ۸۰٬۰۰۰ ٪۵۷۰ ۲۳۱٬۰۰۰ ٪۱۵۶۰

آموزگاران و آموزندگان ۳۸۱٬۰۰۰ ۹۶۹٬۰۰۰ ٪۲۵۰ ۲٬۰۸۰٬۰۰۰ ٪۵۴۰

نویسنده، هنرمند، کتابفروش وغیره ۹۰٬۰۰۰ ۴۵۳٬۰۰۰ ٪۵۰۰ ۵۷۲٬۰۰۰ ٪۵۲۰

طبیب ۵۷٬۰۰۰ ۱۳۲٬۰۰۰ ٪۲۳۰ ۳۲۹٬۰۰۰ ٪۵۸۰

کارمندان معین پزشکی ۱۲۸٬۰۰۰ ۳۸۲٬۰۰۰ ٪۳۰۰ ۱٬۰۴۷٬۰۰۰ ٪۸۲۰

در نقشه گذاری و حسابداری ۶۵۰٬۰۰۰ ۲٬۴۳۹٬۰۰۰ ٪۳۷۰ ۱٬۱۶۱٬۰۰۰ ٪۳۳۰

در رشته های قضایی ۲۷٬۰۰۰ ۴۶٬۰۰۰ ٪۱۷۰ ۶۷٬۰۰۰ ٪۲۵۰

دانشجویان ۱۶۷٬۰۰۰ ۵۵۰٬۰۰۰ ٪۳۳۰ ۱٬۱۷۸٬۰۰۰ ٪۷۰۰

در دیگر رشته‌ها ۵۷۵٬۰۰۰ ۱٬۱۵۰٬۰۰۰ ٪۲۷۰ ۲٬۹۰۶٬۰۰۰ ٪۴۵۰

جمع ۲٬۷۲۵٬۰۰۰ ۹٬۵۹۱٬۰۰۰ ٪۳۵۰ ۱۵٬۴۶۰٬۰۰۰ ٪۴۵۰

آمار صاحبان مشاغل روشنفکری در امریکای متحد شمالی از سال ۱۹۰۰ تا ۱۹۵۰ مشاغل سال ۱۹۰۰=۱۰۰ سال ۱۹۳۰ نسبت افزایش

بسال ۱۹۰۰ سال ۱۹۵۰ نسبت افزایش

بسال ۱۹۰۰

وکلا و قضات[۸] ۱۰۸٬۰۰۰ ۱۶۱٬۰۰۰ ٪۱۴۹ ۱۸۴٬۰۰۰ ٪۱۷۰

امور حسابداری ۲۳۰۰۰ ۱۹۲٬۰۰۰ ٪۸۳۴ ۳۹۰٬۰۰۰ ٪۱٬۶۹۵

امور پزشکی و ضمایم آن[۸] ۱۳۱٬۰۰۰ ۱۸۹٬۰۰۰ ٪۱۴۴ ۲۳۸٬۰۰۰ ٪۱۸۱

دندانسازان ۳۰٬۰۰۰ ۷۱٬۰۰۰ ٪۲۳۶ ۷۶٬۰۰۰ ٪۲۵۳

کارمندان معین پزشکی ۵۸٬۰۰۰ ۳۸۶٬۰۰۰ ٪۶۶۲ ۵۹۶٬۰۰۰ ٪۱٬۰۲۷

دامپزشکان ۸٬۰۰۰ ۱۲٬۰۰۰ ٪۱۵۰ ۱۴٬۰۰۰ ٪۱۷۵

امور تعلیم وتربیت ۳۴۳٬۰۰۰ ۱٬۱۰۶٬۰۰۰ ٪۲۴۹ ۱٬۲۷۶٬۰۰۰ ٪۲۸۸

روزنامه نویسان ۳۲٬۰۰۰ ۶۱٬۰۰۰ ٪۱۹۰ ۹۳٬۰۰۰ ٪۲۹۰

مؤلفان، هنرمندان –

موسیقیدانها – آرشیتکت‌ها[۸] ۱۳۰٬۰۰۰ ۲۵۷٬۰۰۰ ٪۱۹۷ ۲۹۱٬۰۰۰ ٪۲۲۳

مهندس‌ها[۸] ۵۷٬۰۰۰ ۴۳۵٬۰۰۰ ٪۵۸۰ ۱٬۰۸۷٬۰۰۰ ٪۱٬۴۴۹

در مشاغل صنعتی و علمی ۱۲٬۰۰۰ ۹۳٬۰۰۰ ٪۷۷۵ ۴۸۸٬۰۰۰ ٪۴٬۰۶۶

دانشجویان ۲۳۸٬۰۰۰ ۱٬۱۰۱٬۰۰۰ ٪۴۶۲ ۲٬۶۵۹٬۰۰۰ ٪۱٬۱۱۷

و پس ازین هسته، در درجهٔ دوم نوبت می‌رسد به کسانی که توزیع کنندگان همان چیزی هستند که دستهٔ اول بوجود آورده. یعنی مجریان هنرهای مختلف و اکثر معلم‌ها و اغلب روزنامه نویس‌ها. علاوه برین دو گروه، دستهٔ سومی نیز هست که در حاشیهٔ دو گروه اول قرار گرفته و جزو روشنفکران می‌شماریمشان. یعنی تمام آن کسانی که فرهنگ را به عنوان جزو الزام‌آور شغل خویش بکار می‌برند یا بکار می‌اندازند. و این‌ها اعضای مشاغل آزادند. همچون پزشکان و وکلا.»[۹] ملاحظه کنید که از هر نظر به دیگری قدمی به سمت توضیح و تشریح بیشتر بر می‌داریم. نکتهٔ جالب‌تر نوع دسته بندی خاصی است که در هر یک از دو جدول گذشته (روشنفکران فرانسه و شوروی) بکار رفته. و براحتی می‌توان اختلاف‌ها و امتیازهای آن‌ها را از طرفی با هم و از طرفی با جدول آمار روشنفکران امریکا مقایسه کرد که در صفحهٔ قبل ملاحظه فرموده‌اید. در این جدول علاوه بر آمار دسته‌های مختلف روشنفکری – نسبت افزایش تعداد ایشان نیز آمده است.[۱۰]

و اما از انگلیس‌ها. متأسفانه نتوانستم متن مستقیمی بدست بیاورم. ولی برای اینکه درین منظومهٔ اروپایی و غربی جای ایشان خالی نباشد (که زمین و بی‌حجت؟) اشاره می‌کنم اول به نظری که از «ژان پل سارتر» در کتاب «ادبیات چیست؟» او دیده‌ام. گرچه متن راضی کننده‌ای نیست. اما هم نیش و کنایه‌ای دارد و هم اینکه تا بدست آمدن متنی دقیق‌تر و کاملتر و منضم به آمار و اعدادی گویا، نمی‌توان از همین اندک نیز گذشت. سارتر می‌گوید:



«در انگلستان روشنفکران کمتر از ما (فرانسویها) با اجتماع می‌جوشند. چون برای خود نوعی طبقهٔ (کاست) بیگانه از عرف عام ساخته‌اند. با اندکی خشونت و در بی‌ارتباطی صرف با الباقی اجتماع [...] باین علت که اولا شانس ما را نداشته‌اند . چرا که پیشینیان بسیار دور ما فرانسویان (که ما هرگز لیاقتشان را نداریم) انقلاب کبیر فرانسه را پی‌ریزی کردند. و طبقهٔ حاکم فرانسه هنوز پس از یک قرن و نیم که از آن دوران می‌گذرد این افتخار را به ما می‌دهد که اندکی ازمان بترسد. البته بسیار اندک. و به همین دلیل تر و خشکمان هم می‌کنند. اما برادران لندنی ما که چنین یادگارهای افتخارآمیز گذشته را نداشته‌اند هیچکس ازیشان نمی‌ترسد و معمولاً ایشان را آدم‌های بی‌آزاری می‌شناسند. ثانیاً باین علت که زندگی در بستهٔ روشنفکران انگلیسی در کلوب‌های خصوصی برای نشر آراء و عقاید ایشان بسیار کمتر مناسب است تا سالون‌های ما برای فرانسویان. به این طریق روشنفکران انگلیس کسانی‌اند که در آن کلوب‌ها اگر برای همدیگر حرمتی قائل باشند از کار و کاسبی گپ می‌زنند یا از سیاست یا از زنان و اسبها. ولی هرگز از ادبیات. در حالی که حتی خانم‌های سالون‌دار ما که خواندن را همچون هنری لذت بخش دنبال می‌کنند با پذیرایی‌ها و مهمانی‌های خود کمک‌های فراوان کرده‌اند به نزدیکی سیاستمداران و بانکدارانمان، وامرای ارتش و صاحبان قلم.»[۱۱]

وبعد اشاره‌ای دیگر کنم به نظری دیگر: «کلوب‌نشین‌های انگلیسی بخاطر حفظ دوستی و دوست داشتنی بودن، مدتهاست که بحث‌های داغ سیاسی و مذهبی را از محیط مذاکرات حضار عالیرتبهٔ کلوب‌ها کنار گذاشته‌اند. در همین زمینه است که دبلیو– اچ– آدن می‌نویسد: فصل آن است که مرد خوش نیت، قلبش را در آستین نگهدارد نه بر آستین... چرا که اینروزها رفتار شریف مردانه، رفتار «یاگو» است...»[۱۲]

تا وقتی که بجای خود ازین رفتار بی آزار و در بسته و اشرافی روشنفکر غربی بطور کلی (و انگلیسی بطور اخص) سخنی بگویم فعلاً متوجه جنبهٔ مستعمراتی کار حضرات باشید که هر کدام بخرج چند سالی زندگی در یک مستعمره، و آزارها وزهرهای نارضایتی را با خود بآن حوالی بردن؛ وقتی که به «متروپل» بر می‌گردند بره‌های رام را می‌مانند.

پس از این دو سه تعبیر لغت‌نامه‌ای و تعریف طنز آمیز سارتر از روشنفکران انگلیسی، اجازه بدهید اکنون کمی دقیق‌تر بشویم. و به جستجوی معنی عمیق‌تر روشنفکری از نظر طبقاتی مراجعه‌ای هم بکنیم به متون اصلی مارکسیستی. مارکس و انگلس در «مانیفست» حزب کمونیست می‌نویسند: «در لحظه‌ای که مبارزهٔ طبقات به دقایق حساس خود نزدیک می‌شود جریان تشتت و پاشیدگی طبقهٔ حاکم، و بطور کلی اجتماع کهن، چنان صورت خشنی بخود می‌گیرد که بک جناح از طبقهٔ حاکم از آن جدا شده به طبقهٔ انقلابی می‌پیوندد. یعنی نطفه‌ای که آینده را با خود و در خود دارد. همچنان که در گذشته (انقلاب کبیر فرانسه) دیدیم که جناحی از اشرافیت به بورژوازی پیوست امروز نیز قسمتی از بورژوازی به پرولتاریا می‌پیوندد. به خصوص آن دسته از صاحب نظران بورژواکه خود را تا سطح روشنفکری نظری در مجموعهٔ نهضت تاریخی بالا کشیده‌اند.» و این بدان معنی است که روشنفگرانی همچون خود مارکس یا لنین به علت هوشمندی و ابتکار و تجارب خود می‌توانند از محیط اجتماعی طبقه‌ای که بدان وابسته بوده‌اند بگریزند و به نهضت انقلابی بپیوندند.[۱۳]

باز هم یک نظر دیگر. و این بار از «آنتونیو گرامشی» Antonio Gramshi کمونیست متفکر ایتالیایی. «در معرفی‌اش همین قدر می‌گویم که در ۱۸۹۱ بدنیا آمد و در ۱۹۳۷ در زندان موسولینی زیر شکنجهٔ روحی و جسمی مرد. کارهای عمده‌اش را که اکثر مربوط به مسائل روشنفکری و فرهنگی است در زندان انجام داد. ده سال آخر عمرش زندانی بود.»[۱۴] و اینک نظر او:

«گرامشی نخستین مارکسیستی است که سر باز می‌زند از اینکه روشنفکران را بنابر طبیعت کاری که می‌کنند یا بنابر افکاری که دارند دسته‌بندی کند. و می‌کوشد نظر خاصی بدهد دربارهٔ روشنفکران و وضعیت ایشان در اجتماع. می‌گوید: «اشتباه روش متداول بنظر من درین است که می‌کوشد ملاک امتیاز روشنفکری را در آن چیزها بجوید که ذاتی فعالیت‌های روشنفکری است و نه در مجموعهٔ دستگاه روابطی که این فعالیت‌ها و در نتیجه گروه‌هایی که تشخص خارجی آنها هستند) در درون کلاف پیچیدهٔ روابط اجتماعی بخود می‌گیرند [...] در هر نوع کار جسمی (فیزیک) – حتی ماشینی شده‌ترینشان و پست شده ترینشان – نیز حداقلی از کیفیات فنی هست. یعنی حداقلی از فعالیت روشنفکری خلاق هست [...] باین طریق می‌توان گفت که هر کس روشنفکری است. اما همهٔ کسان در یک اجتماع وظیفهٔ یک روشنفکر را انجام نمی‌دهند [...] هر دسته و گروه اجتماعی که بر زمینهٔ اصلی نوعی کار اساسی در دنیای استحصال اقتصادی زاییده می‌شود؛ در عین حال که خود بوجود می‌آید؛ بصورت حیاتی یک یا چند لایهٔ روشنفکری را هم بوجود می‌آورد تا بخود او همگنی و وجدان فعالیت مخصوص بخود را بدهد. و این نه تنها در قلمرو مسائل اقتصادی صادق است بلکه در قلمرو مسائل سیاسی و اجتماعی نیز هست. رئیس یک کارخانه که بر مبنای سرمایه‌داری می‌گردد با خودش متخصص فنی صنعت را هم بوجود می‌آورد و دانشمند اقتصاددان را و سازندهٔ یک فرهنگی تازه را و نوعی حقوق جدید را...»[۱۵]

آراء تفصیلی «گرامشی» را در ضمیمهٔ این فصل خواهید دید. ولی در نظر داشته باشید که نظر او چه مایه تأثیر گذاشته است مثلاً بر آراء «رمون آرون» که پس ازین خواهم آورد. اما قبلاً «آرون» را بشناسیم. در طرح اول این دفتر که دو فصلش منتشر شد دربارهٔ او شاید اغراقی کرده بودم که سوسیالیست است و ضد استعمار والخ... که دکتر هزارخانی که سالها در پاریس می‌زیسته و فعالیت روشنفکری داشته ترجمه‌اش رسید با توضیحاتی. او دربارهٔ آرون می‌نویسد:

«آرون از طرف محافل دست چپی فرانسه عنوان باهوش‌ترین تئوریسین‌های سرمایه‌داری را گرفته است و این لقب کاملاً بامسما است. آرون سرمقاله نویس روزنامهٔ (فیگارو) است که چنانکه می‌دانی زبان گویای بورژوازی فرانسه است. آرون حتی در یک مورد کوچکترین همکاری با هیچیک از احزاب و مجامع سوسیالیستی و دست چپی نداشته. آرون در حال حاضر شهرت جهانی پیدا کرده و می‌توان گفت از تئوریسین‌های معتبر دنیای سرمایه‌داری است و تقریباً از نوع حضرت (راستو)ی امریکایی است که می‌شناسیش. تئوریهای آرون راجع به جامعهٔ صنعتی همه و در همه جهت توجیه استثمار طبقاتی است. منتها ایشان برای اینکه حرفهای زیبای خود را راحت‌تر بحلقوم خلق اللّه فرو کنند خودشان موضع مافوق طبقاتی می‌گیرند... طرفداران سارتر او را سگ محافظ سرمایه‌داری لقب داده‌اند.»[۱۶]

باین ترتیب خیال داشتم فصلی را که ازو درین دفتر آورده‌ام بردارم. اما بتازگی چیزی دربارهٔ او خواندم که حیفم آمد: «روزی (گویا بمناسبت وقایع دانشگاهی مه ۱۹۶۸ پاریس) رمون آرون به ژنرال دوگل گفته بود: «فرانسه گاه‌بگاه یک انقلاب می‌کند اما رفورم، هرگز!

«و ژنرال دوگل در جوابش گفته بود: «فرانسه هرگز «رفورم» نمی‌کند مگر در هیاهوی یک انقلاب.»[۱۷]

با توجه بآنچه گذشت من هنوز برای آنچه از «آرون» نقل خواهم کرد اعتبار قائلم. چرا که گذشته از نظر روسهای شوروی – مارکس و گرامشی و سارتر همه از دید معینی به قضیهٔ روشنفکران نگریسته‌اند که در مقولهٔ یک «ایسم» واحد جا می‌گیرد و ناچار لازم است که با دیدی از مقوله‌ای دیگر نیز بقضیه بنگریم. بخصوص که نظر او تفصیل بیشتری دارد و موشکافی‌هایی کرده که از دیگران ندیده‌ام. حاشیه‌هایی که برین صفحات ترجمه شده آورده‌ام بقصد فراهم کردن امکان مقایسهٔ فوری است میان اینجا که ایران است و دنیای غرب. می‌گوید:

«هر جامعه‌ای منشیان[۱۸] خود را داشته. که دوایر دولتی را می‌گردانده‌اند. ادیبان و هنرمندان خود را نیز داشته که میراث فرهنگی آن اجتماع را غنی می‌ساخته‌اند و آنرا از نسلی به نسل دیگر می‌رسانده‌اند. و سپس متخصص‌هایی نیز داشته که معرفت بمتون را در اختیار امرای وقت می‌گذاشته‌اند. و نیز علمایی که اسرار طبیعت را می‌گشوده‌اند و بمردم می‌آموخته‌اند که چگونه با بیماریها درافتند یا چگونه در میدانهای جنگ بر دشمن پیروز شوند. پس هیچیک ازین اصناف از نو آوریهای تمدن جدید نیست[۱۹]. من می‌خواهم بگویم که هیچیک ازین مشاغل نمی‌توانند بیان کنندهٔ مشخصاتی باشند که «انتلکتوئل» امروزی با وضع خاص خود و کمیت وسیع افرادش دارد.

«توزیع کارگر دستی میان مشاغل مختلف به نسبت تحولات اجتماعی فرق می‌کند. نسبت درصد کارگر دستی در صنایع روزبروز بیشتر می‌شود. در حالیکه همین نسبت در کشاورزی روزبروز کمتر می‌شود.[۲۰] در عین حال نسبت کارگران فکری نیز روزبروز بیشتر می‌گردد. یعنی تعداد کسانی که از کاغذ بازی ساده در فلان اداره گرفته تا تحقیق در فلان آزمایشگاه را بعهده دارند و با لیاقت‌های متفاوت کارهای مختلفی را انجام می‌دهند روزبروز افزایش می‌یابد. جوامع صنعتی بیشتر از هر جامعهٔ شناخته شدهٔ دیگری کارگران فکری را در درون خود می‌پرورد و نگهداری می‌کند. چرا که تشکیلات و صنعت و فنون اداری روزبروز پیچیده‌تر می‌شود؛ تا در مقابل، حرکات یدی و کارهای دستی کارگران روز بروز ساده‌تر گردد.[۲۱] همچنین اقتصاد جدید وجود «پرولتر»هایی را ایجاب می‌کند که خواندن و نوشتن را بدانند.[۲۲] اجتماعات امروزی بهمان نسبت که کمتر فقیر محسوب می‌شوند مبالغ افزون‌تری صرف تعلیم و تربیت جوانان خود می‌کنند. دورهٔ تحصیلات متوسطه مرتب طولانی‌تر می‌شود و هر نسلی بیش از نسل پیش از امکانات تعلیم و تربیتی برخوردار است. آن سه صنف کارگران فکری یعنی منشیان – ادیبان – متخصصان نیز اگر نه بیک نسبت ولی بهرجهت در اجتماعات جدید در حال گسترشند. حکومت ادارات (بوروکراسی) به منشیان، هرچه نادانتر و ناتوانتر که باشند، جایی برای نان خوردن می‌دهد. از این گذشته گروه بندی کارگران و ادارهٔ تشکیلات صنعتی روز بروز به متخصص‌های بیشتر و تقسیم شده‌تر و دقیق‌تری نیاز دارد و ناچار به متخصص‌های بیشتری. علاوه بر این که گسترش مدارس و دانشگاهها. و ابزار کسب خبرو مبادلهٔ تفنن‌ها و هنرها مثل رادیو و سینما و تلویزیون هر روز خوراک بیشتری از متخصصان در علم کلام و ادب و هنرمندان را می‌طلبد که همهٔ آنان در واقع عوام فهم کنندگان معارف بشری‌اند. حتی بیشتر اوقات کار کردن در این نوع دستگاههای انتشاراتی بک ادیب را به متخصص فقیری بدل می‌کند و یا از یک نویسنده یک رونویس کننده می‌سازد[۲۳]... چنین نبوده است که ادیبان و متخصصان همیشه برای خود نوعی جمهوری خود مختار و سخت‌گیر نسبت به استقلال خود داشته باشند. متفکران و هنرمندان قرنهای آزگار روحاً و معناً از کاتبان وحی و مدرسان مکتبی و فقها جدا نبوده‌اند[۲۴]. و می‌دانیم که این دسته‌های اخیر همان گزارندگان شرع و عرف بوده‌اند در هر شهری یا اجتماعی. کلی‌تر که بنگریم از نظر اجتماعی متخصصان و ادیبان در تمام قرون گذشته وابسته به دستگاههایی بوده اند که نان روز ایشان را تضمین می‌کرده است. یعنی وابسته بوده‌اند به مؤسسات مذهبی – به دربارها – و به حکومتهای وقت[۲۵]. در آن قرنها نه تنها موفقیت یک هنرمند بلکه حتی معنی خود هنر نیز – بسته به اینکه سفارش دهنده که باشد – فرق می‌کرد. ازین رو است که هنر مذهبی داریم و هنر جنگی یا تجارتی و الخ...

«... به هر صورت تمام انواع حکومت‌ها به کسانی که قدرت بازی با کلمات و افکار را دارند سخت رو می‌آورند و به ایشان مزد خوب می‌دهند. در روزگار ما دیگر فلان سردار جنگی نیست که با تکیه به قدرت و ثروت خود به تاج و تختی می‌رسد. این روزها خطیبان به حکومت می‌رسند که قدرت حرکت دادن جماعات را دارند. یا قدرت در دست گرفتن رأی انتخاب کنندگان را؛ یا مهار کردن مجالس قانون گذاری را. و می‌دانند که چگونه از یک طرز تفکر خاص می‌توان فصیح و بلیغ دفاع کرد[۲۶]. منشیان و ادیبان هیچ وقت از قانونی جلوه دادن قدرت حکومت‌های وقت خودداری نکرده‌اند[۲۷]. ولی در زمان ما علاوه برین‌ها، دولت‌ها محتاج متخصصانی نیز در فن کلام و خطابه‌اند. البته تئوری‌دان‌ها و مبلغان نیز به این دسته افزوده می‌شوند. دبیر کل حزب نه‌تنها تفسیر کنندهٔ آراء حزب است بلکه مملکت را و انقلاب را نیز رهبری می کند[۲۸].



«هرچه بیشمارتر – هرچه آزادتر – هرچه معنون‌تر – هرچه نزدیک‌تر به قدرت – به نظر من اینهاست مشخصات کلی و اجتماعی کسانی که در زمان ما به طور اعم صاحبان مشاغل روشنفکری‌اند. حد و تعریف‌هایی نیز که برای آنان برشمرده‌اند تا حدودی ترجیح دهندهٔ این مشخصات کلی است. تعریف بسیار اعم این دسته عبارت است از کارگران غیر دستی. اما در فرانسه هیچ کس بک منشی اداره را یک روشنفکر نمی‌داند[۲۹]. گرچه دانشگاه را هم دیده باشد و لیسانس هم گرفته باشد. یک دیپلمه یا یک لیسانسیه به محض اینکه در یک اداره یا شرکت مشغول به اجرای کارهایی شد که به او دستور می‌دهند دیگر کسی بیش از یک کارگر یدی نیست که ماشین تحریرش ابزار کار اوست... در حالی که در فلان مملکت در حال رشد هر دیپلمه‌ای را یک روشنفکر می‌دانند[۳۰]. و این وضع زیاد هم نامربوط نیست. چون فلان جوانک که از یک مملکت عربی به فرانسه آمده و تحصیل کرده، نسبت به مملکت خودهمان وضعی را می‌گیرد که یک نویسندهٔ غربی نسبت به آن مملکت دارد [۳۱].

«تعبیر دیگری که به این عمومیت نیست فقط شامل متخصص‌ها می‌شود و ادبا. البته مرز میان متخصصان و ادیبان نامعین است. و مرتب ازین به دیگری می‌توان تجاوز کرد. برخی از متخصصان همچو اطبا – مستقل می‌مانند و چنان که معروف است صاحبان مشاغل آزادند. در حالی که اختلاف بارزی هست میان اطبای مستقل و پزشکانی که مزد بگیر فلان دستگاه دولتی‌اند یا در خدمت فلان شرکت بیمه. و گرچه این اختلاف حتی در طرز تفکر این دو دسته از پزشکان نیز دیده می‌شود یا در نوع برخوردشان با مسائل اجتماعی – به هر صورت نمی‌توان هیچ یک از این دو دسته را از حوزهٔ روشنفکری بیرون راند. به هر صورت آیا تضاد اصلی میان متخصصان و ادبا را می‌توان مربوط دانست بنوع کار غیررسمی‌ای که می‌کنند؟ چون یک مهندس با یک پزشک با طبیعت موجود و عینی سر و کار دارند یا با مسائل حیاتی انسان – در حالی که نویسنده و هنرمند با کلمات سر و کار دارند و با افکار و ایده‌ها. یعنی با آنچه خمیر مایه‌اش ذهنی است و نه عینی[۳۲]. درین صورت قضات و مدیرانی که هم کلمات را پس و پیش می‌کنند و هم آدم‌ها را، از همان مقولهٔ نویسندگان و هنرمندان خواهند بود – در عین حال که روز بروز په مقولهٔ متخصصان و مهندسان و پزشکان نزدیک‌تر می‌شوند. به هر جهت برای پرهیز از پراکندگی و برای بهتر تشخیص دادن تعریف دقیق روشنفکران بهترین روش شروع کردن از موارد خاص روشنفکری است. تا بتوان پس از آن تکلیف موارد مشکوک را نیز معین کرد.

«داستان‌نویسان – نقاشان – مجسمه‌سازان و فیلسوفان دایرهٔ داخلی و اصلی روشنفکری را تشکیل می‌دهند. چرا که فقط و فقط از راه تمرین‌های فکری و به خاطر آن می‌زبند. و اگر ارزش فعالیت‌ها ملاک باشد؛ درین سلسله مراتب از «بالزاک» کم کم به «اوژن‌سو» می‌رسیم و از «مارسل پروست» به نویسندگان پاورقی‌های روزنامه‌ها و مجلات[۳۳]. هنرمندانی که کار می‌کنند بی‌آنکه حرفی تازه یا طرحی و شکلی نو بیاورند (یعنی خلق و ابداع ندارند) همچو معلمان و استادان و محققان، همگی پس ازین دایره داخلی و اصلی، جماعت اهل معرفت و فرهنگ را می‌سازند. بعد در درجه‌ای پست‌تر ازین‌ها کارکنان مطبوعات و رادیو قرار دارند که نتایج بدست آمده از فعالیت دسته‌های قبلی را منتشر می‌کنند . یا ایجاد ارتباط می‌کنند میان جماعات مردم و آن برگزیدگان. با این دید، حوزهٔ روشنفکری در مرکز خود خلق کنندگان را دارد؛ و بعنوان محیط، منطقهٔ غیر مشخص عوام فهم کنندگان را. که اغلب حتی مترجم یا بازگو کنندهٔ امین خلق کنندگان هم نیستند. بلکه خیانت کنندگان‌اند به هر چه خلق هنری و علمی است. چرا که بیشتر در بند موفقیت‌اند و درآمد بیشتر. و چنین هدفی بدست نمی‌آید مگر از راه بندهٔ عوام‌الناس شدن و ذوق ایشان را رعایت کردن. به این طریق این دستهٔ اخیر حتی گاهی نسبت به ارزش‌هایی که شغلشان خدمتگاری به آنها را ایجاب می‌کند بیعلاقه می‌شوند[۳۴].

«چنین تحلیلی موجب این ناراحتی است که مبادا دو مسئله را بفراموشی بسپارد. یکی موقعیت اجتماعی و اساس درآمدها را. و دیگر هدف ذهنی یا عینی فعالیت‌های شغلی را[۳۵]. قابل تحمل است که «پاسکال» یا «دکارت» را روشنفکر بدانیم گرچه اولی بورژوایی بوده است از یک خانوادهٔ نمایندهٔ مجلس اعیان؛ و دومی نجیب‌زاده‌ای (شوالیه)[۳۶]. چون کسی در فکر این نبوده است که در قرن ۱۷ میلادی این دو نفر را از روشنفکران بداند که دست‌کم در قرن ۱۸ به این نام و نشان معرفی شدند. آنهم پس از حضور کسانی همچو «دیدرو» با دایرةالمعارف‌نویسان و فیلسوفان هم دندان آنها[۳۷]. به هر صورت پاسکال و دکارت را می‌توان درین زمینه متفنن قلم داد. با این حال این دو نفر هرگز کمتر از دیگران روشنفکر نبوده‌اند. دیگرانی که روشنفکری برایشان شغلی است یا عنوانی اجتماعی یا ممر معاشی. و اصلاً باید متوجه بود که در اجتماعات جدید، صاحبان مشاغل رسمی روشنفکری روز بروز بیشتر می‌شوند و تفنن کنندگان روز بروز کمتر.

«از طرف دیگر یک استاد حقوق در نظر ما از یک وکیل دعاوی. بیشتر لایق اطلاق عنوان روشنفکری می‌نماید. و یک استاد اقتصاد سیاسی بیشتر از یک روزنامه نویس – که وقایع اجتماعی را تفسیر می‌کند. آیا علت این رجحان آن نیست که وکیل دعاوی و روزنامه نویس مزد بگیرانند از کسی یا مؤسسه‌ای که بر مبنای سرمایه‌داری می‌گردد؟ و استاد حقوق کارمندی است عالیرتبه در دستگاهی دولتی که نه به ملاک سرمایه‌داری می‌گردد؟ – چنین بنظر نمی‌رسد. چرا که با یک نظر دیگر وکیل دعاوی صاحب شغلی آزاد است و استاد کارمندی است وابسته به دستگاهی. و با این‌همه یک استاد در نظر ما روشنفکرتر است تا یک وکیل. چرا که اولی در بند چیزی جز توسعهٔ معرفت یا تفسیر آن یا بکار بردن آن نیست. با این همه در نظر داشته باشیم که صاحبان مشاغل روشنفکری روز بروز بیشتر بخدمت عملی ادارات و مؤسسات صنعتی و بازرگانی در می‌آیند[۳۸]. و این روزها فقط میان دانشمندان یا هنرمندان محض است که هنوز می‌شود نمونه‌هایی از متفنن‌ها جست.

«البته این تحلیل اجازه نمی‌دهد که بطور حتم و جزم فلان تعبیر خاص را از روشنفکری بپذیریم. غرض طرح کردن تعبیرها و تعریف‌های گوناگون است. ممکن است که بعنوان مشخصهٔ اصلی اجتماعات صنعتی شده – آن دسته از افراد را جماعت روشنفکران بخوانیم که از دانشگاهها و مدارس عالی فنی بیرون آمده‌اند. و صلاحیت لازم را برای تعهد مشاغل تشکیلاتی و رده‌بندی بدست آورده‌اند. ممکن هم هست که نویسندگان و دانشمندان و هنرمندان خلاق را در صف اول قرار داد و معلمان و استادان و منقدان را در صف دوم – و بعد عوام فهم کنندگان و روزنامه‌نویسان را در صف سوم – و بعد پزشکان و قضات و مهندسان را بهمان نسبت از روشنفکری دور دانست که بخاطر تأثیر فوری در وقایع جاری، یا بخاطر نفع مادی خویش، غم فرهنگ و معارف بشری را کمتر می‌خورند.

«در روسیهٔ شوروی تمایل کلی بسوی تعریف اول است. یعنی در آنجا روشنفکران را مجموعهٔ متخصصان فنی می‌دانند. حتی نویسندگان را «مهندسان روح بشری» می‌نامند[۳۹]. اما در اروپای غربی اغلب اوقات تمایل بسوی تعریف دوم است. تازه با حد و حصر بیشتری که دایرهٔ روشنفکری را هرچه تنگ‌تر می‌کند. چنانچه در کتاب (دیدار از اروپاییان) به قلم (کرین برینتون) آمده که روشنفکران را منحصر می‌کند به کسانی که شغل و حرفهٔ اصلی‌شان نوشتن است یا تدریس است یا وعظ و خطابه – با ظاهر شدن روی صحنه یا پرداختن به هنرهای مختلف یا به ادبیات.

«به نظر می‌آید که تعبیر «انتلی گنسیا» نخستین بار در روسیهٔ قرن ۱۹ بکار رفته باشد. این تعبیر دربارهٔ کسانی بکار می‌رفت که از دانشگاهی بیرون آمده بودند که فرهنگ و معارف غربی را درس می‌داده. این نوع کسان دستهٔ اندک شماره‌ای بودند – مشخص و بیرون از کادر قدیمی و محلی رهبری روس – که از میان جوانان خانواده‌های اشرافی یا فرزندان خرده بورژواها و حتی گاهی از میان فرزندان روستاییان چیزدار برمی‌خاستند. اینگونه افراد بریده از اجتماع سنتی روس، به علت تربیت خاص و یکسانی که در آن دانشگاهها دیده بودند نوعی اتحاد نظر دربارهٔ مسائل اجتماعی و حکومت‌های وقت داشته‌اند . طرز تفکر علمی و افکار آزادیخواهانه، این نوع افراد را که در حدودی به انزوای اجتماعی دچار شده بودند و به میراث سنتی روس بیعلاقه مانده[۴۰] – بسوی انقلاب سوق داد.



«اما در اجتماعاتی که تمدن جدید در آنها خود بخود و بعنوان مرحله‌ای طبیعی از مراحل مختلف تکامل تدریجی و تاریخی تمدن بظهور رسیده – بریدگی با گذشته و سنت چنین ناگهانی نبوده است که در مورد روشنفکران روس قرن ۱۹ بود.

«مثلاً در اجتماعات اروپایی دیپلمه‌ها با دیگر گروه‌های اجتماعی چندان فرق بارزی ندارند و نداشته‌اند و چنین نبوده و نیست که روشنفکران بی هیچ شرطی ساختمان و اساس اجتماع را که محصول قرنها تحول و تکامل است یکباره نفی کنند یا محکوم کنند یا بدور بریزند. و به هر صورت چنین نیست که لازمهٔ روشنفکری دریک اجتماع مخالفت بیشرط و همه جانبه با مؤسسات سنتی آن اجتماع باشد.

«تمام احزاب و تمام عقاید – از سنت گرایان گرفته تا آزادیخواهان و دموکرات‌ها و ملیون و فاشیست‌ها و کمونیست‌ها – هریک عقل‌های کل روشنفکری خود را داشته‌اند و پس ازین هم خواهند داشت. به این طریق روشنفکران هر فریق، آن دسته از کسانند که عقاید همان فرقه یا منافع آنی و آتی ایشان را توجیه می‌کنند[۴۱]. و اگر بخواهیم تعبیری دقیق داده باشیم روشنفکران آن دسته از مردمند که زیستن راضی‌شان نمی‌کند. بلکه می‌خواهند وجود خود را توجیه کرده باشند[۴۲].»

این بود آنچه برای روشن شدن بحث و موشکافی بیشتر در آن، لازم بود از «رمون آرون» نقل کنم. و گمان می‌کنم درین آخرین جملات او، عاقبت به تعبیری که تاکنون جامع و مانع‌ترین است رسیده باشیم. به این تعبیر گسترده‌تر که: روشنفکر کسی است که زیستن به تنهایی راضیش نمی‌کند. بلکه در صدر توجیه «بودن» خویش است. و این توجیه «بودن» خویش، لازمه‌اش توجیه «وجود» و «بودن» دیگران نیز هست. یعنی تحقیق در نوع و چگونگی بودن دیگران. یعنی اجتماع.

۲) روشنفکر خودی؟

در فصل پیش مفهوم روشنفکری غربی را – از زبان خود غربی‌ها و تا آنجا که اسنادی در دسترس صاحب این قلم بود وا رسیدیم. و به همراه مختصر آماری دیدیم که کم و کیف روشنفکر در ممالک مختلف غرب چیست. اکنون وقت آن است که به روشنفکری خودی بپردازیم. و این که آیا روشنفکر، «خودی» هم می‌تواند باشد؟ برای رسیدن به چنین سؤالی نخست باید به یکی دو نکتهٔ زمینه‌ای اشاره کرد.

اول اینکه روشنفکر با حد و تعریفی که در فصل پیش گذشت یک محصول اختصاصی دنیای غرب است که در حدود دویست سال پیش براساس انقلاب (بورژوازی) شهر نشینان و علوم پیشرفته و صنعت بازار یاب، به مرحلهٔ استعماری رسیده بود و به قیمت غارت مستعمرات قدرت این را یافته بود که خوراک کارخانه‌ها و موزه‌ها و آزمایشگاههای خود را فراهم کند. و به این ترتیب روشنفکران را در درون جامعه بپرورد. بدلیل اینکه اگر پیشرفته‌ترین جوامع صنعتی این دو قرن انگلیس و فرانسه و آلمان هستند و به تبع ایشان امریکا – پیشرفته‌ترین علوم و هنرها و ادبیات نیز از همین ممالک است. و معروفترین علما و نویسندگان و هنرمندان و فیلسوفان و روشنفکران نیز. همچنانکه بزرگترین موزه‌های عالم در همین ممالک است و بزرگترین دانشگاهها و بزرگترین آزمایشگاهها و رصدخانه‌ها و کارخانه‌ها و الخ... و روشنفکر غربی که در تن نویسنده‌ای همچو «ژان پل سارتر» یا فیلسوفی همچو «برتراندراسل» درین سالهای اخیر بعنوان «وجدان بیمار» اروپایی فریاد اعتراض در مقابل غارت استعمار و کشتار ملل مستعمره برمی‌دارد گویا تازه از یک خواب دویست ساله در بستر نعمت‌های غارت شده از سراسر آسیا و افریقا و آمریکای جنوبی بیدار شده است[۴۳].

دوم اینکه و اما اگر روشنفکر محصول اختصاصی جامعه‌ایست که در آن بسر می‌برد و از آن برخاسته است – پس برای تعیین حدود مشخصات روشنفکر خودی – و درینجا ایرانی یا فارسی زبان – نخست باید به تعیین حدود مشخصات اجتماعی ایران پرداخت. و اولین نکته، که در این زمینه از بدیهیات است، اینکه ایران در مقابل ممالک غرب که از ایشان به (متروپل) پایتخت تمدن مصرف و رفاه تعبیر کرده‌ام حکم یک «ولایت تابع» را دارد – اگر نگوییم نوعی مستعمرهٔ غیر مستقیم است. پس در همین قدم می‌توان شناخت که یک روشنفکر ایرانی وقتی در راه صحیح روشنفکری گام می‌زند که در «ولایت تابع» خویش همکلام امثال برتراند راسل و سارتر باشد. یعنی که غرب و تمدن غربی را نه در حوزهٔ استعماری، بلکه در حوزهٔ ضد استعمار بپذیرد و تبلیغ کنند.

پس از اشاره به این دو نکتهٔ اصلی که زمینهٔ بحث است اکنون بپردازم به ارزیابی طبقاتی اجتماع ایران و توضیح موقعیت و ترکیب طبقهٔ حاکم آن. چرا که اول باید دید روشنفکر ایرانی در متن چه بده بستانی، یا چه مبارزه‌ای، یا در چگونه آبی شنا می‌کند یا باید شنا کند.

درین ارزیابی طبقاتی که تخصص صاحب این قلم نیست ناچار نظری می‌اندازم به دو متن که یکی از طرف «جامعهٔ سوسیالیست‌های نهضت ملی ایران» در سال ۱۳۳۹ منتشر شد و دیگری از طرف «جامعهٔ سوسیالیست‌های ایرانی در اروپا» در سال ۱۳۴۱. و با حک و اصلاحی عبارتی در آنها:

می‌دانیم که ۷۵ درصد از مردم ایران در روستاها زندگی می‌کنند که قسمت اعظم آنها باید طبق مقررات اصلاحات ارضی میان روستاییان تقسیم شده باشد. یعنی به قسط‌های طویل المدت فروخته شده باشد. یعنی به این طریق داریم در روستاها طبقهٔ خرده مالکی به وجود می‌آوریم که بجای شهرنشینان و مالکان بزرگ – که اموال غیر منقولشان اکنون به اموال منقول بدل شده است – پشتیبان حکومتها باشند. یا زمینهٔ طبقاتی آن. و این طبقهٔ خرده مالک جدید با مختصر دست بازی که به پشتوانهٔ اعتبارات کشاورزی و وام‌های تعاونی در خرید از بازارهای شهری خواهد یافت روز بروز به شهر وابسته‌تر خواهد شد. چرا که شهرهامان بازار مکارهٔ مصنوعات خارجی شده‌اند و چرا که آن اعتبارات کشاورزی و وامهای روستایی از پول نفت حاصل شده‌اند و بجای سرمایه‌گذاری در روستا و بر روی زمین و بجستجوی آب و مزرعهٔ تازه، صرف خرید رادیو و چرخ خیاطی و سفر زیارتی می‌شوند[۴۴]. و به هر صورت به علت اینکه تعاون‌های روستایی هنوز نتوانسته‌اند جانشین حمایتها و سرمایه‌گذاریهای مالک قدیمی در امر کشت و زرع و تهیهٔ بذر و آب بشوند (و این نتوانستن خود بدو علت: یکی روحیهٔ انفرادی کشاورز ایرانی و بدبینی نسبت به دیگری – و دوم کاغذ بازی و فساد اداری شهر که حاکم بر امر تعاون روستایی فعلی است) و نیز به علت اینکه همین تقسیم املاک فعلی همگانی نیست (که مثلاً یک قلم به گرگان و خوزستان پا نگذاشته) و نیز بدلایل دیگر که جای آنها اینجا نیست دهقانان روز بروز بیشتر از زمین کنده می‌شوند و به شهرهاهجوم می‌آورند و در آنها می‌پیوندند به صف شهرنشین‌های خرده‌پا که نه کاری برایشان آماده است و نه صنعتی ایشان را به مزدوری خواهد گرفت. و این قدرت انسانی وسیع ناچار بسمت فساد و سرگردانی و بخت آزمایی و کنکور و دلالی وسفته بازی و زمین‌خواری سوق داده خواهد شد. و سرگرم به مختصر تنعم شهری که آب باشد و برق و سینما و تلفون و تلویزیون – که هیچکدام در ده بهم نمی‌رسید. و این نعمات شهری همه توابع در آمد نفت – که ورودشان یکسره در اختیار آن طبقه از بازرگانان و سرمایه‌داران است که همکار و طرف معامله کمپانی‌های خارجی هستند. این طبقه از سرمایه‌داران را در اصطلاح ضداستعماری جدید طبقهٔ همپالکی (کمپرادور) می‌گوییم. حضور این سرمایه‌داری همپالکی یک مشخصهٔ دیگر هم دارد و آن اینکه کمک کننده است به سرمایه‌داری خارجی که رقابت عظیمی می‌کند با صنایع دستی محلی (قالی و پارچه و گیوه و الخ...) و با صنایع تازه پای محلی که بطبقهٔ کارگر نحیفی کار می‌رساند. و این رقابت، ناچار صنایع دستی محلی و کارخانه‌های تازه پا و سرمایه‌داری کوچک ملی را مضمحل می‌کند و کارگران را بیکار و بازرگانان را مجبور به پیوستن به «تراست»های بزرگ (که در امر نوشابه‌ها و مطبوعات و روغن نباتی و ماشین سوار کردن «مونتاژ» عملی شده) که خود یاور اصلی استعمارند. این است خطوط اصلی گردش کار در جامعهٔ ایران. تمام طبقات و قشرها و لایه‌های اجتماعی که بگردش چنین دستگاهی کمک می‌کنند پایگاههای اصلی حکومتند. یعنی مالکان بزرگ اموال منقول و غیر منقول – سرمایه‌داران همپالکی – متخصصان و کادرهای وابسته به ماشین (تکنوکراتها) – قشر ارتجاعی روحانیت – آن دسته از روشنفکران که گردش چنین دستگاهی را در گفته‌ها و نوشته‌های خود توجیه می‌کنند – و مهمتر از همهٔ ایشان امرای ایستاده و بازنشستهٔ ارتش. و تمام کسان دیگر که در گردش چنین نظمی منافع آنی و آتی دارند. درین که چنین نظمی در بی‌نظمی، هم بگسترش شهرها کمک می‌کند و هم به مکانیزه شدن کشاورزی. شکی نیست[۴۵]. اما بار سنگین تحمل رقابت سرمایه‌داری بزرگ خارجی را با سرمایه‌داری محلی می‌گذارد به دوش همهٔ طبقات مزدبگیر: – کارگر – کشاورز با و بی زمین – کارمند دولت – شهری خرده‌پا. و اینها هستند طبقاتی که بر ایشان حکومت می‌شود. یعنی ۹۵ درصد مردم مملکت. و روشنفکران درین گیر و دار دو دسته‌اند. قسمت اعظم آنها که با چرخ دستگاه حاکم می‌گردند و بگردش چنین نظمی کمک فکری می‌دهند و توجیه علمی‌اش می‌کنند. و دستهٔ قلیلی ازیشان که برای یافتن مفری ازین بن بست استعماری در جستجوی راه حلی هستند. و همه می‌دانیم که این دستهٔ اخیر چه اندک شماره‌اند. من ازین دو دسته بحداقل و حداکثر روشن فکری تعبیر می‌کنم. دستهٔ کثیر اول را که هریک شاغل یکی از مشاغل روشنفکری هستند اما بنفع گردش چرخ این حکومتها – مشمول حداقل روشنفکری می‌دانم. و دستهٔ دوم را مشمول حداکثر آن. این دستهٔ اخیرند که نه تنها زیستن تنها راضی‌شان نمی‌کند بلکه دور از خدمتگاری طبقهٔ حاکم یا بقصد توجیه آن – کمر به خدمت طبقات محروم بسته‌اند. و همین دستهٔ اندک شماره را روشنفکر «خودی» می‌نامم. الباقی روشنفکران اگر نه عاملان مستقیم استعمار باشند خادمان غیر مستقیم دستگاهی‌اند که به نفع استعمار می‌گردد. و گرچه نه پندی در کار است و نه رهنمودنی – امید نویسندهٔ این دفتر آنکه روشنفکران ایرانی از قناعت بحداقل روشنفکری دست بشویند و روز بروز بیشتر بحداکثر آن بگرایند.

اکنون با توجه به این مشخصات اصلی اجتماعی و جنبهٔ طبقاتی کار روشنفکران، و با در نظر داشتن مدام مسئلهٔ حداقل و حداکثر روشنفکری، می‌پردازم به دسته بندی صاحبان مشاغل روشنفکری در ایران.

اگر خیل روشنفکران را در ایران پوشانندهٔ فضای دایره‌ای بدانیم گمان می‌کنم بتوان در مرکز آن دایره نویسندگان و هنرمندان و شاعران و متخصصان عالی را قرار داد. یعنی بطور کلی آن دسته‌ای را که میتوان به ایشان صفت «خلق کننده» و «مبدع» داد. چه در زمینه‌های هنری و فرهنگی و چه در زمینه‌های علمی. خلق کنندگان آثار و آراء و فرهنگ و علوم هستهٔ اصلی روشنفکری‌اند. دانشمندان صرف و معماران و شاعران و موسیقیدانان و نویسندگان و همهٔ کسانی که نه بقصد انتفاع شخصی و نه بخدمت مستقیم حکومت، جان خود را در کار علم و فرهنگ و هنر گذاشته‌اند. و چنانکه گذشت در این هستهٔ مرکزی نیز من برای آنان که سر و کارشان با «کلام» است که «ابلاغ» و «رهبری» مستلزم آن است اولویت قائلم[۴۶]. متوجه هستیم که این هستهٔ اصلی روشنفکری در ایران چه کوچک است! بزحمت می‌توان هریک از شاخه‌های این هستهٔ اصلی را به انگشتهای دو دست شمرد. اگر بخواهم بحدس و تخمین چیزی گفته باشم خیلی که دست و دل باز باشم عدهٔ این هستهٔ اصلی را از صد نفر نمی‌توانم متجاوز بدانم. و آیا این خود یکی از علل بزرگ ناکامی‌های روشنفکران ایران نیست؟ واین قلت عددی دلایلی دارد که از آن به تفصیل سخن خواهم گفت. و بزرگترین آنها که به همین فوریت باید نشان داد قضیهٔ فرار مغزها است که این روزها سر زبان هم افتاده – به ابتکار احسان نراقی – اما هیچکس متوجه نیست که این خود یکی از نتایج کار دستگاهی است که از ممالک غیر صنعتی مواد طبیعی را در خام‌ترین صورتهاش، و مواد انسانی را در پخته‌ترین صورتها، می‌طلبد.

پس ازین هستهٔ مرکزی اگر مدارهایی بترتیب نزدیکی و دوری از مرکز دایره قائل باشیم؛ در مدار اول – یعنی در نزدیک‌ترین مدار به مرکز – من استادان را می‌گذارم و منقدان را و قضات را و وکلا را و دبیران را. یعنی تمام کسانی را که کلاسهای دانشگاه و مدارس عالی و متوسطه را می‌گردانند یا محاکم دادگستری را. یا نظارت می‌کنند بر صحت و سقم و زیبایی و زشتی آثار و آرایی که به وسیلهٔ هستهٔ مرکزی روشنفکری خلق می‌شود. یعنی تمام تطبیق کنندگان فرهنگ و علم و قانون بر اشخاص و بر مؤسسات. چون کار این هر سه چهار دسته اغلب کاری است خالی از نفع شخصی و دور از مزدوری. غیر از وکلا که قصد انتفاع در کارشان هویداست. علاوه برین که ابزار کار این هر سه چهار دسته «کلام» است. و نیز همگی ایشان در تربیت نسل جوان و شخصیت ایشان عمده‌ترین سهم را دارند. و نیز به همین دلایل است که در میان این گروه دوم من برای آنها که از دانشسرایعالی سابق در آمده‌اند ارزش روشنفکری بیشتری قائلم. چرا که در وقایع سیاسی مملکت از ۱۳۱۶ (تاریخ اولین اعتصاب دانشسرایی) به این طرف مدام جای پای ایشان را می‌توان دنبال کرد. و گمان می‌کنم به همین دلیل خاص (آزاداندیشی ایشان و افزون‌طلبی‌های اجتماعی‌شان) بود که در اواخر سال ۱۳۴۱ در زمان وزارت فرهنگ کسی که خود یک دانشسرایعالی دیده است همهٔ دانشسراها را بستند تا به جایش «سپاه دانش» را تأسیس کنند. یعنی که «فرهنگ» را ببرند زیر بال ارتش[۴۷].



و در دستهٔ سوم – یا در مدار دوم به دور مر کز – طبیبان را بگذاریم و مهندسان (تکنیسین‌ها) را و محققان را و همهٔ متخصصان در فنون را. شاید بظاهر، ارزش روشنفکری این دسته با دستهٔ پیش فرق چندانی نداشته باشد. ولی یکی به علت قصد انتفاع که در کار همهٔ صاحبان این مشاغل است و دیگر به علت اینکه ابزار اصلی کار ایشان «کلام» نیست و سدیگر به علت اینکه کار ایشان ارزش تربیتی دستهٔ اول و دوم را ندارد – به این دلایل ایشان را در دستهٔ سوم می‌گذارم. گرچه در کار این دسته از روشنفکران مملکت ارزش ساختمانی فراوانی هست که کارخانه‌ها و سدها و بیمارستانها و آزمایشگاهها باید به همت ایشان بگردد. ولی در شرایطی از تحول که ما بسر می‌بریم؛ بیش از همه به ارزش‌های انسانی نیازمندیم. و تربیت کادر. و حال آنکه یک مهندس ساختمان یا برق و مکانیک اغلب مصرف کننده یا تعمیر کنندهٔ مصنوع خارجی است و یک طبیب اغلب نوعی دلال واسطه است میان کارخانه‌های داروسازی و بیماران. یا میان کارخانه‌های سازندهٔ وسایل آزمایشگاهی (از تصویر نگاری سینه و استخوان و امعاء گرفته تا ضربه نگاری قلب و الخ...) و مردم. تشخیص بیماری به دست آزمایشگاه است و رادیوگراف؛ و دوا را کارخانه‌های «لدرلی» و «ساندوز» و «روش» می‌سازند و بسته‌بندی شده می‌فرستند. البته واضح است که ارزش جراحان در میان این دسته به جای خود باقی است که ارزشی است روشنفکرانه، باضافهٔ نوعی مهارت دستی. اما با اینهمه می‌توان دید که در وضع فعلی پزشکانی که خادم بیمارستانهای دولتی و بیمه‌های اجتماعی و خدمات عمومی هستند ارزش روشنفکری بیشتری دارند تا آنها که از درآمد مطب‌های خصوصی خود ارتزاق می‌کنند. چرا که این دستهٔ اخیر بقصد انتفاع مستقیم، مطبی دایر دارند و ناچار مخالفان احتمالی سرسخت هر نوع بیمهٔ عمومی یا بهداشت همگانی و مجانی خواهند بود. و آن دسته از پزشکان که در خدمت بنگاههای دولتی هستند نسبت به چنین نوع تحولات احتمالی آینده وضع خوش آمد گوتری دارند[۴۸]. چرا که نه بر مسند سرمایه‌های کلان دسنهٔ پیش نشسته‌اند و نه بر مسند مقامات بزرگ اجتماعی و اداری و دولتی و حکومتی ایشان. دربارهٔ پزشکان از ذکر این نکته نیز نباید غافل ماند که رونق کار ایشان در سالهایی که بک جامعه با چشیدن مزهٔ «رفاه» آشنا شده (و برای ما از ۱۳۳۲ به بعد) در حدودی وابسته است به عملی که ایشان در حوزهٔ سلامت و بیماری – یعنی در سرحد مرگ و زندگی می‌کنند؛ و در حقیقت بکاری که در مرز «عالم غیب» از ایشان خواسته است. و به همین علت ایشان نوعی جانشینان جادوگران عهود باستانند. و هنوز در قلمرو کار ایشان نوعی «تقدس» هست که در کار توسل به یک امامزاده یا ضریح یا معبد وجود دارد. و به همین علت پای طبیب به آبادی که رسید قضیهٔ جادو – جنبل و طب خاله زنکی و «توسل» بر می‌افتد. و نیز نباید غافل ماند از ذکر این نکتهٔ دیگر که با شروع دورهٔ آشنایی جامعه با مصرف مصنوعات ماشینی – که نوعی «صنعتی شدن» جازده می‌شود (و برای ما از حدود ۱۳۴۵ به بعد) – رونق کار «تکنیسین»ها بررونق کار پزشکان پیشی خواهد گرفت.

در دستهٔ چهارم – یعنی که در مدار سوم به دور مر کز – من آموزگاران را می‌گذارم و منشیان اداری را. گر چه شاید بتوان آموزگاران را نیز جزو دستهٔ دوم شمرد. چون که کار ایشان نیز در دستگاه تربیتی جای مهمی دارد و قصد انتفاع در آن نزدیک به صفر است. ولی به این علت که نسل جدید در سنینی از عمر خود با آموزگاران سر و کار دارد که جز کار آموزیهای ابتدایی انتظار دیگری ازو نمی‌رود – و نیز چون سهم عمدهٔ تربیت این نسل در آن سالهای اول عمر به عهدهٔ خانواده و محیط و کوچه و رادیو تلویزیون است، به این دو دلیل آموزگاران را نیز در ردیف منشیان در دستهٔ چهارم می‌گذارم. اما فوراً بیفزایم که غرضم از «منشیان» این دستهٔ جدید الولادهٔ علیا مخدرات مکش مرگ‌مای از فرنگ برگشته نیست که زینت اطاق انتظار رؤسای نفت و سازمان برنامه و دیگر مؤسسات ازین دستند. این خانم‌های مستفرنگ که برخاسته از اشرافیت مضمحل یا بورژوازی تازه‌پا و به خرج بورس‌های خصوصی یا دولتی، چند صباحی در فرنگ یا آمریکا زیسته‌اند و «شورت هند» خوانده‌اند و یکی دو زبان فرنگی را آموخته‌اند و اکنون نقش یک دیلماج یا نقش «نقش دیوار» را بازی می‌کنند – این حضرات حتی در مقولهٔ روشنفکری جا نمی‌گیرند. غرضم از منشیان، صف طویل «میرزا بنویس»های اداری است. از زن و مرد – که ضباط و ثبات‌اند یا «اندیکاتور» نویس؛ تا مدیر دفتر معاون و الخ... و متوجه باشیم که دورترین دسته‌ها از مرکز روشنفکری همین دستهٔ چهارمند و گرچه وسیعترین و گسترده‌ترین دستهٔ کارمندان دولت ایشانند – بیش از دیگر کارمندان خدمات عمومی در خطر بر کنار ماندن از جریان روشنفکری هستند. چون در میان این عده فراوانند کسانی که حتی دیپلمه هم نیستند. اما تجربهٔ شغلی و دوام و پشتکار و الزام کار آموزی و احتمالاً سابقهٔ روحانیت و مختصر «ضرب زیدعمرواً» مکتسب سالهای جوانی – کار آمدیهایی به این دستهٔ عظیم می‌دهد که می‌توان ازیشان به عنوان وسیعترین محیط آماده برای تهیهٔ روشنفکر نام برد. محیطی که اغلب به صورت نوعی کعبهٔ آمال در می‌آید برای خیل دیپلمه‌های هر سالهٔ مدارس. واضح است که درین دستهٔ چهارم نیز ارزش آموزگاران از نظر امکان و احتمال روشنفکری در آینده بسیار بیشتر است تا برای منشیان اداری که فقط ثبت و ضبط کنندگان وقایع و قوانین و فرهنگ و آمار و آرائند.

در دستهٔ پنجم – یعنی که در مدار چهارم به دور مر کز روشنفکری، گویندگان و نویسندگان و اجرا کنندگان برنامه‌های رادیو – تلویزیون و اکثریت ناشران و روزنامه‌نویسان و خبرنگاران مطبوعات را می‌گذاریم. یعنی تمام کسانی را که از طرفی ناشران اخبارند و از طرف دیگر توزیع کنندگان علم و فرهنگ و آراء و آثار. یا در حقیقت واسطه‌اند میان سازندگان دستهٔ مرکزی و مدار اول (خالقان آراء و آثار و فرهنگ وهنر) و توده‌های مردم. در نظر داشته باشیم که چون قصد اول در کار این دسته انتفاع است همیشه در خطر مبلغ شدن برای حکومت‌ها قرار دارند. در کار این دسته از روشنفکران – که ابزار کار همگی‌شان «کلام» است – نه تنها خبری از «ابداع» نیست یا بندرت چیزی از «ابتکار» در آن هست بلکه در حکومت‌های نیمه استعماری حاصل کار اغلب ایشان یا قسمت اعظم حاصل کارشان، قلب حقیقت است. چرا که در حوزهٔ «سانسور» عمل می‌کنند. البته صرف نظر ازینکه بیشتر محرک ایشان نفع مادی و آنی و بازاری است یا شهرت طلبی. درست است که اقلیت بسیار اندکی ازین دسته نیز در حوزهٔ روشنفکری گام بر می‌دارند و بندرت – اما به هر صورت می‌توان یافت ناشری یا روزنامه‌نویسی با خبرنگاری را که به حداکثر روشنفکری هم رسیده است. و درست است که حتی در کار این دسته گاهی نشانه‌یی از ابتکاری هست یا آثاری در تربیت مردم دارند – ولی چه آن ابتکار و چه این اثر تربیتی، نتایج فرعی مترتب بر کار ایشان است. گذشته ازینکه چنین آثاری بیشتر مترتب است بر کار نویسندگان اصلی برنامه‌های رادیو تلویزیون، که همیشه پشت صحنه می‌مانند. یا بر کار صاحب قلمانی که بی‌اسم و امضا کار می‌کنند یا به اسم مستعار – و به هر صورت نه بر کار اجرا کنندگان و ناشران و توزیع کنندگان. از طرف دیگر درین دسته – روزنامه‌نویسان و خبرنگاران حرفه‌ای بیش از همه در قلمرو تأثیر روشنفکری قرار دارند. چرا که کنجکاوی الزام آور شغلی ایشان – چه برای مطبوعات و چه برای رادیو تلویزیون – اگر دچار سانسور و نظارت مدیران مسئول نشود؛ نه حرمتی برای کسی می‌شناسد و نه تحریمی از نزدیک شدن به مسئله‌ای. و چرا که دورهٔ روشنفکری به یک تعبیر دیگر یعنی دوران هتک حرمت‌های عتیق و دورهٔ کنجکاوی در هر مقوله و تخریب هر پناهگاه فکری و مادی که وسیلهٔ ارعاب خلق و باعث تحمیل بیعدالتی و فشار است.





↑ Les intellectuels. Par. Louis Bodin (Que Sais - je?) Paris, 1962 P:9

اغلب مطالب این کتاب از یک شمارهٔ مخصوص مجلهٔ «آرگومان» گرفته شده است که در صفحهٔ ۳۷ از آن مطالبی نقل کردم.

↑ همان کتاب ص ۲۰.

↑ همان کتاب ص ۱۳.

↑ همان کتاب ص ۱۴.

↑ همان کتاب ص ۱۲.

↑ همان کتاب ص ۱۵.

↑ همان کتاب صفحات ۶۴ و ۶۵. (متن جدول در صفحهٔ بعد آمده.)

↑ ۸٫۰ ۸٫۱ ۸٫۲ ۸٫۳ این حکایت تا سال ۱۹۵۰ است. اما بقول مجلهٔ تایم، امریکا امروز ۲۹ هزار آرشیتکت ۳۱۵ هزار قاضی و۳۱۵ هزار پزشک و۲۷۵ هزار مهندس ثبت شده در امریکا وجود دارد. نقل از ص ۲۵ مجلهٔ Time – شمارهٔ ۲ اوت ۱۹۶۸.

↑ همان کتاب «لوئی بودن» ص ۱۷.

↑ همان کتاب صفحات ۸۶و۸۷. (متن جدول در صفحهٔ پیش آمده.)

↑ Quest-ce que la litterature– J. P. Sartre. (Gallimard) Paris 1964-PP. 204-5.

↑ Understanding Media. By Marshall Mc Luhan (Ed. Mc Graw-Hill Paperbacks) 1965-P.28.

↑ نقل از صفحه ۲۳ و ۲۴ کتاب .Les nouveaux intellectuels بقلم مشترک F. Bon و M – A. Burnier چاپ پاریس (Edition Cujas) ۱۹۶۶.

↑ نقل از نامهٔ دکتر منوچهر هزارخانی. و قضیه از این قرار است که دو فصل اول این دفتر که در «جهان نو» درآمد (در ۱۳۴۵ به مدیریت رضا براهنی) هزار خانی از پاریس دو فصل از نوشته‌ای از «گرامشی» را بعنوان تکمله‌ای بر آن، ترجمه کرد و فرستاد که همان‌جا منتشر کنیم که «در جهان نو» کودتا شد و دکتر براهنی و من از آن کناره گرفتیم. ولی مقالات گرامشی بترجمهٔ هزارخانی در مجلهٔ «آرش» شمارهٔ ۱۵ و ۱۶ – اسفند ۴۶ و فروردین ۴۷ – درآمد که به صورت ضمیمهٔ این فصل عیناً نقلشان کرده‌ام. به صفحات ۸۹ ببعد مراجعه کنید.

↑ نقل از صفحات ۲۴ و ۲۵ کتاب «روشنفکران جدید» که اسم و عنوانش بفرانسه در حاشیهٔ صفحهٔ قبل آمد.

↑ نقل از نامه‌های دکتر هزارخانی. که امیدوارم روزی بتوان تمام آنها را بصورت کامل منتشر کرد. و این «سگ محافظ» در اصل عنوان یکی از آثار «پل لیزان» نویسندهٔ فقید فرانسه و دوست سارتر و صاحب «عدن – عربستان» است که گویا از آن پس اصطلاح شده.

↑ نقل از مجلهٔ «نوول‌ا بسرواتور» چاپ پاریس. شمارهٔ ۲۰۰ – از ۹ تا ۱۵ سپتامبر ۱۹۶۸.

↑ دبیران و موبدان دورهٔ ساسانی از همین مقوله‌اند. و اگر توجه کنیم که در آن دوره «سلطنت» ریاست دوگانه‌ای است بر حکومت و روحانیت – بدست خواهد آمد که چرا دبیران (منشیان) و موبدان (روحانیان) از نظر «کاست» هر دو در یک طبقه‌اند. این وضع خاص حکومتی را ما یک بار دیگر در دورهٔ صفوی هم داریم که شیخ بهائی و میرداماد و مجلسی از نزدیکان وزارتند یا گاهی از وزرا. و جالب است که این هر دو دوره از نظر فرهنگی و فلسفی و ادبی دوره‌های تاریک تاریخ ما هستند. دلیلش امیدوارم پس ازین بیاید.

↑ پس حاجتی نبوده است بآن تفرقه که در صدر مشروطه میان مستفرنگ‌ها و روحانیت افتاد.

↑ ولی با قضیهٔ خودکاری (اتوماسیون) که از آخرین تحولات صنعتی است قضیه دارد به عکس می‌شود. علاوه بر اینکه چنین نسبتی در ایران اصلاً بهم می‌خورد. درست است که این جا هم روزبروز از کارگران کشاورزی کاسته می‌شود اما نه بنفع افزایش کارگران صنعتی. چرا که این جا «صنعت» نیست و اگر هم هست صنایع واسطه (مونتاژ) است که از پدیده‌های استعماری است در ممالک مصرف کننده. این‌جا کشاورزانی که از زمین می‌برند و به شهرها هجوم می‌آورند بدل می‌شوند به نوعی قارچ‌هایی که بر آرامش طلبی شهرنشینی تازه پا می‌روید. از فروشندهٔ بلیط بخت آزمایی بگیر تا ماشین پا. صرف نظر از گدا ودلال و نوکر و کلفت و مصدر سرخانه زرمال و جام زن والخ...

↑ و همین است که به خودکاری (اتوماسیون) می‌انجامد و اکثریت مردم را (که در ممالک صنعتی کارگرانند) بی‌هیچ نیازی به تعقل و تفکر در سراسر عمر به تکرار کار واحدی وامی‌دارد. پست شدن و تنزل مقام کار Degradation و کاهش بشری Alienation ازین جا برمی‌خیزد. و این در آخرین تحلیل موجب سلب اعتبار از بشریت است که به ازای ابتکار و اختیار و آزادی و تحرک خویش انسان است نه به ازای تحجر و سکون و حرکات غیر ارادی و یکسان ماشینی.

↑ و فقط خواندن و نوشتن را. و نه بیشتر. به همان حد که بتوانند زیرورقهٔ استخدام را امضا کنند یا تبلیغات حکومتی را بخوانند. و این است معنی اصلی مبارزه با بی‌سوادی در اغلب ممالک استعمار زده. که تازه تظاهری بیش نیست.

↑ مراجعه بفرمایید به اغلب اداره کنندگان سرشناس وسایل انتشاراتی خودمان، روزنامه – مجله – رادیو – تلویزیون.

↑ مراجعه بفرمایید به مدارس طلبگی قدیم. یک نظامیهٔ بغداد یا نیشابور. (وهردو به تأسیس خواجه نظام الملک) هم خزانهٔ مذهبی بوده‌اند هم خزانهٔ علمی و هنری و هم دانشگاه. نیز مراجعه بفرمایید به «ربع رشیدی» تبریز که نوعی دانشگاه و محلهٔ زندگی هنرمندان بود. یا به مکتب هرات. یا به تأسیسات علمی و مذهبی «جندی شاپور» ساسانیان که هم از مراکز اصلی تعالیم زردشتی بود و هم مرکز طب وفلسفهٔ یونانی. یا در آن سر عالم مراجعه بفرمایید به «سوربون» و «دانشگاه پاریس» یا به «کمبریج» که در اصل مدارس دینی بوده‌اند با آزادیهایی در مطالعات علمی. که کم‌کم جنبه‌های مذهبی خود را از دست داده‌اند – به علت انقلاب‌ها و تحول‌های اجتماعی و به صورت مراکز صرفاً علمی و تحقیقی و دانشگاهی به معنی امروزه‌اش در آمده‌اند. آن وقت ما اینجا «دارالفنون» را بریده از سنت مدارس قدیم و درست در مقابلش ساختیم.

↑ و چرا؟ چون مردم قدرت خرید محصولات فرهنگی را نداشته‌اند. برخلاف امروز که مثلاً در همین تهران می‌توان فقط با دو تومن یک کتاب جیبی خرید یا به یک سینما رفت یا یک صفحهٔ موسیقی یا یک مجله خرید والخ... و آن‌وقت هنوز مراجع قدرت و حکومت دعوی نظارت و خریداری ادبا و هنرمندان را دارند و طالب تکرار کیا بیاهای دربار محمود غزنوی هستند!

↑ یا فصیح و بلیغ بفلان طرز فکر یا طرز عمل تظاهر کرد. این را در ولایت خودمان بارها آزموده‌ایم.

↑ درین مورد باید حضرت نویسنده می‌افزود که به استثنای انگشت‌شماری ازیشان که همیشه ترمز کننده و مخالفت کننده بوده‌اند.

↑ مراجعه بفرمایید به حضرات خروشچف و مائو و پیش ازیشان به استالین و به کندی و به دو گل. سه نفر اول هم دبیر کل حزب بودند – و یکی‌شان هنوز هست – وهم رئیس حکومت. و نفر آخری از دبیر کلی واین حرف‌ها هم گذشته و نوعی دعوی پیمبری در حرفهای خود دارد.

↑ و به عکس در ولایت ما «میرزا بنویس»های اداری خودشان را کلی روشنفکر می‌دانند. زیرا که برای ثبت و ضبط و نقل یک خبر یا یک حکم اول باید آن را بخواند. یعنی که «فهمید» و «دانسته» شد. به همین طریق است که اغلب کارگران حروف چین پس از سه چهار سال تجربه یک پا «کارگر روشنفکر» می‌شوند.

↑ و گرچه به نظر «رمون آرون» لابد ایران هم یکی ازین نوع ممالک است اما گمان نمی‌کنم هیچ کس درین جا یک دیپلمه را یک روشنفکر بداند. چرا که یک دیپلمه درین جا واقعاً هیچ کاره است. هیچ کاره‌ای که یک «سپاه دانش» یا «سپاه بهداشت» با همهٔ لنگی‌ها و نقص‌های اصولی که در کارشان هست برای او نوعی فرج بعد از شدت‌اند. و اگر متوجه باشیم که روشنفکری غم اجتماع را خوردن است و در بند لاهوت و ناسوت بودن – دیپلمه‌ها که هیچ. اینجا اغلب لیسانسیه‌ها را هم نمی‌توان روشنفکر دانست. به هر صورت یک دیپلمه درین جا کودک تازه به دنیا آمده‌ای است که باید دید در چه کوره‌ای چگونه قوام خواهد آمد. و ازیشان سالی ۴۰ – ۳۰ هزار نفر داریم. فراهم کنندگان زمینهٔ وسیع‌تری برای نابسامانی و نارضایتی و بحرانهای محتمل آینده.

↑ چرا که گمان کرده تنها با درس خواندن او در فرنگ – زادگاهش که به اغلب احتمال مستعمره‌ای بیش نیست (یا نبوده) بدل به «متروپل» شده یا باید بشود! و ازین جا برمی‌خیزد داستان فرار مغزها که پشت سکه‌اش رضایت دادن همان مغزها است به سیستم مستعمراتی یا نیمه مستعمرانی مسلط بر زادگاه؛ و بر سر سفرهٔ غارت شریک حکومت‌هاش شدن.

↑ درین مورد برگردیم به نظری که از «هایدگر» دربارهٔ همریشه بودن «کار» و «اندیشه» نقل شد. در صفحهٔ ۳۶ و ۳۷.

↑ و اگر مثال از ایران بیاوریم یعنی که از صادق هدایت به حسینقلی مستعان. و از ملک‌الشعراء بهار به ابراهیم صهبا.

↑ متأسفانه در مملکت ما کار کردن در چنین دستگاه‌های نشر و توزیع خبر و فرهنگ، اغلب روشنفکر را بدل می‌کند به زینت المجالس. چراکه سانسور هست و تبلیغات حکومتی مقدم بر هر بیان حقیقتی است. به این ترتیب است که روزنامه‌ها و رادیو و تلویزیون گاهی از قافیه پردازی، شاعری تحویل می‌دهند – و از شیادی، روان شناسی – و از مطربی، موسیقی شناسی – و از میرزا بنویسی، نویسنده‌ای. و این جور که شد دیگر مستقیماً با مشخصات یک جامعهٔ مستعمراتی سر و کار داریم.

↑ درین باره توجه کنید به آنچه از «گرامشی» نقل شده در صفحهٔ ۵۹. یا در ضمیمهٔ فصل نقل خواهد شد.

↑ توجه بفرمایید به آنچه از مارکس نقل شده دربارهٔ بریدن عده‌ای از اشرافیت و پیوستن به روشنفکری والخ... در صفحهٔ ۵۸.

↑ و قرن روشنایی Siécle de la lumiére همین است که به مدد نویسندگان و فیلسوفان و پشت به کلیسا کردگان و دایرةالمعارف نویسان تأسیس شد. و به هر صورت اتفاقی نیست اگر هنوز هم در سراسر عالم و در تمام این دو سه قرن اخیر روشنفکران ملغمه‌ای هستند از نویسنده‌ای – فیلسوفی – سخنوری – لامذهبی و دایرةالمعارف‌نویسی . و میرزا آقاخان کرمانی نمونه‌اش . مراجعه کنید به کتاب فریدون آدمیت: «افکار و آثار میرزا آقاخان کرمانی» چاپ طهوری – ۱۳۴۶.

↑ . و این دسته از روشنفکران همان‌ها هستند که به صورت «تکنوکرات»ها در می‌آیند. و «تکنوکراسی» را اگر به معنی «حکومت فن» یا «حکومت تکنیک» بگیریم این حضرات همان چرخهای گردانندهٔ دستگاهند که روز بروز بیشتر بسمت بی‌ارادگی و سلب حیثیت روشنفکری می‌روند.

↑ نقل شفاهی می‌کنم از خانم مهری آهی (استاد زبان روسی دانشگاه) که «گورکی» گفته یا نوشته (کجا؟) که: «روشنفکران روس از هر طبقه و دسته‌ای که باشند تنها اسبانی هستند که می‌توانند ارابهٔ تاریخ روس را پیش برانند.»

↑ درین انزوای اجتماعی و بریدگی با سنت آیا شباهتکی نمی‌یابید میان آن حضرات و روشنفکران ما با این فرق بزرگی که آنها «ایده آل» هم داشتند و ما نداریم. آنها روز بروز با سیاست اخت‌تر می‌شدند و ما روز بروز از آن بیشتر دوری می‌گزینیم و غیر سیاسی‌تر می‌شویم. چرا که آنها در «متروپل» روس می‌زیستند و ما در مستعمره‌مانندی بسر می‌بریم با مشکل نفت و دیگر قضایا... و توجه کنیم که عین این نکته دربارهٔ تمام ممالک مستعمره و نیمه مستعمره صادق است. که در آنها انزوای حاصل از بریدگی با سنت – بدل می‌شود به دور ماندن از مردم و فراموش کردن مسئلهٔ استعمار و بعد روشنفکری را وسیله‌ای کردن برای صعود به درجات بالای اجتماع و رسیدن به هزم رهبری. و برای رسیدن به چنین هدفی ناچار شدن به سکوت و دیگر قضایا... بقیهٔ دفتر را دنبال کنید.

↑ مراجعه کنید به نظری که از «گرامشی» نقل شده بود. صفحهٔ ۶۰.

↑ ترجمه شد از صفحات ۲۱۳ تا ۲۲۰ این کتاب،L'opium des intellectuels. Par: Raymond Aron. Ed. Calmann Levy، Paris 1955.

↑ درین زمینه رجوع کنید به «گفتاری در باب استعمار» از امه‌سه‌زر – ترجمهٔ دکتر هزارخانی. انتشارات نیل. و نیز به «میراث خوار استعمار» از دکتر بهار – که گرچه در مورد غارت ایران ساکت است اما غارت دیگر مستعمرات افریقایی را به تفصیل روشن می‌کند. و نیز به «دوزخیان روی زمین» فرانتس فانون – که به وسیلهٔ دانشجویان ایرانی در فرنگ ترجمه و نشر شده. جلداول. تیر ماه ۱۳۴۶. و نیز به «چهرهٔ استعمار» از آلبر همی – ترجمهٔ نیمه‌کارهٔ هما ناطق در مجلهٔ آرش. شماره‌های اسفند ۴۶ و فروردین ۱۳۴۷.

↑ درین زمینه مراجعه بفرمایید به شماره‌های مختلف «مجلهٔ مؤسسهٔ تحقیقات اقتصادی» وابسته به دانشکدهٔ حقوق. که هیئت‌های بررسی اعزامی به روستاهای تقسیم شده به تفصیل و در صفحات فراوان آن از نوعی ورشکستگی تقسیم املاک فعلی گپ می‌زنند. بخصوص شماره های ۹ و ۱۰ (آبان۴۳) و ۱۱ و ۱۲ (شهریور ۱۳۴۴).

↑ و توجه کنید به گفتهٔ وزیر آب و برق، «هم اکنون در کشور ما ۳۵ هزار قنات دایر وجود دارد (...) قنوات در اقتصاد آیندهٔ ایران نقش مهمی ندارند و خشک شدن آنها قطعی است. پیرو خشک شدن قنوات، ۳۵ هزار واحد روستایی وابسته به قنات نیز محکوم به تغییر شکل و ادغام در قطب‌های توسعهٔ کشاورزی [...] است. به طوری که در سال ۲۰۰۰ (کذا!) به جای ۶۸۵۰۰ واحد روستایی امروزی حداکثر ۲۰۰۰ واحد روستایی به هم پیوسته به وسعت متوسط ۹ هزار هکتار به وجود آید.» (اطلاعات – ۱۱ خرداد ۱۳۴۶ ص ۱۱)و این تازه پیش در آمد است. آهنگ «شور» را باید از نخست وزیر شنید که می‌گوید: «یکی دیگر از طرح‌هایی که در نظر داریم انتقال روستاییان بیش از ۳۰ هزار دهکده که کمتر از ۲۵۰ نفر جمعیت دارند به نقاط پر آب می‌باشد. چون این دهکده‌های کوچک با چنین جمعیت‌های کم، قابل توسعه نیستند و باید آنها را از بین برد.» کذا! ( آیندگان – اول بهمن ۱۳۴۶ ص۱۲) درست است که این حرف‌ها به هذیان بیماری غرب زده بیشتر می‌ماند اما دیده‌ایم که بخاطر بت اعظم تکنیک (!) چه بلایی به سر «خارک» آوردند (در جزیرهٔ خارک – به همین قلم) و آیا درست است که اعاظم روشنفکران به حکومت رسیده فقط به قصد ایجاد امکان مصرف بیشتر برای محصولات غربی – این چنین در راهی قدم بگذارند که ایلغار مغول نگذاشت؟ و اگر این همه را هجوم استعمار ندانیم پس چه بدانیم؟

↑ چرا که صرف نظر از اهمیت اساطیری «کلام» که خلقت اولین است و الخ... سریع‌ترین و واضح‌ترین و صریح‌ترین وسیلهٔ انتقال اندیشه است از فرد به جمع. دیگر رمزها و وسایل ارتباطی (تصویر – فورمولها – علائم ریاضی و هندسی والخ...) در حوزهٔ متخصص‌های فن اثر می‌کند نه در حوزهٔ جماعات کثیر. و درین باب مسائلی مطرح است که وقتی می‌توان از آن سخن گفت که کتاب اخیر «مارشال مک لوهان» به عنوان Understanding Media ترجمه و منتشر شده باشد.

↑ و جالب اینکه سیاست مستقیم یا غیر مستقیم فرهنگی حکومت‌هامان از زمان وزارت فرهنگی دکتر مهران به بعد بر پولدار کردن (آمبورژوازه کردن) همین دسته از دانشسرایی‌هاست . با تشویق مدارس ملی و خصوصی و راه انداختن گروه‌های فرهنگی و الخ... در ین مدت فقط در زمان وزارت فرهنگ محمد درخشش بود که نسبت به این قضیه شعوری حاصل شد و ترمزی... ولی هیهات!

↑ ایضاً سیاست بهداشتی حکومت‌هامان بر سپردن کار بهداشت مردم به دست «پلی کلینیک»های خصوصی است که به شرکت دسته‌ای از اطبا واغلب تنها به قصد انتفاع می‌گردد. بیمارستان مهر – کلینیک تهران – بیمارستان پارس – میثاقیه والخ...





پانویس





اما به هر صورت می‌توان یافت ناشری یا روزنامه‌نویسی با خبرنگاری را که به حداکثر روشنفکری هم رسیده است. و درست است که حتی در کار این دسته گاهی نشانه‌یی از ابتکاری هست یا آثاری در تربیت مردم دارند – ولی چه آن ابتکار و چه این اثر تربیتی، نتایج فرعی مترتب بر کار ایشان است. گذشته ازینکه چنین آثاری بیشتر مترتب است بر کار نویسندگان اصلی برنامه‌های رادیو تلویزیون، که همیشه پشت صحنه می‌مانند. یا بر کار صاحب قلمانی که بی‌اسم و امضا کار می‌کنند یا به اسم مستعار – و به هر صورت نه بر کار اجرا کنندگان و ناشران و توزیع کنندگان. از طرف دیگر درین دسته – روزنامه‌نویسان و خبرنگاران حرفه‌ای بیش از همه در قلمرو تأثیر روشنفکری قرار دارند. چرا که کنجکاوی الزام آور شغلی ایشان – چه برای مطبوعات و چه برای رادیو تلویزیون – اگر دچار سانسور و نظارت مدیران مسئول نشود؛ نه حرمتی برای کسی می‌شناسد و نه تحریمی از نزدیک شدن به مسئله‌ای. و چرا که دورهٔ روشنفکری به یک تعبیر دیگر یعنی دوران هتک حرمت‌های عتیق و دورهٔ کنجکاوی در هر مقوله و تخریب هر پناهگاه فکری و مادی که وسیلهٔ ارعاب خلق و باعث تحمیل بیعدالتی و فشار است.



ضمیمه اول

آنتونیو گرامشی[۱]



پیدایش روشنفکران[۲]

آیا روشنفکران گروه اجتماعی مستقلی بشمار می روند یا اینکه هر گروه اجتماعی دارای دستهٔ روشنفکر متخصص مخصوص به خویش است؛ مسئله بغرنج است. چون تاکنون پیدایش دسته های گوناگون ،روشنفکران طی جریان تاریخی واقعی،خود اشکال مختلفی داشته است. مهم ترین این شکلها، دست کم دو تاست:

-۱ هر گروه اجتماعی که در بستر اصلي يك نقش اساسی در جهان تولید زائیده می شود، در عین حال با خود بطور ارگانيك يك يا چند لایه روشنفکر بوجود می آورد. و این لایه یا لایه های روشنفکری هستند که همگونی و آگاهی به نقش ویژه خود را به آن گروه اجتماعی می دهند چه در زمینه اقتصادی و چه در زمینه های سیاسی یک بنگاه سرمایه داری با خود متخصص صنعتی و دانشمند اقتصاد سیاسی و سازمان دهنده فرهنگی و حقوقی نو و... بوجود میآورد . باید توجه کرد که رئیس یک بنگاه، معرف یک پرورش[۳] اجتماعی عالی است که تا حدی ظرفیت مدیریت و ظرفیت فنی دارد (یعنی ظرفیت فکری) و نیز باید که تا حدی ظرفیت فنی در خارج از جو محدود فعالیت و ابتکار خود را دارا باشد؛ لااقل در رشته‌هایی از تولید اقتصادی که به پیشهٔ او نزدیک‌تر است (باید سازمان دهندهٔ توده‌های انسانی باشد، باید به «اعتماد» مشتریان به بنگاه و به خریداران کالا نظم و سازمان دهد وغیره…)

اگر نه همهٔ رؤسای بنگاهها، دست کم نخبه‌ای از آنان، باید بطور کلی قادر به سازمان دادن اجتماعی باشند - از مجموعهٔ ارگانیسم پیچیدهٔ خدمات خودشان گرفته تا ارگانیسم دولت. چون لازم است که بهترین شرائط را برای رشد طبقهٔ خود ایجاد نمایند. یا لااقل باید قابلیت این را داشته باشند که «مستخدمان» (کارمندان فنی) خود را که این نقش سازمان‌دهندگی ارتباط بنگاه با خارج را به عهده می‌گیرند، انتخاب کنند.

مشاهده می‌شود که روشنفکران ارگانیکی که هر طبقهٔ اجتماعی جدید با خود به وجود می‌آورد و در طی رشد تدریجی خود پرورش می‌دهد، در اغلب موارد «متخصص» در برخی از جنبه‌های یک فعالیت ابتدایی از نوع اجتماعی جدیدی است که طبقهٔ نوین آن را به وجود آورده است[۴].



خان‌های دوران ملوک الطوایفی نیز دارای میزان ظرفیت فنی در زمینهٔ نظامی بودند و درست از زمانی که اشرافیت انحصار صلاحیت در زمینهٔ فنی-نظامی را از دست داد، بحران ملوک الطوایفی شروع شد. اما مسئلهٔ پیدایش روشنفکران در دنیای فئودالی و جهان کلاسیک ما قبل آن، مسئله‌ای است دیگر که باید جداگانه بررسی کرد. این پیدایش و پرورش راه‌هائی را پیموده‌اند و اشکالی بخود گرفته‌اند که باید بطور مشخص مطالعه شوند. بدین ترتیب می‌توان دید که تودهٔ دهقانان با آنکه دارای یک نقش اساسی در تولید بوده‌اند، روشنفکران خاص خود –و «ارگانیک» – به وجود نمی‌آورند. و نیز هیچ قشر روشنفکر «سنتی» را به خود «جذب نمی‌کنند». با آنکه لایه‌های دیگر، تعداد زیادی از روشنفکران خود را از توده‌های دهقانی‌می گیرند و بخش روشنفکران «سنتی» ریشه‌های دهقانی دارد.

۲– اما هر گروه اجتماعی «اصلی»[۵] که از ساختمان اقتصادی پیشین سرچشمه می‌گیرد و از حیث تاریخی رو می‌آید – و این خود یکی از جهات رشد آن ساختمان اقتصادی کهنه است – همیشه (لااقل آنچه تاریخ تاکنون نشان داده است) بر سر راه خود به دسته‌هایی از روشنفکران برخورد می‌کند که پیش از این گروه هم وجود داشته‌اند. این روشنفکران به علاوه، بعنوان نوعی مداومت تاریخی به حساب می‌آیند که با بغرنج‌ترین و اساسی‌ترین تحولات اشکال اجتماعی و سیاسی بریدگی پیدا نکرده است.

مظهر این دسته از روشنفکران، مردان کلیسا هستند که مدتهای دراز (یعنی در سراسر مرحلهٔ تاریخی‌ای که تا حدی به این انحصار شناخته می‌شود) انحصار برخی از خدمات را دارا بودند. از قبیل ایده‌ئولوژی مذهبی یعنی فلسفه و علم آن زمان به اضافهٔ مدرسه، تعلیمات، اخلاق، عدالت، خیریه، کمک و دستگیری و غیره ... دستهٔ روشنفکران کلیسایی را می‌توان به عنوان دستهٔ روشنفکرانی که به نحوی «ارگانیک» به اشرافیت زمین وابسته‌اند در نظر گرفت. چرا که از نظر حقوقی از مزایای اشرافیت برخوردار بودند و نیز با اشرافیت در اعمال مالکیت فئودالی زمین و برخورداری از امتیازات «دولت»[۶] وابسته به مالکیت بودند[۷].



اما این انحصار روستایی توسط اغلب روحانیان[۸] بدون مبارزه و بدون محرومیت انجام نشد. بدین ترتیب می‌بینیم که دسته‌های دیگر روشنفکر (به اشکال گوناگون که باید جداگانه مطالعه شود) که تحکیم قدرت مرکزی سلطان تا حد استبدادی برایشان مساعد بود، بوجود آمدند و رشد کردند. و نیز اشرافیت «قضائی» با امتیازات مخصوص به وجود آمد و قشر کارمندان اداری و غیره ... و یا دانشمندان و تئوری‌دانان و فلاسفهٔ غیر مذهبی و الخ ...

از آنجا که این دسته‌های گوناگون روشنفکر سنتی با روحیهٔ «هم‌بستگی صنفی» خود و تخصص خود را نوعی مداومت تاریخی بدون بریدگی احساس می‌کنند از اینرو خودشان را جدا و مستقل از گروه اجتماعی مسلط فرض می‌نمایند.

این جهت گیری دربارهٔ خود، از نظر آرمانی و سیاسی بی‌اهمیت نیست. چرا که تمامی فلسفهٔ ایده‌آلیستی را می‌توان مربوط به جهت گیری این کلاف پیچیدهٔ اجتماعی یعنی روشنفکران دانست و می‌توان آثار این خیال پرستی اجتماعی را که سبب می‌شود تا روشنفکران خود را «مستقل» و «جدا» و دارای خصائل ویژه و ... بدانند معین کرد.

با اینهمه باید یادآور شد که اگر پاپ و رأس سلسله مراتب کلیسا – خود را بیشتر به مسیح و حواریون نزدیک می‌دانند تا سناتور آنجلی (Angelli) یا سناتور بنی (Benni) – در مورد مثلا Gentile و Croce قضیه غیر از اینست. کروچه بخصوص خود را خیلی نزدیک به ارسطو و افلاطون می‌داند اما بهیچ وجه پنهان نمی‌کند که با آنجلی و بنی هم‌بستگی دارد و درست در همین نکته است که باید مهمترین خصلت فلسفهٔ کروچه را جست. [آنجلی و ینی نمایندگان سرمایه داری ایتالیا بودند. اولی از سهامداران عمدهٔ «فیات» – و دومی از سهامداران عمدهٔ «مونته کاتینی»]

حد «اعلا»ی قبول واژهٔ روشنفکر کدام است؟ آیا می‌توان معیار واحدی برای مشخص کردن تمام فعالیت های روشنفکری مختلف و پراکنده یافت که در عین حال این فعالیت ها را بطور عمده از دیگر گروه های اجتماعی متمایز کند؛ رایج ترین اشتباه در شیوه بررسی به نظر من آن است که این معیار تمیز در ذات فعالیت روشنفکری جستجو می شود و نه در مجموعه دستگاه روابطی که در آن ، این فعالیت ها ( و در نتیجه گروه هایی که معرف آنند) در بطن پیچیدگی روابط اجتماعی قرار می گیرند. در واقع مثلا يك كارگر یا پرولتر ، بطور ویژه به کار یدی یا باابزار مشخص نمی شود . بلکه مشخص می شود به آن کاری که در شرایط و در روابط اجتماعی معین انجام می دهد . ) و تازه کار کاملا بدنی وجود ندارد و اصطلاح گوریل اهلی شده تایلور Taylor کنایه ایست که حدى را در يك جهت معین می کند. یعنی در هر کار بدنی، هر چقدر هم که مکانیکی و پست باشد يك حداقل تخصص فنی وجود دارد. یعنی يك حداقل فعاليت فکری سازنده ) . و دیدیم که رئيس يك بنگاه به مناسبت نقشش می باید که تا حدودی دارای تخصص از نوع روشنفکری باشد. در حالی که شخصیت اجتماعیش نه به این تخصص بلکه به روابط اجتماعی کلی که درست موقع ارباب را در صنعت معین می کند ، مشخص می می شود.

بدین مناسبت می توان گفت که تمامی مردم روشنفکرند . ولی تمامی مردم در اجتماع نقش يك روشنفکر را به عهده ندارند[۹]. وقتی که روشنفکر را از غیر روشنفکر جدا می کنیم، در واقع مرادمان نقش اجتماعی بی واسطه رسته روشنفکران است. یعنی در نظر می گیریم جهتی را که سنگین ترین وزنه فعالیت حرفه ای ویژه، در آن قرار دارد، در فعالیت فکری یا در کار عضلانی و عصبی.

معنای این حرف آنست که اگر می توانیم از روشنفکران صحبت کنیم - دیگر نمی توانیم از غیر روشنفکران حرف بزنیم. چون غیر روشنفکر وجود ندارد. اما خود تناسب بین کوشش و فعالیت فکری و مغزی با کوشش عضلانی و عصبی همیشه برابر نیست. بدین ترتیب درجات مختلفی از فعالیت فکری ویژه داریم. هیچ فعالیت بشری نیست که در آن هیچ نوع دخالت فکری وجود نداشته باشد. نمی توان «انسان سازنده» (Homo Faber) را از «انسان شناسنده» (Homo Sapiens) جدا کرد و دست آخر هر انسانی در خارج از حوزه حرفه اش نوعی فعالیت فکری هم دارد، فیلسوف است یا اهل ذوق است یا در يك نوع جهان بینی شرکت دارد يا يك راه و رسم اخلاقی آگاهانه دارد. و بنابراین در تثبیت یا تغيير يك جهان بینی شريك است. یعنی در ایجاد شیوه های نوی در تفکر شريك است.

بنابراین، مسئله ایجاد قشری نو از روشنفکران عبارتست از رشد دادن فعالیت فکری که هر کس کم و بیش دارد، به نحوی حاد، با تغییر نسبت آن با کار و کوشش عضلانی - عصبی، برای رسیدن به يك تعادل جدید ، آن چنانکه فعالیت عضلانی - عصبی به عنوان عنصری از فعالیت عملی عمومی که دنیای مادی و اجتماعی را دائماً نو می کندT خود به پايه يك جهان بینی جدید و کامل مبدل شود.

نمونه سنتی و نمونه جاری روشنفکر همان ادیب و فیلسوف و هنرمنداست. به این ترتیب روز نامه نگاران نیز که خود را جزو ادبا و فلاسفه و هنرمندان حساب می کنند فکر میک نند که روشنفکران «حقیقی» اند. در دنیای مدرن، آموزش فنی که بستگی تنگ به کار صنعتی - حتی به ابتدایی ترین و پست ترین نوع آن دارد؛ پایه نوع نوین روشنفکر را باید تشکیل بدهد.

بر روی این پایه است که هفته نامه Ordine muovo کار کرده است تا برخی از اشکال روشنفکریگری نوین را توسعه بخشد و شیوه های تازه ای برای درك آن برقرار نماید. و این از کمترین دلائل موفقیت این هفته نامه بوده است. چه این شیوه طرح مسئله به خواستهای نهان پاسخ می دهد و منطبق بر رشد اشکال واقعی زندگی است. فوت و فن کار روشنفکر نوین دیگر نمی تواند تنها فصاحت باشد یعنی عامل محرک خارجی و موقتی شود و احساسات. بلکه عبارتست از شرکت فعال روشنفکر در زندگی به عنوان سازنده، سازمان دهنده و « قانع کننده دائمی» چون روشنفکر دیگر تنها يك سخنران نیست و بمناسبت اینکه چیزی بیشتر از یک فکر ریاضی تجریدی دارد، لذا از مرحلهٔ «فن کار» به مرحلهٔ فن - علم می رسد و به درك بشر دوستی تاریخی نائل می شود که بدون آن تنها يك متخصص» باقی میماند و دیگر رهبر» نمی شود ( رهبر= متخصص + سیاسی)

بدین ترتیب است که از لحاظ تاریخی ، دسته های متخصص ، از راه اعمال نقش روشنفکری بوجود می آیند و قوام می گیرند . این دسته های روشنفکر در ارتباطند با تمامی گروه های اجتماعی و به ویژه با مهمترین آنها . و در رابطهٔ با گروه اجتماعی مسلط است که به نحوی وسیع تر پرورش می یابند.



یکی از مهم ترین خطوط مشخصۀ هر گروهی که در تکاپوی بدست گرفتن قدرت ،است مبارزه ای است که در جهت جذب و تسخیر آرمان های روشنفکران سنتی می کند. هر قدر آن گروه اجتماعی روشنفکران ارگانيك»، خود را بیشتر رشد داده باشد، به همان اندازه جذب و تسخیر روشنفکران سنتی را سریع تر و مؤثرتر انجام می دهد.

رشد بسیار زیادی که در زمینه فعالیت سازمان دهنده مدرسه ( به معنی وسیع (کلمه در جوامعی که از دنیای قرون وسطائی بیرون آمده اند، انجام شده است، نشان می دهد که در دنیای مدرن، دسته ها و نقش های روشنفکری تا چه اندازه اهمیت دارند. همانطور که سعی شده است که « ظرفیت کار فکری » هر فرد را عمیق تر و گسترده تر کنند ، همان طور هم کوشش شده است که تخصص ها را زیادتر و دقیق تر کنند. این مسئله از ارگانیسم مدرسه ای با درجات مختلف گرفته تاآنهایی که برای ارتقاء آنچه را که « فرهنگ عالی» می نامند وقف شده اند در تمامی زمینه های علم وفن بچشم می خورد.

مدرسه ابزاری است برای ساختن روشنفکر به درجات مختلف. پیچیدگی نقش روشنفکری در کشورهای گوناگون را می توان بطور عینی در تعداد مدارس تخصصی آن مملکت و سلسله مراتبی بودنشان خلاصه کرد. یعنی هر اندازه دامنه مدرسه وسیع تر باشد و هر چقدر درجات عمودی آن بیشتر- به همان میزان دنیای فرهنگ و تمدن پیچیده تر می شود. می توان مورد مقایسه ای در زمینه فن و صنعت به دست داد درجهٔ صنعتی بودن هر کشوری معین می شود از راه تجهیزات آن کشور در ساختن ماشین هایی که خود ماشین های دیگر می سازند و نیز در ساختن ابزار دقیق و دقیق تر برای ساختن ماشین و ابزاری که ابزارهای قبلی را می سازند والخ ... کشوری که مجهزتر است تا ابزار برای آزمایشگاه دانشمندان بسازد و ابزاری بسازد که ابزار قبلی را کنترل کند، می تواند به عنوان پیچیده ترین سازمان در زمینه فنی صنعتی و متمدن ترین کشورها و . . . الخ به شمار آید. برای تربیت روشنفکران و مدارسی که به این تدارك اختصاص دارند نیز وضع از همین قرار است. مدارس را می توان به بنگاه های «فرهنگی عالی» تعبیر کرد.

حتی در این زمینه نیز کمیت را باید از کیفیت جدا نمود. ممکن نیست که ایجاد رشته های تخصصی بسیار دقیق فنی - فرهنگی، به دنبال خود توسعه هرچه بیشتر تعلیمات ابتدائی و حد اكثر تقاضا را برای باز کردن درجات تحصیلی حد واسط به بیشترین تعداد – همراه نیاورد.

طبعاً این ضرورت ایجاد وسیع ترین پایه ممکن برای انتخاب بهترین عناصر و پرورش عالی ترین تخصص روشنفکری - یعنی برای اینکه به فرهنگ و فن عالی ساختمانی دموكراتيك داده شود خالی از اشکال نیست . به این معنی که امکان دارد بحران های عظیم بیکاری برای لایه های روشنفکران متوسط ایجاد شود. همان طور که در تمام جوامع مدرن این امر صورت می گیرد.

باید در نظر داشت که در واقعیت قابل، لمس پرورش لایه های روشنفکری نه بنحو دموكراتيك و تجريدي، بلکه بر حسب جریانات تاریخی وسنتی بسیار مشخص انجام می گیرد. لایه های اجتماعی ای پدید آمده اند که بطور سنتی روشنفکر «می سازند» و همین لایه ها هستند که معمولا در «پس انداز» تخصص دارند. یعنی خرده بورژوازی و بورژوازی متوسط زمین و نیز برخی از خرده بورژوازی و بورژوازی متوسط شهرها.

توزیع ناهمگن انواع مختلف مدرسه (كلاسيك يا حرفه ای)، زمینه «اقتصادی» و نیز خواستهای گوناگون دسته های مختلف این لایه های اجتماعی است که تولید رشته های گوناگون تخصص روشنفکری را معین می کند و به آن شکل می دهد. بدین ترتیب است که در ایتالیا مثلا از بورژوازی روستایی بطور عمده کارمندان دولت و صاحبان مشاغل آزاد بیرون می آیند. در حالی که از بورژوازی شهری، تکنیسین صنعتی. و به همین دلیل است که شمال ایتالیا بویژه تکنیسین تربیت می کند و جنوب ایتالیا بطور عمده کارمندان اداری و صاحبان مشاغل آزاد.

رابطه روشنفکر و شیوه تولید، رابطه مستقیم نیست. (نظیر رابطه ای که برای گروه های اجتماعی «اصلی» هست). این رابطه غیر مستقیم است و به درجات مختلف از راه تمامی شبکه اجتماعی و دستگاه پیچیده رو بناها. روشنفکران خود «کارمندان» این روبنا هستند.

می توان خصلت «ارگانيك» لایه های مختلف روشنفکران را اندازه گرفت. و بستگی کم و بیش تنگ آنرا با گروه اجتماعی اصلی ارزیابی کرد. برای این کار باید جدولی از نقش ها و روبناها از پایین (یعنی ساختمان اجتماعی) به بالا درست کرد. فعلا می توان دو «اشکوب» در روبناها تشخیص داد. یکی آنکه Societe Civile) «جامعه مدنی» اش می توان خواند. یعنی مجموع دستگاه هایی که به زبان جاری و معمولی «خصوصی» گفته می شود و دوم اشکوب «جامعه سیاسی» (Societe Politique) یا دولت. این دو به ترتیب مربوطند با نقش سرکردگی ای (هژمونی) که گروه مسلط در تمام اجتماع به آن عمل می کند و با نقش «تسلط مستقیم» یا فرماندهی که در دولت و حکومت «قانونی» تجلی می کند. یعنی درست همان نقش سازمان دهی و ارتباط. روشنفکران «مأموران» گروه اجتماعی مسلطند و برای اعمال سر کردگی اجتماعی و حکومت سیاسی، نقش دست دوم دارند. سرکردگی (هژمونی) اجتماعی عبارتست از موافقت و «خود بخود» (Spontane) توده های بزرگ مردم با جهتی که گروه اجتماعی مسلط به زندگی اجتماعی داده است. این موافقت از نظر تاریخی نتیجه حیثیت گروه مسلط است و (اعتماد مردم به آن) به خاطر نقشش در دنیای تولید.

حکومت سیاسی عبارتست از دستگاه قهریه دولت که «بطور قانونی» انضباط گروه هایی را که «موافقت» خود رابنحوی فعال یا منفی با او دریغ می دارندحفظ می کند. اما این دستگاه برای مجموع جامعه ساخته شده است و برای پیش بينى لحظات بحرانی در فرماندهی و مدیریت. هنگامی که آن موافقت «خود بخود» دیگر وجود نداشته باشد.

این نوع طرح مسئله نتیجه اش وسعت دادن زیاد به مفهوم روشنفکر است. ولی در ضمن تنها راهی است که ما را به برآورد قابل لمسی از واقعیت می رساند. این طرز طرح مسئله به افکار از پیش ساخته شده در بارۀ «کاست» برخورد می کند. درست است که نقش سازمان دهندگی، و سر کردگی اجتماعی و تسلط دولت نوعی تقسیم کار را و بنابراین مدارجی از رشته های تخصصی را ایجاد می کند که برخی از آنها دیگر هیچ نوع نقشی در اداره کردن و سازمان دادن ندارند. یعنی در دستگاه اداره اجتماعی و حکومتی یك سلسله مشاغل وجود دارند با خصلت یدی و افزاری (نقش اجرائی محض و نه ابتکاری، نقش مأموران و نه صاحب منصبان ومديران) البته این فرق را - درمیان تفاوت های دیگر - باید در نظر گرفت. در واقع حتی از نقطه نظر درونی نیز باید در فعالیت روشنفکران مدارج مختلفی را در نظر گرفت که در پاره ای موارد، در قطب های افراطى، يك اختلاف كيفي حقیقی ایجاد می کند، در بالاترین پله باید موجدان علوم گوناگون و فلسفه و هنر و . . . را قرار داد و ناچیزترین کارمندان و نشر دهندگان گنجینه های فکری موجود و سنتی انبار شده را در پله پایین[۱۰] در دنیای مدرن این چنین دستههای روشنفکری، به نحوی معجزه آسا ر شد کرده اند. نظام اجتماعی «دموكراتيك - بوروكراتيك» توده های عظیمی بوجود آورده است که همه شان از لحاظ ضروریات اجتماعی، تولید قابل توجیه نیستند. حتی اگر از نظر نیازمندی های سیاسی گروه مسلط اصلی موجه باشند. از اینجا است که تصور آقای لوریا (Loria) در مورد «کارگر» غیر مولد ناشی می شود. (غیر مولد نسبت به که؟ و چه نوع تولیدی؟) این مفهوم با در نظر گرفتن بهره برداری این توده از موقعیت خود، برای اختصاص دادن سهم های عظیمی از ثروت ملی به خود می تواند توجیه بشود. پرورش توده ای، فرد را «استاندار دیزه» کرده است، چه در تخصص فردی و چه در روانشناسی. و همان پدیده های هر توده «استاندار دیزه» شده اینجا هم بوجود آمده است. مثل رقابت که سازمان های حرفه ای را برای دفاع از منافع صنفی ضروری می سازد یا بیکاری یا مازاد تولید دیپلمه ها یا مهاجرت وغيره...

اختلاف موضع روشنفکران شهری و روستائی

روشنفکران نوع شهری، هم زمان با صنعت رشد کرده اند و به سرنوشت صنعت گره خورده اند. نقش آنها را با نقش درجه داران زیر دست ارتش می توان مقایسه. کرد به این معنی که برای تهیه طرح های ساختمانی، هیچ ابتکار مستقلی ندارند و تنها، لولای ارتباطی میان «توده ابزاری»[۱۱] و رئیس بنگاهند. اجرای فوری طرح تولید را که ستاد صنعتی ریخته است، این روشنفکران تدارک می بینند و مراحل مقدماتی کار آنرا کنترل می کنند.

بطور کلی، روشنفکران شهری خیلی «استاندار دیزه» هستند و بلندپایه ترین آنها را مردم بیش از پیش باستاد حقیقی صنعت اشتباه می کنند.

روشنفکران روستائی، در بخش اعظم «سنتی» اند. یعنی با توده اجتماعی روستائیان و خرده بورژوازی شهرها (به ویژه مراکز كوچك) بستگی دارند.



یعنی با توده هائی که هنوز بوسیله سیستم سرمایه داری تغییر شکل نداده و به جنبش نیفتاده اند. این نوع روشنفکران، توده دهقانی را با ادارات مرکزی با محلی مرتبط می سازند (وکلای دادگستری، سردفتران و غیره) و به همین مناسبت يك نقش سیاسی - اجتماعی مهم بازی می کنند. چون مشکل می توان ارتباط حرفه ای را از ارتباط سیاسی مشخص کرد. به علاوه در روستا، روشنفکر(كشيش، وکیل، معلم، سردفتر، پزشك و غيره) سطح زندگی متوسطی بالاتراز مال روستائی متوسط دارد و یا دست کم این دو زندگی با هم متفاوتند. بنابراین برای روستائی متوسط، این روشنفكران يك نمونه اجتماعی اند که خواست او را از بیرون آمدن از شرائط کنونی و بهتر کردن آن مجسم می کنند. روستایی همیشه فکر می کند دست کم یکی از فرزندانش روشنفکر شود (بخصوص کشیش) . یعنی يك «آقا» بشود و به این ترتیب مرتبۀ اجتماعی خانواده را بالا ببرد و از راه ارتباط با آقایان دیگر - زندگی اقتصادی خانواده را آسان کند .

روش دهقان در قبال روشنفکر جنبهٔ دوگانه دارد و به نظر متناقض می نماید. روستایی در مقابل موقعیت اجتماعی روشنفکر و بطور کلی کارمند دولت، حالت ستایش دارد. ولی گاهی این طور وانمود میکند که آنها را تحقیر می نماید. به بیان دیگر - ستایش او بطور غریزی سرشار است از میل و از منتهای غضب.

اگر این تابعیت دهقانان از روشنفکران را در نظر نگیریم و بطور مشخص بررسی نکنیم و در آن عمیق نشویم، نه از زندگی نه از زندگی جمعی دهقانان و نه از نطفه ها و خمیر مایه های داخل آن هیچ نخواهیم فهمید. هر رشد ارگانیکی توده های روستائی تاحدی معین بسته و منوط به جنبش روشنفکران است.

قضیه برای روشنفکران شهری طور دیگری است یعنی تکنیسین های کارخانه، هیچ نقش سیاسی بر «توده های ابزاری» خودشان اعمال نمی کنند و یا دست کم حالا دیگر از این مرحله گذشته ایم. برخی اوقات کاملا به عکس است یعنی توده ابزاری، لااقل از راه روشنفکران ارگانيك خودشان تکنیسین ها را تحت تأثیر سیاسی قرار می دهند.

نقطه مرکزی مسئله عبارت است از تمیز بین روشنفکر به عنوان دسته ارگانيك هر گروه اجتماعی اساسی - و روشنفکر به عنوان دسته ای سنتی. این تمیز، يك سلسله مسئله و پژوهش تئوریکی ممکن را به وجود می آورد.

جالب ترین این مسائل، اگر از این نقطه نظر بررسی کنیم - عبارتست از مسئله حزب مدرن، ریشه های واقعی آن، رشد و توسعه و شکل های آن. حزب سیاسی، نسبت به مسئله روشنفکران چگونه است؟ چند نکته را باید گوشزد کرد.

۱- برای برخی از گروه های اجتماعی، حزب سیاسی چیزی نیست مگر روش خاص آن گروه ها برای ایجاد روشنفکران ارگانيك خود (این روشنفکران لاجرم به این نحو پرورده می شوند. با در نظر گرفتن خصائل كلى وشرائط ظهور و زندگی و توسعه گروه اجتماعی مورد نظر). ایجاد این روشنفکران مستقیماً در بستر سیاسی و فلسفی انجام می شود و نه در بستر فن تولیدی[۱۲].

۲- برای تمامی گروه های اجتماعی، حزب سیاسی درست مکانیسمی است که در جامعۀ «مدنی» همان نقشی را به عهده دارد که دولت در جامعه «سیاسی». منتها بطور وسیع تر و مرکب تر. یعنی که ارتباط بین روشنفکران ارگانيك يك گروه اجتماعی مشخص و گروه مسلط و روشنفکران سنتی را برقرار می کند. و این را حزب، به تابعیت از نقش اساسی اش انجام می دهد که عبارت است از پرورش اجزاء تشکیل دهنده خود. این اجزاء، به عنوان عناصر يك گروه اجتماعی بوجود آمده اند و در يك بستر «اقتصادی» رشد کرده اند و حالا از آنها روشنفکران سیاسی متبحر ساخته می.شود. رهبران و سازمان دهندگان تمامی فعالیتها و تمامی نقشهای مربوط به رشد ارگانیکی يك جامعه تمام و کمال چه مدنی چه سیاسی. حتی می توان گفت که حزب سیاسی در محیط خود، نقشش را بنحوی بسیار کاملتر و ارگانيك تر انجام می دهد تا دولت در يك محيط وسیع تر. یعنی روشنفکری که وارد حزب سیاسی یک گروه اجتماعی می شود جزء روشنفکران ارگانیک این گروه می گردد و کاملا به این گروه می چسبد. در حالی که وقتی در زندگی دولت شرکت می کند، این امر بنحوی بسیار ناقص انجام می گیرد و یا اصلا انجام نمی گیرد. حتی گاهی اتفاق می افتد که بسیاری از روشنفکران باور می کنند که دولت خود آنها هستند و نظر به توده جالب توجهی که این دسته از روشنفکران هستند، این امر گاهی نتایج مهمی به دنبال می آورد و مسائل بغرنج و ناخوشآیندی را برای آن گروه اجتماعی اساسی که واقعاً دولت است ایجاد می کند[۱۳].



این مسئله که تمام اعضای يك حزب سیاسی می باید روشنفکر به حساب آیند، ممکن است که باعث يك مشت شوخی و کاریکاتورسازی بشود. معذلك وقتى دقت کنیم می بینیم که مطلب کاملا درستی است. باید درجات را در نظر گرفت. يك حزب ممکن است که در پائین ترین یا بالاترین مراتب خود دارای وسعت زیادی باشد. این مهم نیست. آنچه اهمیت دارد نقش اداره و سازمان دهندگی حزب است، یعنی نقش تربیتی. یعنی نقش فكرى. يك تاجر برای این وارد حزب نمی شود که تجارت کند. يك صاحب صنعت هم برای تولید زیادتر با قیمت کمتر وارد حزب نمی شود يك دهقان هم بهمین ترتیب برای یاد گرفتن شیوه های نوین کشت به حزب نمی پیوندد. حتی اگر توقعات آن تاجر یا صاحب صنعت و یا دهقان از برخی لحاظ در حزب سیاسی برآورد شود[۱۴]. برای این هدف و در داخل این مرزها، سندیکای حرفه ای وجود دارد که در آن فعالیت اقتصادی صنعتی تاجر یا صاحب صنعت یا دهقان در مناسبترین چارچوب خود قرار می گیرد. در يك حزب سیاسی، عناصر يك گروه اجتماعی - اقتصادی از این حد رشد تاریخی در می گذرند و عوامل فعالیتی عمومی با خصلت ملی و بین المللی می شوند اگر از نحوه رشد دسته های روشنفکران ارگانيك و سنتی، چه در زمینه تاريخ ملل مختلف و چه در زمینه رشد مهم ترین گروه های اجتماعی ملل گوناگون و به ویژه گروه هایی که فعالیت اقتصادیشان «ابزاری» بوده است يك تحليل تاريخي قابل لمس به عمل بیاوریم، آن وقت این نقش حزب سیاسی خیلی روشنتر خواهد شد.

پیدایش روشنفکران سنتی جالب ترین مسئلۀ تاریخی است که بطور قطع بستگی دارد به بردگی زمان باستانی و كلاسيك و موقعیت آزاد شدگان یونانی نژاد و شرقی در سازمان دادن اجتماعی امپراطوری روم.

یادداشت: تغییر شرائط موقعیت اجتماعی روشنفکران در روم، از عصر جمهوری تا عصر امپراطوری (یعنی از رژیم اشرافی - صنفی تا رژیم دموكراتيك بوروكراتيك) مربوط به سزار است که به پزشکان و استادان هنر های آزاد حق اقامت داد تا در روم بمانند و دیگران هم به روم بیایند. Omnesque medicinam Romae Professos et liberalium artium doctores Quo libentius et ipsi urbem incolerent et .Coeteri appeterent Civitate donavit از کتاب «زندگی سزار» نوشته Suétone.

یعنی: او به تمام آنهائی که در روم به طبابت اشتغال داشتند و هنرهای آزاد را تعلیم می دادند - حق اقامت داد به این امید که آنان برای همیشه در آنجا مقیم شوند و همۀ دیگران نیز میل کنند که به روم بیایند.

بدین ترتیب سزار می خواست که:

۱- روشنفکرانی که در روم بودند همانجا بمانند و بدين ترتيب يك دسته دائمی از این روشنفکران بوجود آید. چه اگر بطور دائم در آنجا نمی ماندند نمی توانستند يك سازمان فرهنگی بوجود بیاورند. مثل اینکه قبلا جریان رفت و آمدی وجود داشته که حالا می بایست متوقفش کرد والخ ...

۲- بهترین روشنفکران تمام امپراطوری روم را به شهر روم بکشاند و بدینوسیله تمرکزی بسیار مؤثر بوجود آورد، بدین ترتیب بود که در روم تشکیل دسته روشنفکران «امپریال» شروع شد و امتداد آن تا روحانيت كاتوليك آمد و در تاریخ روشنفکران ایتالیائی با خصلت «جهان وطنی»، تا قرن هیجدهم، اثری آن چنان عمیق به جا گذاشت.





این فاصلهٔ نه تنها اجتماعی بلکه ملی و نژادی، بین توده های بزرگ روشنفکران و طبقهٔ حاکم امپراطوری، پس از سقوط امپراطوری روم باز به صورت فاصله بین جنگجویان ژرمنی و روشنفکران رومی نژاد که دنباله برده های آزاد شده بودند، به چشم می خورد. به این پدیده پیدایش و رشد کاتولی سیستم سازمان مذهبی هم اضافه شد که طی قرون متمادی قسمت بزرگ فعالیت روشنفکری را به خود جذب می کرد و انحصار مدیریت فرهنگی را همراه با مقررات کیفری برای آنها که با این انحصار مخالفت می کردند یا حتی از آن دوری می جستند، اعمال می کرد. می بینیم که بدین ترتیب پدیده کم و بیش حاد (بسته به عصرهای مختلف) نقش جهان وطنی (کسموپولی تیسم) روشنفکران این شبه جزیره همیشه تظاهری داشته است. حالا اختلاف های مهم را در رشد روشنفكران يك سلسله از کشورها یا دست کم مهم ترین این کشورها متذکر شویم. با قید این نکته که این نظرها باید وارسی شوند و بطور عمیق بررسی گردند. برای ایتالیا، واقعیت مهم درست همین نقش بین المللی یا جهان وطنی روشنفکران آن است که علت و نتیجه حالت از هم پاشیدگی ای است که این شبه جزیره از سقوط امپراطوری روم تا سال ۱۸۷۰ در آن قرار داشت.

فرانسه نمونه کامل رشد هم آهنگ تمام نیروهای ملی و به ویژه دسته های روشنفکری است. هنگامی که به سال ۱۷۸۹ يك گروه جدید اجتماعی از لحاظ تاریخی رو می آید، دارای تمامی نقش های اجتماعی خویش است و به همین دلیل برای تسلط بر تمام جامعه مبارزه می کند بدون هیچگونه مصالحه اساسی با طبقات قدیمی - بلکه بالعکس آن طبقات را تابع هدف های خود می کند. اولین هسته های روشنفکری نوع جدید با اولین هسته های اقتصادی به وجود می آیند و خود سازمان مذهبی هم تحت تأثیر آن قرار می گیرد (گالیکانیسم[۱۵] و مبارزه بین دولت و مذهب که خیلی زود شروع شد).

این بنای عظیم روشنفکری، نقش فرهنگ فرانسه را در قرون ۱۸ و ۱۹ بیان می کند. این نقش، نقش تشعشع بین المللی و جهان وطنی است و نقش توسعه طلبی با خصلت امپریالیستی و تفوق طلبی (Hegemonie) به نحوی ارگانيك. بنابراین با نقش فرهنگ ایتالیا کاملا فرق دارد. فرهنگ ایتالیا دارای خصلت مهاجرت فردی و پراکنده است و به پایگاه ملی برای اینکه ارزش نوی به آن بدهد، پاسخ نمی دهد. بالعكس كمك می کند که تشكيل يك پایگاه ملی محکم غیر ممکن شود.

در انگلستان مسئله کاملا با مال فرانسه فرق دارد. تقسیم بندی جدید اجتماعی که بر پایۀ صنعت گرائی مدرن بوجود آمده است، در زمینه اقتصادی - صنعتی رشد اعجاب آمیز کرده است. اما در زمینۀ فکری - سیاسی کورمال کورمال پیش می رود. دسته روشنفکران ارگانيك خیلی وسیع است یعنی آنهایی که در قلمرو صنعتی يا يك گروه اقتصادی به وجود آمده اند. ولی در درجات بالا می بینیم که طبقۀ باستانی زمین داران، موقعیت تقریباً انحصاری خود را حفظ کرده است و هر چند که تفوق اقتصادی را از دست داده است اما تا مدتهای دراز هنوز يك تفوق سیاسی - فکری را حفظ کرده و به عنوان «روشنفکران سنتی» و هیئت حاکمۀ گروه جدید صاحب قدرت، جذب این گروه شده است. اشراف زمین دار قدیم با صاحبان صنعت متحد شده اند درست مطابق مدلی که در کشورهای دیگر روشنفکران سنتی را به طبقات حاکم جدید پیوند می دهد.

پدیده ای که در انگلستان بوجود آمد - در آلمان هم ظهور کرد منتها با پیچیدگی بیشتر بدلیل عوامل سنتی و تاریخی دیگر. آلمان هم مثل ایتالیا جایگاه ایده ئولوژی و نهادی (Institution) با خصلت جهانی و مافوق ملی بود (امپراطوری مقدس روم (ژرمنی)) و به پایتخت قرون وسطی، مقداری کارمند تحویل داد که در عین حال نیروهای داخلی آنرا تضعیف کرد و باعث پیدایش جنگ هائی شد که آلمان را از مسائل سازمان دهی ملی منحرف کرد و به تلاشی سرزمین های قرون وسطائي كمك كرد. رشد صنعتی به شکل نیمه فئودالی انجام گرفت و تا نوامبر ۱۹۱۸ طول کشید و یونکرس ها[۱۶] تفوق سیاسی - فکری ای بسیار مهم تر از گروه معادل انگلیسی خود برای خود حفظ کردند. یونکرس ها روشنفکران سنتی صاحبان صنعت آلمان بودند اما امتیازات خاصی داشتند و معتقد بودند که گروه اجتماعی مستقلی هستند. این اعتقاد بر مبنای اختیارات اقتصادی مهمی بود که یونکرس ها روی زمین داشتند و این زمین ها « حاصلخیز» تر از مال انگلستان بود.

یونکرس های پروسی به يك كاست کشیشی - نظامی می مانند که تقریباً انحصار نقش اداره و سازمان دادن را در جامعۀ سیاسی دار است ولی در عین حال دارای پایگاه اقتصادی مخصوص خویش است و نه منحصراً نتیجه آزادمنشی يك گروه اجتماعی مسلط. بعلاوه بر خلاف اشرافیت زمین دار در انگلستان، یونکرس ها صنف افسران يك ارتش بزرگ و دائمی را تشکیل می دادند و بدین مناسبت دارای کادرهای محکم سازمان دهنده بودند که حفظ روحیۀ همبستگی صنفی و انحصار سیاسی را تسهیل می کرد[۱۷].

در روسیه ، نقاط حرکت مختلفی وجود داشت: سازمان سیاسی اقتصادی توسط نرمان ها (یا وارگ ها: argues) [که دنباله همان نرمان هائی هستند که در قرن نهم به اسکاندیناوی رفتند برای حفظ آنها از حمله فنلاندي ها - توضیح مترجم] بوجود آمد و سازمان مذهبی بوسیله یونانی های بیزانسی. در مرحله دوم آلمانی ها و فرانسوی ها تجربۀ اروپایی را به روسیه آوردند و اولین استخوان بندی محکم را برای ژلاتین تاریخ روس ساختند. نیروهای ملی روسیه بی حرکت و غیر فعال و پذیرا هستند و شاید به همین دلیل است که تأثیرات خارجی را کاملا جذب و آنها را روسی می کنند. در مرحله تاریخی جدیدتر، پدیده ای کاملا معکوس ظهور می کند. نخبه ای از فعال ترین پرنیروترین و پیگیرترین و باانضباط ترین افراد مهاجرت می کنند و به خارج می روند و در آنجا فرهنگ و تجربيات تاریخی پیشرفته ترین کشورهای غرب را جذب می کنند بی آنکه خصائل اساسی ملیت خود را از دست بدهند؛ یعنی بی آنکه رشته های عاطفی و تاریخی را با خلق خود قطع کنند. پس از این کار آموزی روشنفکری، این نخبه ها به کشور خود باز می گردند و در پیدا کردن خلق می کوشند و به پیشروی سریع و جهش از مراحل بین راه و ادارش می کنند. تفاوت این نخبه ها با نخبه های وارداتی از آلمان (مثلا در زمان پطر کبیر) عبارتست از خصلت اینها که بطور عمده ملی - مردمی است. عدم فعالیت و بی حرکتی خلق روس نمی تواند اینها را خنثی کند. چون اینان خودشان عکس العمل شدید روسی هستند در برابر عدم تحرك تاریخی خاص خویش.

در يك زمینۀ دیگر در شرائط زمانی و مکانی کاملا متفاوت، این پدیده روسی را می توان با پیدایش ملت آمریکا (ایالات متحده) مقایسه کرد. مهاجران انگلوساکسن هم از نخبه های روشنفکران و بخصوص اخلاقی اند. البته من از اولین مهاجران صحبت می کنم. از پیشقراولان و قهرمانان جنگ های مذهبی و سیاسی انگلستان که شکست خوردند ولی تحقیر نشدند و در میهن اصلی خود پست نگشتند. اینها با خودشان نه تنها انرژی اخلاقی و اراده شان را به آمریکا وارد کردند بلکه تاحدی تمدن- و تا میزانی از مرحله تکامل تاریخی اروپا راهم به آنجا بردند. در سرزمین بکر آمریکا به دست چنین عاملانی، رشد نیروهایی که بطور ضمنی در طبیعت این تکامل تاریخی نهفته است تسریع شد. منتها با آهنگی بس سریع تر از اروپای باستانی چه در اروپا يك سلسله ترمز اجتماعی با تکامل سریع مقابله کنند که عبارتند از ترمزهای اخلاقی، فکری، سیاسی، اقتصادی که در گروه های معینی از اهالی جایگیر شده اند و بقایای رژیم های گذشته هستند که نمی خواهند کاملا از بین بروند. و در نتیجه هر نوع ابتکار را با ابتذال خنثی می کنند و آنرا در زمان و مکان رقیق می سازند.

باید توجه داشت که در آمریکا، روشنفکران سنتی، بيك معنى وجود ندارند و از آنجا تفاوتی در تعادل عمومی روشنفکران ناشی می شود. در آنجا بر مبنای صنعت و تمام روبناهای مدرن، روشنفکران بطور وسیع و انبوهی پیدا شده اند. لزوم تعادل از این ناشی نمی شود که باید روشنفکران ارگانیک را با روشنفکران سنتی که به عنوان دسته ای متبلور و دشمن هر نوع تجدد خواهی در آنجا وجود خارجی ندارد- در هم کرد؛ بلکه از این ناشی می شود که در ظرف فرهنگ واحد ملی، می بایستی انواع مختلف فرهنگ هائی را که مهاجران با سنت های ملی گوناگون با خود آورده اند، در هم ذوب نمود. نبودن يك ته نشست وسیع از روشنفکران سنتی - آنطور که در کشورهایی که تمدن باستانی دارند موجود است - ازيك طرف، تاحدى وجود تنها دو حزب بزرگ سیاسی را توضیح می دهد که در واقع می توانند به آسانی یکی شوند (با فرانسه مقایسه کنید و نه تنها در زمان بعد از جنگ که ازدیاد احزاب يك پدیده عمومی شده است) و از طرف دیگر بالعکس، تا حدودی ازدیاد غیر محدود فرقه های مذهبی را روشن می سازد[۱۸].

پدیده جالب دیگری را که می توان در ایالات متحده بررسی کرد، پیدایش تعداد حیرت انگیز روشنفکران سیاه پوست است که فرهنگ وفن امریکارا جذب می کنند. برای پی بردن به تأثیر غیر مستقیم این روشنفکران سیاه پوست به روی توده های عقب مانده افريقا ونيز تأثیر مستقیم آنان باید بتوان یکی از این دو فرضیه را تحقیق کرد:

۱-اول اینکه توسعه طلبی امریکا، از این سیاه پوستان سنتی، به عنوان عاملان خود برای بدست آوردن بازارهای آفریقا و گسترش تمدن خاص خودشان استفاده کند (چیزی شبیه به این بوقوع پیوسته است منتها من از اهمیت آن اطلاع درستی ندارم)

۲- دوم اینکه مبارزه برای وحدت مردم آمریکا به حدی وخیم شود که سیاهان مهاجرت کنند و مستقل ترین و نیرومندترین عناصر روشنفکری آنان که بنابراین زیر بار قوانین احتمالی که تحقیر کننده تر از رسوم معمول کنونی است نخواهند رفت، به افریقا باز می گردند. در این صورت دو نوع مسئله اساسی پیش می آید:

اول مسئله زبان: آیا انگلیسی نمی تواند زبان فرهنگی افریقا شود و لهجه های محلی را به هم بچسباند؟

دوم اینکه این قشر روشنفکر آنقدر قدرت جاذبه و سازمان دهندگی داشته باشد که احساس ابتدائی کنونی را که بر مبنای آن سیاهان خود را يك نژاد پراکنده می دانند، به يك احساس «ملی» مبدل کند و قاره آفریقا را تاحد افسانه ای و به عنوان میهن مشترك تمام سیاهان بالا ببرد در حال حاضر به نظر می رسد که سیاهان امریکا دارای روحیه ملی و نژادی ای بیشتر منفی و کمتر مثبت باید باشند چون این روحیه فعلا ناشی از مبارزۀ سفید پوستان است برای منفرد کردن و تحقیر سیاهان اما مگر همین حالت برای یهودیان تا قرن ۱۸ وجود نداشت؟ لیبریا که از هم اکنون امریکائی شده و زبان رسمی اش انگلیسی است شاید بتواند «صهیون» سیاهان آمریکایی شود و حالت پیه مون (Piemont)[۱۹] افریقا را پیدا کند.

در آمریکای جنوبی و مرکزی فکر می کنم که باید مسئله روشنفکران را با در نظر گرفتن شرائط اساسی آن بررسی کرد. در آمریکای جنوبی و مرکزی يك دسته وسیع از روشنفکران سنتی موجود نیست. اما وضع با مال امریکا یکسان نمی باشد. در واقع در مبدأ رشد این کشورها، ما به تمدن اسپانیائی و برتغالی قرون ۱۶ و ۱۷ بر می خوریم که به ضد اصلاحات و نظامی گری انگلی مشخص می شوند. اشکال متبلوری که هنوز در این کشورها مقاومت می کنند عبارتند از روحانیون و کاست نظامی ها این دو دسته روشنفکران سنتی، در شکلی که متروپل اروپایی به آنها داده است فسیل شده اند. پایهٔ صنعت خیلی محدود است و روبناهای پیچیده ای را به وجود نیاورده است. قسمت اعظم روشنفکران از نوع روستائی اند و چون تسلط با مالکیت های زمین و مالکیت وسیع کلیسا می باشد از این رو این روشنفکران به کلیسائیان و بزرگ مالکان وابسته اند. ترکیب ملی بسیار نا متعادل است حتی بین سفید پوستان ولی بمناسبت وجود بومیان پیچیدگی پیدا کرده است. بومیان در بعضی از کشورها اکثریت اهالی را تشکیل می دهند.



بطور کلی می توان گفت که در این مناطق امریکا، هنوز وضع Kulturkampf[۲۰] و روحية «محاکمه دریفوس» وجود دارد. یعنی وضعی که عنصر عرفی (Laique) و بورژوا هنوز به آن مرحله نرسیده است که منافع و نفوذ روحانیون و نظاميان را تابعی از سیاست غیر مذهبی يك دولت مدرن کند. بدین ترتیب ملاحظه می شود که فراماسونری برخلاف «ژزوئی تیسم» هنوز بسیار تأثیر دارد و دارای نوعی تشکیلات است که به کلیسای پوزیتیویستی شبیه است. حوادث زمان اخیر (نوامبر ۱۹۳۰) از زمان کولتور کامپف کایس (Calles)[۲۱] در مکزيک گرفته، تا عصیان های نظامی - ملی در آرژانتین و برزیل و پرو و شیلی ویلیوی، صحت این مشاهدات را ثابت می کند.

در مورد پیدایش دسته های روشنفکری و ارتباط آنها با نیروهای ملی می توان در چین و هند و ژاپن انواع دیگری سراغ کرد، در ژاپن ما پیدایش نوع انگلیسی و آلمانی را می بینیم یعنی تمدن صنعتی که در داخل چارچوب فئودالی - بوروکراتیکی رشد می کند و خواص کاملا ویژه ای دارد. در چین پدیده خط وجود دارد که مظهر جدائی کامل روشنفکران از توده مردم است. در چین و هند، فاصلهٔ عظیمی که روشنفکران را از توده مردم جدا می کند، در زمینه مذهبی هم تظاهر دارد. مسئله اعتقادات گوناگون و شیوه های مختلف عمل به يك مذهب در بین قشرهای جوراجور اهالی و مخصوصاً بين روحانیون و روشنفکران از يك طرف و توده مردم از طرف دیگر باید موضوع يك بررسی کلی قرار گیرد. چون این موضوع تا حدی در همه جا وجود دارد با آنکه تظاهر افراطی آن در این کشورهای آسیایی است. در کشورهای پروتستان، تفاوت نسبة كم اهمیت است (ازدیاد فرقه ها مربوط به ضروریات ارتباط کامل بین روشنفکران و مردم است و این در تشکیلات عالی، تمام خشونت و ناهمواری اعتقادات واقعی توده های خلق را منعکس می کند). همین پدیده در کشورهای كاتوليك هم پر اهمیت است منتها با درجات مختلف، در آلمان كاتوليك و در فرانسه کمتر، در ایتالیا و بخصوص در جنوب و در جزایر آن بیشتر. و در شبه جزیره اسپانیا پرتغال و کشورهای آمریکای لاتین باز هم بیشتر. این پدیده در کشورهای ارتدکس دارای اهمیت وسیع تری است و می توان سه درجه از يك مذهب را معین کرد، مذهب روحانیون عالی مقام و کشیشان، مذهب روحانیون خارج از سلك (Seculaire) و مذهب مردم. این تقسیم بندی در آسیای مرکزی بی معناست چه در آنجا مذهب مردم اغلب هیچ وجه مشترکی با مذاهب کتابی ندارد هر چند که هر دو را بيك اسم می نامند.



↑ Antonio Gramsci

↑ (پیدایش) در مقابل کلمه Formation گذاشته شده است که البته دقیق نیست. شاید کلمه تشکیل به مفهوم دقیقش بهترین معادل باشد. ولی نه به معنای جاری اش در زبان معمولی (مجلس تشکیل جلسه داد ... وغيره). روشنفکر هم در مقابل Intellectual آمده است که طبعاً این هم دقیق نیست(مترجم).





↑ پرورش در برابر Elaboration گذاشته شده است (مترجم)

↑ در همین زمینه است که باید کتاب عناصر علوم سیاسی - «Elementi di scienza Politica» - بقلم Mosca را بررسی کرد. آنچه را که موسکا «طبقهٔ سیاسی» می‌نامد چیزی جز همین نوع روشنفکران گروه اجتماعی مسلط نیست. مفهوم «طبقهٔ سیاسی» موسکا، خیلی به مفهوم برگزیدگان «Elite» در آثار پاره تو Pareto نزدیک است. که خود تلاش دیگری است در توضیح پدیدهٔ تاریخی روشنفکران و نقش آن‌ها در زندگی دولت و جامعه. کتاب موسکا معجون غریبی است با خصلت جامعه شناسانه و پوزیتیویستی. به اضافه نظری مغرضانه در مورد سیاست روز که کتاب را از لحاظ ادبی زنده تر و قابل هضم تر می‌کند. (یادداشت گرامشی)

↑ منظور گرامشی از گروه اجتماعی «اصلی» گروهی (طبقه‌ای) است که از نظر تاریخی می‌تواند قدرت را در دست گیرد و خود را برطبقات دیگر مسلط کند. مانند بورژوازی یا طبقهٔ کارگر.(مترجم)

↑ «دولت» معادل ناقصی است از Etat که در برخی موارد می‌توان «مملکت» هم ترجمه‌اش کرد (مثلا رئیس مملکت) ولی در هیچ حال «حکومت» معنی نمی‌دهد. (مترجم)

↑ برای بررسی دسته‌ای دیگر از روشنفکران که مهمترین دسته بعد از روحانیان بود که بمناسبت اعتباری که داشتند و نقش اجتماعی‌ای که در جوامع بدوی انجام داده‌اند – یعنی دستهٔ پزشکان – به معنای وسیع کلمه شامل تمام کسانی که علیه مرگ و بیماری مبارزه می‌کنند یا بنظر می‌رسد که مبارزه می‌کنند – باید به کتاب تاریخ پزشکی Storia della medicina اثرArturo Castiglioni مراجعه کرد. یادآوری می‌شود که بین روحانیت و پزشکی وابستگی‌هایی وجود داشت و هنوز هم دارد. مثلا بیمارستانهایی از نظر سازمان در دست روحانیان است. تازه بدون اینکه در نظر بگیریم که آنجا که پزشک پیدا نمی‌شود (در دفع جن، دستگیری به انواع و اقسام وغیره.)، بسیار بودند روحانیون بزرگی که عنوان «معالج» بزرگ هم داشتند: از فکر معجزه گرفته تا احیاء مرده. شاهان نیز با این امر که ممکنست با مسح دست شفا یافت مدتهای دراز اعتقاد داشتند والخ...(یادداشت گرامشی)

↑ از آنجاست که کلمهٔ Clerc (دبیر = اهل کلام = روحانی) معنای عام «روشنفکر» و «متخصص» را هم در بسیاری از زبانهای مشتق از لاتن نو – یا تحت تاثیر آن از راه لاتن کلیسا – بخود گرفت با طرف مقابلش Laique به معنای «عامی» و «غیر متخصصی»(یادداشت گرامشی)

↑ همانطور که برای هر کسی پیش آمده است که تخم مرغ نیمرو کند پاکتش را وصله بزند. بدون اینکه بتوانیم بگوییم همه مردم آشپز یا خیاطند.(یادداشت گرامشی)





↑ در این حالت نیز سازمان نظامی، مدلی برای این درجه بندی به دست می دهد: افسران زیر دست، افسران ارشد، ستاد. باضافه درجات مختلف سپاهیان که اهمیت واقعی اش- بیش از آنست که معمولا گمان می کنند. در خود ملاحظه است که تمامی این عناصر خود را وابسته به یکدیگر می دانند و حتی لایه های پایینی احساس همبستگی صنفی واضح تری دارند و از آن نوعی «غرور» می سازند که اغلب به همین مناسبت هم مسخره می شوند. (یادداشت گرامشی)

↑ «توده ابزاری» ترجمه تحت اللفظى Masse Strumentale) است که به فرانسه هم Masse instrumentale ترجمه شده است و یعنی کارگران.(توضیح (مترجم)

↑ در بستر فن توليدي - لایه هایی پرورده می شوند که می توان آنها را معادل درجه داران زیر دست در ارتش دانست. یعنی کارگران متبحر و کارگران متخصص در شهر و به تحوی پیچیده تر، رعایا و زمین داران کوچک در روستا چه اینها بطور کلی معادل نوعی صنعتگرند و صنعتگر- کارگر متبحر اقتصاد قرون وسطایی است. (یادداشت گرامشی)

↑ اشاره به برخی تناقضاتی است که بین «سیاستمداران» و نیروهای اقتصادی که در واقع قدرت را در دست دارند بروز می کند. (توضیح (مترجم)

↑ عقیده عامه خلاف این است. می گویند که تاجر صاحب صنعت و دهقانی که «وارد سیاست می شوند» بیش از آنچه بدست می آورند، از دست می دهند و بدترین عناصر صنف خود می شوند. این مسئله می تواند عنوان يك بحث قرار گیرد. (یادداشت گرامشی)

↑ گالیکانیسم Gallicanisme: آئین کالی کانهاست (از ریشه Gallicanus مشتق از Gallus یعنی اهالی گل) گالی کانها طرفدار آزادی کلیساهای فرانسه و بطور کلی طرفدار استقلال کلیساهای هر کشور از مقام پاپ اند. (توضیح مترجم)

↑ یونکرس Junkers : نجیب زادگان پروسی که فئودال بودند و از قرن ۱۸ تا جنگ جهانی اول کادرهای دولتی و ارتشی از این دسته گرفته می شد. (توضیح مترجم)

↑ در کتاب ماکس وبر (Max Weber موسوم به (پارلمان و حکومت سازمان جدید آلمان) می توان عناصر متعددی یافت که نشان می دهد چطور انحصار سیاسی اشراف جلوی پيدايش يك پرسونل سیاسی بورژوازی وسیع و با تجربه را گرفت و این امر پایه بحران های پارلمانی مداوم و تلاش احزاب ليبرال و دموكراتيك است. از آنجا اهميت «مركز كاتوليك» و سوسیال دموکراسی نتیجه می شود که توانستند در دوران امپراطوری، يك قشر پارلمانتر با رهبری پر اهمیتی به وجود آورند. (یادداشت گرامشی)

↑ گمان می کنم که بیشتر از دویست تا از این فرقه ها را مشخص کرده اند . با فرانسه مقایسه کنید و با جنگ های سختی که برای وحدت مذهبی و اخلاقی مردم فرانسه بعمل آمد. (یادداشت گرامشی)





↑ ناحیه شمال غربی ایتالیاست که از اوائل قرن ۱۸ تا اواسط قرن ۱۹ با ساردنی ساوا - کشورهای سارد (Sardes) را بوجود آوردند. (توضیح مترجم)

↑ کلمه ای است آلمانی بمعنای مبارزه برای فرهنگ و تمدن. و به جنگ های بيسمارك بين سال های ۱۸۷۶-۱۸۷۱ عليه حزب كاتوليك (طرفدار تابعیت از روم) اطلاق شده است. (توضیح (مترجم)

↑ منظور مبارزه ای است که حکومت مرکزی و حزب ناسیونال انقلابی کایس، علیه کلیسا کرد و در ۳۹۲۳ به اخراج سفیر پاپ و ايجاد يك كلیسای مکزیکی منجر شد. (توضیح (مترجم)





پانویس





ضمیمة دوم

تخمین آمار صاحبان مشاغل روشنفکری در ایران

در پایان فصل پیش که منحصر شد بیافتن حدود تعریفی برای صنوف روشنفکران ایرانی بی مناسبت نیست اگر مختصر دیدی هم بزنیم درباره کمیت روشنفکران - یعنی درباره تعداد صاحبان مشاغل روشنفکری در ایران. گرچه آمار دقیقی ازین نوع در دست نیست اما بكمك نتایج سرشماری سال ۱۳۴۵ و نيز بكمك يكى دو تحقیق نمونه درباره فارغ التحصیل های ایرانی دانشگاه از (ایران و خارج) و نير بكمك آمار موجود در دبیرخانه دانشگاه و شورای عالی فرهنگ - تا آنجا که ممکن است اعدادی بدست خواهم داد. و اگر این فصل را به صورت ضمیمه می آورم یکی باین دلیل است که بهیچ کدام ازین اعداد و آماری که نقل می شود اعتماد صد در صد نمی توان کرد و چون چیزى بيش از يك «تخمين» نیست همان بهتر که صورت ضمیمه ای را داشته باشد بر فصلی. دیگر اینکه صاحب این قلم اصولاً از آنها نیست که اختیار عقل خود را بدست آمار می دهند و بود و نبود يك واقعيت اجتماعی را منوط به فلان عدد می کنند که معلوم نیست از چه راه و باچه نوع پرسشنامه ای و چگونه جوابی بدست آمده. ولی از آنجا که به عنوان طرح پیشنهادی هم که شده احتیاج فراوان بچنین اعداد تخمینی بود و هست، این است که کوششی گرچه ناتمام می کنم که امیدوارم دیگران با تمامش برسانند.

اکنون برای اینکه ریز دقیقی از دانشجویان دانشگاه در دست داشته باشیم دو جدول کامل یکی به نقل از آمار رسمی دانشگاه در سال تحصیلی ۴۲-۴۳ و دیگری به نقل از «تاریخ فرهنگ ایران» به قلم دکتر عیسی صدیق می آورم: اداره روابط فرهنگی و تعلیمات عالی وزارت فرهنگ جمع کل دانشجویان ایرانی مقیم خارج را در سال بعد یعنی در ۱۳۴۲۳ اندکی بیش ازین چه گذشت صورت میدهد. یعنی ۱۷۳۷۸ نفر اما با توجه به اینکه این آمار شامل انواع دانش آموزان و دانشجویان میشود - از کلاسهای ابتدایی بگیر تا دانشگاه همان بهتر که به آمار دکتر صدیق (جدول) (۲) اكتفا كنيم. اما آمار این اداره ترین نظر جالب است که ریز دقیقتری از پراکندگی دانشجویان ایرانی را در هما لك مختلف بدست میدهد . به این صورت :

جدول ۳ - آمار دانشجویان ایرانی در خارج



در سال ۳ - ۱۳۴۲ تحصیلی



دانشجویان ایرانی در آمریکا ۵۷۶۰ نفر

آلمان ۴۶۴۷

انگلیس ۲۹۱۲

اطریش ۱۱۵۶

فرانسه ۱۱۶۴

ایتالیا ۴۳۰

سویس ۳۴۱

لبنان ۱۶۰

بلژیک ۱۰۱

عراق ۶۰

هندوستان ۳۵

هلند ۳۳

پاکستان ۲۸

ژاپن ۱۴

افعانستان ۹

اسرائیل ۷

در سوئد و اندونزی هر يك ۳ نفر

در دانمارك ويونان و بلغارستان هر يك ٢ نفر

جمع کل دانشجویان ایرانی در خارج ۱۷۳۷۸ نفر



اکنون اجازه بدهید بعنوان مقایسه آمار دیگری از دانشجویان ایرانی اخل و خارج را - به نقل از آمار چند سال قبل بیاورم :



جدول ۴ - آمار دانشجویان ایرانی در دانشگاههای داخل و خارج



به نقل از گزارش وزارت فرهنگ به کنفرانس تعلیم و تربیت ژنو



سال تحصیلی چه دانشگاهی؟ پسران دختران جمع نسبت افزایش به سال قبل

سال ۸-۱۳۳۷ دانشگاه تهران ۹۰۷۸ ۲۰۸۷ ۱۱۱۶۵ ۱۶٪

دانشگاههای شهرستانها ۲۷۴۸ ۵۲۶ ۳۲۷۴ ۸ و ۶٪

دانشگاههای خارج - - ۱۱۷۴۲ ۶۶٪

جمع کل ۲۶۱۸۱

سال ۹-۱۳۳۸ دانشگاه تهران ۱۱۴۹۷ ۲۰۵۴ ۱۳۵۵۱ ۲۰٪

دانشگاههای ولایات ۳۷۷۴ ۸۵۶ ۴۶۲۰ ۴٪

دانشگاههای خارج - - ۱۴۴۱۲ ۲۵٪

جمع کل ۳۲۵۸۳

یکی دو نکته فرعی که بر جدول ۴ مترتب است اینکه اگر نسبت افزایش دانشجویان در دانشگاههای تهران و ولایات در عرض یکسال میان ۴ تا ۲۰ درصد نوسان میکند همین نسبت در همین مدت برای دانشجویان خارج میان ۲۵ تا ۶۶ درصد است یعنی که هر چه امکان تحصیل در دانشگاههای داخلی کمتر میشود در خارج بیشتر می گردد. و گرچه با توسعه دانشگاههای داخلی(که در سال تحصیلی ۴۷ احتمالاً در حدود ۵۰ هزار شاگرد خواهند داشت امیدواری هست که سال به سال این نسبت عکس بشود . اما با توجه به نوع این دانشگاههای داخلی که اغلب آنها جزو یکی از ناندانیهای روشنفکری هستند که در اواخر دفتر ذکرشان خواهد گذشت و نیز چون در اغلب آنها قصد تظاهر و سلطه کمیت همچنان باقی است گمان نمی رود این نسبت به این زودیها هم به حال تعادل در آید.

نکته دیگر جستجویی است در نوع رشته هایی که دانشجویان خارجی در آن درس میخوانند. درین زمینه یکی مراجعه میکنم به تحقیقی که «جورج بالدوین» آمریکایی در ۱۹۶۰ کرده[۱] و از میان ۴۱۴ نفر ایرانی فارغ التحصیل از دانشگاههای خارج با پرسشنامه و مصاحبه این سؤالها را بدست آورده است .

۱۳۳ نفر در طب توابعش ۸۰ نفر در مهندسی و توابعش

۴۶ نفر در حقوق ۴۴ نفر در علوم اجتماعی

۴۰ نفر در کشاورزی ۳۱ نفر در علوم طبیعی

۱۷ نفر در مدیریت ۹ نفر در علوم تعلیم و تربیت

۱۴ نفر در هنرهای مختلف ۱۵ نفر در تخصصهای ذکر شده

جمع ۴۱۴ نفر

و دیگر مراجعه میکنم به نتیجه تحقیقی که دکتر مرتضی نصفت[۲] ( به كمك یونسکو و وزارت (فرهنگ در سال ۱۳۴۴ در همین باب کرده. یعنی از ۱۱۵۵ نفر ایرانی که در فرنگ تحصیل کرده اند و اکنون به مملکت بازگشتهاند و هر يك به کاری مشغولند با پرسشنامه و مصاحبه این جوابها را بدست آورده . تحقیق مرتضی نصفت جزئی است از تحقیق وسیعتری که یونسکو در سه مملکت ایران و مصر و هند می کرده. توزیع رشته تحصیلی و تخصص دانشجویان درین تحقیق به قرار زیر است :

۳۹۰ نفر در پزشکی و توابع ۱۹۷ نفر در مهندسی و فنی و توابعش

۱۵۵ نفر در علوم ۱۵۴ نفر در حقوق

۷۰ نفر در کشاورزی ۶۹ نفر در علوم انسانی

۴۰ نفر در فلسفه و ادبیات ۱۷ نفر در هنرهای مختلف

۵ نفر در خدمات اجتماعی ۵۸ نفر در تخصصهای ذکر شده

جمع ۱۱۵۵ نفر

جالب است که درین هر دو تحقیق رشته های تخصصی به این ترتیب توزیع شده است: اول پزشکی - بعد فنی و مهندسی و علوم ) نگاه کنید به ص۸۵) بعد کشاورزی - بعد حقوق ـ بعد علوم انسانی - بعد تربیتی و خدمات اجتماعی و هنرها والخ . و این اگر حکایت کننده از چیزی باشد نشان میدهد که نسبت تحصیل دانشجویان ایرانی خارج در علوم انسانی سال بسال کمتر میشود. اما جالب تر مقدمه دکتر نصفت است بر نتیجه این طرح تحقیقی. و این چند جمله مستخرج از آن.

«یونسکو برای تلفیق گزارش های سه کشور عضو تحقيق - نتایج تحقیقات سه گانه را به يك مؤسسه مطالعات اجتماعی در «اسلو» ارجاع کرد. نماینده این مؤسسه که بعنوان مخبر کنفرانس حضور داشت از تجزیه و ترکیب این سه تحقیق استنباط کرده بود که تمام نکات و نتایج اساسی آنها را می توان بيك عامل اصلی که آنرا عامل فاصله فرهنگی یا اختلاف تمدنی نامیده بود مربوط کرد. نظر او اجمالا این بود که از لحاظ این عامل کلی، تفاوت میان رفتار و طرز فکر و عمل هنديان با مردم کشورهای غربی بیشتر از دو گروه دیگر تحقیق بوده است. مصریان ازین جهت در نقطه مقابل بوده اند و ایرانیان وضعی میان این دو گروه داشته اند».

آنچه در بالا گذشت به قصد تخمین دو نکته بود. یکی اینکه افزایش کمی دانشجویان (چه در داخل و چه در خارج) در چه حدودی و به چه نسبتی است. دوم اینکه نسبت کیفی این افزایش چیست. یعنی که دانشجویان در چه رشته هایی و در چه تخصص هایی توزیع می شوند و مهم تر از همه اینکه هر دسته به کدام آخور فرهنگی بسته اند. و این اختلاف مشرب (آخور) نکته مهمی است که آینده به آن باز خواهم گشت. به این مناسبت فعلاً از بحث بیشتر درباره کمیت و کیفیت دانشجویان که روشنفکران بالقوه اند چشم می پوشم و می پردازم به تخمین تعداد صاحبان مشاغل روشنفکری که روشنفکران بالفعل اند.

درین مورد اول نتایجی را می آورم که با کمک دوستان و آشنایان ازین اداره و آن بایگانی و هر مرجع صلاحیتدار ممکن شخصاً به دست آوردم و در دست نویس اول این دفتر گنجاندم كه يك بار در مجله «جهان نو» به (مدیریت رضا براهنی) منتشر شد . و بعد با مراجعه مستقیم به نتایج سرشماری آبان ۱۳۴۵ يك جدول کامل از صاحبان مشاغل روشنفکری در آخر بدست خواهم داد. فایده این تفصیل آن خواهد بود که اولا امکان مقایسه ای فراهم خواهد کرد میان اعداد تخمینی اول که متعلق به سال های ۴۲ تا ۱۳۴۴ است با نتایج سرشماری ۴۵ که در سال ۴۶ منتشر شده است. وثانياً ریز مشاغل روشنفکری را با دقت و توزیع بیشتری به دست خواهد داد.

اول آمار معلمان تا استادان. به نقل از ص ۴۹۸ کتاب «تاریخ فرهنگ ایران دکتر صدیق که بیشتر نوعی خاطره نویسی است تا تاریخ. ولی اعدادی که می دهد مورد اطمینان بیشتری است تا دیگر آمارها.

جدول ۵- آمار هیئت آموزشی معلمان ایران در سال ۱۳۴۲ مکتب دار ۱۵۶ نفر زن ۲۱۴ نفر مرد جمع ۳۷۰ نفر

معلم کودکستان ۵۰۲ ۱۰۴ ۶۰۶

آموزگار ۱۸۷۵۰ ۳۷۷۲۹ ۵۶۴۷۹

دبیر ۳۳۶۱ ۱۱۲۰۳ ۱۴۵۶۴[۳]

در مدارس علوم دینی - ۴۰۴ ۴۰۴[۴]

در دانشسراها و تربیت معلم ۲۲۹ ۱۱۸۵ ۱۴۱۴

استاد و دانشیار ۱۵۶ ۱۷۶۸ ۱۹۲۴

در مدارس عالی ارتش و شهربانی و ژاندارمری - ۶۲۹۸ ۶۲۹۸

جمع کل ۲۳۱۵۴ نفر ۵۸۹۴۵ نفر جمع کل ۸۲۰۹۹ نفر





جدول ۶- آمار مهندسان ایران تا سال ۱۳۴۴ به نقل از کانون مهندسین (بلطف دوستم مهندس زاوش) ۱- مهندس کشاورزی (از دانشکده کشاورزی در آمده) در حدود ۳۰۰۰ نفر

۲- مهندس فنی (از دانشکده فنی در آمده) ۲۰۰۰

۳- مهندس معمار (آرشیتکت) ۲۰۰

۴- دیگر صنوف مهندسان ۱۸۰۰

جمع ایشان ۷۰۰۰

ملاحظه کنید که همۀ اعداد احتمالی .است با اینکه از کانون مهندسان بدست آمده. چرا که به قول مهندس زاوش از جمع این عده فقط ۲۰۰۰ نفر عضو کانون هستند. با تخمین همان مرجع، از جمع این دو هزار عضو کانون ۳۵% مهندس کشاورزی ۲۲ مهندس راه و ساختمان ۲۱ برق و ماشین، ۱۲ مهندس شیمی و ۱۰ مهندس نفت هستند.

به تکمیل این آمار مهندسان در اردیبهشت ۱۳۴۴ به حضرت مهندس گنجه ای رئیس وقت دانشکده فنی مراجعه کردم که آمار مهندسان فارغ التحصیل از دانشکده فنی را دقیق به ۲۰۳۱ نفر رساند. به این ترتیب اختلاف چندانی میان تخمین کانون مهندسان و عدد قطعی آمار نقل شده از دانشکده فنی وجود ندارد. اما نکته دیگری که به ذکرش می ارزد اینکه بقول مهندس زاوش از جمع عده مهندس هایی که در جدول شش آمده فقط ۲۰۰ نفر به کارفنی و تخصصی خود مشغولند. الباقی کارکنان دفتری هستند. یا به امور مشاورت مشغولند. و نکته جالب دیگر اینکه - باز به نقل از همان منبع - بازای این ۷۰۰۰ مهندس در همان تاریخ بزحمت اگر بتوان ۳۰۰۰ نفر كمك مهندس و تکنیسین درجه دوم در مملکت سراغ داد!

جدول ۷ - آمار هیئت قضایی ایران در سال ۱۳۴۴ به نقل از دکتر ناصر وثوقی - قاضی دادگستری

۱- قضات کشور در سال ۱۳۴۰ ۱۵۴۸ قاضی شاغل ۳۴۵ قاضی منتظر خدمت

در سال ۱۳۴۴ ۱۸۰۱ قاضی شاغل ۱۸۱ قاضی منتظر خدمت

جمع ۱۹۸۲ نفر

۲- وکلای کشور وکلای درجه یک و دو تهران ۶۰۰ نفر

وکلای درجه یک و دو آذربایجان ۱۱۴ نفر

وکلای درجه یک و دو فارس ۱۰۴ نفر

دیگر ولایات ۴۶۰ نفر

وکلایی که نامشان در فهرست‌ها نیست ۱۲۲ نفر

جمع ۱۴۰۰ نفر

۳- آمار احتمالی محضرداران و کادر درجه دوم قضایی ۳۰۰۰ نفر

جمع کل هیئت قضایی ۶۳۸۲ نفر

جدول ۸ - آمار هیئت بهداشتی و درمانی کشور در آخر سال ۱۳۴۳



به نقل از منابع اداره کل آمار وزارت بهداری به لطف آقایان دکتر ادهم و دکتر عسگری



کل پزشکان در رشته‌های عمومی و خصوصی ۷۰۹۰ نفر

دندان پزشکان ۱۲۹۱ نفر

داروسازان ۲۲۸۲ نفر

دامپزشکان ۷۵ نفر

ماماها ۱۱۳۸ نفر

پرستاران (لیسانسیه) ۱۱۴۷ نفر

جمع کل ۱۳۰۲۳

وهريك ازین جماعت در رشته تخصصی خود دست کم از يك دانشکده لیسانس گرفته اند. اما فراوانند کسانی ازیشان که رشته های تخصصی عالی تر راهم دیده اند. مثلا ۶۸۷ نفر ازیشان تخصصهای بالاتر از لیسانس و دکترا دارند از دانشگاه های داخلی و ۸۷۵ نفرشان از دانشگاههای خارجی و اگر ریزی خواسته باشید به نقل از همان منبع :

در جراحی عمومی ۲۳۴ نفر از دانشکده های داخلی و ۱۱۰ نفر از دانشکده های خارجی .

در جراحی زنان و مامایی ۳۱ نفر از دانشکده های داخلی و ۲۷۴ نفر از دانشکده های خارجی.

در گوش و حلق و بینی ۶۰ نفر از دانشکده های داخلی و ۸ نفر از دانشکده های خارجی والخ...

جدول ۹ - آمار تخمینی صاحبان مشاغل روحانی در سال ۱۳۴۴



به نقل از حضرت سیدرضا صدر یکی از علمای حوزه قم



طلاب ومحصلان علوم دینی در حوزه های مختلف (قم - مشهد شیراز - تهران (والخ...) ۸۰۰۰ نفر

آخوندها و ملاهای شهرستانها ۲۵۰۰ نفر

آخوندهای دهات کشور ۳۰۰۰ نفر

روضه خوانها ۲۵۰۰ نفر

رعاظ ۵۰۰ نفر

جمع کل (لیسانسیه) ۱۶۵۰۰ نفر

جدول ۱۰ آمار تخمینی کل صاحبان مشاغل روشنفکری در سال ۱۳۴۴ باتکاء اعدادی که در صفحات پیش آمد

دانشجویان در تعلیمات دانشگاهی ۴۲۰۰۰ نفر

در مؤسسات آموزشی (از آموزگار تا استاد) ۸۲۰۰۰ نفر

در خدمات فنی و مهندسی ۷۰۰۰ نفر

در خدمات قضایی و دادگستری ۶۴۰۰ نفر

در خدمات بهداشتی و درمانی ۱۳۰۰۰ نفر

در خدمات ارتشی و امنیتی ۱۵۰۰ نفر (افسران ارتش و شهربانی و ژاندارمری)

جمع کل ۱۶۵۴۰۰ نفر

ملاحظه میکنید که این جدول بسیار ناقص است. یعنی در رشته مدیریت اداری و بانکی و بازرگانی و از دستگاههای انتشاراتی (مطبوعات رادیو تلویزیون خبرگزاریها والخ. . .) و از هنرها و علوم مختلف در آن حتی به تخمین عددی نیست ولی چون به انتظار کمال نشستن معنی تعلیق به محال را داشت این آمار تخمینی به همین صورت در نسخه اول این دفتر آمد. وحتی در «جهان نو» نیز منتشر شد . اما پس از آن خوشبختانه آمار گیری آبان ۱۳۴۵ رخ داد و نتایجش در سال ۱۳۴۶ منتشر شد و اکنون به تکمیل آنچه گذشت نگاهی کنیم به جلد « صد و شصت و هشتم - نتایج مربوط به جمعیت کل کشور » از سرشماری عمومی نفوس و مسکن[۵]. ملاحظه خواهید کرد که آمار صاحبان مشاغل روشنفکری خیلی بیش از صد و شصت و پنج هزار نفری است که در آخر جدول ۱۰ آمده.

اولین نکته اینکه بررسی کنندگان نتایج این آمارگیری در طبقه بندی مشاغل جمعاً ه 1 طبقه شغل عمده» را فهرست کرده اند که از گروه عمده اول» تا اوایل گروه عمده سوم را میشود در ردیف مشاغل روشنفکری دانست و الباقی را در ردیف مشاغل کارگری و ناچار سر و کار ما در استخراج جدول بعدی با همان سه گروه عمده اول است .

دومین نکته اینکه بررسی کنندگان ضمن استخراج تعداد مشاغل - نسبت توزیع آنها را نیز در رشته های مختلف فعالیت اقتصادی آورده اند و این گرچه زحمتی است در خور ستایش و مورد استفاده برای صاحب نظران ولی در خور کار دفتر ما نیست. و اکنون ریز کامل صاحبان مشاغل روشنفکری :

جدول ۱۱ - آمار مشاغل روشنفکری در ایران باتکاء نتایج آمارگیری آبان ۱۳۴۵ نوع شغل تعداد زن تعداد مرد جمع زن و مرد

الف- جمع دانشمندان علوم فیزیکی و کارکنان فنی مربوط ۲۰ نفر ۳۶۶ نفر ۳۸۶ نفر

شیمی دانان ۳ ۲۹ ۳۲

فيزيك دانان ۲ ۱۹ ۲۱

دانشمندان علوم فیزیکی که جای دیگر طبقه بندی نشده اند ۱۴ ۲۶۴ ۲۷۸

کارکنان فنی علوم فیزیکی ۱ ۵۴ ۵۵

ب- جمع معماران و مهندسان و کارکنان فنی مربوط ۴۴۳ ۱۲۸۴۸ ۱۳۲۹۱

مهندسان و معماران شهرسازی ۳ ۲۱۷ ۲۲۰

مهندسان راه و ساختمان (مهندسان سیویل) ۲۶ ۲۴۰۹ ۲۴۳۵

مهندسان برق و الكترونيك ۹ ۹۰۴ ۹۱۳

مهندسان مكانيك ۹ ۵۸۷ ۵۹۶

مهندسان شیمی ۳۶ ۵۴۱ ۵۷۷

مهندسان استخراج و ذوب فلزات (متالورژی) ۱ ۳۵ ۳۶

مهندسان معدن ۳ ۲۵۱ ۲۵۴

مهندسان صنایع - ۴۴ ۴۴

مهندسانی که جای دیگر طبقه بندی نشده اند ۲۲ ۱۵۹۴ ۱۶۱۶

نقشه برداران ۹۲ ۲۰۱۳ ۲۱۰۵

طراحان ۱۸۰ ۱۵۰۳ ۱۶۸۳

کارکنان فنی وابسته به مهندسی راه و ساختمان ۶ ۸۲۹ ۸۳۵

کارکنان فنی وابسته به مهندسی برق و الكترونيك ۴ ۴۴۳ ۴۷۷

کارکنان فنی وابسته به مهندسی مكانيك ۱۳ ۳۷۵ ۳۸۸

کارکنان فنی وابسته به مهندسی شیمی ۱۶ ۹۹ ۱۱۵

نوع شغل تعداد زن تعداد مرد جمع زن و مرد

کارکنان وابسته به مهندسی استخراج و ذوب فلزات - ۱۰ نفر ۱۰ نفر

کارکنان فنی معدن - ۴۱ ۴۱

کارکنان فنی مهندسی که جای دیگر طبقه بندی نشده اند ۲۳ ۹۵۳ ۹۷۶

ج- جمع کارکنان هواپیمایی و کشتیرانی ۳ ۵۷۵ ۵۷۸

خلبانان و ناوبانان و مهندسان پرواز ۲ ۴۲۴ ۴۲۶

کارکنان عرشه کشتی و راهنمایان - ۱۲۶ ۱۲۶

مهندسان کشتی ۱ ۲۵ ۲۶

د- جمع دانشمندان زیست شناس و کارکنان فنی مربوط ۷۶ ۴۶۹ ۵۴۵

زیست شناسان-جانورشناسان و دانشمندان مربوط ۶ ۲۰ ۲۶

میکرب شناسان و دارو شناسان و دانشمندان مربوط ۵۹ ۱۳۱ ۱۹۰

متخصصان کشاورزی علمی و دانشمندان مربوط ۷ ۲۹۵ ۳۰۲

کارکنان فنی زیست شناسی ۴ ۲۳ ۲۷

ه- جمع کل پزشکی و دندانپزشکی و دام ۱۱۲۴۳ ۲۲۰۴۷ ۳۴۲۹۰

پزشکی و پرستاری و کارکنان مربوط ۷۷۱ ۶۲۱۰ ۶۹۸۱

پزشکان ۷۷۱ ۶۲۱۰ ۶۹۸۱

دندان پزشکان ۹۱ ۷۶۹ ۸۶۰

دامپزشکان ۱۰ ۳۵۱ ۳۶۱

پرستاران حرفه‌ای ۱۷۷۸ ۱۹۱ ۱۹۶۹

پرستارانی که جای دیگر طبقه بندی نشده اند ۵۲۶۰ ۳۶۵۱ ۸۹۱۱

قابله ها ۱۲۶۹ ۲۴ ۱۳۹۳

اندازه گیران نیروی بینایی و عینك سازان ۴ ۵۰ ۵۴

متخصصان پرهیز وغذا (رژیم غذایی) ۶ ۱۲ ۱۹

داروسازان و دارو فروشان ۱۸۹ ۱۸۳۱ ۳۰۲۰

نوع شغل تعداد زن تعداد مرد جمع زن و مرد

کارکنان فنی که با اشعه مجهول سرو کار دارند ۱۵۸ نفر ۲۶۱ نفر ۴۱۹ نفر

فیزیوتراپیست ها و کارکنان وابسته ۱۳ ۲۱ ۳۴

پزشکیاران و كمك دندانپزشكان و كمك دامپزشکان ۱۳۰۱ ۸۴۸۶ ۹۷۸۶

کارکنان امور پزشکی والخ .... که جای دیگر طبقه بندی نشده اند ۲۹۳ ۱۱۹۰ ۱۴۸۳

و- جمع آمارشناسان - ریاضی دانان و تحلیل کنندگان روشها - و کارکنان فنی مربوط ۴۵ ۲۸۶ ۳۳۱

آمارشناسان ۲ ۳۴ ۳۶

ریاضی دانان و آمارگران ۲۱ ۹۸ ۱۱۹

تحلیل کنندگان روشها ۱ ۲۸ ۲۹

کارکنان فنی ریاضی و آماری ۲۱ ۱۲۶ ۱۴۷

ز- اقتصاددانان ۱۱ ۹۱ ۱۰۲

ح- حسابداران[۶] ۲۶۲ ۷۵۵۳ ۷۸۱۵

ط- جمع حقوقدانان ۲۹ ۴۹۲۴ ۴۹۵۳

وکلای دادگستری ۹ ۱۳۳۴ ۱۳۴۳

قضات ۸ ۱۵۳۱ ۱۵۳۹

........[۷] - ۲۴ ۲۴

حقوق دانانی که جای دیگر طبقه بندی نشده اند ۲۹ ۲۰۳۵ ۲۰۴۷

ک- جمع معلمان ۳۸۲۹۴ ۷۴۶۳۳ ۱۱۲۹۲۷

استادان دانشگاه و مداس عالی ۲۴۶ ۲۰۴۷ ۲۲۹۳

دبیران مدارس متوسطه ۴۷۸۱ ۱۲۷۴۰ ۱۸۵۲۱

آموزگاران مدارس ابتدایی ۳۱۲۴۰ ۵۴۴۱۹ ۸۵۶۵۹

مربیان کلاسهای تهیه برای ورود به مدارس ابتدایی ۲۴۸ ۳۲ ۲۸۰

نوع شغل تعداد زن تعداد مرد جمع زن و مرد

معلمان آموزش دروس اختصاصی ۱۷۶ نفر ۳۲۹ نفر ۵۰۵

معلمانی که جای دیگر طبقه بندی نشده اند ۱۶۰۳ ۴۰۶۶ ۵۶۶۹

ل- جمع کارکنان امور مذهبی ۱۴۷ ۱۲۳۰۸ ۱۲۴۵۵

روحانیان و اعضای وابسته به امور مذهبی ۲۳ ۵۰۰۲ ۵۰۲۵

کارکنان امور روحانی که جای دیگر طبقه بندی نشده اند ۱۲۴ ۷۳۰۶ ۷۴۳۰

م- جمع مؤلفان و روزنامه نگاران و نویسندگان مربوط ۸۵ ۸۰۹ ۸۹۴

مؤلفان و منقدان ۵۰ ۱۳۰ ۱۸۰

روزنامه نگاران و نویسندگانی که جای دیگر طبقه بندی نشده اند ۳۵ ۶۷۹ ۷۱۴

ن- جمع مجسمه سازان و نقاشان و عکاسان و هنر آفرینندگان مربوط ۷۲۹ ۵۰۷۵ ۵۸۰۴

مجسمه سازان نقاشان و هنرمندان وابسته ۲۳ ۱۲۹۴ ۱۳۱۷

هنرمندان و طراحانی که هنرشان در خدمت امور تجاری است ۶۶۶ ۱۰۶۴ ۱۷۳۰

عکاسان و متصدیان دوربینهای عکاسی ۴۰ ۲۷۱۷ ۲۷۵۷

س- جمع آهنگسازان و هنرمندان هنرهای قابل اجرا (آثار نمایشی) ۲۶۷ ۳۸۶۳ ۴۱۳۰

آهنگسازان و نوازندگان و خوانندگان ۸۵ ۳۳۲۷ ۳۵۱۲

مربیان رقصها و آوازهای جمعی ۳۲ ۲۴ ۵۶

هنرپیشگان و مدیران صحنه ۵۶ ۲۰۲ ۲۵۸

سازندگان و مجریان آثار هنری ۵ ۹۲ ۹۷

بازیگران سيرك ۱۷ ۲۷ ۴۴

هنرمندان اجرا کننده که جای دیگر طبقه بندی نشده اند[۸] ۷۲ ۱۹۱ ۲۶۳

نوع شغل تعداد زن تعداد مرد جمع زن و مرد

ع- جمع سایر کارکنان حرفه ای و فنی که جای دیگر طبقه بندی نشده اند ۴۳۶ نفر ۳۲۰۷ نفر ۳۶۴۳ نفر

کتابداران و متصدیان بایگانی و موزه داران ۱۱۵ ۱۹۹ ۳۱۴

جامعه شناسان و مردم شناسان و دانشمندان وابسته ۴ ۳۳ ۳۷

کارکنان اجتماعی ۱۸ ۳۱ ۴۹

متخصصان امور پرسنلی و مشاغل ۲ ۵۷ ۵۹

زبانشناسان و مترجمان[۹] ۲۰۵ ۸۵۴ ۱۰۵۹

سایر کارکنان حرفه ای وقتی که جای دیگر طبقه بندی نشده اند ۹۲ ۲۰۳۳ ۲۱۲۵

ف- جمع قانون گذاران و مدیران دستگاههای دولتی[۱۰] ۱۴۲ ۱۸۳۸ ۱۹۸۰

قانون گذاران ۶ ۲۳۳ ۲۳۹

مدیران دستگاههای دولتی ۱۳۶ ۱۶۰۵ ۱۷۴۱

ص- جمع مدیران ۲۴۷ ۹۷۱۰ ۹۹۵۷

مدیران دستگاههای غیر دولتی ۶۲ ۱۸۲۷ ۱۸۸۹

مدیران امور تولیدی و تحقیقاتی و توسعه ۱۹ ۲۱۳۷ ۲۱۵۶

مدیران فروش و امور وابسته ۹ ۴۱۴ ۴۲۳

مدیران بودجه و حسابداری و اعتبار ۱۲ ۱۴۳۹ ۱۴۵۱

مدیران روابط صنعتی و امور پرسنلی ۱۲ ۳۵۶ ۳۶۸

مدیران امور اداری ۳۰ ۷۸۱ ۸۱۱

مدیران انبار و حمل و نقل و ارتباطات ۵ ۶۲۰ ۶۲۵

مدیرانی که جای دیگر طبقه بندی نشده اند ۹۸ ۲۱۲۶ ۲۲۳۴

ق- جمع مدیران دفتری ۲۹۱ ۸۸۷۹ ۱۹۷۰

نوع شغل تعداد مرد تعداد زن جمع زن و مرد

ر- جمع کارمندان دفتری و بایگانی مراسلات[۱۱] ۱۰۵۵۹ نفر ۸۷۵۸۹ نفر ۹۸۱۴۸ نفر

ش- جمع كارمندان حسابداری و محاسبات[۱۲] ۲۰۵۱ ۶۱۴۳۳ ۶۳۴۸۴

ت- مدیران حمل ونقل و ارتباطات[۱۳] ۱۶ ۲۳۳۳ ۲۳۴۹

جمع كل صاحبان مشاغل روشنفکری ۶۵۳۹۶ نفر زن ۳۲۱۸۳۶ نفر مرد ۳۸۷۲۳۲ نفر زن و مرد

ملاحظه میکنید که باز این فهرست هم ناقص است . مثلا آمار بانکداران و دانشجویان و افسران ارتش و خدمات امنیتی در آن ذکر نشده برای در آوردن آمار دقیق دانشجویان بایست به جزوات دیگری از نتایج آمار گیری آبان ۱۳۴۵ مراجعه میکردم که در دسترس نبود. برای آمار افسران نیز ناچار قناعت کنیم به همان عددی که پیش ازین بحدس و تخمین داده ام در جدول ۱۰) و باز به امید اینکه این فهرست ناقص را مرد با همت تر و حوصله دارتری تکمیل کند و به اعتبار اینکه کار بی عیب کردن تعلیق به محال کردن است همین مختصر عرضه شد.

در پایان این تخمین کمی صاحبان مشاغل روشنفکری در ایران اگر قصد مقایسه ای هم داشته باشید با رعایت آماری که در صفحات ۵۲ تا ۵۶ و ۱۱۱ تا اینجا آمد - و با افزودن ۵۰ هزار دانشجو و ۱۵ هزار مشاغل ارتشی و امنیتی به آخر جدول ۱۱- میتوان گفت که در مملکت ایران در سال ۱۳۴۵ (۱۹۶۶) با ۲۵ میلیون جمعیت در حدود ۴۵۰ هزار شغل روشنفکری داریم. و این یعنی در حدود يك پنجاه و پنجم جمعیت . در حالیکه فرانسه با ۴۲ میلیون جمعیت در ۱۹۵۴ در حدود ۱٫۳ میلیون (باستناد مطالب صفحه ۱۳ کتاب لوئی بودن شغل روشنفکری داشته. یعنی یك سی و دوم جمعیت . و شوروی با ۲۰۰ میلیون جمعیت در ۱۹۵۶ در حدود ۱۵٫۵ ميليون يعني يك سيزدهم جمعیت و امریکا با ۱۸۰ میلیون جمعیت در ۱۹۵۰، در حدود ۷٫۳ ميليون يعنى يك بیست و چهارم جمعیت.





↑ The Foreign Educated Iranians . By G.B. Baldwin . in Mida East Journal - Summer 1963 – PP 1264 - 78.

↑ از نسخه خطی نتیجه این مطالعه . باجازه همین حضرت و با تشکر از محبتهاش.

↑ این عده در سال ۱۳۴۳ به ۱۴۹۰۹ نفر رسیده است اما فقط ۶۱۶۱ نفر ازین جمع لیسانسیه بوده اند یا دانشسرای عالی .دیده و بقیه یعنی ۸۷۴۸ نفر ایشان با دیپلم در دبیرستانها درس میداده اند. ( به نقل از آمار مرکز تربیت معلم ) و این خود دلیل روشن رکود کار تعلیم و تربیت در دبیرستانها.

↑ این تعداد حتماً ناقص است. بخصوص اگر همه مدارس طلبگی را هم در نظر بگیریم. و خواهم کوشید که در صفحات بعد در بن زمینه آمار کاملتری بیاورم .

↑ صفحات جوج وح و ۷۴ و ۷۵ و ۸۱ و ۸۲ و ۸۸ و ۸۹ .

↑ تا اینجا فهرست کسانی است از صاحبان مشاغل روشنفکری که با علوم سروکار دارند. یا با علوم دقیق پس ازین فهرست کسانی است که با علوم انسانی و هنرها سروکار دارند.

↑ جای اسم این دسته خالی است اما در مقابلش عددی آمده. من فقط نقل میکنم.

↑ پس ازین در يك ردیف و جمع قهرمانان - ورزشکاران و کارکنان مربوط» آمده(هشتصد نفر تمام). که من از فهرست روشنفکران انداختم. که گرچه در کارشان هم قصد نمایش هست هم زیبایی - اما نه با «کلام» سروکار دارند و نه با «اندیشه».

↑ مترجم وزبانشناس و دیلماج حتما خیلی بیش از اینها باید داشته باشیم . مبادا اشتباهی رخ داده باشد؟

↑ ازینجا گروه عمده ۲ شروع میشود - یعنی گروه مدیران که نه جزو شاغلان به علوم دقیق اند و نه جزو شاغلان علوم انسانی و هنرها بلکه تطبیق کنندگان آنها هستند بر مؤسسات و آدمها.

↑ ۱ این ردیف شامل شش دسته است : تندنویس - ماشین نویس - متصدی ماشین چاپ خودکار و الخ ... ازین جا به بعد دیگر ریز ردیف ها را نمی آورم.

↑ پس ازین ردیف که شامل چهار دسته است - ردیف و «کارمندانی که به موجودی انبارها میرسند » را انداخته ام.

↑ که عبارتند از: «رؤسای ایستگاههای راه آهن - مدیران پست - سایر رؤسا و مديران ارتباط که جای دیگر طبقه بندی نشده اند».





پانویس





۳

زادگاه‌های روشنفکری

۱) به جستجوی روشنفکر «خودی» در تاریخ

سؤال این است: آیا درین محیط سنتی (تاریخی – جغرافیایی) خاص که سرزمین ایران باشد، می‌توان برای روشنفکر به معنی عام (فرزانه و هوشمند و پیشاهنگ و رهبر و چون و چرا کننده وناراضی از وضع موجود) و نه بمعنی خاص غربی که در صفحات پیش برشمردم سابقه‌ای نشان داد یا نه؟ کمترین حسن چنین جست‌وجویی این است که نشان خواهد داد آیا برای روشنفکری زمینهٔ بومی و تاریخی داریم یا نه؟ و اگر داریم مثال‌های عالی یا دانی ایشان کدامند؟ و آنوقت در چنین وضعی بازهم روشنفکران اینجا خود را غریبه احساس خواهند کرد یا تافتهٔ جدا بافته یا از آسمان فرنگ افتاده یا غریبه و عامل «متروپل»؟

نخستین کسی را که به معنی عام روشنفکری در تاریخ گذشتهٔ اپران می‌توان سراغ داد «گئومات» است. آنکه در تاریخ هخامنشی به عنوان «گئومات غاصب» معروف است. تاکنون می‌دانستیم که او «مغ» بوده‌استد – یعنی رهبری روحانی – که با استفاده ازشرایط زمانه و در غیاب شخص حاکم و با زمینه چینی لازم بر مبنای نارضایی‌های طبقات مختلف، به حکومت رسیده و در مقام ریاست دوگانهٔ شرعی و عرفی، چند سالی طرحی در اصلاح معیشت مردم و رهبری اجتماع آن مردم روز ایران، که در سپیدهٔ تاریخ خود بسر می‌برده‌است ریخته و دست آخر به توطئهٔ نجبا و آن هفت خاندان – و با افسانه‌ای در حاشیه، که مهتر اسب داریوش را صحنه گردان اصلی آن مجلس نجبا کرده است – از کار بر کنار می‌شود و داریوش به جایش می‌نشیند. این خلاصه‌ای است از ماجرای او که تاکنون می‌دانسته‌ایم. اینرا هم می‌دانسته‌ایم که «گئومات» به هر صورت به عنوان یک شخصیت سازندهٔ تاریخ در اجتماع اثری نکرد. بلکه سنگ بنایی را گذاشت که بدست داریوش بالا رفت. به این معنی که اگر داریوش موفقیتی در پی‌ریزی مجدد اساس شاهنشاهی هخامنشی داشت؛ با تکیه به اصلاحاتی بود که گئومات عنوان کرده بود. اما اکنون به هدایت «تاریخ ماد» به قلم «دیاکونوف» که ترجمه‌اش تازه منتشر شده به جست‌وجوی معلومات بیشتری از آنچه تاکنون می‌دانسته‌ایم در شرح حال او و زمانه‌اش قدمی بر می‌داریم.

دیاکونوف می‌نویسد: «سبب اینکه گئوماتا چنین بآسانی تمام اقوام مطیع پارس و خود پارسیان را قانع کرد که به او بپیوندند و از کمبوجیه قطع علاقه کنند چه بود؟ مسلماً بدنامی فرزند مستبد و بی‌خرد کورش و ناکامی‌های نظامی او در حبشه درین مورد دخیل بوده است و اینکه به عادت پارسیان نیروهای اصلی جنگی و دربار و بخش عمدهٔ دستگاه اداری مرکزی کشور در لشکرکشی با پادشاه بوده‌اند نیز کار یاغی را آسان کرد. ولی با این حال علت اصلی را باید جای دیگری جستجو کرد. گئوماتا به مردم ساکن امپراطوری چیزی وعده داده بود که در عهد سلطنت کوروش و کمبوجیه محال بود نصیب ایشان شود [...] در کتیبهٔ بهیستون مصرحاً مذکور است که تمام آزادگان تابع گئوماتا شدند «همهٔ مردم – سلحشور، عاصی شدند و هم پارس و هم ماد و هم دیگر کشورها از کمبوجیه جدا و بدست او افتاد.» (ص ۵۲۳). هرودوت(III ۶۷) می‌گوید: مغ ... به آسودگی در مدت هفت ماهی که تا پایان هشت سال سلطنت کمبوجیه باقی مانده بود سلطنت کرد و درین مدت کارهای نیک فراوان برای تمام اتباع خویش انجام داد بطوری که وقتی کشته شد همه در آسیا دریغ خوردند به استثنای خود پارسیان. مغ برای تمام اقوام قلمرو پادشاهی خود امریه‌ای فرستاد که از خدمت نظام و مالیات سه ساله معاف باشند. این امریه را به محض جلوس بر تخت شاهی صادر کرد ولی در ماه هشتم از آن اطلاع یافتند (ص ۵۲۴) [...] اما کتیبهٔ بهیستون چنین می‌گوید [...] معبدهایی راکه گئوماتا خراب کرده بود مانند پیش ساختم. من مرتع‌ها (؟) و اموال (منقول) و کارکنان خانگی (آدمهای خانه) را به مردم سلحشور، باز گرداندم و (بخصوص) به جماعت‌های (عشیرتی) دهکده‌ها آنچه را که گئوماتای مغ گرفته بود باز گرداندم [... والخ ...] بنابراین از گفتهٔ هرودوت چنین برمی‌آید که مغ سیاست بهبود وضع عامهٔ مردم را تعقیب می‌کرد. اما کتیبهٔ بهیستون می‌گوید که او مردم را از برخی حقوق مالی و غیره محروم نمود و خلق از وی بیمناک بود. ولی در واقع و نفس الامر این دو خبر را نمی‌توان بالکل متناقض یکدیگر شمرد. کتیبهٔ بهیستون به امر کسی نوشته شده است که به دست خویش گئوماتا را کشت و بالطبع دربارهٔ وجود دشمنی میان گئوماتا و مردم غلو شده است و عن‌قصد آن طبقه‌ای از اجتماع را که بر اثر اصلاحات وی زیان دیده بود جزو مردم – به معنی وسیع کلمه – آورده است واین شیوهٔ کهنهٔ مخالفان پیشرفت است. معهذا کتیبهٔ بهیستون واجد اهمیت است. زیرا برنامهٔ منفی و به اصطلاح تخریبی گئوماتا را مکشوف می‌سازد.(ص ۶–۵۲۵) بدیهی است اگر هواخواه نظر انجیل که می‌گوید «از مستمندان هم اخذ می‌شود» نباشیم باید گفت از دارا می‌توان چیزی گرفت. توانگران و یا دارایانی که گئوماتا می‌توانست چیزی ازیشان اخذ کند عبارت بودند از جماعت – به صورت کلی. و یا افراد متمول. جماعت البته می‌توانست صاحب دامها و مراتع و اموال غیر منقول باشد [...] از مراتب فوق چنین نتیجه می‌گیریم که صحبت بر سر مراتع و دامها و بردگان خانگی بزرگان عشیرتی محلی است. همچنانکه اندکی بالاتر حرف بر سر معابد بزرگان محلی مزبور بوده(ص ۵۳۱) ... بنابراین بزرگان عشیرتی محلی از اصلاحات گئوماتا زیان دیدند و عموم افراد آزاد جماعات از آن سود بردند. این استنتاج کاملاً با گفتهٔ هرودوت مبنی بر اینکه «گئوماتا مردم را از مالیات سه ساله و خدمت سپاهیگری معاف کرد – و اقدامی بعمل آورد که بیشتر به حال آزادگان عادی نافع باشد – موافق است (ص ۵۳۲).» پایان نوشتهٔ دیاکونوف[۱].

اگر اندکی در ترسیم سیمای این اولین روشنفکر تاریخ باستانی – اما غیر افسانه‌ای – درنگ کردم به این دلیل است که از پس او چه بسیار روشنفکرانی که درین حوزۀ تاریخی معین عین ترجیع بندی در يك قصيده بلند، به تکرار اعمال و حرکات گئوماتای مغ برخاسته اند. وقتی می گویم «درین حوزه تاریخی معین» غرضم این حوزه ای است که در آن اصول احکام و عقاید - چه شرعی و چه فرعی - همیشه به صورت «آیه»ای پیاده می شده است. یعنی حوزۀ فرمانبرداری صرف از طرف مردم - و استبداد صرف از طرف حکومت ها. و چون حکومت ها درین سمت عالم از قدیم الایام رقیب بزرگی همچو روشنفکری را (منتها در لباس روحانیت) پیش روی خود داشته اند؛ مدام به عنوان «ظل الله» جازده می شده اند. من پس ازین، ازین ترجیع بند مکرر تاریخی سخن خواهم راند. اما فعلا بیاورم که اگر در تشیع نیز هر حکومتی را در غیاب «عصمت» (امام عصر) که شرط نخستین حکومت شمرده می شود؛ «غاصب» می خوانند آیا گمان نمی کنید که تنها يك توارد اتفاقی نیست؟ این صفت زننده پر طمطراق که فقط در دو دوره ساسانی و صفوی به آن تفوه نمی شود! چرا که حکومت و روحانیت درین هر دو دوره در يك ردا رفته اند[۲] و به نوعی همگامی ضمنی، از رشد علم و ادب و فرهنگ و اندیشه در زمان خود ممانعت کرده اند.

پس ازین نوبت حضرت زردشت است (و شاید پیش ازین ؟ - به تحقیق نمی دانیم) که اگر شخصیت تاریخی برایش قائل باشیم (که اكثر محققان هستند) او نیز مغی بوده است و به اعتراض برخاسته بوده و می خواسته سامانی بدهد به دستگاه رهبری روحانیت زمان. می دانیم که به خلاف ،گئوماتا، زردشت از راه «عرف» عمل نکرده است بلکه تنها از راه «شرع» قدم برداشته. ولی به احتمال قریب به یقین پشتیبانی مصدر امور عرفی روزگار خود را به دست آورده بوده. در وجود یکی از هخامنشی ها (كداميك؟ مثلاً ويشتاسب؟ - یا گشتاسب اساطیری؟) درست است که متون اصلی دین زردشت جز در اواخر دوران اشکانیان تدوین نشده است و جز در دوره ساسانیان مرجع دین رسمی نبوده اما به هر صورت این لیاقت را داشته که در طول چهارصد سال از میان چندگانه پرستی (مهر و ناهید و اورمزد و دیگر خدایان اساطیری) اقوام بدوی آریا، به دوگانه پرستی مانندی برسد بربنای حکومت یگانه و متمرکزی که در هر گوشه مملکت آثار آبادانی هایش هنوز باقی است. از چهار طاقی آتشگاه ها گرفته تا بقایای ارگ های حکومتی؛ یا گنج نبشته ها و حتی بقایای شهر های کامل؛ همچو بیشاپور کازرون. و مهم تر از همه با روش آبیاری حساب شده ای باقنات ها و بندهایی که تا به امروز دایرند. و نه تنها این ـ بلکه دین زردشت این لیاقت را هم داشته که اثر کند در مذاهب بعدی همچو مانویت و مزدک گرایی و حتی اسلام.

من اگر در آغاز این جستجوی سریع تاریخی زردشت و گئومات رادنبال هم می آورم[۳] به قصد این است که ایشان را پیش روی هم بنشانم و نشان بدهم که اگر گئومات به تأثیر سریع در قضایای تاریخی و در اجتماع دلبسته بود و ناچار فریفتۀ قدرت عرف شد و سریع تر بررفت و سریع هم فرونشست؛ حضرت زردشت با بینشی عمیق تر - داناتر بود به شرایط محیط اجتماعی خود و می دانست که تأثیر عوامل فرهنگی و تمدن، تأثیری است بتدریج و دیرپا؛ که دور از حوزه قدرت مصادر عرف عمل می کند. و به این دلیل بود که اثر گذاشت و سازنده نوعی تاریخ شد. و گرچه می دانیم که دین او در اواخر دوره ساسانی به تحجر گرایید و بندی بر پای خلق شد؛ اما این راهم می دانیم که به عنوان اولین دین رسمی قومی که تازه از کوچ نشینی دست می شست و شهر نشین می شد و اجاق متحرک چادر نشینی خود را به آتشگاه بدل می کرد -که ثابت بود و مرکز اجتماعی از مردم نشیمن گرفته بود - مهم ترین اساس را ریخت برای بنای فرهنگ و تمدن ایرانی.

پس ازین نوبت «مانی» است که بن بست مبارزه اورمزد و اهریمن زردشتی را به مداخلهٔ «زروان» حل کرد. و گرچه اصلاح کننده اصول زردشتی می توانست باشد. اما چون در مقابله حکومت نور و ظلمت دریچه هر امیدی را به روی خلق بسته بود و به نوعی جو کیگری می خواند گل نکرد و گرچه او نیز بر دست قدرت «عرف» نشست و شاه زمانه (شاپور اول ساسانی) را به پشتیبانی خود برانگیخت؛ اما چون متوجه قدرت عمل دستگاه روحانیت زردشتی و نفوذ موبدان و هیربدان در اجتماع نبود؛ کارش نگرفت و مجبور به تبعید گشت و پس از آن نیز به دار آویخته شد. اما اندیشه های او که گرایشی به سمت بوداگری داشت - طرد شده از حوزه زردشتی گری ـ از طرفی در ماوراءالنهر نضج گرفت که روابط بیشتری باهند داشت تا با فلات ایران؛ و از طرف دیگر در حومه تیسفون (مداین) و سپس بغداد، به عنوان هسته های اصلی مقاومت حفظ شد. آنچه در حومه تیسفون از مانی گری باقی مانده بود زمینه ای شد برای آنچه مزدک پایه های کار خود را بر آن گذاشت. و آنچه در اطراف بغداد باقی مانده بود، که تداوم تیسفون است؛ شالوده ای شد برای مدعیات زندیقان دوره اسلامی اما صرف نظر ازین تأثیر و تأثرها، «مانی» اولین شخصیت تاریخی است که به علت استقامت در رأی به پای شهادت می رود. او اگر هم سازنده تاریخی و دوره ای نشد؛ اولین شهید راه عقیده بود در ایران و چه داستان ها از و در عالم هنر نقاشی؛ که بعدها در حوزه اسلام همانقدر بی عنایتی دید که زندیقان اصلا مانوی و چه جاپاهای فراوان از و و اندیشه هایش حتی در حوزه سلطه مسیحیت؛ که فراوان بوده اند آباء کلیسا که نخست مانوی بوده اند یا مهرپرست[۴]. گذشته از اینکه حتی تاسال های «انکیزیسیون» یعنی که تا قرون ۱۲ تا ۱۴ میلادی فرنگ، «آلبی ژواها» را داریم در جنوب فرانسه که به عنوان آخرین نسل زندیقان به دستور پاپ روم قتل عام شده اند[۵].

سپس نوبت مزدك است. این درخشان ترین چهره اعتراض و قیام روشنفکری. و مبارزترین چهرهٔ روشنفکری تاریخ ما. با مدعیاتی حتی در تقسیم املاك واموال. باعث تأسف است که هنوز تاریخ دقیقی از ماجرای همۀ این بزرگان که بر شمردم در دست نیست. اما از وجنات و امارات تاریخی بر می آید که میان گئوماتا تا مزدك رشته ارتباطی هست که اگر تکامل روشنفکری ندانیمش - نمی دانم به چه اسم دیگری می توانش خواند. اگر «داریوش» را با چنان اصلاحاتی که در اداره معیشت مردم شاهنشاهی ایران کرد- از تحمل اقوام و مذاهب و زبان های مختلف گرفته تا اصلاح «برید» و مالیات- می توان نوعی جانشین «گئوماتا» شمرد که دارد به اجرای مختصری از مدعیات او قناعت می کند که عالم «امر» و «عرف» تحمل اجراشان را دارد؛ براحتی بیشتری می توان انوشیروان را به این علت «عادل» خواند که هم به تقویت دستگاه زردشتی با قتل عام مزدکیان رفع شری کرد؛ و هم با عمل کردن به مختصری از اصلاحات پیشنهاد شده مزدك زمینه نارضایتی ها را موقة متزلزل ساخت تا در ظهور اسلام از نو به نقطه اوج برسد و حکومت ساسانی را منتفی کند. دربارهٔ علل شکست حکومت ساسانی تاکنون بد آموزی های فراوان شنیده ایم و خوانده- که صاحب این قلم گاهی درباره اش سخنی گفته[۶] -اما مورخان خودی کمتر به زمینه اجتماعی و اقتصادی آن شکست که معلول انحطاط مؤسسات حاکم دورۀ ساسانی بوده است توجه کرده اند و سخت کوشیده اند که شکست حکومت ساسانی را در مقابل عرب ها، نوعی شکست نور در مقابل ظلمت قلمداد کنند یا شکست ملتی در مقابل قومی بدوی و ویرانگر. و چه تمهیدها بکار برده اند تا نوعی ملت پرستی غالی را به معنی قرن نوزدهمی فرنگ، القا کنند بر دوره ای از تاریخ ما، که مفهوم «ملت» و «ملیت» در آن شناخته نیست. و در حوزه اسلام نیز که به آن تفوه می شود غرضش «پیروان فلان مذهب معین» است: ملت یهود - ملت نصاری - ملت اسلام. یعنی که پیروان هر يك ازین سه دين. اما کافی است که با توجه به نهضت مزدك و مدعیات او که چهل پنجاه سال پیش از هجوم عرب ها رخ داد؛ و یا با توجه به شکوفایی تمدن و فرهنگ ایرانی دورۀ سامانیان که از قرن سوم هجری شروع می شود؛ متذکر این نکته شد که حضور و غیاب حکومت ساسانی - اولی موجب چه نابسامانی ها بوده است و دومی موجب چه گشایش ها. درین زمینۀ دوم کافی است نگاهی کنیم به مقاله ای از فاطمه سیاح که در اوایل مجله سخن[۷] منتشر شد. و در زمینۀ اول نگاه دیگری به «ساسانیان» اثر کریستن سن.

اکنون نوبت دورۀ اسلامی است. در حضور سلمان فارسی یا اباذر غفاری، و پیش ازین هر دو، در رفتار خلفای راشدین (غیر از عثمان) که همه به نوعی جو کیگری می زیستند و از بیت المال چراغ خانه خویش را روشن نمی خواستند؛ ما با کسانی طرفیم که فحوایی از اشتراکی گری در رفتار خویش دارند و جویندگان عدالت صرفند و در پی ریزی مدینه فاضلۀ جدید اخوت اسلامی، از هیچ فداکاری خودداری نمی کنند. و همۀ آن بزرگان دیگر صدر اسلام که ناچار با احاطه ای به نهضت های فکری زمان خویش و با التقاطی از محاسن هر يك از آن نهضت ها، طرحی ریختند برای آنچه تاریخ تمدن اسلام را بنیان کرد. که در آن «به خلاف یهوه - الله هیچ نوع بستگی و خویشاوندی با هیچ قوم معینی ندارد و به این طریق با اتخاذيك واحد مجرد، به عنوان مرکزیت اعتقادی، از پیش شهادت به یگانگی خدارا می پذیرد و ازین راه یگانگی طبیعت را و یگانگی ایده آلها را و یگانگی نژاد بشری را و یگانگی بشریت را.»[۸] مذهبی که در آن «هیچ نوع اجباری نیست و به این دلیل هیچ نوع واسطه ای و فاصله ای میان خالق و مخلوق نیست»[۹] و «تاریخ نویس فرهنگ اسلامی در قرون اولیه هجری نمی تواند ندیده بگیرد - اولا انعطاف پذیری و نرمش این فرهنگ را، که رابطه اسلام را با واقعیت به آن اندازه کافی حفظ می کرده که تحرک و توسعه اسلام را تأمین کند و ثانياً زمینه اجتماعی کاملا وسیع این فرهنگ را. فقط عوامل خارجی جديد - وغالباً در حوزه مسائل اقتصادی - هستند که با ظهور خود عدم تعادل را در کلیت این فرهنگ باعث شدند. چرا که اگر قضایا را از نزديك مطالعه کنیم خواهیم دید که در تاریخ دنیای مسلمان [...] نوعی موازات هست میان منحنی اقتصادی و منحنی فرهنگی [...] و بعدها این فرهنگ به دنبال نوعی تکه پاره شدن جغرافیایی و زبانی حوزه اسلام، دچار رکود شد و این ابتدای عدم تمرکز اداری بود؛ و ناهماهنگی سازمان اجتماعی؛ و تبلور پدیده های ملی و از هم پاشیدن فرهنگ اسلامی.»[۱۰]

و این دیگر قضایای اخیر است و در جستجوی اینکه چرا اسلام به چنین حال و روزگاری دچار شد. که از بحث ما خارج است. که اکنون از صدر اول اسلام سخن می گوییم.

بخصوص اگر متوجه باشیم که در حوزه اسلام صدر اول تا آخر دوره عباسی، هر نهضت نارضایتی و قیام را، و هر عامل چون و چرا و تردید را، «زندقه» و «زندیق» می خوانند (از زنديك= تفسیر کننده. مانوی) و نیز اگر متوجه باشیم که از سپید جامگان به (رهبری المقنع) نخشب گرفته تا سیاه جامگان خراسان (به رهبری طاهر ذوالیمینین) و از بابک خرم دین گرفته تا خاندان برمك (اولی محصور در قلاع آذربایجان و دومی بر مسند قدرت وزارت خلفای بغداد نشسته) در اخبار و سیرهٔ همۀ ایشان فحوایی از مانویگری یا تمایلات مزدکی هست[۱۱]. همه این نهضت ها، دست کم در حوزه های رهبری خویش، نوعی تمایلات روشنفکری زمانه است که برخی همچون بابك يا المقنع قیامی در انزوا کرده اند و دیگران همچو خاندان برمکی یا افشین مسلح به سلاح زمانه در میان گود قد علم کرده اند. و غم انگیزترین صحنه های تاریخی آن دوران، صحنه هایی است که نمایندگان این دو نوع برداشت روشنفکری مجبور به پیش روی یکدیگر ایستادند و خون یکدیگر را ریختن. و این همه بدان معنی که از اوان طلوع تمدن در ایران تا استقرار حکومت سامانیان - یعنی در طول يك هزاره کامل تاريخي- يك جريان مخفی فکری زیر بنای تفکر و اندیشۀ جماعتی از روشنفکران است که گرچه گاهی به تعارض با یکدیگر برخاسته اند اما در حقیقت هر کدام حلقه ای از همان يك زنجيرند که عبارت باشد از تن روشنفکری واحدی که بدایت تاریخ ایران را به طلوع زبان و فرهنگ «دری» می پیوندد- تا در آن رودکی و فردوسی بزایند. و سپس بر محمل زبان عربی که صرف و نحو و معانی و بیانش همه دست پخت امثال «سیبویه» و «خلیل احمد» است[۱۲] - به سراسر عالم اسلامی سرایت کند و سازنده نیمه ای از گنجینه ای بشود که به معارف اسلامی مشهور است. من حتی ابوریحان بیرونی را اگر نه نوعی پیرو - بلکه دنبال کننده راهی می دانم که «گئوماتا» و «مانی» و «مزدك» باز کردند. چه رسد به مثلاً قرمطیان یا اسماعیلیان باطنی را که دست کم در حوزۀ رهبری خویش سخت کوش ترین و صریح عمل کننده ترین روشنفکرانند در قلمرو خلافت اسلامی. و توجه کنید که بیرونی متهم به «قرمطی» بودن است. رودکی هم (که به احتمال قریب به یقین در نوعی کودتای ضد قرمطی کور شده است)[۱۳]. بو علی سیناهم. ناصر خسروهم و حسن صباح که دیگر حسابی جای خود را دارد و جالب تر تکرار صحنه هایی است که این روشنفکران هر يك در زمانه خویش در آن عمل می کرده اند. این تکرار کنندگان سرگذشت های یکدیگر. مردی است روشنفكر وصاحب دعوی، با قصد اصلاحی یا تغییری در اوضاع زمانه، و بینشی از اجتماع معاصر خویش، و با نفوذ کلامی. که گاهی صبر و حوصله هم دارد (همچو زردشت) و اغلب ندارد (همچو گئوماتا و دیگران که بیایند). ازین دسته دوم فراوانند کسانی که به علت دوری مرد عادی روزگار از دسترسی به فرهنگ خود را ناچار می بینند که بر دست يك قدرت حکومتی بنشینند (به خلاف گئو ماتا که حکومت را قبضه کرد و آنرا موقة به دست گرفت) تا به سلاح قدرت و امر مسلط روز و با تکیه به عامل ترس، مدعیات خود را بکرسی بنشانند. زردشت چنین کرد. مانی هم. مزدك هم. بزرگمهر حکیم هم. طاهر ذوالیمینین هم. حسن صباح هم (اگر بشود به افسانه آن سه یار دبستانی تکیه ای کرد) بو علی سیناهم. صاحب ابن .عبادهم. تا علیشیر نوایی و... و بگیر و بیا تا امیر کبیر. و اصلا به همین طریق رسمی تاریخی شده است که هر «امیر»ی «وزیر»ی دانشمند را بر دست خود دارد. یعنی هر صاحب «امر»ی صاحب «کلامی» را به عنوان معاون و یاور خود بر می گزیده تا «امر» و «کلام» را باهم در اختیار داشته باش.د یعنی که اندیشه و عمل را. منتهی در دوره های بدایت تاریخ که اندیشه و اندیشندگی فقط در لباس ماوراء طبیعت و از زبان عالم غیب عرضه میشده است این حضرات صاحبان «اندیشه» و «کلام» اغلب پیمبرانند. چرا که «در شرایط آن زمان رهایی تنها از راه دین میسر بود»[۱۴]. بخصوص در حوزه دین یهود باصد و بیست و چهار هزار پیامبرش که دوره هایی از تاریخ ایشان شکوفان است که پیامبری (صاحب کلامی) برمسند حکومت نشسته (یعنی صاحب امر نیز شده) مثل داود و سليمان. و به عکس دورۀ موسی که قوم را از سلطه فرعون گریزاند گرچه دورۀ «تشریع» است و بنیان گذارنده است؛ اما دوره در بدری و سرگردانی نیز هست. و «مسیح» که باید می آمد؛ شاهی بود که بایست در اورشلیم به تخت می نشست. که گرچه آمد؛ اما برخر نشاندندش و تاج خار بر سر نهادندش. و همین مایه چه کین ها شد برای دو هزار سال تاریخ بعدی بشریت . . به هر صورت این توارد «روشنفکری- پیامبری» مشخصه بدایت تاریخ است که به اساطیر می پیوندد. کیومرث نیز چنین نقش دوگانه ای دارد. یا جمشید که چون غرور ورزید «فره ایزدی» از و برخاست و دچار زندان ضحاک شد؛ تا فریدونی به دنبال قیام کاوه ای سر بردارد و دنیارا میان سلم و ایرج و تور قسمت کند. اما هر چه به دوره های تاریخی و معاصر نزدیک تر می شویم به همان اندازه که جذبۀ عالم غیب کمتر می شود؛ پیمبران نیز جای خود را به اندیشمندان و متفکران و نویسندگان و روشنفکران می دهند. و می دانیم که این «وزیر دانشمند» حتی به قلمرو افسانه های عوام نیز سرایت کرده است. آنوقت در چنین حوزه ای از اندیشه و عمل (که از صاحب کلام بی تکیه به صاحب امر، کاری بر نمی آید) است که اسلام اهمیت پیدا می کند. چرا که اسلام با توجه به اصول اساسی آن، هر «امر»ی را اگر برمبنای «کلام» نباشد طرد می کند. یعنی که نه تنها كسر شأن صاحب «كلام» و «اندیشه» می داند بر دست صاحب «امر» نشستن را؛ و به قدرت او عمل کردن را؛ بلکه در اصل نفی می کند آن اصل مطاع و مداوم تاریخی را که می گوید «حاکم وقت برگزیده عالم بالا و ظل الله است. پس مطاع است[۱۵]». وايضاً اهمیت تشیع درین است که به خلاف نظر اهل سنت و جماعت، «اولوالامر» را نه تنها صاحبان امر، بلکه معصومان و راه دارندگان به عالم وحی می شناسند. و هر حکومتی را و صاحب «امر»ی را در غیاب ایشان «غاصب» می داند. چرا که در حوزه اسلام رابطه با عالم بالا - یعنی که رابطه مخلوق و خالق- فقط از راه «وحی» حاصل می شود که محمل «کلام و شرع» است. نه از راه «امر» و قدرت عرف. و به همین علت است که در اسلام صدر اول «خلافت» را داریم. آن هم تنها در حضور خلفای راشدین. که آنچه در حضور خلفای اموی و عباسی داریم اولی نوعی تقلید است از امپراطوری روم شرقی و دومی نوعی تقلید است از شاهنشاهی ساسانی در خلافت صدر اسلام خلیفه انتخابی است و نه موروثی. و امر حکومت بر «جهاد» دایر است و بر تبلیغ که هدایت اصلی معنی کلام است. و به همین علت است که پس از دوره خلفای راشدین تشیع بدل می شود به بزرگترین کانون نارضایتی ها و ناراضی ها. و از نظر حکومت های وقت چیزی است در حدود زندقه. و می دانیم که میان رفتار حکومت های متعصب بازندیقان و رافضیان شیعی چندان اختلافی نبوده است و از نظر هيچيك از مورخان پوشیده نیست که این تشیع در آغاز خود نوعی نهضت روشنفکری است در حوزۀ سلطۀ خلافت اموی و عباسی که مقلدان امپراطوری شاهنشاهی از آب در آمده بودند. اعتقاد تشیع به اینکه خلافت فقط از آن «معصوم» است این مفهوم را القا می کند که یا به سبك پيمبر و اگر نه، به سبك خلفای راشدین باید حکم راند. یعنی با تکیه به قدرت «کلام» ونه با تکیه به قدرت امر». و آنوقت سلسلهٔ «عصمت» که پایان می پذیرد (برای هر دسته از شيعه يك جور: چهار امامی - هفت امامی - دوازده امامی) و رهبری «کلام» که به غیبت می افتد - شیعه به انتظار می نشیند. و چه انتظاری! که از آن بتفصیل در فصل دیگری سخن خواهم گفت.

از همه این مقدمات می خواهم به این نتیجه برسم که پس با توجه به تاریخ گذشته بومی - زادگاه اصلی روشنفکر خودی و روشنفکری بومی، حوزه های اعمال قدرت خالی از اندیشه است. هر جا که «امر» حکومت های عرفی و شرعی، دور از عدالت و انصاف و «كلام» وحق بر مسند نشسته. یعنی هر جا که بر خلق ظلم رانده می شود. هر جا که منافع اکثریت فدا می شود. یا به گفته مارکس هر جا که مبارزه طبقاتی فقرا با اغنیا هست. یعنی سراسر تاریخ ما. پس به عنوان ظرف زمان، زادگاه اصلی روشنفکری درین حوزۀ تاریخی معین نیز مثل هر حوزه تاریخی دیگر- تمام لحظات تاریخی است. و روشنفکر کسی است که در هر آنی به گردش امر مسلط خالی از اندیشه معترض است. چون و چرا کننده است. نفی کننده است. طالب راه بهتر و وضع بهتر است و سؤال کننده است و نپذیرفتار است. و به هیچ کس و هیچ جا سر نسپارنده است. جز به نوعی عالم غیب، به معنی عامش، یعنی به چیزی بر تر از واقعیت موجود و ملموس که او را راضی نمی کند. و به این دلیل است که می توان روشنفکران را دنبال کنندۀ راه پیمبران خواند که چون اکنون دوره ختم پیمبری است (و اشتباه سیدباب و بهاء الله و دیگر مذهب سازان اخیر، درین که همین نکات را متوجه نبودند) و اندیشه و اندیشندگی دیگر نمی تواند و نیازی هم نیست که در لباس ماوراء طبیعت و از زبان عالم غیب عرضه بشود؛ ناچار اندیشمندان و متفکران و روشنفکران بار پیمبران را به دوش می برند. یعنی که بار امانت را و آنهم بی هیچ فخر فروختنی یا در پس پرده اسرار نهان شدنی یا آیه نازل کردنی یا ادای کتاب آسمانی و وحی را در آوردن. که راه وحی قرن هاست که بسته است.

يك نكته فرعی که برین بحث تاریخی -اساطیری - روشنفکری مترتب است اینکه میدانیم «معجزه» از شرایط و لوازم پیغمبری است. چرا که آخر چه کسی قادر است که در رابطه آدمیزادی با عالم بالا نظارت کند ؟ یعنی که بتواند شهادت دهنده باشد و تصدیق کننده - رابطه «پیغمبری» را با عالم غیب؟ جزيك «معجزه»؟ به عنوان «دلیل» یا «شاهد» یا «مؤید» ارتباط پیغمبر و عالم بالا؟ از طرف دیگر هر پیغمبری اول نسبت به معتقدات مسلط دورۀ خویش «مرتد» شده است تا بتواند «پیغمبر» باشد و نوآور. عین ابراهیم خلیل. و به این ترتیب، اگر «زندقه» و «ارتداد» و «مطرودی» را قدم اول روشنفکری =پیامبری بدانیم قدم آخرش «معجزه» است. این دو روی سکه روشنفکری. و اگر این روزها دیگر «معجزه» ای در کار نیست یا طلبیده نیست یا قانع کننده نیست به این علت است که دورۀ ختم پیغمبری است. اما «ارتداد» روشنفکری چنانکه دیدیم هنوز به اعتبار خویش باقی است. و به جای «معجزه» نیز «کلام نشسته است. همچنانکه نشسته بود. و بخصوص می دانیم که «معجزه» پیغمبر اسلام «کلام» اوست . برخلاف مسیح که بیماران را شفا می داد یا موسی که بدبیضا می کرد. درست است که در حوزه معتقدات خرافی اسلام از «شق القمر» نیز سخن می رود اما اینجا جای بحث از خرافه سازی و خرافه بازی نیست. و چه بسیار نمونه ها ازین تکرار مثلث «ارتداد - پیغمبری معجزه» چه در حوزه زردشتی گری چه در حوزه یهود و مسیحیت و اسلام. حتی بسیاری از آباء کلیسا اول زندیقی بودند. منتها اگر بخواهیم ما بازای این مثلث را در عالم معاصر بیابیم چاره ای نداریم جز اینکه بنویسیم: «ارتداد - حمل بار امانت - نفوذ کلام». و اگر پسندیدید این راهم به عنوان يك تعبیر برای روشنفکری بپذیرید.

اکنون اجازه بدهید که به راهنمایی حضرت احمد فردید- به جستجوی نکات دیگری از تحول روشنفکری - به قرون اولیه اسلام برگردیم. به اختلاف اشعریان و اعتزالیان. « اشاعره» اهل ایمان بودند و قائل به پیروی کورکورانه و «تعبد»ی. اما «معتزله» قائل به پیروی از عقل و تجربه و منطق بودند. و این اولین دو دستگی بزرگ است که در حوزه اسلام، به تأثیر از یونانی مآبی و حکمت ارسطو نفوذ کرد. در طرح چنین جدالی البته که «اخوان الصفا» بی اثر نبوده اند و آن کسانی که از «دار الحكمة» بغداد در آمده بودند یا اثر پذیرفته بودند و ترجمه آثار حکمت و فلسفه یونان هدف اصلی شان بود . به هر صورت شاید بتوان گفت که قدیم ترین روشنفکران حوزه فرهنگ اسلامی «معتزله»اند و «اخوان الصفا» و دیگر دسته هایی ازین دست که عقل و حکمت را ملاك اعمال می دانستند و حتی مذهب و اصول عقاید دینی را بر طبق اصول عقل و حکمت تعبیر می کردند. و اصلا همین جوری بود که علمی به اسم «علم کلام» وارد حوزه معارف اسلامی شد. یعنی اصول دین را با اصول عقل و فلسفه و منطق تفسیر و توجیه تعبیر کردن . در پی ریزی بنای این علم جدید در آن دوره ها البته که معارضه اسلام با دیگر ادیان - و زندقه های گوناگون - دخالت داشته است ولی به هر صورت زمانه «توجیه عقلانی» اصول و فروع مذاهب، همیشه زمانه نکس «ایمان» است. چراکه وقتی در اصالت خود و معتقدات خود شك كردی تازه می نشینی به استدلال وتوجيه. و شك در آن اصالت ها یعنی آغاز شکست. دنیای اسلام از آن زمان به بعد است که رو به کساد می نهد. تا دوره دورۀ ایمان است و بی لیت و لعل عمل می کنند - می برند و می برند و می دوزند و قلمروی در عالم واقع یا در عالم اندیشه گسترده می شود. اما بعد برای اینکه نفوذ کنند و جا بیفتند خود را توجیه کنند به استدلال می نشینند. و این البته که از نظر تاریخ يك بازی متعارف است. و همه جا سراغ این الاکلنگ میتوان رفت. درین زمینه بخصوص توجه کنیم به این نکته که پیغمبر اسلام «امی» بود. یعنی بی سواد بود[۱۶] و کاتب وحی می گرفت. پس اگر «امی» بودن را شرط اول برای «نزول وحی» فرض کنیم؛ ناچار يك »كاتب وحی» دور از عالم «الهام» می ماند. و «الهام» یعنی «علم لدنی». یعنی رسالت و رهبری در رابطه با عالم بالا و «کتابت» یعنی اکتساب و روشنفکری. با توجه به معنای اساطیری هر يك ازین تعبیرها- که در پیش به آنها اشاره ای کردم- می خواهم اشاره ای گذرا بکنم به اینکه دنیا تا دنیای شور و شوق و ایمان است دنیای سازنده و گسترش یابنده است. ولی به محض اینکه دنیای استدلال و توجیه و عقل و منطق شد؛ دنیای پاهای چوبی خواهد شد و همان مدعیات که در حوزۀ عرفان مطرح است[۱۷].

۲) دو نهضت اصلی روشنفکری

در این نکته تردیدی نیست که حوزه عرفان و تصوف در سراسر تاریخ اسلامی ایران تا اوایل صفویه حوزه ارتداد و روشنفکری است. و به تعبیر ساده تر همۀ عرفا و صوفیان بزرگ نوعی چون و چراکنندگان بوده اند. در قبال سلطه تحجر فقهای قشری و سر نسپارندگان بوده اند به مراجع قدرت «شرع». اما در مقابل مراجع قدرت «عرف»، اغلب ایشان ساکت بوده اند. و فوراً بپرسم که آیا روشنفکران معاصر همان راه عرفا را نمی روند؟... اما نهضت دیگر که نهضت باطنیان اسمعیلی است تمام قیام خود را فقط در مقابل مراجع قدرت «عرف» و حکومت ها نشان داده[۱۸]. و چندان توجهی به حوزۀ «شرع» ندارد. با همه اطلاق زننده و سنگین «الحاد» که به ایشان نسبت داده شده. و جالب اینکه چنین نسبتی را تنها «روحانی» زمانه به ایشان نداده است بلکه خواجه نظام الملك «وزیر» سلجوقی نیز داده و جالب تر اینکه مثلا سراسر «اسرار التوحيد » در عین حال که کوچکترین معارضه ای با حکومت ها ندارد؛ پر است از اشارات زندقه آمیز شخص بوسعید ابی الخیر در تسهیل و امهال مذهبی و وسعت مشرب و سعه صدر و تحمل آراء و اشخاص مختلف و جوال رفتن با پیشوایان قشری. اما همین کتاب پر هم هست از نیمچه «معجزه»ها - یعنی از کرامات شیخ ـ و دیگر شیوخ عرفا. به همین روال است « تذكرة الاولياء» عطار. و به همین روال است سراسر مثنوی. و به این طریق آیا چنین نمی نماید که عرفای بزرگ ایرانی از طرفی اولین فراموش کنندگان قدرت حکومت ها اند یا رضایت دهندگان به آن؟ و از طرف دیگر اولین طرح کنندگان رابطهٔ «ارتداد» و «معجزه»؟ یعنی رابطهٔ «زندقه» و «کرامت»؟ به این طریق هر عارفي -بخصوص هريك از ایشان که اندیشه ای و اثری از خود بجا گذاشته - نوعی روشنفکر زمانه خود بوده است که فقط در حوزۀ «شرع» قیام کرده بوده و نه در رحوزۀ «عرف». و چرا چنین است؟ آیا به این دلیل که زمینه اعتقادی سلطه حکومت های «عرفی» را معتقدات شرعی» می ساخته؟ که بر بنای دستور رسمی «اطیعو الله واطيعو الرسول واولو الامر منكم»[۱۹] تصدیق ضمنی می کرده اند «ظل الله» بودن شخص هر حاکم زمانه را؟ یا به این دلیل که ایشان نیز چون ما مستفرنگ ها در تن اسلام فقط عامل مهاجم «عرب» را می نگریسته اند؟ یا به این دلیل که توجه اغلب عرفای صدر اول به هند بوده است؟ - حوزه ای که در آن سلطه حکومت ها در هیچ تاریخی لمس نمی شده و به علت کثرت جمعیت و اختلاف زبان ها و مذاهب و آداب و اقلیم ها، هرگز چیزی به عنوان حکومت مقتدر مرکزی در آنجا پا نگرفته است تا منعی کند از کسی در راهی؛ یا سلب کند حق اندیشیدن را از دیگری. به هر صورت این نکته ای است که در مطالعه عرفان ایرانی کمتر به آن توجه شده است. هم ازین نظر که چرا به هند توجه داشته اند[۲۰] و هم ازین نظر که چرا و به چه علت در مقابل سلطه حکومت های عرفی ساکت بوده اند چون می دانیم که به مناسبت رفت و آمدی که میان خراسان قدیم (خراسان و ماوراء النهر و افغان) باهند بوده - چه به اختیار و به عنوان کوچ قبایل و مسافرت های زیارتی، و چه به اجبار جنگ و جهادهای امثال محمود غزنوی- وقتی حتی شاعری چون ناصر خسرو که هرگز او را به مال و جاه وحشم نمی شناسیم با «غلامکی هندو» ولابد به عنوان خدمتگاری، پا در آن سفر می نهد - می توان استنباط کرد که پس لابد «غلامان هندو» که به دنبال آن جنگ ها و غارت ها به خراسان کشیده شده بوده اند؛ به آن اندازه در خراسان توزیع شده بوده اند که بتوان گفت هر يك ازيیشان با خود چیزی از آداب و مذاهب مختلف هندی و آن معتقدات را به گوش روشنفکر معاصر خراسان رسانده باشد و بدل شده باشد به مرجع دست اول و زنده ای برای آموختن آداب ریاضت و جوکیگری (یوگا) و سلوك و دریافت معنی برهمن و ودانتا و نیروانا.

نکته دیگری که درین زمینه به آن کمتر توجه شده است اختلاف عمیقی است که میان عرفان اسلامی ایران و عرفان چین و هند وجود دارد. و آن اینکه در شرق اقصی (چین و ژاپن) با «زن» Zen و در هند با «یوگا»، نوعی نظم فکری و بدنی می دهند به مرد اندیشمند ؛ چراکه اساس ادیان آن سمت ها بر عقاب و عتاب خالق از مخلوق نیست؛ بلکه بر مقداری اخلاقیات و اساطیر است در حوزه های چندگانه پرستی؛ که نظم پذیر نیستند؛ به آن حد که در مذاهب یکتاپرستی می شناسیم. و مادرین جا با تساهل عرفان، که گاهی با جو کیگری و ریاضت نیز در آمیخته - از نظم شدید مذهب، باعقاب و عذاب سختش و با یکتاپرستی بی چون و چرایش می گریزیم؛ که خود نوعی استبداد عالم بالاست و مثل اعلاست برای استبداد عالم پایین. به هر صورت، صرف نظر ازین مباحث فرعی، اکنون دیگر روشن است که با حضور زندیقان صاحب کرامتی همچو منصور حلاج یا بوسعید ابی الخیر یا ابوالحسن خرقانی و نویسندگانی همچو هجویری (صاحب کشف المحجوب) یا عزیز نسفی (صاحب الانسان الكامل ) يا شعرایی همچو عطار یا مولانا(که نوعی تجسم خارجی شمس تبریزی است) که همه از روشنفکران زمان خویشند؛ توجه به عرفان در حوالی قرن پنجم و ششم به حدی است که حتی حجة الاسلام غزالی با آن همه دبدبه در فقه وحدیث و کلام؛ و با آن همه ابهت در مدرسۀ نظامیه؛ از پذیرفتن دعوت حاکم وقت به شرکت در «امر» سر باز میزند و به نوعی عرفان پناه می برد و حتی از آن همه مقامات علمی و مدرسی دست می شوید.

به هر صورت اگر بتوان دو نهضت روشنفکری مداوم در تاریخ اسلامی ایران سراغ داد اول نهضت عرفا است که از سنایی غزنوی تا جلال الدین رومی از خامی در اندیشه و کلام به پختگی می رسد و ازین راه سایه خود را بر سر تمام ادبیات فارسی می گسترد؛ و نیز برسر تمام تاریخ تفکر و اندیشه ایرانی. و سپس دچار دور و تسلسل تکرار که شد از قرون ۹ و ۱۰ هجری به بعد مبدل می شود به پناهگاهی برای همه کاهلی ها و دست بسته ماندن ها. و دکانی می شود برای حفظ بوق و من تشاء؛ و وسیله ای برای تخدیر. و دوم نهضت باطنیان اسماعیلی است که در آغاز فریاد اعتراض روشنفکر زمانه است در مقابل حکومت ها؛ که چون شنیده نمی شود بدل به هرج و مرج طلبی (آنارشیسم) می گردد و گرچه مثلاً در زبان ناصر خسرو قبادیانی شنیده نیست که مجبور به انزوا و تبعید و گوشه نشینی می گردد؛ اما در حضور خواجه نصیر طوسی دست از آستین در آورده است و، بر دست خان مغول نشسته، اساس خلافت بغداد را بر می کند. و نیز همین نهضت است که در دوره های رکود بعدی به تحجری صد چندان چشمگیرتر از راه اهل بوق و من تشاء دچار شده ـ بدل می گردد به آن مضحکه ای که اکنون در هند و پاکستان تر ازودار توزین هر ساله ضخامت جثه آقاخان محلاتی و نبیره های اوست؛ تا در مقابلش طلا و جواهر از سرمایه داران ور دست استعمار نشسته «بهره» ای در بیاورد؛ و با عشری از اعشار آن، ضریح و محجر بسازد برای تمام زیارتگاه های هفت امام اول شیعیان.

ازین دو نهضت که یکی قیامی است در درون - پس درونگر است و تسلا دهنده است و «مراقبت» می کند برجان و تن مرد اندیشمند؛ دیگری که قیامی است در برون - پس برونگر است و «نظارت» می کند سلامت محیطی را که مرد اندیشمند باید در آن تنفس کند؛ و گاهی نیز به همین دلیل ویرانگرست و «ترور» کننده؛ ازین دو نهضت به عنوان منتجه قوا، دست آخر رندی همچو حافظ را داریم که ضمناً عارفی است وضمناً زنديقى. و همان رندی. و هموست که در آخرین تحلیل منتجه جهان بینی ایرانی است (بیخود که این همه فال حافظ نمی گیریم!) و ملغمه ای از اضداد: اعتراض و تسلیم، قیام و قعود، سادگی و رندی ایمان و زندقه، تلاش و اهمال، جبر و اختیار. و به هر صورت این دو نهضت روشنفکری مؤثرترین اند، نه تنها در ساختن تفکر ایرانی، بلکه حتی در ساختن تاریخ اسلامی ایران. البته چنین نیست که هر نهضت روشنفکری دیگری یا هر پیشوای روشنفکری را ناچار به این دو نهضت بتوان نسبت داد. اما به هر نهضتی یا شخصیتی که توجه کنیم لامحاله برخوردی یا کشاکشی یا دلبستگی و کششی بایکی ازین دو نهضت داشته.

اکنون بی رعایت هیچ ترتیبی- تاریخی یا موضوعی- می خواهم غوری کنم بشتاب، در آنچه مورد عنایت روشنفکران خودی بوده است؛ در تمام این تاریخ اسلامی ایران که پیش رو داریم. و خطوطی سریع به دست بدهم از طرح بود و گفت و برد و باخت هر يك از ایشان که در ساختن تاریخ و فکر و شخصیت ایرانی سهم بیشتری داشته اند. و به این قصد از ناصر خسر و شروع می کنم. که با «سفر نامه» سلوکی را در عالم واقع شروع کرد که با «زادالمسافرین» در عالم اندیشه. او روشنفکری است آشنا به سراسر مسائل دنیای معاصر خود؛ که قدم گذاشته در راه نهضتی که در آن عهد مترقی بوده و مبارزه می کرده در راه برانداختن ظلم و فقر و جهالت. اما هنوز زمینه برای آن مدعیات[۲۱] آماده نیست. این است که به اجبار در «یمکان» می نشیند تا از پس مرگش بر گور او امامزاده ای بسازند[۲۲]. و این یعنی مرد مبارز روشنفکری را به خاموشی عزلت سوق دادن و سپس بر گورش بارگاه ساختن. یعنی که حرفش را تازنده است نمی شنویم تا بمیرد و بدل شود به پناهگاه خاموش و پذیرایی -همچو مستمسکی- برای ناتوانی هامان. اینهمه مزار و امامزاده و بقعه و بارگاه را که بی خود نساخته ایم! و این یعنی سراسر دستگاه شهیدسازی. برای ارضای شهید پرستی ما ایرانیان که از سربند قضیه سیاووش تا کنون به چنین بیماری ای دچاریم[۲۳]. و این نیز خود از مشخصات اصلی حوزه های خود کامگی و استبداد. که وقتی خودکامه ای بر مسند قدرت نشسته، عاقبت روشنفکر تسلیم نشونده بقدرت «امر»، شهادت است. تا دست کم «حق» در جرثومه خاطره او باقی بماند. و اگر نه، در شعور ناهشیار تاریخی مرد عادی.

درست در همین حوالی زمانی است که سهروردی راهم داریم. روشنفکر مبارز دیگری با توجهی به اشراق. و به تعبیر دیگر رابطی میان هندو افلاطون و زردشت[۲۴]. که باز وجودش را تحمل نمی کنند و سرانجامش بشهادت می کشد. و درست است که ناصر خسرو توجهی شدید به باطنیان دارد و سهروردی از زمره عرفاست اما می بینید که چه دوش بدوش هم می رفته اند. و نیز درست است که نه آن يك و نه این دیگری سازنده دوره ای تاریخی نیستند؛ اما تجدید حیات صورت اساطیری سیاووش که هستند.

نیز در همین حدود تاریخی است که فردوسی را داریم. که از پس حمله اعراب و عوض شدن دور زمان، می نشیند و به چه حوصله ای چه عظمتی را از غارت و فراموشی حفظ می کند! عظمتی را که متن اساطیر است و سازنده تاریخ است. عین کاری که جلال الدین رومی کرد در بحبوحة حمله مغول. و ببینیم آیا روشنفکر امروزی جرأت و لیاقت این را دارد که بنشیند و در مقابل هجوم غرب که قدم اول غارتش بی ارزش ساختن همۀ ملاک های ارزش سنتی است چیزی را حفظ کند؟ یا چیزی به جای آنها بگذارد؟

برگردیم به نهضت باطنیان و مدعیاتشان که از زبان ناصر خسرو نشنیده ماند و نیز از زبان دیگران - تا کارشان از اعتراض به خرابکاری کشید و به «ترور» -چرا که نظام الملك مصدر «امر» بود- این نمونه عالی دیگری از روشنفکر بردست قدرت نشسته. و این باطنیان اسماعیلی از خرابکاری فردی و محلی نیز که مأیوس شدند چنانکه گذشت کارشان رسید به آنجا که خواجه نصیر طوسی را بنشانند وردست هلاکو. درست است که خلافت بغداد در حضور مغول برچیده می شود اما فراموش نکنیم که سیصد سال تمام زیر بنای فرمانروایی حکام فرمانبردار بغداد را همین باطنیان لق کرده اند. از خراسان تا مصر و از قهستان تا بحرین. و به این طریق خلافتی که به یاوری طاهر ذوالیمینین خراسانی تأسیس شد به یاوری خراسانی دیگری بر افتاد.

جای دیگر اشاره ای کرده ام به اهمیت خراسان در بنیان گذاری فرهنگ و تمدن و زبان دورۀ اسلامی ایران (صفحه ۱۳۶) که به علت رفاه نسبی اهالی آن ولایت- که دورترین حوزه تابعیت از خلافت بغداد بود- زودتر از همه جا علم استقلال برافراشت. و اکنون می خواهم تکیه کنم به دو سه خراسانی دیگر، از خیل روشنفکران بومی. یکی خیام.



که اگر در زمان حیاتش او را بیشتر دانشمندی می شناسند و ریاضیدان و منجمی - و امروز او را بیشتر شاعری می شناسیم - به این علت که «خیام دانشمند» در حوزۀ علم حلقه ای است از زنجیر تکامل ریاضیات و نجوم که امروز با در دست داشتن حلقه های تازه تر بعدی دیگر احتیاجی به مراجعه به او نیست[۲۵]. اما «خیام شاعر» که با مسائل ابدی هنر سر و کار دارد ناچار تا به امروز نیز می خوانیمش و قدر می شناسیم. خیام نمونه کامل روشنفکر متخصص در علم است -بی داعیۀ رهبری و بی کششی نسبت به سیاست ـ و از کار زمین و زمینیان پرداخته و به کار افلاک پرداخته. در شعرش مدام به این می خواند که تو هیچی و پوچی. و آن وقت طرف دیگر سکه این احساس پوچی، این آرزوی محال نشسته که «گر بر فلکم دست بدی چون یزدان- برداشتمی من این فلک را از میان . . .» والخ[۲۶]. وحاصل شعرش شك و اعتراض و درماندگی. اما همه در مقابل عالم بالا و در مقابل عالم غیب (متافيزيك). و انگار نه انگار که دنیای پایینی هم هست و قابل عنایت است. و غم شعر او ناشی از همین درماندگی. و همین خود راز ابدیت «رباعیات». بخصوص که در دوره ای به انگلیسی - و از آن راه به اغلب زبانه ای عالم- ترجمه شد که بورژوازی مرفه دورۀ ویکتوریای انگلیس در جستجوی چیزی برتر از نعمت های زمینی بود که بر محمل استعمار از چهار گوشه جهان دم در خانه اش صف کشیده بود. و تازه اگر خیام با چنین بینشی جهان را می نگرد حق دارد. چرا که در زمانه او زمین و هر چه دروست را سایهآسمان می پندارند. ناچار اگر اعتراضی هست به سایه نیست- که به منبع نور است. و خیام به هر صورت همان کاری را می کند که در حوزه عرفان به زبان دیگر و به قصد دیگر می کنند. و خبر داریم که او را نیز به زندقه منسوب کرده اند و به ارتداد. اما چه می گویید دربارۀ تأثیر شدید او در صادق هدایت که پیشکسوت ما بود؟ این دنبال کننده راه خیام. این نویسنده چند ارزشه( Polyvalant) که در نیستی عمل می کرد (با خودکشی اغلب قهرمان های داستان هاش و نیز با خودکشی شخصی). اگر بخواهیم تحلیلی بسرعت از کار او کرده باشیم باید گفت که او نویسنده دوره خفقان است (با بوف کور= شاهکارش) که تحمل دوره پس از آن را ندارد. یعنی تحمل هرج و مرج پس از شهریور بیست را. و گرچه حتی در خودکشی او نوعی تجدید اعتبار و حیثیت می توان دید برای اشرافیت سلب حیثیت شده پس از مشروطه؛ که بایست جای خود را به تازه بدوران رسیده های بورژوا بدهد؛ اما هدایت درین مبارزه با طبقه جانشین شکست می خورد. تمایلات توده ای او نیز به همین دلیل بود که به قول مارکس - در سخت ترین شرایط مبارزه های طبقاتی دسته هایی از «انتلی ژانسیا»ی اشراف و طبقات حاکم از زادگاه خود می برند و به صف «پرولتاریا» می پیوندند. اما «پرولتاریا»یی که باید هدایت را بشناسد و ارزش کارش را دریابد هنوز در خواب است - چون که هنوز نمی تواند او را بخواند. و به این دلیل عالی ترین کار هدایت همان «سگ ولگرد» می ماند که متعلق به عالم دیگری است و ارباب دیگری داشته و درین عالم «واقع» ما غریبه افتاده و محکوم به لطمه خوردن و کنار جاده ای از نفس افتادن است. و این خود بزرگترین استعاره است در تأیید آنچه در باب روشنفکران غرب زده می توان گفت؛ که درین محیط بومی نشسته اند اما از آن بیگانه اند؛ و مدام هوای جای دیگر -و ارباب دیگری - را بسر دارند. عین خیام که فقط هوای ملکوت را بسر داشت.

به عنوان يك نكته فرعی بیاورم که اگر در چنین بحثی، گاهی به ارزیابی ادبی می پردازم به این علت است که ادبیات را بلندترین «آنتن» پیشگو از حوادث آینده می دانم و از هر هجومی یا سیلی یا زلزله ای که قرار است اساس جامعه ای را بلرزاند یا ویران کند. این پیشگوترین وجوه فعالیت های فرهنگی در هر حوزه تمدن مشخص، چون در دنیای صمیمیت و به زبان گهواره مادری عمل می کند؛ بایست زودتر از دیگر فعالیت های فرهنگی به وجود عنصر خارجی و حضورش یا هجوم احتمالی آینده اش پی ببرد. اما می بینیم که چه در دوره مشروطه و چه پس از آن - ادبیات غافل مانده است. یعنی چون هنوز خستگی رکود دوره صفوی را در می کند؟ به هر صورت جمال زاده و دهخدا و بهار که پیش از هدایت براه افتادند- گرچه هر سه نفر به زبان مردم کوچه توجه کردند (اولی در قصه هایش- دومی در «صور اسرافیل»- سومی در اشعار به لهجه خراسانی) یعنی که خواستند در حوزه صمیمیت گام بردارند - اما اولی از گود کناره کشید و گریخت. شاید چون سرگذشت پدرش (سید جمال و اعظ) را پیش چشم داشت. و دومی بی اثر شد. شاید که انزوای ادبی محمد قزوینی و مكتب مستشرقان در او اثر کرد؛ و ناچار کارش به لغت نامه نویسی کشید. و سومی سرگرم بزن بزن های سیاسی در اوایل و اواخر عمر، و در اواسط آن در تبعید اصفهان به تحقیق نشسته، حتی قصیده برای شرکت نفت هم گفته است. و کی؟ در حوالی ۱۳۱۳ که دارند قرار داد نفت را تجدید می کنند. و آخر چراکسی همچو بهار باید گول آن ظاهر سازی ها را بخورد؟ و اگر اینها جای خود را دارند از هدایت چه باید گفت که گرچه با «بوف کور» هوای حکومت پیش از شهریور ۱۳۲۰ را ابدی کرده است؛ اما انگار که با فرهنگ اسلامی بریده است و حتی به آن کین می توزد. «علویه خانم» و «محلل» و «انیران» به جای خود -در هیچ جا از کار وسیع او اثری از دورۀ اسلامی نمی بینیم. کوشش او گاهی در راهی است که به زردشتی بازی دوره پیش از شهریور ۲۰ مدد می دهد. و آیا به این دلایل نیست که خود او دست آخر همان «سگ ولگرد» را می ماند؟ و جالب اینکه بزرگ علوی و چوبك نيز هر دو به تأثیر ازو، که به هر صورت پیشکسوت بود، نویسندگان غرب زده مانده اند. با برخی قصه هاشان که به زنان فرنگی دل می سوزاند (مثلا «اسب چوبی» از چوبك و یکی دو قصه از «چمدان» علوی) یا از محیط های فساد دم می زند. و اگر هم خبری از عنایت به محیط های بومی با معتقدات سنتی در کار ایشان هست در حدود «چراغ آخر» از چوبک است که نوعی ادعانامه ضد مذهبی را می ماند. تازه اگر صرف نظر کنیم که قضیۀ «کرکرة بن صرصرة بن فرفرة بن الخ ...» درین قصه بار اول در «ای جلال الدوله» میرزا آقاخان کرمانی دستاویز تمسخر اعتقادات خرافی شده است.

پس ازین نکته فرعی اکنون برگردیم به خراسانی ها. به مهم ترین ایشان -خواجه نصیر طوسی. روشنفکری سازنده تاریخ. یعنی که اول خراب کننده اش. نمونه عالی آن دسته از روشنفکران که بر دست قدرت «عرف» نشستند تا در عالم واقع اثر کنند. و کردند. و چه بموقع نیز. می دانیم که او در آغاز بلوغ عقلی خود به قلاع اسماعیلیان باطنی پناه برد وحتی اسم خود را از ناصر الدین اسماعیلی امیر قهستان دارد و آیا نه به این علت که در نهضت باطنیان نوعی شمشیر هرج و مرج را می دید پس گردن مؤسسات پوسیده حکومتی زمان نشسته؟ و اگر ازیشان نیز به مغول پناه برد و وزارت هلاکوخان را پذیرفت؛ آیا نه به این علت بود که شلاق غضب آسمان را در دست او می دید که بغداد را می خواست کوفت؟ و اگر چنین باشد که گذشت؛ آیا نمی توان استنباط کرد که خواجه نصیر (که چه اندك مطالعه ای در کارش کرده ایم!)این صورت برجسته تاریخ روشنفکری قرن هفتم هجری، مؤسسات حکومتی دنیای معاصر خویش را ویران میخواست تا چیزی بهتر بر جایش بسازد؟ به هر صورت درین سازنده تاریخ، نوع خاصی روشنفکر مهاجم را می توان دید که مأیوس از تأثیر در وقایع، و نومید نومید از «اصلاح» وضع موجود، یا از عوض کردن کوچک ترین جزئی از یك كل، مدد دهنده می شود به بلایی که چون زلزله ای یا سیلی قرار است اساس بنیادهای حکومتی را بلرزاند و سپس فرو بریزد. این حضرت کسی است که تمام سنگینی وجود خود را بر آخرین نقطه اتکای اهرمی گذاشته است که به قصد واژگون کردن حکومت ششصد ساله بغداد، زیر پی قرار گرفته. اگر به این نکته دیگر توجه کنیم که مغول ها و تیموریان و ایلخانان جانشین ایشان، اغلب به رصد کردن آسمان و ستارگان رغبتی داشته اند و از سمرقند تا مراغه هنوز بقایای رصدخانه های ساخته شده در دوره های ایشان برجاست؛ پس یعنی که متوجه بوده اند که بر روی زمین طبق دلالت آسمان عمل می کنند. و مگر نه اینکه خیام نیز از همین قضیه متأثر بود و امر زمین را لایق عنایت نمی دانست و مدام از آسمان و فلک می نالید؟ و مگر نه اینکه نظام الملک می نوشت که هر حاکمی برگزیده آسمان است برروی زمین؟ پس مغول و تیموریان که اساس حکومت ها را درینجا بر می انداختند و شهرها را ویران می کردند و قلاع را می کوفتند نیز حق داشتند که خود را نماینده آسمان بدانند. و به هر صورت درین تردیدی نداریم که چنگیز و تیمور خود را شلاق آسمان بر روی زمین می دانسته اند.

و غرضم ازین مقدمات، این که ببینیم آیا نرسیده است روزی که ارزیابی مجددی بکنیم دربارۀ مغول و ایلغار ایشان که چه بزرگ مستمسکی شده است در دست احساس مقصر تراشی ما آدم های درمانده؟ بنایی که پوسیده است به نم رطوبتی نیز فرو خواهد ریخت. پس دیگر چه احتیاجی بنالیدن از زلزله ای یا سیلی؟ یا گذر ارابه سنگین وزنی از جاده مجاور؟ و اگر روشنفکر آن زمانه ها، در حضور مغول و تیموریان، شلاق غضب الهی را می دیده؛ و در قبال هجومشان اگر كمك دهنده نبوده دست کم سکوت یا فرار کرده است. یعنی اگر حضور ایشان را نپذیرفته هیچ ناله ای هم بر نیاورده- پس ما چه حق داریم که پس از هشتصد سال هنوز به عزای آن واقعه بنشینیم و بار تمام خرابی ها و ویرانی ها و انحطاط هامان را به گردن آن ایلغار بگذاریم؟ ازین نوع بهانه جویی و مستمسك طلبي در قضيه ظهور اسلام و شکست حکومت ساسانی در گوشمان چه روضه ها و نوحه ها که نخوانده اند! و حالا دومین ذکر مصیبت بزرگ، قضیه مغول است! و امروز هر تاریخ رسمی و غیر رسمی و مدرسه ای یا دانشگاهی را که باز کنید پر است از چه ضجه و مویه ها برین دو واقعه؛ که من نیز گاهی در برداشت های تاریخی ام شاید از آنها تأثیری پذیرفته ام. ولی اکنون در صدد توضیح این نکته ام که همچنان که هجوم اعراب زمینه پذیرای محلی داشت؛ هجوم مغول نیز حتماً زمینه های محلی داشته (یکیش نفوذ عوامل ترك در فرماندهی قشون و عساکر داوطلب در سراسر ایران و حتی در دربار بغداد از همان اوان حکومت سامانیان - و دیگر خرابکاری مداوم باطنیان اسماعیلی - و سدیگر اثر زیان آور و مداوم روش اقطاع در زمین داری و الخ...) پس نوعی الزام تاریخی بوده. در «غرب زدگی» تکیه ای کرده ام بر اینکه در آن قرون ۷ و ۸ هجری قلمرو اسلام از دو سمت ـ و شاید با يك تبانی قبلی دراز مدت - مورد حمله قرار گرفته است. اما اکنون می خواهم بیفزایم که اگر زمینه های شکست در داخل فراهم نبود آن حمله دو جانبه نبایست به جایی رسیده باشد. اگر سعدی در بند این قضایا نیست که نیست؛ و اگر تنها شمس قیس رازی در مقدمه «المعجم» مختصر ناله ای دارد در شرح فرار خویش از دم سیل مغول؛ و اگر تاریخ نویسان آن عهد که همه لامحاله از روشنفکران زمان خویشند از آن وقایع چنان گزارش می دهند که انگار امری طبیعی و نه در خور هیچ شکوا - پس ما چکاره ایم؟ متوجه هستید که با این مقدمات می خواهم بار هر مسئولیتی را به عهده روشنفکران همان زمان بگذارم. بردارید و «جهانگشا»ی جوینی را ورق بزنید یا هر تاریخ دیگری را که از آن هجوم خبر می دهد؛ و ببینید که چه اندك مایه تعهدی در کار ایشان هست! و چه خوش خدمتی ها که نمی کنند! بگذارید نمونه ای بدهم:



«... و چهارم شعبان سلطان عزالدین روم در موتبق از حدود تبریز به بندگی رسیده بود و چهارشنبه هشتم آن ماه سلطان رکن الدین بر عقب او برسید. هولاکوخان از سلطان عزالدین جهت بی التفاتی با بایجو نویان و مصاف با وی رنجیده بود. بعد از استخلاص بغداد سلطان عزالدین بغایت مستشعر گشت خواست تا به دقایق حیل خود را از ورطه آن گناه مستخلص گرداند. فرمود تا موزۀ دوختند بغایت نیکو و پادشاهانه و صورت او را بر نعلچۀ آن نقش کردند. در میانه تکشمشی آن را به دست پادشاه داد. چون نظرش بر آن نقش افتاد سلطان زمین بوسید و گفت مأمول بنده آن است که پادشاه به قدم مبارک سر این بنده را بزرگ گرداند. هولاکوخان را بر وی رحم آمد. دوقوز خاتون او را تربیت کرد و گناه او بخواست. هولاکوخان او را ببخشید. در آن حال خواجه نصیر الدین طوسی عرضه داشت که سلطان جلال الدین خوارزمشاه از استیلا بر غلبۀ مغول منهزم گشته به تبریز رسید و لشکریان او بر رعایا تطاول می کردند. آن حال بر رأی وی عرضه داشتند فرمود که این زمان جهانگیریم نه جهاندار و در جهانگیری رعایت رعیت شرط نیست. چون جهاندار شویم فریاد خواه را داد بدهم. هولاکوخان فرمود که ما بحمد الله هم جهانگیریم و هم جهاندار. با یاغی جهانگیریم و با ایل جهاندار. نه چون جلال الدین به ضعف وعجز مبتلا و السلام.»[۲۷]

می بینید که اسامی همه معروف اند. و نویسنده کیست؟ رشید الدین فضل الله. نویسنده «جامع التواریخ»!

با چنین روشنفکرانی البته که بار هر فرهنگی نیمه راه به زمین خواهد ماند. با چنین روشنفکرانی است که ما از چنان گذشته ای به چنین زمان حالی رسیده ایم. و مبادا که با چنین روشنفکرانی بازهم به آینده ای برسیم در خور آن گذشته و این حال!

اجازه بدهید پیش از بستن این فصل قدم دیگری هم درین جستجوی سریع به قصد ارزیابی کار روشنفکر خودی بزنم و از آخرین نمونه ها نیز خبری بدهم. که چنان اسلافی را چه اخلاقی جانشین شده اند. از آنچه در دوره صفوی گذشته چیزکی بسرعت در «غرب زدگی» آورده ام. می ماند دورۀ قاجار به بعد. و قائم مقام درین دوره شخصیت بارز روشنفکری است. این آخرین نمونۀ میرزا بنویس درباری و گرچه پس ازو تا قوام السلطنه هنوز نمونه هایی ازین فرقه داریم اما هيچيك از میرزا بنویس های درباری پس ازو صاحب مکتبی- دست کم در نثر- نبوده اند. و جالب اینکه حتی قوام السلطنه مقلد قائم مقام بود در تحریر بیانیه ها و لایحه هایی که می نوشت. اگر ملك الشعراء بهار را روشنفكري نمودار دوره مشروطه و دست پروردۀ اول آن بدانیم قائم مقام نمودار دوره ما قبل مشروطه است؛ یعنی روشنفکر دورۀ شکست ترکمانچای. که با: «روزگار است این که که عزت دهدگه خوار دارد...» والخ. حتی درصدد توضیح آن شکست نیست؛ که فقط در جستجوی تسلا است. و هنوز به سبك خيام قضا قدری می نماید. و ما آیا همیشه چنین نکرده ایم؟ به جای توضیح دادن علت یا علل هر امر خود را توجیه کرده ایم یا تسلا داده ایم. به هر صورت قائم مقام و قاآنی آخرین نمونه های خدمتگاری عالم «کلام» اند به عالم «امر». که نه خویشتن ازین خدمتگاری بهره ای بردند و نه خدمتی به عالم «امر» کردند. و هم «کلام» و هم «امر» از این خدمتگاری زیان دیدند. با این تفاوت که قائم مقام چون کشته شد حرمت شهادت را یافت و قاآنی که سر سالم به گور برد با همه تسلطش به ادبیات گذشته (که گویا ولین فرد شاعر فرانسه دان هم هست. دست برقضا!) بر زمانه خود و پس از خود کوچکترین اثری نکرد. و آیا به این علت که محیط اخته است و درجا زننده...؟ به هر ضورت او آخرین فرد مداحان درباری است که پس از و یکسره مردند. و شعر افتاد به دست مطبوعات و مردم. و آنوقت در چنین آب تازه ای است که دهخدا شنا کردن آموخت با طنزی و بینشی اجتماعی در نثر، و با نو آوری هایی در شعر. دهخدا که به علت روی دادهای زمانه در اواخر عمر، خود را عزلت نشین فرهنگ نویسی کرده است نمونۀ دیگری است از روشنفکر چند ارزشه. كه همين ملك الشعرای بهار در جستجوی ملاک های تازه است در عالم ادب. وملك الشعرای بهار که هم ارز اوست آخرین اعتبار خراسان و خراسانی است در هوای تازه ای که انگ و رنگ پرچم ها و ملیت های ساختگی، خراسان را سه چهار پاره کرده. با تمایل بیشتری به سیاست؛ و چه روز نامه نویسی های اول کار؛ و اثر رسول زاده در نثرش. با این همه او از يك طرف اولین روشنفکر خودی است که از پس مرگ شمس قیس رازی به جستجوی جدى ملاك و معیاری در نقد ادبی و زیبا شناسی کلام کاری کرده. و از طرف دیگر آخرین فرد روشنفکر است پیش از ورود به دورۀ نیهیلیسم. و روشنفکر امروزی اگر نه لیاقت فردوسی و جلال الدین رومی را دارد آیا دست کم لیاقت این دو معاصر را خواهد داشت؟ درست است که بهار به خلاف دهخدا غرب زده است و بینش سیاسی و اجتماعی مستقری ندارد و هم قصیده برای نفت می گوید و هم برای «جغد جنگ»؛ اما به هر صورت تحول شخصیت او که از شعر گفتن بالبداهه در جلسات مشاعره مشهد شروع کرده است؛ با پر کردن بیتی از مثلاً «خروس و انگور و درفش و جنگ»؛ کارش را به آنجا می کشاند که بدل می شود به روشنفکری خلاصه يك دوره تاریخی. دوره پیش از کودتای ۱۲۹۹. دوره ظهور نیهیلیسم. گرچه بهار به خلاف دهخدا ایضاً آخرین نمونه روشنفکر كلاسيك است كه جذب قدرت «امر» می شود و بر دست حکومت می نشیند؛ اما به هر طریق غنیمتی است؛ بخصوص در دوره ای که ایرج میرزا را داریم با زبانی تازه اما اندیشه ای مرده؛ و وابسته به اشرافیت قاجار؛ که دیگر محلی از اعراب ندارد و به این طریق چنان خود را اخته کرده است که آزادی خواهی هم که می کند از مضرات «حجاب» و «تعارف» حرف می زند. یا به ادای سعدی از مرد بارگی. غنیمت وجود بهار وقتی واضح تر می شود که باز توجهی کنیم به عشقی که زبانی كهنه (رمانتيك) و اندیشه ای انقلابی و حتی هرج و مرج طلب دارد. اما بی هیچ خبری از اندیشه های سیاسی مسلط دنیای هم عهد خود. او فقط شیفته سرخی خون است. عشقی -این سر مشق محمد مسعود- را می توان آخرین فرد «باطنی»ها دانست که برخاسته از خرده بورژوازی، همان کاری را در شعر کرد که محمد مسعود در نثر روزنامه نویسانه . یعنی که هر دو چون حرفشان شنیده نماند به آنارشیسم گراییدند و جالب اینکه این هر دو، دست پروردگان «شفق «سرخ» و دشتی بودند که اکنون از بر دست قدرت نشستگان است و سناتوری می کند!

اکنون می خواهم در پایان این بحث تند که صرف ارزیابی شتاب زده ای شد از کم و کیف کار روشنفکران خودی و کارنامه ایشان در طول تاریخ مدون ایران با تردید فراوان دسته بندی سربسته ای هم کرده باشم همۀ ایشان را و به ترتیب اثر و اهمیتی که داشته اند یا هنوز دارند.

دسته اول ایشان شهیدانند که از مثلث ارتداد حمل بار امانت، اعجاز کلام بیشتر تکیه به اولی داشته اند. اینها جماعت منزه طلبان و سختگیران و مقلدان طراز اول پیغمبری اند. که اگر صف ایشان را از مانی شروع کنیم به ترتیب تاریخی و بدون مراعات ذکر همه اسامی به مزدك و المقنع نخشبی می رسیم؛ سپس به قرمطیان اسماعیلی و سپس به منصور حلاج و شهاب الدین سهروردی؛ و سپس به پسیخانیان نقطوی و شیخی ها و بابی ها؛ و سپس به میرزا آقاخان و شیخ احمد روحی؛ و سپس به صور اسرافيل وملك المتكلمين و دست آخر به کسروی. این جماعت چون و چرا کنندگان ابدی و معترضان همیشگی و ناراضیان صرف وعنقا جویان.



دسته دوم ایشان اعجاز کنندگان در کلامند. که از آن مثلث معهود بیشتر به نکته آخر تکیه کرده اند یعنی که به اتکای قدرت کلام و ناچار جذبه اندیشه خویش عمل می کنند؛ و تنها در حوزه نفسانیات؛ و نه در حوزه «امر». و این البته که خود معجزه مانندی است؛ و دست کم کرامتی. و چون قلمرو کلامی که از آن دم می زنیم زبان فارسی است ناچار به جستجوی ایشان فقط به دوره اسلامی قناعت بایدمان کرد. صف ایشان را با نام فردوسی زینت می کنیم و می پردازیم به ناصر خسرو - سپس به خيام و بيهقى و عطار و مولانا جلال الدین و سپس به خاقانی و نظامی و حافظ و جامی و بعد، سه چهار قرنی را بسرعت طی می کنیم تا برسیم به بهار و دهخدا و نیما. متوجه هستید که با ذکر این اسامی خاص من به نقطه های عطف توجه می کنم. نه که خواسته باشم فاصله زمانی این اسم را تا آن دیگری خالی خالی جلوه داده باشم.

دستۀ سوم ایشان بردست قدرت نشینندگانند. یعنی آنها که نه در کلام خود آن قدرت را، و نه در اندیشۀ خود آن جذبه را، داشته اند که حمل بار امانت را به تنهایی کفایت کند. و نیز نه آن منزه طلبی صرف را داشته اند که تحمل بار «زندقه» و «ارتداد» را بیاورد؛ تا ازین راه عاقبت کارشان به شهادت بکشد. و ناچار مستعانی می خواسته اند برای اثر کردن؛ و یاوری برای حمل بار امانت . اگر این دسته را با بزرگمهر شروع کنیم -در دورۀ اسلامی بایست به خاندان بر مکی برسیم و سپس به حسنك وزیر و به همۀ وزرای خراسانی تا نظام الملك و مثل اعلای ایشان خواجه نصیر طوسی. متأخران همین دسته اند امیر کبیر و مصدق.

دسته چهارم ایشان زینت مجلس «امر» شدگانند. که صرف نظر از قدرت و ضعف کلام یا جاذبه و دافعه اندیشه -چندان در بند شرط لازم روشنفکری که «حمل بار امانت» است نبوده.اند یعنی که چندان در بند عوض کردن وضعی نیستند. و به رضایتی و تسلیمی «واقعیت» را پذیرفته اند. و سروکار داشتن» با «کلام» فقط حرفه ایشان است یا وسیله ارتزاقشان. ارزشمندترین ایشان سعدی و بی ارزش ترین ایشان قاآنی و امثاله. و در فاصله این چند اسم از عنصری بگیرو بیا تا فرخی که در «قرمطی» کشی محمود غزنوی[۲۸] چه به به ها که نکرده است. و نیز بیا تاهريك از مداحان و پزشکان و مورخان و منجمان و ندیمان درباری.

۳- روشنفکر امروزی از کجا می آید؟

اکنون فرصت آن رسیده است که ببینیم روشنفکر امروزی از کجا می آید؟ به این معنی که زادگاهش کجاست؟ کدام طبقه است؟ کدام مدرسه و مکتب است؟ و پیش از رسیدگی به این سؤال ها بدنیست برای آخرین بار در تعیین مفهوم «روشنفکر امروزی» دقتی کنیم. غرضم ازین روشنفکر امروزی: «تنها طبقه۲ واقعاً انقلابی - و تنها طبقه[۲۹] همیشه انقلابی است. چون هر طبقه ای۴ با تأمین اغراض مادی اش راضی می شود. اما روشنفکر به خاطر این اغراض نمی جنگد. تا با تأمین آن(ها) ساکت شود. چرا که اگر حساب مسائل مادی در کار باشد روشنفکر معمولاً از طبقه ای است که از لحاظ مادی وضع چندان اسف انگیزی ندارد و کم و بیش می تواند معاش خود را تأمین کند. امروز اکثر نهضت های انقلابی جهان متعلق به روشنفکران است. چرا که برای جنبش طبقات دیگر مهیا شدن اوضاع و شرایط اقتصادی و اجتماعی لازم است تا آنان را به تحرك وادار کند. اما روشنفكر به خاطريك نياز ذهنی می جنگد. مبارزینی که امروز در کوهستان ها و جنگل های گوشه و کنار دنیا می جنگند همه ریشه روشنفکری دارند و به خاطر هیچ طبقه ای نمی جنگند و هیچ طبقه ای هم پشتیبانشان نیست. روشنفکران در شرایط مختلف اقتصادی و اجتماعی به قصد برقراری حکومت عدل قیام می کنند و تابع شرایط زمانی و مکانی خود نیستند. از آسیا و آفریقا همانطور بر می خیزند که از اروپا [...] فرق روشنفکر با پرولتاریا در همین است که پرولتاریا می ماند اما روشنفکر پیش می رود. و به این دلایل است که روشنفکر اگر چه ممکن است پیشاپیش مبارزات طبقاتی قرار بگیرد ولی باید منافع خود را مستقل از منافع همه طبقات بداند. که او اگرچه به هر حال از طبقه برخاسته است اما متعلق به هیچ طبقه ای نیست. روشنفکری مثل گاندی چنین وضعی را داشت. از هیچ طبقه معینی حمایت نمی کرد و نمی خواست طبقه ای را براندازد و طبقه دیگری را جانشین آن کند. فقط به جامعۀ ایده آل خود نظر داشت و به همین دلیل بود که بینش او از استقلال، کامل ترین بینش ممکن است. مبارزین واقعی جهان سوم هم نبردشان بر پایۀ منافع هیچ طبقه ای استوار نیست و فقط به خاطر دل خود می جنگند.»[۳۰]

اگر مختصر اهمالی را که نویسنده سطور بالا از نظر طبقاتی در کار روشنفکران روا داشته، معارض تعریفی ندانید که در سابق امر با تکیه به آراء دیگران از روشنفکر کرده ام- گمان می کنم اکنون می توان پرداخت به مقدمات ظهور روشنفکر به معنی امروزی اش. و می دانیم که این مقدمات بلافاصله پس از اولین تماس های با فرنگ ایجاد شد.



و بخصوص در قضیه شکست ترکمانچای، در زمان عباس میرزای قاجار. ولین روزنامه به سبك فرنگ «در ۱۲۵۳ قمری در آمد به مدیریت میرزا صالح شیرازی - به عنوان اخبار وقایع دار الخلافه تهران، و دومین روز نامه در ۱۲۶۷ قمری. شمارۀ اولش به نام «روز نامچه اخبار دار الخلافه» و از شمارۀ دوم به اسم «روزنامه وقایع اتفاقیه». مدیر آن میرزا جبار تذکره چی (پدر میرزا جوادخان سعدالدوله) بود و مباشر و مترجمش برجیس صاحب نام داشته است. برجیس صاحب از اروپائیانی بود که در زمان عباس میرزا به ایران آمد.»[۳۱]

در همین دورۀ عباس میرز است که در تبریز اولین چاپخانه تأسیس می شود. و بعد مدرسه دارالفنون است که در ۱۲۶۸ قمری افتتاح می شود. و بعد در ۱۲۷۹ اولین اثر فتحعلی آخوندزاده (آذربایجانی) در می آید. و بعد در ۱۲۸۸ قمری پنج نمایشنامۀ معروف اروپایی به ترجمه قراجه داغی (ایضاً آذربایجانی) به فارسی منتشر می شود... و درین الباقی سال های قرن سیزده هجری مؤسسات فرهنگی و مطبوعاتی و علمی به سبك فرنگ همچنان رو به ازدیاد است تا آنجا که ناظم الاسلام کرمانی در حوالی ۱۳۱۰ تا ۱۳۱۵ قمری در حدود ۷۰ روزنامه و ۴۹ مدرسه و بیست تایی مؤسسات کارخانه ای و تکنیکی را بر می شمارد[۳۲]. این زادگاه های تربیت روشنفکران و آماده کنندگان زمینۀ نهضت مشروطه. اما صرف نظر از رسیدگی به چگونگی اشاعه این نوع مؤسسات که در هر تاریخ مشروطیتی آمده؛ اجازه بدهید اکنون بپردازم به شمردن زادگاه های طبقاتی روشنفکر امروزی که کمتر کسی به آن اشاره ای کرده.

۱) زادگاه اول روشنفکری اشرافیت است. و فوراً بیفزایم که اشرافیت اواسط تا اواخر دوره قاجار. درست است که شاگرد به فرنگ فرستادن به صورت رسمی در دورۀ عباس میرزا (۱۲۳۰ قمری) شروع شده است ولی تا این شاگردان برگردند و دسته ای بشوند و حرف و سخنی پیدا کنند مدتی طول می کشد. ببینیم مقدمات این امر چگونه فراهم شد:

«از قراری که جناب موسی (موسیو) گیز و به من گفت دولت علیه ایران چند نفر از ارباب صنایع می خواهد. من در جواب گفتم بلی. گفت چه صنایع؟ گفتم چاه کن، آهن آب کن، معدن شناس، معدنچی و ساعت ساز. گفتند اولا این کارها اول مهندس خوب می خواهد. ثانیاً استادکار با اسباب و عمله می خواهد و هر يك پول زیادی برای مواجب و خرجی راه می خواهند. اگر شما مأمور هستید، من استادهای خوب و مهندس خوب برای شما حاضر کنم همراه ببرید. اما من چنین صلاح می دانم که معادل بیست نفر طفل که اطفال کسبه باشند نه خان زاده که پرورده ناز و نعمت باشند با يك نفر مرد عاقل بفرستید- مثل جناب والى مصر محمد علی پاشا- هر يك پنج سال بمانند استاد شده به ایران مراجعت کنند بیست نفر دیگر بیایند و این اطفال را هر يك سالي يكصد و پنجاه تومان الی یکصد و هشتاد تومان کافی است و بهتر است. چنانکه میرزا یعقوب مترجم دولت بهیهٔ روس پسر خود را فرستاد و سالی یکصد و بیست تومان بدو می دهند و خوب هم زبان فرانسوی را [...] حرف می زند و مشغول تحصیل علم مهندسی است.»[۳۳]

توجه کنید که در همین يك سند که متعلق است به سال ۱۲۶۴ قمری چه نکاتی نهفته:

الف)اینکه نویسنده متوجه بوده که اشراف زاده جماعت، از به فرنگ رفتن و برگشتن بهره ای نخواهد برد.

ب)اینکه اما هنوز متوجه ارزش استعماری کارشناس و مشاور و مشیر و مشار نبوده.

ج)اینکه «این پسر میرزا یعقوب، مترجم دولت بهیه روس»، همان حضرت میرزا ملکم خان است.

د) اینکه اما «موسی گیزو» درین حد به جنبه استعماری تحصیل در فرنگ متوجه بوده و سفارش می کرده که همۀ جوانان راعین پسر میرزا يعقوب تربیت کنند که قبل از هر تخصصی یا سررشته ای در هر حرفه و فنی «زبان فرانسوی را خوب حرف می زند و مشغول تحصیل علم مهندسی هم هست». یعنی که از همان زمان تخصص دريك فن، فرع بر دیلماجي شناخته شده.

اما می دانیم که حتی چنین طرحی عملی نشد. و اولین شاگردان ایرانی که به فرنگ فرستاده شدند اغلب اشراف زادگان بودند. که در اواخر دوره قاجار دیگر به آن کم و کیف رسیده اند که اداره کنندگان اصلی نهضت مشروطه باشند و ترجمه کنندگان قوانین اساسی و مدنی از متن های فرنگی. با اینهمه حضور حکومت صد روزه کودتا و بر رفتن سید ضیاء الدین طباطبایی به عنوان محللی که کار را به دست نظامیان می سپرد؛ خود نشانه بارزی است بر اینکه این اشرافیت از فرنگ برگشته حتی لایق رهبری این نیمه دموکراسی تازه به دوران رسیده نیست. به این طریق خواب طلایی اشرافیت که گمان می کرد هنوز هم به عنوان پیشوای مشروطه، همان مناصب و همان تیول ها را خواهد داشت یکشبه پرید و این غافلگیری اشرافیت چنان غیر منتظر بود که حتی در شعر شعرای زمان اثر کرد[۳۴]. اینجوری است که دیگر کسی ظاهر آتره برای «الملك»ها و «السلطنه» ها خرد نمی کند. و دوره بیست ساله پس از کودتا دوره تیمورتاش است و داور. که دو می کاسب زاده ای است و اولی از خوانین قوچان؛ و با لقب «سردار» نمایندگی مجالس دوم تا چهارم را دارد و از این راه به دستگاه پا باز کرده است تا به كمك داور و نصرة الدوله سه تن صحنه گردان اصلی بشوند در خلع ید از قاجار. و خود سید ضیاء روزنامه نویسی و روحانی زاده ای. و خود حکایت کننده از نوعی دست یافتن شهرنشینی تازه یا به عالم سیاستمداری. اما چون این شهرنشینی خود دوام و قوامی ندارد مگر در حضور بقال ها و علاف هایی که در مجالس اول تا چهارم بردست اشراف زادگان از فرنگ برگشته می نشستند- و روشنفکرانی که باید در دامن شهرنشینی تازه پرورده باشند هنوز دوام و قوامی ندارند که بتوانند حکومتی را اداره کنند؛ این است که نظامی ها می برند. به عنوان جانشین رهبریتی که از اشراف نمی آمد و در شهرنشینی تازه پا هم زمینه ای نداشت. آن وقت همین اشراف که زمینه را از دست رفته می دیدند هر يك چنان بسرعت اسم ها را عوض کردند و چنان بنرمش از بغل گوش خطرهای زمانه گذشتند که گربه ای از لب هره ای. برای حفظ مقام و تيول و املاك و زندگی با خدم و حشم و سفارت و وزارت، يك اسم عوض کردن که چیزی نیست. و جالب است که این بار «محتشم السلطنه» ای رئیس مجلس است- در قسمت اعظم دوران بیست ساله پس از کودتا - و درست است که اوضاع زمانه جوری است که عدل الملك دادگر را به عنوان رئیس مجلس فقط به ممانعت يك سرباز محافظ، اجازه ورود به محل کارش نمی دهند؛ ولی چنین نیست که اشرافیت بالکل از میدان اخراج شده باشد. چرا که مشروطه حتی به عنوان يك نهضت شهرنشینی نتوانست ازیشان سلب اعتبار کند. «خود قانون اساسی ۱۲۸۵ يك سند محتاطانه و محافظه کار است که نوع بسیار محدودی از دموکراسی را در نظر دارد. مفاد آن در عمل توده های دهقان را از اعمال حقوق سیاسی خود چنانکه در قانون اساسی تعریف شده محروم می دارد (هرچند در اصلاح بعدی قانون انتخابات اعمال این حق در واقع به زمین داران واگذار گردید) شامل هیچ تغییر اجتماعی نیست چه رسد به انقلاب اجتماعی. و حکومت برگزیدگان و طبقه متوسط كوچك آن زمان را جنبه قانونی و نهاد می بخشد.»[۳۵] و با اینهمه پنجاه سال است که روشنفکر مملکت برای هر اقدام سیاسی و اجتماعی دست و بالش در «کادر قانون اساسی» بسته مانده است. این متنی که «حکومت» هر چهار صباح يك بار به نفع خود تفسیر و توجیه و تعویضش می کند. این متنی که حتی وقتی ترجمه می شد کهنه بود.

به این ترتیب اشرافیت، اسم عوض کرده و به حکومت کودتا رضا داده، همچنان مصدر کارها می ماند. همچنانکه پیش از آن نیز مصدر کارها بود. برای اینکه بتوان درین قضیه مختصری کنجکاوی کرد مراجعه می کنیم به مطبوعات موجود همین اواخر:

«آقای تقی زاده در کتاب تاریخ مجلس ایران نوشته اند: خدمات مجلس اول و دوم یکی این بود که نفوذ شاهزادگان و امرای مقتدر محلی را کم کرد. بنده که کرمانی هستم و در تاریخ قاجاریه کرمان کنجکاوی هایی کرده ام چندی قبل مشغول خواندن یادداشت های ناظم الاسلام کرمانی بودم. متوجه شدم این مرد ساده دل با کمال صراحت در باب انتخابات دوره اول کرمان چنین می نویسد . . .» اینها را باستانی پاریزی می نویسد[۳۶]. و بعد متن تلگرافی را که حاکی از دخالت امرا و شاهزادگان و اشراف در انتخابات است می آورد؛ و بعد اسامی ۲۷ خاندان کرمانی را که در طول تاریخ مشروطیت از کرمان به عنوان نماینده به مجلس شورا آورده اند بدقت فهرست می کند و نشان می دهد که نزدیک به تمام آنها از اشراف و شاهزادگانند. و بعد اینطور می نویسد: «بنابراین می شود گفت که در دوران شصت ساله مشروطیت کرمان جز چند دوره ای که امثال شيخ يحيى و بحر العلوم و هاشمی و دکتر بقایی و مهندس رضوی و ناظرزاده و دبستانی و امثال اینها وکالت یافتند مشروطیت کرمان از داخله خانواده هایی که بیش از یکصد و پنجاه سال بر کرمان حکومت مقتدر داشته اند خارج نشد ... با این حساب باید گفت سهم بالای دار رفتن و سر زیر خاکستر کردن[۳۷] و خانمان بر باد دادن مشروطیت را میرزا آقاخان ها و شیخ احمد روحی ها و رفعت نظام ها و ناظم التجارها در زمان ناصر الدوله ها بردند و نسان وکالتش را دکتر شادمان ها و ملك زاده ها و دکتر شیخ ها در زمان ما خوردند. در مورد سایر شهرستان ها هم هرگاه به کتاب ذی قیمت «نمایندگان مجلس شورای ملی» تألیف خانم زهرا شجیعی مراجعه کنیم سهم عمده را در فهرست نمایندگان از آن سلیمان میرزاها و یحیی میرزاها و اردلان ها و فرمانفرماها و فیروزها و قراگوزلوها و قشقایی ها و دولتشاهی ها و سردار جنگ ها و سالار پیروزها و سالار سعیدها و بختیاری ها و ذوالفقاری ها و بیات ها و افشارها و وثوق ها و اكبرها و فولادوندها می بینیم. درین خانواده ها هم همیشه از همه تیپ مردمی می توان یافت. از چپ چپ مثل مظفر فیروز تا راست راست مثل بیات. هم دکتر و مهندس دارند و هم سرتیپ و سر لشکر. هم گدایی خانه به دوشند و هم مالك مخمل پوش. و بنا بر این مراتب است که هرگز زمین از حجت خالی نیست...»[۳۸] یعنی که از حضور اشرافیت. به نوشته پاریزی بیفزایم که از امضای فرمان مشروطه تا کنون از سی و سه نخست وزیری که داشته ایم فقط سه چهار نفرشان از اشراف نیستند. علاوه بر اینکه سه چهار نفرشان نیز نظامی اند. اما ازین جمع سه جفتشان پدر و پسرند (همچو منصورها) و سه جفت داماد و پدرزن (مصدق و متین دفتری) و دو تا برادر (وثوق الدوله و قوام السلطنه) و چندتایی هم شوهر خواهر و از این قبیل... با اینهمه بندرت می بینیم فردی از افراد اشرافیت را که درین پنجاه شصت ساله مشروطه همچو دکتر مصدق یا حتی مثل دکتر امینی به جبران آن همه ناز و نعمت محرك امری باشد یا جانی و نامی را به خطر انداخته باشد[۳۹] یا مؤثر در امری اجتماعی شده باشد. و تازه این هر دو به دلیل همان تحلیلی که در صفحات پیش دربارهٔ صف عوض کردن «انتلی ژانسیا»ی طبقات اشراف آمد - اولی با برداشتن آن سنگ بزرگ نفت و دومی با به زمین گذاشتنش- در راهی قدم گذاردند که به اشرافیت می برازید.

و این تازه در حوزه حکومت و مسائل سیاسی است. حتی در عالم شعر و ادبیات ازیشان خبری نیست. «و من درین میان دلم حسابی شور می زند. چون درین بازار مکاره از هر متاعی نمونه ای لازم است. و من که به اشراف راه ندارم عاقبت باید بتوانم از زبان نویسنده ای وابسته به آنها دریابم که درین انبان چیست؟ وحیف که درین باره همۀ نویسندگان سکوت گزیده اند. این طور که من می بینم کسی جرأت نمی کند دست به اینکار بزند. چون طبقات مسلط انگار از قلمرو ادبیات طرد شده اند. و البته این هشدار بسیار به جایی است.»[۴۰] چون اشرافیت و مرده ریگش چندان مددی به هسته روشنفکری نداده.



اما هنوز بزرگترین سهم رفاه را همین ها دارند و ناچار بزرگترین دین ملت به گردن ایشان است. تنها يك دشتی- که تازه از روحانیت برخاسته- و اهل آن خانه نیست آنهم به چه صورتی طرحی از زنان ایشان را رسم می کند. و حجازی که خود از یشان است حتی دم از اشرافیت نمی زند و سراپا بدل شده است به زبان حال طبقات متوسط و آخوند و اداری جماعت. و هدایت که یکسره به ایشان پشت کرده است و دیدیم چرا- و بدل شده است به نوعی نویسنده پیشقراول و زبان حال گل ببو- و داش آکل- و حاجی آقا. اینطوری است که روشنفکر از اشرافیت برخاسته ناله اش سرد است. هیچ مدرسه ای[۴۱]، هیچ موزه ای، هیچ تآتری، هیچ مطبوعه ای، هیچ بورس تحصیلی و هیچ تالار نمایشگاهی درین چهل پنجاه سال اخیر به خرج ایشان دایر نشد. و گرچه گاهی مشیرالدوله پیر نیایی است و يك دوره تاریخ - یا فرهاد میرزایی با دوسه کتاب- و امین الدوله ای با در همین حدود آثار- یا عبدالله مستوفى ويك بيوگرافی و ازین قبیل ... اما کفاف کی دهد این باده ها به مستی شان!؟ اما مراجعه کنید به اخلاف اشرافیت که با حفظ مناصب وزارتخارجه ای[۴۲] و حکومتی اکنون به قمارخانه داری مشغولند ياكلوب و نجیب خانه باز کرده اند و با این مشخصات: «ویسکی آگوگو - مطبخ ایتالیایی با دیزی - جمعه ها ته دانسان!»[۴۳] به این طریق اشرافیت با آنهمه ناز و نعمت و فرنگ رفتگی و فرنگی دانی و ناچار با مختصر هوایی که از روشنفکری وارداتی می بایست در سر داشته باشد اکنون اینجا يك خادم دو جانبه شده است. از طرفی خدمت بورژوای تازه به دوران رسیده را می کند درین نوع کلوب ها و «بولینگ»ها- که در فصل پاتوق های روشنفکری بتفصیل از آن سخن خواهم راند - واز طرف دیگر خدمت در بست هر حکومتی را می کند. و بجز استثناهایی که بر شمردم دامن اشرافیت چنان آلوده است که اگر هم روزگاری دایگی روشنفکری را کرده و آن را همچو ارمغانی از فرنگ با خود آورده - روشنفکری در آخرین تحلیل چنانکه دیدیم از انتساب به چنین دامن آلوده ای ابا کرده است. بخصوص اگر با توجه به مفهوم طبقاتی قضیه متذکر این نکته باشیم که به رفاه رسیدگان از دایره تأثیر و تأثر اجتماعی خارج شدگانند. چراکه- باز صرف نظر از استثناها- هر به رفاه رسیده ای مرغی است بر سر تخمی نشسته و بیشتر محافظه کار است و وضع موجود را بهترین وضع می داند. و اگر امروز اغلب استادان دانشگاه، اطبا، مقاطعه کاران، کادر بالای سازمان برنامه ای ها و نفتی ها و بازرگانان «کمپرادور» همپالگی استعمار- طالبان وضع موجودند ـ روزگاری بود که اشرافیت قاجار با حفظ زمين و تيول و مقام و منصب، چنین وضعی را داشت. و جالب اینکه اگر روزی به حساب نسب دسته هایی که در پیش شمردم رسیدگی بشود خواهیم دید که هنوز چه نسبت بالایی ازیشان را فرزندان اشرافیت اواخر دوره قاجار می سازند.

۲) زادگاه دوم روشنفکری روحانیت است. و اگر در نظر داشته باشیم که پس از اشرافیت- یا به موازات آن - روحانیت است که همیشه دسترسی به کتاب و مدرسه داشته؛ اما به صورت بومی و سنتی اش، در مدارس طلبگی قم و نجف والخ ... متوجه خواهیم شد که اولا چرادر مهد روحانیت می توان آمادگی های بومی برای تربیت روشنفکران جست. و ثانیاً چراگاهی روشنفکران برخاسته از روحانیت با روشنفکران برخاسته از اشرافیت سخت در تعارضند. و نیز جالب اینکه گاهی به همان اندازه که روحانیت در حفظ سنت ها و روحیه متحجر و سختگیری نسبت به فروع مصر است -روشنفکر از روحانیت بر آمده نیز در تظاهرات روشنفکری وارداتی که پیش ازین گذشت مصر" بوده است. چرا كه در يك خانواده روحانی، فرزندان (و معمولاً ذکور ایشان. چرا که دخترها هنوز که هنوز است وقتی شوهر کردند حکم شوهرها برایشان رانده می شود) ایشانند که خبرهای دست اول را از تعصب و خامی و تحجر روحانیت دارند یا احیاناً از تنگ نظری و ریاکاری روحانی نماها. و البته عکس العمل چنان خامی ها و ریاهاست که از فرزندان ایشان نخستین سرخوردگان را از هر چه مذهب است می سازد. درست است كه يك محيط خانوادگی روحانی جایی مناسب است برای تجربه کردن اصول و زیستن با آن و دفاع از آن. ولی درست در چنین محیط هایی است که سختگیری های مذهبی و بکن نکنهای شرعی کار را بر فرزندان گاهی چنان سخت می گیرد که از کوره در بروند و اصول و فروع مذهب را با هم انکار کنند. شخص من که نویسنده این کلمات است در خانواده روحانی خودهمان وقت لامذهب اعلام شد که دیگر مهر نماز زیر پیشانی نمی گذاشت. در نظر خود من که چنین می کردم بر مهرگلی نماز خواندن نوعی بت پرستی بود که اسلام هر نوعش را نهی کرده. ولی در نظر پدرم آغاز لامذهبی بود. و تصدیق می کنید که وقتی لامذهبی چنین به این آسانی به چنگ آمد؛ به خاطر آزمایش هم شده، آدمیزاد به خود حق می دهد که تا به آخر براندش.

نکته دیگری که در مورد روشنفکری از روحانیت برخاسته، باید تذکر داد اینکه اگر درس خواندن و با سواد شدن برای طبقات فقیر نوعی وسیلۀ بالارفتن از مدارج طبقاتی است؛ و يك ليسانس يا دكترا در دست فرزندان روستایی یا پیشه وران و کارگران نوعی جواز است برای راه یافتن به رأس هرم اجتماعی؛ و در همین قضیه چه سرسپردگی ها و حرف شنوایی ها که نهفته است! و چه فراوان خدمتگاری که برای حکومت ازیشان انتظار می رود اما برای روحانی زادگان، سند تحصیلی وسیله عوض کردن طبقه نیست. چرا كه يك روحانی گرچه به طبقات فقیر وابسته است اما این وابستگی را در حوزۀ رهبری و مدیریت اعمال می کند نه در حوزۀ همسری و مساوات با ایشان[۴۴].



نکته دیگری که در مورد روشنفکری برخاسته از روحانیت باید گفت اینكه در يك خانواده مذهبی و روحانی مفهوم رهبری در زندگی روزمره برای همه افراد خانواده لمس می شود. و این همان خصیصه ای است كه در يك روشنفکر به عنوان رهبر پیشرو اجتماع سراغ داده ایم. و به هر جهت مشاهده روزمرۀ حل و عقد امور و مشکلات مردم و اهل محلی که قلمرو عمل فلان رهبر روحانی است -از امامت نماز جماعت گرفته تا استخاره درخانه - و از عقد و طلاق (فعلاً مخفی) گرفته تا رسیدگی به امور آخرت و خمس و زكاة و الخ... فرزندان از اوان کودکی کششی به سوی رهبری پیدا می کنند. و مجموعه این عوامل است که معمولاً روشنفکران برخاسته از زادگاه روحانیت را اغلب آدم های قد و يك دنده و اصولی بار می آورد. گرچه اغلب ایشان به همان علت که گذشت بیش از دیگران تظاهر به معارضه با مذهب کرده اند. و آن وقت خطر از همین جا بر می خیزد که گرچه هر هری مآبی و تنعم پرستی آن دسته از روشنفکران برخاسته از اشرافیت که در فرنگ درس خوانده اند نقطه متضاد خود را در اصول پرستی و جوکی مآبی روشنفکران از روحانیت برخاسته می بیند. اما نتیجه سوء امر، همدستی و همداستانی عجیبی است که این هر دو دسته در گذر به سوی دنیای نیهیلیسم از خود نشان می دهند. یعنی که در بیشتر غوطه ور شدن در دنیای بی ملاکی. اگر توجه داشته باشیم که یکی از موانع مهم سلطه بی چون و چرای اشراف در قضیه مشروطه، نفوذ روحانیان بود که مدافعان بورژوای کم اندوخته ملی بودند و با شرکت در مشروطه دست طبقه حاکم را می بستند و طرف مردم را می گرفتند و از اصول دم می زدند و ترمز می کردند همۀ فرنگی مآبی های اشرافیت- را و به همین دلیل بود که اختلاف مشروطه و مشروعه پیش آمد - اکنون، تأسف درین است که بازماندگان این هر دو فریق اغلب به يك راه می روند. اشرافیت با خدمتگاری «حکومت» و خارج شدن «اختیاری» از حوزۀ تأثیر و تأثر روشنفکری؛ و روحانیت با وضع گرفتن های تعصب آمیز و خارج شدن «اجباری» از گردش زمانه. بدتر اینکه اغلب روشنفکران برخاسته از روحانیت در اغلب موضع گیری های فکری و اجتماعی خود نوعی كمك كنندگان به غرب زدگی آن دسته دیگر بوده اند. و چه براحتی میتوان يك دورۀ تسبیح نام ازیشان آورد. تقی زاده و کسروی دو نمونه بارز ایشان. به هر صورت اغلب روشنفکرانی که درین ۵۰-۶۰ ساله مشروطه حرفی برای گفتن داشته اند و عقیده ای برای دفاع کردن و اصولی برای تبلیغ، از روحانیت برخاسته اند. اما با این نقطه ضعف عمومی که اغلب ایشان از در غرب زدگی درآمده اند و در جستجوی راه حلی برای جامعه، بیشتر به راه روشنفکرانی رفته اند که برخاسته از اشراف، فقط دم از مدینه فاضله وارداتی و شبه فرنگ خود می زده اند یا می زنند.

۳) زادگاه سوم روشنفکری مالکیت ارضی و حشم داری ایلات است. بخصوص اگر در نظر داشته باشیم که نمایندگان مجلس درین همه سال های مشروطیت اغلب از مالکان بزرگ بودند یا از رؤسای ایلات که به نمایندگی به تهران می آمدند و فرصت این را می یافتند که فرزندان و بستگان خود را به مدارس و دانشگاه های داخل و خارج بفرستند. و نیز با توجه به این که اغلب این سران ایلات پس از شرکت بختیاری ها در فتح تهران هم از بورژوازی تازه به دروان رسیده و هم از حکومت سهمی بردند تا آنجا که شاه وقت از خانواده ایشان زن برد. اینها همه مقدماتی بود برای این که فرزندان ایلی سر از پاریس و لندن و نیویورك در آورند و اکنون اسم های فراوان می توان شمرد از خانواده های ایلی که استاد دانشگاهند یا از قضات عالی مقام یا از سران لشکر. این هر دو دسته چه آنها که از مالکیت بزرگ ارضی نان می خوردند و چه فرزندان رؤسای ایلات ـ درین نقطه مشترك بودند که گرچه از قبل زمین و ایل می زیستند (یا هنوز می زیند) اما بازمین و ایل بریده بودند و تقریباً هیچ کدام ایشان دیگر خبری از آب و ملك نداشت یا خبر از فقر روزافزون افراد ایل. حتی دیگر نمی شد در میان ایشان کسی را دید که بتواند اسب سوار بشود. این دو دسته از روشنفکران از طرفی رفاه زندگی ماشینی و شهری را در اختیار داشتند و از طرف دیگر رفاه خدمتگذاری ایل و حشم و اطرافیان را. درست است كه هريك ازیشان شاید تا درس می خوانده اند همچو همقطاران و همکاران خود حرفی هم داشته اند و سخنی، و نقشه ای برای اصلاحی در سر؛ اما به محض این که به جای پدر می نشستند و اختیار قبض و بسطی را در دست می گرفتند معلوم می شد که چه در مانده آدم هایی هستند. اگر بخو بریده نبودند. پدران ایشان دست کم کدخدای ده یا ایل را می شناختند و با مشکل کشت و مرتع و قنات آشنا بودند. ولی خود ایشان به بیکارگی شهری خو کرده، و به درآمدهای سرشار ایل و املاك تكيه داده؛ و از طرف دیگر با آن مدعیات در سر، در می ماندند که چه بایدشان کرد؟ به ده یا به ایل برگردند؟ که زندگی به سبك فرنگ راچه بسختی می شود در آنها دایر نگهداشت! یا همه را رها کنند؟ پس از کجا ارتزاق کنند؟... به گمان من مجموعه نابسامانی هایی که منجر به فروش اقساطی اما نیمه کاره اراضی شد ناشی ازین واقعیت بود که روشنفكر مالك زاده یا ایلاتی در کار خود در مانده بود. نه می توانست به درآمد ناچیز روشنفکری قناعت کند و نه می توانست به سبك پدران خود در ده و بر سر ایل بنشیند. و به این دلیل بزرگتر که اقتصاد مصرف کننده بایست در دهات و میان ایل هم جا پایی می یافت که وسیع ترین بازار داخلی است برای مصرف مصنوعات ماشینی... به هر صورت این دسته از روشنفکران به جای این که مشکل گشای کوچکترین مسئلۀ اجتماعی باشند خود در بیشتر موارد مشکل تازه ای بر مشکلات اجتماعی افزوده دارند. و بندرت می توان کسی یا کسانی ازیشان را یافت که به قدرت و تحرك روشنفکری توانسته باشند منشأ اثری یا حرکتی شده باشند در زندگی ده یا ایل: تأسیس ده یا شهر نمونه ای، اسکان داخلی عشیره ای، هدایت ایلات به نوع دیگری از حشم داری، تأسیس کارخانه ای در مسیر،ایل و ازین قبیل... من که سراغ ندارم.

٤) زادگاه چهارم روشنفکری شهر نشینی تازه پاست با تمام حرفه های مختلفش از کارگری ساده تا پیشه وری و کارمندی دولت. و این گرچه قلمروی است بسیار محدود، با دست بالا سیصدهزار نفر کارمندان کشوری و لشکری و حدود دو میلیون نفر کارگران مملکت، اما لایق ترین زادگاه های روشنفکری است، روشنفکرانی که ازین زادگاه بر آمده اند نه به اسب و استر صدارت و وزارت دوله ها و سلطنه ها آمخته اند و نه از تعصب و خامی روحانیت بجان آمده اند تا از طرف دیگر بام بیفتند و نه از املاک موروث و حشم ایلی ارثی دارند تا طفیلی بار آمده باشند. اینها هستند که فارغ از تمام مقدمات طفیلی پروری و تعصب، در خانواده هایی زیسته اند که پدری با درآمد متوسط و معقولش آن را می گردانده، به حرفه ای یا کسبی یا تخصصی یا نوعی کارگری یا منصب کوچکی در دستگاه دولت. و هر کدام از فرزندان ایشان دور از ملاقات چهره کریه فقر، طعم بسیاری از محرومیتها را چشیده اند و هر يك زير بال گوشه ای از زندگی را گرفته اند- از کار در تعطیل تابستان گرفته تا عصرها و شبها و ر دست پدر ایستادن - تا توانسته اند مدرسه ای ببینند یا دانشگاهی؛ و بعد برسند به تخصصی و درك و شعوری و نوعی آمادگی برای رهبری. اینها هستند که نه دلبسته اشرافیت و نه در بند تحجر روحانيت يا عكس العمل آن، و نه در مانده طفیلی گری مالکیت و زندگی ایلی، نه تنها مشکل گشایان کار خویش و خانواده خویشاند بلکه امید روشنفکری مملکت اند. و به همان نسبت که شهر نشینی توسعه می یابد و مدارس محصول بیشتری می دهند بر جماعت این دسته از روشنفکران نیز افزوده می شود. البته اگر طفیلی پروری مدرسه های دیپلمه ساز بگذارد و وسوسه مشاغل طفیلی - همچون کار در دستگاه های امنیتی و نظامی و تبلیغاتی و تفننی و زینتی - که کار کمتری می خواهند و مزد بیشتری دارند. و نیز اگر سرایت این وبای اخیر بگذارد که به جان روشنفکران افتاده: اینکه هر روشنفکری سرخورده و نومید از عوض کردن اوضاع زمانه، و درمانده در کار انتفای جامعه طبقاتی، به عوض کردن وضع طبقاتی شخص شخیص خویش قناعت می ورزد.

با این همه، مدارس با همه آینده نامعلومی که پیش پای فارغ التحصیلان خود می گذارند و با همۀ هرهری مآبی هایی که حاصل تحصیل در آنهاست باسالی ۳۰ - ۴۰ هزار دیپلمه (بلکه بیشتر) وطن ثانی این دسته از روشنفکران است که از وطن طبقاتی خود یعنی شهر نشینی تازه پا به آن تحویل داده می شوند و به همین دلیل است که در بحث از روشنفکری قبل از هر چیز به توسعه فرهنگ اهمیت داده می شود و به گسترش مدرسه و مکتب و آزمایشگاه. و به این که چه باید کرد تا مدارس و مکتب ها و آزمایشگاه ها ودانشگاه ها جوابگوی درستی باشند به درخواست های لازم اجتماع. و نکته جالب که از هم اکنون در پیشانی این دسته از روشنفکران آینده می توان دید این که ایشان در بند شهر نشینی تازه پا با تمام مشخصات طبقاتی اش نیز نخواهند ماند. ایشان گرچه ازین زادگاه بر آمده اند و بر می آیند اما از دامانش خواهند گریخت و به جستجوی دنیایی برخواهند آمد (یعنی بر آمده اند؟) فارغ از اجبار حضور طبقات، وحضور فقر وغنا، و حضور استعمار. و رسته از بندهای طبقاتی و اخلاق بورژوا. و اگر قرار باشد حاصل مبارزه های سال ۱۳۲۰ به این طرف را خلاصه کنیم جز این چه خواهد بود که نشانه هایی ازین آینده نزدیک ظاهر شده است؟ در شعر شعرای جوان، در اعتصاب های غیر مترقب کارگری و دانشگاهی، در هول و ولایی که حکومت ها دارند برای رهبری جوانان (و البته اغلب به غلط و در مسیر نادرست)، در لاسی که با ایشان می زنند برای بازگشت از فرنگ، در قضیه مغزهای فراری، در مجله های فرمایشی که برای جوانان درست می کنند، و تبلیغ به عمد و اطلاعی که در آنها به سمت کامجویی های حقیر از زندگی هست ... و در هر جای دیگر ازین نشانه ها فراوان می توان سراغ داد.

چنین بود زادگاه های طبقاتی روشنفکران درین مملکت. اما هر چهار دسته روشنفکرانی که بر شمردم از آن دسته بندی اصلی بر کنار نیستند. اکثریت عظیمی که به حداقل روشنفکری قناعت کرده اند و از روشنفکری فقط شغلش را دارند تا از عنوان و اعتبارش برای بر رفتن از مدارج شغلی یا طبقاتی استفاده کنند. و اقلیت کوچکی که به حداکثر روشنفکری گرویده اند. به این ترتیب و صرف نظر از این دسته بندی اصلی - روشنفکران در ایران مثل هر جای دیگر دسته ای خاصند و لایه ای، قشری، و نه طبقه ای؛ غیر از دسته ها و طبقات دیگر اجتماعی. دسته ای دائم التزاید که به علت اجبار شهرنشینی و گسترش خدمات اجتماعی و تعلیمات عمومی، روز بروز قلمرو گسترده تری خواهند یافت و ناچار در جستجوی قدرتی که تاکنون از راه مال و ملك و ثروث موروث و حسب و نسب بدان می رسیده اند یا هنوز می رسند - ایشان همان قدرت را در اثر کار آمدی های شخصی خود می خواهند بدست آورند. قدرت رهبری اجتماع را. منتهی آن دسته کثیر روشنفکران که به حداقل روشنفکری قناعت کرده اند هم اکنون نیز براحتی می توانند -یا توانسته اند- به رهبری مملکت که در شرایطی دست کم نیمه استعماری اعمال می شود راه بیابند. چرا که قدرت حکومت ها با دستی پر از پول نفت، و دست دیگر پر از ابزار ارتباطی با مردم (رادیو - مطبوعات - تلویزیون) بهترین خریدار ایشان است. بحث بر سر آن دسته قلیل روشنفکران است که طالب حداکثر روشنفکری اند و افزون طلبند و وضع موجود را نمی پذیرند و درصدد عوض کردن شرایط موجودند.



↑ هراجعه کنید به «تاریخ ماد» تألیف ا. م. دیاکونوف. ترجمهٔ کریم کشاورز. بنگاه ترجمه و نشر کتاب. تهران ۱۳۴۵. اما فراموش نکنید که این کتاب را بی‌مراجعهٔ دقیق به نظر انتقادی و مفصل (۳۶ صفحه) دکتر محمدعلی خنجی که به صورت ضمیمهٔ مجلهٔ «راهنمای کتاب» (سال دهم – شمارهٔ سوم – شهریور ۱۳۴۶) درآمد نمی‌توان کامل دانست.

↑ درین باب مراجعه کنید به «غرب زدگی»

↑ و جالب اسامی ایشان است - زردشت (به معنی صاحب شتران زرین فام) و گئوماتا (به معنی دانای صفات گاوان) ( ص ۴۷۲ دیاکونوف) نه تنها هر دو «مغ» (=روحانی) اند بلکه با دو حیوان اساطیری دست اول مأنوس اند. با فحوایی از خیل بانی ورمه داری و چوپانی که ایضاً از مشخصات اساطیری پیغمبری است.

↑ مراجعه کنید به شرح حال «شمعون مجوس» در ص ۱۸۹ کتاب «تاریخ کلیسای قدیم در امپراطوری روم و ایران» چاپ لایپزيك آلمان ۱۹۳۱. یا به فصل «رسوم بت پرستی در کلیسا» ص ۲۸۵ همان کتاب. یا به شخص «سنت اوگوستین» که «در ابتدا رواقی بود و بعد مانوی شد. از افلاطونیان جدید بود. وقتی مرد کاملی شده بود به دین عیسوی گروید» ص ۱۳۱ کتاب «تاریخ تمدن غرب و مبانی آن در شرق» ترجمه پرویز داریوش - تهران ابن سینا ۱۳۳۸.

↑ مراجعه کنید به کتاب «مار و طناب» Le Serpent et la corde اثر راچه رائو Raja Rao نویسنده معاصر هندی که کاش کسی پیدا می شد و ترجمه اش می کرد.

↑ مراجعه کنید به «غرب زدگی» و به «سه مقالۀ دیگر».

↑ مجله سخن. سال دوم. شماره ۱۰ آبان ۱۳۲۴ در مقاله ای به عنوان «نظریاتی چند در باب شاهنامه و زندگانی فردوسی».

↑ ترجمه شد از ص ۲۵ و ۲۶ کتاب «شخصیت گرایی اسلامی» -Person nalisme Musulman - به قلم محمد عزیز لحبیبی. چاپ پاریس ۱۹۶۷ . در انتشارات Presses Universitaires de France.

↑ همان کتاب ص ۷.

↑ همان کتاب صفحات ۹۳ و ۹۴.

↑ مراجعه کنید به «دو قرن سکوت» عبدالحسین زرین کوب. یا به «ماه نخشب» سعید نفیسی.

↑ مراجعه کنید به مجموعهٔ «ایران کوده» با آثار ذبیح بهروز. محمد بمقدم. صادق کیا.

↑ مراجعه کنید به رودکی. جمع آوری و تصحیح سعید نفیسی.

↑ فردريك انگلس. تاریخ عیسویان نخستین. ص ۴۲۳. نقل به واسطه از «ناصر و خسرو و اسماعیلیان» اثر ا.ی. برتلس. ترجمه ی آرین پور ص ۸۱.

↑ نقل به معنی می کنم از «سیاست نامۀ» خواجه نظام الملك.

↑ گرچه «ماکسیم رودنسن» اسلام شناس معاصر که یهودی الاصل و فرانسوی است (اما در قضیه اعراب و اسرائیل طرف اعراب را گرفت و در مقاله مفصلی در شماره مخصوص «تان مدرن»- ۲۵۳ مکرر- سال ۱۹۶۷ نشان داد که اسرائیل در خاورمیانه «يك واقعيت استعماری است» درین باره می گوید: «محمد پیامبر نجیب (امی) است. به معنایی که این کلمه نزد یهود و نصاری داشته . . . این کلمه بعدها بد فهمیده شد و گمان بردند یعنی پیامبری که نه خواندن می داند نه نوشتن ترجمه شد از ص ۲۷۵ کتاب «محمد» به قلم ماکسیم رودنسن - با این مشخصات، Mahomet - Par Maxime Rodinson. Ed Seuil. Paris 1968.

↑ پایان افاضات شفاهی حضرت احمد فردید که من به زبان خود در آورده ام.

↑ برای اینکه بدانیم این شورش ها برای دستگاه خلافت چه دردسرهایی ایجاد کرد کافی است گفته شود که پس از برانداختن نهایی قرمطیان در خود النهرين (سال ۹۰۶ میلادی) خزانه عباسیان بکلی تهی شده بود - (و در حاشیه) برای فرونشاندن شورش ۷۰۶ میلیون دینار زر مصرف شد - ابن مسکویه.» ار صفحه ۸۱ «ناصر خسرو و اسماعیلیان». اثر آ.ی برتلس - ترجمه آرین پور.

↑ اطاعت کنید خدارا و پیامبر را و صاحبان امر -از خویش- را.

↑ تنها پرویز داریوش درین زمینه قلمی زده است. در نقدی که از «شرح حال عطار» - به قلم حضرت فروزانفر - کرد. در شماره اول «کتاب ماه» کیهان . خرداد ۱۳۴۱.

↑ برای اینکه مرا از پرگویی باز دارید خواهش می کنم درین مقوله مراجعه کنید به «ناصر خسرو و اسماعیلیان» اثر آ.ی. برتلس- ترجمه آرین پور. بنیاد فرهنگ ایران. دی ۱۳۴۶ و سراسر آن را بدقت مطالعه بفرمایید.

↑ مراجعه کنید به مجله یغما. سال ۱۳۴۶ صفحات ۴۳۸ و ۴۷۲ در مقالة «يمكان و وثائق تاریخی درباره ناصر خسرو» به قلم خلیل الله خلیلی-نویسنده افغانی. و نیز به این مطلب: «خلیفه های اسماعیلی پامیر کتاب وجه دین ناصر خسرو را به نیت شفا بر بالین بیماران و به قصد آمرزش بر بالا سر مردگان می خواندند.» از حاشیه صفحه ۱۵۰- «ناصر خسرو و اسماعیلیان» به قلم آ.ی. برتلس، و نیز مراجعه کنید به صفحات ۱۱ و ۱۵۴ همین کتاب.

↑ و این سیاووش خود نوعی روشنفکر اساطیری است که هم نمونه عالی دیگری است از آن «عقده پسر کشی» (که بار اول «فریدون هویدا» از آن دم زد. در مجلسی از مجالس «مؤسسه مطالعات اجتماعی» با طرح قضیهٔ سهراب -کشان بگمانم در سال ۱۳۴۴ و آن را در مقابل «عقده پدر کشی» -اودیپ - گذاشت.) وهم نمونه عالی دیگری است از شهادت.

↑ درین باب رجوع کنید به «عقل سرخ» نشریه انجمن دوستداران کتاب. و به «رساله في حقيقة العشق» در مجله «پیام نوین» شماره های ۷ و ۸ سال ۱۳۲۵ و به «روابط حکمت اشراق و فلسفۀ ایران باستان» از هانری کوربن. از نشریات انجمن ایران شناسی.

↑ نقل به معنی کرده ام از گفتاری از معلم دوره دبیرستانم حضرت «محیط طباطبایی» که در مرزهای دانش رادیو تهران پخش شد. کی و به چه عنوان؟ - یادم نیست. اما خود مطلب بخاطرم ماند. و این حضرت محیط طباطبایی یکی از چند معلمی است که بر گردن من فراوان حق دارد.

↑ مراجعه کنید به «کار نامه سه ساله». به همین قلم صفحه ۲۴۴. انتشارات زمان. ۱۳۴۷.

↑ صفحهٔ ۶۶ جلد سوم «جامع التواریخ» چاپ باکو ۱۹۵۷. به اهتمام عبدالكريم على اوغلی علی زاده. از داستان هولاکوخان.

↑ مراجعه کنید به ص ۱۰۷ «ناصر خسرو و اسماعیلیان»- «قرمطی چندان کشی کز خونشان تا چند سال/ چشمه های خون شود در بادیه ریگ مسیل».

↑ و ۳ و ۴. در این سه مورد طبقه را «لایه» بخوانید. که نویسنده اهمال ورزیده. چرا که گفته شد که چرا روشنفكر يك «طبقه» نیست.

↑ نقل شد از صفحات ۲۲ و ۲۴ مجلۀ «نگین» شماره ۳۸-۲۱ تیر ۱۳۴۷، از مقاله «شیح جدید و شنفکران» به قلم فریدون فاطمی.

↑ نقل شد از صفحات ۲۱۴ به بعد مجله «بررسی های تاریخی شماره اول اردیبهشت ۱۳۴۶. از مقاله «سیری در نخستین روزنامه های ایران» به قلم اسماعیل رضواني.

↑ صفحات ۴۱۰ تا ۴۱۶ «تاریخ بیداری ایرانیان»، چاپ بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۴۶.

↑ نقل شد از صفحه ۴۲ کتاب «فکر آزادی» به قلم فریدون آدمیت، چاپ تهران ۱۳۴۱. که او نقل کرده است از سفرنامه میرزا محمد علی خان به نام «روزنامه سفارت مأمور ایران به فرانسه».

↑ «ای دست حق پشت و پناهت بازآ / قربان کابینه سیاهت بازآ». از «عارف» شاعر ملی یا «تا که آخوند و قجر زنده در ایرانند/ این ننگ را کشور دارا به کجا خواهد برد؟ هم ازو.

↑ از مقالۀ داریوش همایون به عنوان «انقلاب ناتمام ایران». در روزنامۀ «آیندگان» دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۴۷.

↑ نقل شد از مقاله او به عنوان «آخرین مقاومت استبداد» در مجله «بامشاد» شماره ۱۵ تا ۲۲ مرداد ۱۳۴۷.

↑ شیخ احمد و میرزا آقاخان و خبیرالملک را پیش آوردند. اول سر روحی را بریدند و جلاد در حضور آن دو نفر سر را با پنجه آهنی زیر خاکستر داغ (تپل) تپاند. و بعد آن دو نفر را هم به همین ترتیب سر بریدند و به قول مرحوم قزوینی محمد علی شاه خود زیر درخت نسترن ایشان را تماشا می کرد. سرها را برای این زیر خاکستر داغ کردند که بتوانند آنها را پوست بکنند و پر از گاه بکنند و به تهران بفرستند». حاشیه از «باستانی پاریزی» است بر همان مقاله.

↑ ايضاً از همان مقاله.

↑ بجز حسنعلی منصور که در راه غرب زدگی جان داد.

↑ نقل از «ارزیابی شتابزده» ص ۲-۶۱. به همین قلم.

↑ با یکی دو استثناء مثل دارالفنون یا مدرسۀ تربیت و کتابخانه اش در تبریز و ازین قبیل، آن هم نه چندان به قصد قربتی، بلکه به قصد دور ماندن از فقر و جنجال و ازدحام محیط. ملاحظه کنید: «کودکی چهار ساله بودم که در سال ۱۳۱۶ قمری در صدارت مرحوم میرزا علی خان امین الدوله نهضت مهمی در فرهنگ ایران پیش آمد ... انجمنی به نام انجمن معارف تأسیس شد و هر يك از اعضای برجسته آن بعهده گرفتند که مدرسه ای به همان روش اروپایی در تهران تأسیس کنند . . . در آن زمان کسانی که می خواستند فرزندانشان در شهرهای آرام و منزه درس بخوانند مدارس سویس را ترجیح می دادند و برادرم شهر نوشاتل را در سویس... ترجیح داد ...» نقل شد از ص ۴۷۹ مجله «راهنمای کتاب» دیماه ۱۳۴۵، از سر گذشت سعید نفیسی به قلم خودش ...

↑ مراجعه کنید به کتاب «سلام، جناب سفیر کبیر» به قلم احمد نامدار، چاپ تهران. ۱۳۴۳. که گرچه کتاب شلم شوربایی است اما فضاحت اشرافیت معاصر وزارت خارجه ای را می رساند.

↑ عين اعلان یکی از همین کلوپ ها در «کیهان» ۱۴ اسفند ۱۳۴۲.

↑ در زمان حیات پدرم بارها پیش آمده بود که صبح که به نماز مسجد می رفت سرراه با توپ و تشر و گاهی به ضربه عصایش پاسیان گشت را از خواب پرانده بود که به جای چرت زدن بلند شود نمازش را بخواند و مواظب زندگی خلق الله باشد .. و بعد گله رئیس کلانتری و دیگر قضایا.





پانویس





ضمیمه سوم

روشنفکران چینی و غرب

بعنوان ضمیمه فصلی که گذشت - ترجمه فصل آخر کتاب «روشنفکران چینی و غرب» را می آورم. که بتازگی منتشر شده است. با این هدف که نشان بدهد که چرا جماعت صد هزار نفره دانشجویان چینی -درس خوانده در فرنگ و آمریکا و ژاپون از ۱۸۷۲ تا ۱۹۴۹) - نتوانستند کوچکترین تأثیری بگذارند در راهی که چین به سمت سوسیالیسم تعقیب می کرد. و با آنکه قسمت اعظم رهبری تربیتی و سیاسی و اقتصادی چین درین ۷۷ ساله میان آن دو تاریخ، به دست همین فارغ التحصیلان بوده است چرا ایشان نتوانستند روحیه آزرده مرد چینی را با «متروپل» اخت کنند؟ که دویست سال تمام او را دوشیده بود و زجر داده بود و در حقارت هوای استعماری نگهداشته بود. و پیداست که غرض از نقل این فصل ایجاد امکان نوعی مقایسه است. و استنتاج این سؤال که آیا روشنفکران ایرانی درس خوانده در فرنگ و امریکا - یا تربیت شدگان ایشان در مدارس داخلی -خواهند توانست کاری را بکنند که همقطاران ایشان در چین نتوانستند؟ واضح است که جواب این سؤال را وقتی بدقت بیشتر می توان پیشگویی کرد که بدانیم در همین فاصله زمانی، ما چقدر محصل به فرنگ فرستاده ایم و بر زمینۀ کار ایشان چقدر فارغ التحصیل از مدارس داخلی داشته ایم. تا بدست آمدن این ارقام -که در صفحات ۱۱۱ تا ۱۲۶ تخمینش را زده ام و نیز در ضمیمه «قافله ای دراز امالنگ» که بیاید فعلا سه نکته برای شروع داریم:

یکی اینکه ما از صدو پنجاه سال پیش شاگرد به فرنگ فرستادن را شروع کردیم. یعنی که از حوالی ۱۱۹۴شمسی و ۱۲۳۰ قمری.

دوم اینکه گرچه با وجود قلت جمعیت ما نسبت به چین، نسبت این نوع تحصیل کرده هامان بیشتر می نماید، اما پراکندگی مراکز تحصیلی ایشان که هر يك جهان بینی جداگانه ای را به تحصیل کرده های در فرنگ یا آمریکا داده است خوشبختانه شرط هماهنگی میان جمع ایشان را منحصر کرده است به عمل کردن در حوزه برداشت های استعماری.



سوم اینکه بیداری نسبی اما ابتر روشنفکران ایرانی یکی در وقایع مشروطه رخ داد سپس در وقایع پس از شهریور ۱۳۲۵ و بار دیگر در وقایع سال های ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۲.

فصلی از کتاب «روشنفکران چینی و غرب ۱۹۴۹ - ۱۸۷۲» بقلم وای. سی. وانگ. (صفحات ۴۹۷ تا ۵۰۳) چاپ امریکا- سال ۱۹۶۶[۱].

اينك واضح گردید که برای بررسی تاریخ چین در صد سال اخیر، مهم تر از همه توجهی است که بایستی به تصادم آشکار تمدن غربی با یک شیوه اجتماعی سخت متفاوت، یعنی شیوه سنتی چین کرده شود. در فصل اول اصول اساسی و عمل کننده این اجتماع را مورد بحث قرار دادم. این اصول بر ارزش های اخلاقی معین استوار بود و از همۀ این اصول مهم تر هماهنگی اجتماعی بود. در عمل، این شیوه اجتماعی به دو رویداد منتهی می شد. نخست آنکه موجب می شد تغییر مادی وضع زندگی با کندی بسیار صورت گیرد و دیگر اینکه حکومت اجتماعی يك عده دانشمند را محرز می کرد، با سوادانی که وظیفه شان دفاع و صیانت ملاک های اساسی بود. این هر دو وضع در قرن نوزده به علت برخورد شدید با غرب در هم شکسته شد. تغییر کند اوضاع مادی زندگی، به يك نوع مقاومت در برابر فعالیت های بازرگانی و صنعتی منجر گردید و ضمناً این نومیدی را پیش آورد که کوشش های انسانی برای غلبه بر طبیعت بجایی نمی رسد. چنین نومیدی و مقاومتی، چین را در برابر غرب در يك موقعیت غیر قابل رقابت قرار داد. غرب که پس از رنسانس خود را از موانع اجتماعی و اخلاقی مشابه، منتهی سبک تر، رهانیده بود و قرن ابداع و انقلاب یا انقلابات صنعتی را پیش آورده بود.

شکست در چین ابتدا به صورت شکست های نظامی روی داد[۲]. برای دفاع از خود، چین مجبور شد تعهدات و سرمایه گذاری های صنعتی را افزایش دهد و مربیان خود را از نو تربیت کند. این چنین اجباری، اساس اجتماع چینی را دگرگون ساخت. به مجرد چنین رویدادی دیگر حفظ سنن گذشته بسختی امکان یافت. پرسش مهم این نبود که آیا شیوه اجتماعی قدیم را حفظ کنیم، بلکه بیشتر این مسئله مطرح بود که کدام شیوه نو را جایگزین شیوه قدیم بنماییم. بیشتر چینی ها طرفدار اجتماعی بودند که بر الگوی غرب ساخته شده باشد و مخصوصاً امریکا و انگلیس را ترجیح می دادند. اما مدت زیادی وقت لازم بود تا سیستم های طرفدار اصالت فرد جای خود را در اجتماع چین باز کنند. در حالی که روش حکومتی که با تمرکز قدرت عمل می کند، وقت زیادی نمی خواست. و وقت چیزی بود که چینی ها نداشتند یا دست کم احساس می کردند ندارند. اغراق نیست اگر بگویم دموکراسی به مفهوم غربیش هیچگاه زمینه ای در چین نداشته است.

با این تحلیل می توان طرز کار تغییر اوضاع اجتماعی چین را بررسی کرد. اولین مسئله اهمیت طبقۀ تحصیل کرده بود. روشنفکران بودند، نه دهقانان که آگاهانه با مشکلات حاصل از نفوذ غرب دست به گریبان بودند و طرز تلقی آنها، عکس العمل های اجتماعی و سیاسی چین را در برابر غرب تعیین می کرد. آیا آنها در برابر هرگونه تغییری، لجوجانه مقاومت می ورزیدند، یا روش های غربی را کورکورانه تقلید می کردند؟ بطور کلی در مواجهه چین با غرب، چهار مرحله یا چهار زمینه می توان برشمرد. اول از ۱۸۴۰ تا ۱۸۶۰ - در این مرحله تنها معدودی از مردان بودند که تجربه تکان دهنده ای برای چین آینده پیش بینی می کردند مرحله دوم از ۱۸۶۰ تا ۱۸۹۵ كه يك مدر نیزاسیون نسبی به وسیلهٔ کارمندان معدودی که متخصصان امور خارجه بودند در قلمرو فعالیتهای شان روی داد. این کوشش ها محدود به نوآوری های فنی (تکنولوژی) بود و چون ثابت شد که این کوشش ها برای حفاظت چین کافی نیست اصلاحات (رفرم) اجتماعی و سیاسی در مرحله سوم از ۱۸۹۵ تا ۱۹۱۹ بوقوع پیوست. وقایع مشهور این زمان بالاخص قابل ذکر است. ابتدا حملۀ «ین فو» به حکومت استبدادی صورت گرفت و بعد انتقاد کوبنده «لیانگ چی چائو» متوجه مردانی شد که قدرت را در دست داشتند. این دو تحول كمك زيادي به انقلاب ۱۹۱۱ کرد. در انقلاب ۱۹۱۱ نقش فعال بر عهده چینی هایی بود که در ژاپن تربیت یافته بودند. سرانجام میان سال های ۱۹۱۵ و ۱۹۱۹ دسته ای از استادان چینی که بعضی تربیت یافتگان ژاپن و گروهی تربیت شدگان غرب بودند دست به انقلابی زدند که از حد سیاسی برتر بود و در قلمرو ارزش ها قرار داشت. آنها این اعتقاد را پیش کشیدند که عیب اساسی به علت طرز تفکر «کنفوتزه ایسم» است و باید این طرز تفکر را برانداخت تا چین بتواند به تجدد واقعی برسد.

در مر جله چهارم از ۱۹۱۹ تا ۱۹۴۹ چین شاهد سه کوشش بود تا خلا ای را که از بی اعتبار شدن کنفو تزه ایسم بوجود آمده بود پر کند. ابتدا این پیشنهاد مطرح گردیده بود که چین بکلی «غرب زده» شود. این پیشنهاد از نظر سیاسی غیر عملی بود و بزودی جذبۀ خود را از دست داد[۳]. و دیگری کوشش «کومین تانگ» که بر اصول عقاید «سون یا تسن» پایه گذاری شده بود. و بیست سال میان سال های ۱۹۲۷ و ۱۹۴۹ در کش و قوس این آزمایش گذشت. يك عيب چشم گیر این آزمایش تمایل حزب به ظاهر تعالیم «سون» بود و اینکه به روح این تعالیم توجه نشد. بی شک دلایل زیادی برای این شکست وجود داشت. یکی اینکه خود این تعالیم نقص های ذاتی داشت و طوری بود که قبول تعبدی کلمات و ظواهر آن منجر به نادیده انگاشتن اصول اساسی آن می شد. و دیگر اینکه چنانکه توضیح خواهم،داد برداشت غلط اولیای امور در چینT احتمالا هدایت کننده آنان به هدفی که «سون» در اندیشه داشت نبود. به هر جهت آنچه واضح است این است که «کومین تانگ» شکست خورد و شکستش منجر به روی کار آمدن رژیم کمونیست گردید که ریشه آن را هم در جنبش چهارم مه ۱۹۱۹ باید جستجو کرد.

تا آنجا که به این بررسی مربوط می شود هدف فوری من این بود که تصویری از نقش روشنفکران تربیت شده خارجه بدهم و آنها را ارزیابی کنم. به علت کثرت تعداد مردانی که در این نقش سهیمند - کار ارزش یابی بسیار دشوار بود. يك بررسی وسیع از این نوع گزارش، بیشتر بر تصادفات تکیه خواهد کرد تا شرح حال دقيق تك تك افراد و موشکافی دقیق افکار و اعمال آنها. به علت طبیعت این مطالعه مشاهدات من الزاماً بر این اصل استوار است که مردان مورد مطالعه دارای سجیه های معینی بودند و اعمالشان به این سجایا مربوط می گردید. بعلاوه ارزشیابی من ناچار تا حد زیادی صورت کلی دارد. به این معنی که بیشتر قضاوت های ارزشی است تا نتیجه گیری هایی که معمولا در مطالعات مبتنی بر شرح احوال می توان انجام داد.

چنانکه ملاحظه شد هدف از جنبش اعزام محصل به خارج برای تکمیل کادر رهبری در زمینه های تعلیم و تربیت و اقتصاد و سیاست بود. از موارد فوق، شرح برخوردها در زمینه تحول اقتصادی شاید آسانتر باشد. در آن حال که تعداد زیادی از کارمندان عالی رتبه بانک های چین تحصیل کرده های ژاپن بودند، تحصیل کرده های غربی از نظر اقتصادی بیشتر در رشته مهندسی ابراز وجود کردند. و شاید به علت محدودیت صنایع خصوصی، بیشتر این مهندسان و متخصصان فنی، به خدمت دولت در آمدند. بسیاری از آنها به مقامات مدیریت صنایع دولتی رسیدند. اما تعداد کمی را می شناسیم که به مسئولیت خویش کاری را به مقاطعه بگیرند. بانك داران هم سخت وابسته به روابطی بودند که با مقامات دولتی داشتند. در حقیقت بیشتر بانکداران نه تنها با پشتیبانی سیاسی دولت آغاز بکار کردند بلکه اکثر معاملاتشان هم با دولت بود. تا بانکداری نو بوجود آمد و بانک ها در ۱۹۳۵ عملا ملی شد. به این علل هر چند يك طبقه بازرگان و متخصص فنی در چین به وجود آمد اما این طبقه نیروی سیاسی نداشت و نتوانست نقش مؤثری در صنعتی کردن چین بر عهده بگیرد.

از نظر تعلیم و تربیت چشم گیرترین مسئله، تصدی مقامات حاکم به وسیله تحصیل کرده های از خارجه برگشته بود. از ۱۹۰۳ به بعد استادان مدارس عالی چین یا خارجیان بودند یا چینی هایی که در خارجه تربیت شده بودند. و بعد از ۱۹۲۲ تمام تعلیمات مهم و مقامات مدیریت در دست مردانی بود که در غرب تربیت یافته بودند[۴].

یقیناً این انحصار، مقامات به این معنا نیست که چنین مردانی هر کاری را که دلشان می خواست می توانستند بکنند. نسبت را که بگیریم آنها حاکم بر اوضاع بودند اما در عین حال ناگزیر بودند خود را با نیروهای متنوع اجتماعی، هماهنگ بسازند. به علت مدیریت آنها، شیوه تعلیم و تربیت در چین دارای تعدادی مشخصات چشم گیر گردید. اول آنکه به تحصیلات عالی اهمیت بیشتری داده شد تا به تحصیلات ابتدایی. در مرحله دوم به جای تأکید بر علوم انسانی، تأکید بیشتر بر علوم محض و تکنولوژی کرده شد. سوم آنکه چنین برنامه ای مستلزم مصرف بیش از حد محصولات خارجی بود. هدف این مشخصات این حقیقت را می رساند که آموزش و پرورش در چین برای روشنگری فرد نیست بلکه نقشه ای است برای قدرتمند ساختن چین. درست یا نادرست، به هر جهت این مشخصات غریب و سلسله تغییرات در آموزش و پرورش غالباً بستگی به سیاست داشت. تا به آن حد که این برداشت صحیح باشد، مشخصات غریب و تغییرات در آموزش و پرورش ممکن است بستگی به سیاست داشته باشد، اما مواردی هم بود که به علت انتخاب، پیش نیامده بود. یکی از آنها غفلت حیرت آور از مناطق روستایی بود. تسهیلات برای آموزش و پرورش در روستاها نه تنها از نظر کمیت کافی نبود بلکه از نظر کیفیت هم در سطح بسیار پایینی قرار داشت. این وضع روستاییان را از هرگونه موقعیتی برای بالا بردن و تکامل خودشان محروم می ساخت. طبقه برگزیده را از توده ها جدا می ساخت. بعلاوه به خلاف شیوه قدیم، آموزش و پرورش نو، در مقام مقایسه با در آمد سرانه چینی ها بسیار گران تمام می شد. قبل از جنگ چین و ژاپن در ۱۹۳۷ تا ۴۵ مدارس معدودی در چين كمك تحصیلی می دادند. با افول الزامی طایفه پرستی و وجوب ارتباط با ده که در روزگار پیش باعث می شد که تعلیم و تربیت در دهات هم گسترده شود، اينك تنها اغنيا می توانستند به مدرسه بروند.

عاقبت تغییر کلی در شیوه تعلیم و تربیت روی داد. قبلا هدف اصلی در کلیه مراحل، بدست آوردن اصول اخلاقی و تعالی تحصیلی بود. در حالی که این هدف در تعلیمات ابتدایی و متوسطه هنوز کمابیش مورد توجه قرار می گرفت اما هدف تحصیلات عالی بطور روزافزون تربیت متخصصان فنی گردید. با محکوم کردن ارزش های سنتی، جریان پیچیده ای در چین پیش آمد. نتیجه این شد که روز بروز اصول اخلاقی ضعیف تر گردید و تمام هم و غم مصروف بدست آوردن تخصص های فنی شد و هر چه مقام و ادراك دانشمندان چینی از نظر بین المللی بالا رفت، روز بروز وابستگی آنها به توده های مردم کمتر شد. همانطور که عده ای از آنها اخيراً اعتراف کردند (در حکومت کمونیستی، اما نه الزاماً به دروغ) که آنها هرگز کوششی نکردند تا علم یا تکنولوژی را در چین گسترش دهند[۵]. اینطور شد که دانشمندان چینی در رشته خود به حد تخصص رسیدند. اما هیچ توجهی به نیازهای ملی نکردند. به علت تمام این رویدادها، در حالی که توده ها همواره متکی به دیگرانی ماندند که از منافعشان دفاع کنند؛ تضاد تعلیم و تربیت، با وجود این تحولات، نتایج اجتماعی بسیار مشئومی ببار آورد.

در مقام مقایسه، از نظر سیاسی، نقش تربیت شدگان خارجه، حتی داستان پیچیده تری است و لازم است مرحله به مرحله توضیح داده شود. بطور کلی می توان از سه مرحله سخن گفت. اول از ۱۸۹۵ تا ۱۹۱۱- دوم از ۱۹۱۵ تا ۱۹۲۲ و سوم از ۱۹۲۷ تا ۱۹۴۹. در مرحله اول تربیت دیده های ژاپن نقش مهمی را بر عهده داشتند در حالی که تربیت دیده های غوب به استثناي «ين فو» و شاید «سون یات سن» بطور وضوح اهمیتی نداشتند. در ۱۹۱۹ هر چند تنها یکی از آنها «هوشی» در انقلاب ادبی و در مبارزه برای بی اعتبار ساختن کنفو تزه ایسم از شخصیت های اصلی بشمار می آمد. اما در سال های بعد تعداد اشخاصی که در غرب تربیت یافته بودند روز بروز زیاد شد و در حکومت کومین تانگ عده زیادی از آنها عهده دار مقامات مهم دولتی گردیدند.

از نظر تحقیقی، چند توضیح مختصر درباره حوادث مهم سیاسی ضروری بنظر می رسد. تصور می کنم مهمترین مشخصۀ انقلاب ۱۹۱۱ بیهودگی آن بود. چرا که نه روشنفکران و نه توده مردم چیزی بدست نیاوردند. اساساً این انقلاب پیروزی يك مرد بود یعنی «یوان شیکائی». اما این پیروزی هم دولت مستعجلی داشت و منجر به تباهی و مرگ «یوان شیکائی» در ۱۹۱۶ گردید. راست است که ادامۀ سلطنت سلسلۀ «منچو» كمك كننده به هیچ هدف مفیدی نبود اما برانداختن این سلسله هم نشانهٔ لیاقت یا پیش بینی آینده از طرف انقلابیون نبود. در جنبش چهارم مه انقلاب ادبی بسیار پر معناتر از مبارزه بر ضد کنفو تزه ایسم بنظر می آید[۶]. اما در این انقلاب پیشوایان واقعی یکی «لیانگ چی چائو» بود که سبك نوی[۷] ابداع کرد و دیگرانی که پیش از ۱۹۱۱ عملا از کلمات و اصطلاحات عامیانه در آثار تبلیغاتی خود استفاده می کردند. با استفاده از نگاهی به گذشته، بنظر می آید که در اصالت «هوشی» اغراق شده باشد.

از نقطه نظر اجتماعی مواردی که به اندازه تغییر وضع روشنفکران چین میان سال های ۱۹۱۱ تا ۱۹۲۷ چشمگیر باشد، معدودند. هر چند انقلابیون اولیه نقطه ضعف های بسیار داشتند اما بیشترشان خود را وقف خیر عموم کرده بودند. ممکن است آنها بد راهنمایی شده بودند. اما اساساً با روشنفکران ۱۹۳۵ فرق داشتند. از يك نظر مردان ۱۹۱۱ آخرین نسل طبقه برگزیده قدیمی بودند که به زمین وابسته بودند و روابط نزديك با روستاییان داشتند، هر چند قدرت آنها بر توده مردم، غالباً به هتاکی می کشاندشان، اما این هتاکی ها به علت وابستگی آنها به مولدشان محدود بود. از این گذشته آنان آرزو داشتند نام نیکی برای اعقابشان به یادگار بگذارند و منهیات اخلاقی که از کنفو تزه ایسم الهام می گرفت و برخورداری از يك زندگی مجلل و افتخارات اجتماعی، مانع بی چشم و رویی شان می شد. تقریباً تمام این عوامل در تماس با مغرب زمین از میان رفت. غالب روشنفکران جدید از خانواده بازرگانان بودند و بدون استثنا در شهرها اقامت داشتند. وابستگی های خانوادگی آنها بالنسبه ضعیف بود و نه به علت مذهب و نه به علت تعلیم و تربیت با اصول اخلاقی قوی مجهز نبودند. با ظهور صنعت و به علت تخصصهای شان دیگر نیازی نداشتند به جستجوی مشاغل دولتی برآیند. و بطور روز افزونی، حساسیت نسبت به وسوسه های زندگی مرفه یافته بودند که مشخصه هر جامعه نو صنعتی شده ای است. در نتیجه، استحصال مادی هدف عمده زندگی شد و عادت سابق که حرص مال اندوزی را زیر نقاب خیر خواهی برای عموم پنهان می کردند؛ کاملا از میان رفت.

به اصطلاح سیاسی این تغییر، تغییر تعیین کننده سر نوشت بود. در سطح محلی غیبت مردان باسواد از نواحی روستایی موجب گردید که حکومت شایسته در این نواحی محال گردد. تحقیقات قابل اعتماد در نواحی روستایی در اواسط سال ۱۹۳۰[۸] فساد حکومت های محلی را به وضوح نشان می دهد.

نسل اشرافی قدیم از میان رفته بود و جای آنها را خرده نظامیان یا زیر دستانشان گرفته بودند که تنها دغدغه خاطرشان این بود که توقع روستاییان را به حداقل ممکن برسانند. از میان این مردان، گروهی جنایتکار شناخته شده، از آب در آمدند. اما حکومت ایالتی هم کمتر می توانست کاری به کارشان داشته باشد. در واقع خود حاکم هم غالباً وسوسه می شد که در اعمال نا بحق آنها شرکت کند. خیلی چیزها بستگی به محل داشت. مثلا اراذل در نواحی نزديك به شهرهای جدید فعالیت زیادی نمی توانستند داشته باشند. در این نواحی آرامش و نظم ظاهراً حکمروا بود اما باطناً فساد حکومت می کرد. تعداد روشنفکران حد بالا، در این نواحی انگشت شمار و افکار عمومی ضعیف بود. در جریان جنگ های داخلی که معمولا محدود به نواحی روستایی می شد وضع به آخرین حد وخامت خود رسید. روستایی می توانست فرار کند یا در زمین خود بماند و منتظر عواقبش بنشیند و هر راهی را که بر می گزید احتمالا به فنایش می انجامید.

در حد ملی، تعداد و اهمیت تربیت شدگان غرب که رو به ازدیاد نهاد، نفوذ سیاسی آنها قوس نزولی پیمود. بیشتر به این علت که آنها بیش از پیش به مهارت فنی روی نهادند و در لاك فردیت تنها ماندند. احتمالا بسیاری از آنها اعتقادی ضمنی به دموکراسی داشتند. اما اعتقادات آنها به حد کافی تبلور نیافته بود که اساسی برای یک عمل سیاسی قرار گیرد. چون هیچ رابطه ای با توده مردم نداشتند، طبعاً به پشتیبانی طبقات بالا تکیه کردند و اینطور شد که هر چند اسماً عالي مقام شمرده شدند اما نقش سیاسیشان منحصر به اعمال سیاست هایی گردید که با آن سیاستها همدردی کمی داشتند. بنابراین روشنفکران نو، به جای آنکه مانند گذشتگانشان شاهد اعمال سلاطین خلاف کار باشند، در دست قدرت های موجود به صورت ابزار ارضا شده ای، بکار گرفته شدند. برای اجتماع، چنین تغییری اهمیت حیاتی داشت چرا که معنایش این بود که دریچه اطمینان سیاسی چین از جا کنده شده است. وقتی عدم رضایت توده های مردم از رژیم، به منتهای درجه رسید؛ تعداد کمی از عمال حکومت بودند که بتوانند درد مردم را احساس کنند و اشتباهات را جبران نمایند[۹]. روشنفکران غرب زده به علت غفلت، هم اخلاق و هم رهبری سیاسی را از دست دادند و آنوقت حکومت توتالیتر (کمونیستی) در چین برخاست.

ترجمه سیمین دانشور



↑ Chinese Intellectuals and The West. 1872-1949 By: Y. C. Wang. The University of North Carolina Press. U.S.A. 1966.

↑ گویا در ایران نیز وضع چنین بود شکست ترکمانچای و هرات و دیگر قضايا ...ج.

↑ کنفو تزه ایسم و دموکراسی جدید غربی هم از نظر تاریخی و هم از نظر ایدئولوژی باهم متناقض اند، در غرب از قرن یازدهم به بعد، گسترش تجارت منجر به روی کار آمدن طبقه متوسط بورژوازی گردید و در عوض به علت يك سلسله موقعیت های پیچیده در قرون بعدی، همین طبقه بودند که مدافعان عمده ناسیونالیسم و کاپیتالیسم و دموکراستی شدند. در چین، کنفوتزه ا یسم سد راه تحولات بازرگانی قرار گرفت و بازرگانان را از نفوذ سیاسی محروم ساخت. دو طبقه عمده در چین، باسوادان و دهقانان بودند و هیچکدام هم در مقامی نبودند که مدافع يك سيستم سیاسی دموكراتيك قرار بگیرند. از نظر ایدئولوژی حتی فاصله میان کنفو تزه ایسم و دموکراسی واضح تر است. در اجتماع پیروِ کنفوتسه توده های مردم در ظل حکومتند. در حالی که در دموکراسی، توده های مردم تعیین کننده حکومت می باشند. اصل اساسی در دموکراسی این است که انسان ناقص است و قدرت فاسد کننده. در حالی که در کنفو تزه ایسم اصل اساسی، دانش بی چون و چرای مرد دانا است. در دموکراسی تحمل کردن نقطه نظرهای متفاوت توصیه می شود. اما در کنفو تزه ایسم اعتقاد همگان به یک سلسله ملاک های مسجل، رمز اعتلای جامعه شناخته می شود. حتی در طرز عمل، این دو روش با هم کاملاً متفاوت است. اولی برای صیانت آزادی و عدالت بر اجرای دقیق قانون تکیه می کند در حالی که دومی الزام قانونی را در خور يك جامعه خوب نمی داند. اگر ناسیونالیسم و کاپیتالیسم از نظر تاريخى جزء لا ينفك دموکراسی انگلیسی امریکایی است، حرص به مال و اعتقاد به حکومت سیاسی مطلقه هم لمنی است بر گردن تقوای کنفوتسه ای. سیستم کنفوتس های از مرکزیت آغاز می کند و الهام بخش توده ها از بالاست. اما دموکراسی به علت طبیعت خاصش نمی تواند چیزی را بر توده ها تحمیل کند. بنابراین، این قصد که دموکراسی را جایگزین کنفوتزه ا یسم در چین نمایند دلیل جهالت کسانی است که به این کوشش دست زدند. آنان بدون آنکه خود بدانند بیشتر تحت تأثیر شیوه فکری کنفوتسه بودند تا تحت تأثیر افکاری که از تمدن غربی اخذ کرده بودند. و این امر از نوشته های خودشان هم پیداست. نوشته هایی که از کلمات احساساتی و شعارهای تحقیر آمیز نسبت به مخالفانشان آکنده می باشد. اینگونه احساساتی شدن ها با سنن کنفوته ای که درباره تشخیص خير و شر تأکید و اصرار می کند آهنگ است. اما فریادی است بسی دور از روح علمی و دموكراتيك، روحی که این نویسندگان خودشان موعظه می کردند. (به عنوان مقایسه مراجعه بفرمایید به مثل اعلای این نوع حضرات در ایران یعنی به میرزا آقاخان کرمانی. ج.)

↑ از ۱۹۰۷ تا ۱۹۴۸، بیست و هشت مدیر مدارس عالی تر (دو نفرشان دو بار به این مقام رسیدند) در وزارت آموزش و پرورش از این گروه بودند. از این تعداد شانزده نفرشان تربیت دیده غرب و پنج نفرشان تحصیل کرده ژاپن بودند. جزئیات مربوط به هفت نفر دیگر معلوم نشد. اما آنها هم به اغلب احتمال تربیت شده خارجه بودند. غالب وزرای آموزش و پرورش چین از ۱۹۱۱ به بعد تحصیل کرده های غرب بودند. در دوران حکومت «کومین تانگ» از ۱۹۲۷ تا ۱۹۵۲ بطور استثنا «چیانگ کای چك» اسماً شش ماه عهده دار وزارت آموزش و پرورش بود (۱-۱۹۳۰).

↑ (و آیا انقلاب مشروطیت شباهتی به این قضایا ندارد؟ با توجه به عوارض و نتایج آن و بر افتادن سلسله قاجار والخ . . .ج.)

↑ در اوان ۱۹۰۱ «لیانگ» به زبان ادبی حمله کرد و از زبان عامیانه دفاع نمود. رجوع کنید به مقاله او «عامیانه -نویسی پیش آهنگ تجدد».

↑ غالب ولایات قبل از ۱۹۱۱ روزنامه هایی به لهجه محلی داشتند. مثلا در «آنهوی»- «شانتونگ»- «ثه ای» و «سه چوان».

↑ اینجا و آنجا - این سلسله گزارش ها پس از انتشار، انتقادهای بعضی از دانشمندان را برانگیخت که قابل ذکر تر از همه انتقاد «فئی هیائو تونگ» است. هر چند این انتقادات، سخت در سطح بالا، بیشتر روشی را که در این تحقیقات بکار رفته بود محکوم می کرد نه حقایقی را که فاش شده بود.

↑ حقیقتی است چشم گیر که کارمندان دولت عادت کرده بودند که زندگی خود را همواره بر فقر توده مردم بنا نهند و در عین حال لازم بود دولت معیارهای تسکین دهنده ای ابداع کند. در آثار قرطاس بازان مدرن عملا هیچ گاه به داشتن چنین حسن نیت هایی بر نمی خوریم. حذف این احساسات در نوشته های آنان به این جهت نبود که در وضع روستاییان اندک بهبودی رویداده بود بلکه به عقیده من این حذف بیشتر نمایشگر طرز فکر تغییر یافته دولتیان بود.





پانویس





ضمیمه چهارم

لویی ماسینیون





تصور «نخبۀ حقیقی» در علم الاجتماع و تاریخ

برداشت سودمند و به کار بردنی تصور «نخبۀ حقیقی» به آن درجه از حقیقت بستگی دارد که به شخص منفرد در قبال گروهی که بدان تعلق دارد، نسبت داده می شود. آیا این شخص منفرد بدون آنکه اصالتی از خود داشته باشد همين يك فرد از نوع خود به شمار می آید؛ برخی از عالمان علم الاجتماع که در نظرشان نخبة حقيقی يك گروه اجتماعی، چیزی نیست جز از نتیجه تصادفی معدل های آماری که به واسطه تکرار به صورت ملاک در آمده است ،حکم داده اند (به موجب حکم قطعی بولژمان). اما چنین حکمی همانا نخبۀ حقیقی را از همۀ خصائص راستین او باز می دارد چرا که این حکم، هر يك از افراد نخبه را با روابط برونی موجود در سلسله مراتب که موجب افتراق اوست، یکی می گیرد. و اگر چنین باشد شخصیت هر فرد نخبه از میان می رود و با از میان رفتن آن همانا سودمندی آن تصور که پیشنهاد خود کردیم محو خواهد شد.

پس به گمان من علم الاجتماع باید از این حد بگذرد و تصوری از نخبه حقیقی به صورت حاصل تجربه در نظر گیرد که از طریق تحقیق در روان شناسی گروه بدست آمده است. میان مردمان گونه ای نابرابری هست: در هر عصر و در هر گروه اقلیتی موجود است. افراد این اقلیت به واسطه جبر تاریخ، یا براثر نشاط حیات اجتماعی، و فعال بودن نیروی اقناع ایشان، به یکدیگر بستگی داشته و از هم پراکنده اند. در کتاب «جامعه» داستان مردی را می خوانیم که چون شهر در خطر افتاد توانائی نشان می دهد که همه چیز را از خطر برهاند و چون تندباد خطر فرو می نشیند بار دیگر به گوشۀ گمنامی می خزد. آیندگان هماره سپاسگزار این مردان برتر و این جنبانندگان و تندروان و مخترعان و کاشفان بوده اند. اینان همان کسانند که او گوست کنت در بنای پایدار فلسفۀ اصالت وضع خود ایشان را بزرگ مردان خوانده است و همیشانند که در این روزگار سازمان فرهنگ و دانش و هنر ملل متحد به بزرگداشت ایشان برخاست. اما بزرگداشت این مردان همراه شهرهای این جهانی که با اختراع تصادفی خود موجب عظمت آنها شده اند، بی اندک توجهی به شخصیت راستین ایشان از میان می رود و به گونه همان بیماری همه گیر که آن اختراع نابود کرد، ناپدید می شود. راستی آن است که این افراد شاخص جریان اضمحلال را به واسطه افزون کردن زیاده برحد تمایز و رویش شهرها و مدنیت های این جهانی تسریع کرده اند. این افراد شاخص توانسته اند تن های خود را در برابر رنج های، بیماری در امان نگاه دارند، اما با همین کار در تباهی جان پناه خود تعجیل روا داشته اند. می دانیم که در برخی دین ها، سخن از خداوندان روح بزرگ رفته است. هندوان ایشان را مهاتما و اعراب ابدال و مسیحیان قدیس خوانده اند، اما این نامگذاری مربوط به دوران پس از مرگ این خداوندان روح بزرگ است که در زمان حیات، همان در گمنامی بسر می برند. پس اگر شهرت پس از مرگ باعث نامبرداری ایشان شود نه به سبب زندگی پس از مرگ است، که هنوز هم پیروان آئین زندگی جان جدا از تن، و پرستندگان همه چیز به صورت خدا با یقین کامل، آن را به اثبات نرسانده اند، بل که به خاطر خصیصه تعویذ است، یا به عبارت دیگر اینگونه کسان خاص زمان بخصوص حیات خود نیستند بل که به صورت جزوی از يك رشته ناگسسته در می آیند و با آن مهر بی کرانه که به جهان می ورزند گواه راستین کارگر بودن راه و روش های روحانی در بهبود اوضاع فاسد اجتماعی و سیاسی می شوند.

اما چگونه می توان این ادعا را ثابت کرد؟ چگونه می توان ثابت کرد که هر نخبۀ حقیقی، نوع بشر گونه ای تعویذ است؟ تاریخ نویسان بطور کلی محلی به این موضوع نگذارده اند. مکاتب تاریخ عادی ما در حد نزديك به تمام، حاصل دست طبقه منشیان است، که بیشتر با کارهای مالی سر و کار داشته اند و در نظرشان ستایش رسمی وقایع نگار مزدور، با بهتان غیر مستقیم تذکره نویسان خیالباف، از يك قماش است. صورت دقیق جلسات مجلس، و گزارش کار کرد مرکز سازمان کسب خبر، چندان تفاوتی با شكلك سازی و هجوخوانی اقلیت مجلس ندارد. و به همین جهت است که همینکه حزب پیروان مارکس قدرت را بدست گیرد تاریخی رسمی برای حفظ منافع سیاسی خود جعل می کند که از آن هر دو بدتر است. همچنان که عده ای از دانشمندان فلسفه تاریخ در زمان ما، چون از تاریخ بدان معنی که باز گفتیم دلسرد شدند، ذکر گذشت وقایع را به صورت دستگاه قیاسی خود ساخته بر اساس ریاضی بدل می کنند. بدینگونه است که این گروه فی المثل سیر صعودی اجتماعی اطرافیان قیصر رومی یا ناپلئون بونا پارته را به تعبیری توضیح می کنند که بر مردم آن روزگاران مفهوم نیست. و چون نوبت به پایه گذاران دستگاه قیاسی جدید برسد توضیح گروه قبلی را پس می زنند و خود می کوشند تکامل نوع بشر را توضیح دهند، در حالی که می توانند به انگار سی. جی. یونگ مبنی بر وجود افراد شاخص میان ابنای بشر تکیه زنند كه يك بروز آن با عروج ناگهانی قیصر رومی یا ناپلئون بوناپارته همزمان بوده است.

کوشش شگرف آرنولد توین بی در تعبیری که از تاریخ جهان کرده است از خطای اهل قیاس برکنار نمانده است. به همین جهت جامعه شناسان بر او خرده گرفته اند که قدرت بیکران دانشمند اهل تجزیه آزمایشگاهی را باور داشته است بی آنکه خود آزمایشگاه را به کار گرفته باشد و وقایع را به صورت و برحسب اصطلاحات فنی توضیح کرده است که حقیقت را از او می پوشانند به همانگونه که حسابرسان صورت حساب شرکت ها را به دقت وارسی و نشر می کنند و باز هم از چشم خلق پوشیده است. اعتقاد اهل باطن نیز مقبول تر که هیچ، شاید مسخره تر باشد که فرمانروایی گروهه علی الاطلاق را می پذیرند، اما نه از جانب اهل فن نخبه حقیقی که از جانب کهنه لاما که در غارهای تبت ساکنند.

اکنون بازگردیم به مورخان. در فرادهش مردم سامی میلی تند به تبدیل تاریخ بشری به خصایص اعداد موجود است. تصور نخبه حقیقی در این فرادهش همانا واقعیت ساده ای است در علم الاعداد. آن رستاخیز اخیار که در مکاشفات یوحنا می بینیم هر آینه از طریق اعداد نزد یکتای یگانه جمع آمده است: عدد چهار (چهار حیوان اناجیل) وعدد دوازده (دوازده داور دوازده سبط بنی اسرائیل و ۱۴۴۰۰۰ اخیار بنی اسرائیل). اصطلاح رستاخیز خود راجع است بر قومی که از آن پیشتر بدان گونه گروه گروه شده اند و گروهه شدن ایشان برحسب تعداد، بر پایه چگونگی ترکیب سلسلهٔ ترتیب ایشان استوار است و اسلام که به بهترین وجهی عناصر کهن اندیشۀ سامی را محفوظ داشته است، در مفهوم اقوام محصای خود نظریاتی درباره نخبۀ حقیقی پدید آورده است. مراد از این مفهوم جمع آمدن گروهی از مردم به حکم صدفه بر مصلا نیست که حرکات مشابه انجام دهند یا به تلاوت قرآن پردازند. غرض از آن مردمی است که اجتماع ارادی ایشان تا آن حد افزوده می شود که به عدد گروهه بالغ می گردد[۱] و به قول هربارت به حد ادراك و عدم ادراک می رسد یا گفتی به جایی می رسد که يك پاى بر آستانه آگاهی دارد و يك پای بر وساده ناآگاهی و کم آن مؤید کیف آن و بازگویی آن کلفت را که باری تعالی نهاده بازگونه کرده است[۲] و همین تعدد از طریق تکرار بدانجا می رسد که پای از درگاه استشعار به درون می نهد و در باره موجد الهام بخش خود نعره یا حق یا حق می کشد.

از همین منوال است که گفته اند عمر سی و هشتمین نفر از نخستین گروه چهل نفری جدید الاسلام بود که از خفا به در آمدند و بی پروا نماز گزاردند[۳]. و هم امروز نیز در یکی از شهرهای سوریه رسم است که چون پیروان نصیریه (به تصغیر) به چهل تن رسند نو رسیدگان را به حلقه جدید فرستند (و چهل تن تعداد شهیدان سباستیه نیز هست که پیش فرمانیان فرقه بازیلی یونان بودند – پیش از آنکه آن فرقه پدید آید). و در این ملاعبه با اعداد جالب توجه است که تعداد پهلوانان نخبة جدعون عبرانی ۳۱۳ بود همچنانکه شماره فاتحان غزوة بدر ۳۱۳ بود و در خبر است که پیروان مهدی قائم آنگاه که فرا رسد ۳۱۳ تن خواهند بود.

اینگونه اعداد، رمزی تنها حاکی از حضور همزمان گروهی خاص نیست که نشان از در آن همزمان بودن مؤکد است. بنا به نص صریح قرآن مجید (آیه ۲۴ سوره ۱۸) تعداد سال هایی که هفت تن اصحاب کهف، خواب بودند ۳۰۹ است[۴] که در آن مدت به عنایت الهی به درجه کمال رسیدند. و همچنین است در نظر شیعه[۵] مدت خفای ایشان تا قیام منجر به فتح مهدی فاطمی در شمال آفریقا (مصر).

این بهر بهر کردن تاریخ بشر آن مفهوم را که افلاطون در طیمائوس بیان کرده[۶] تعدیل می کند و تاریخ جهان را به صورت دنباله ای از يك جنس و بی انتها در می آورد، که بازتاب ساده ای است از رجعت ابدی ادوار کواکب متواصل با تقارن و تقابل آن کواکب، و باز این بهر بهر کردن تاریخ بشر گونه ای تشخص و گونه ای پیشرفت بازگشت ناپذیر بدان ارزانی می دارد که در لحظات گرفتاری با فشردگی همراه است و این لحظات چنانند که گوئی بر يك خط منحنی جای جای نقاط منفرد نهاده اند. این متن، نسجی الیاف دار می بافد از وقایع هموار در پارچه ای، بود آن همه اعداد اصم یا اول یا سلسله به گونه ارقام مسلسل فیبوناچی (١-١-٢-٣-٥-۸-۱۳-۲۱...) «براوه» هنگام پدید آوردن دانش گلبرگ شماری به اثبات رساند که همان ارقام مسلسل فیبوناچی به ترتیب، نمودار آهنگ رشد ساقه گیاهان است. بحران های رشد و رنج های ناشی از درد زایمان بشریت با برون جستن نخبۀ حقیقی از میان جمع مردم مقارن می شود و این نخبه حقیقی با مهرورزی خاص ارواح، متعالی با استشعار هر بارتی خود را بدل درد و رنج همگان می سازد[۷]. این بنده این نکته را در مورد سرنوشت (و مدعویت) ماری آنتوانت انجامين شاهزن فرانسه باز نموده است.

در نحوه تفکر قوم سامی این کشش تند به سوی یگانگی را می توان در خصیصه بلا اختلاف الفبای عربی بازیافت که در آن هر حرف هم رمز عددی است هم جزوی از نامی. روش خواص عددی در آن واحد روش تسمیه نیز هست. فی المثل سال ۲۹۰ هجری که معادل سال ۹۰۲ میلادی است نام دو زن را که در عالم اسلام واجد اهمیت آن جهانی فراوانی هستند بر می انگیزد: یکی مریم مادر عیسی ( م + ر + ی + م = ۴۰ + ۲۰۰ + ۱۰ + ۴۰ = ۲۹۰) و دیگر فاطر که نام ولادت فاطمه دخت پیامبر اسلام وجده فاطمیان مصر (ف + + + ط + ر = ۸۰ + ۱ + ۹ + ۲۰۰ ۲۹۰). تعادل ارزش عددی این دو نام برای فاطمیان توطئه چین بدین معنی بود که زمان سرکشی فرا رسیده است: یعنی مریم در شرف آن بود که عیسی را برای بازگشت به جهان و فتح سراسر آن به صورت مهدی بن فاطمه دوباره احیا کند و روح مریم در دور محمدی احیا شود. آن سرکشی به وقوع پیوست و در سال ۳۰۹ هجری منجر به اعلام خلافت فاطمی گردید که پس از مدتی حکومت در مهدیه، شهر قاهره را بنا و پایتخت را بدان نقل کرد.

همین کشش میان اقوام غیر سامی در نامگذاری نوزاد باز مانده است. پدر و مادر نوزاد بدان امید که چیزی از نخبه رؤیائی ایشان به وجود كودك راه یابد، نام قهرمانی جنگی یا ستاره تئاتر بر او می نهند و اعتقاد دارند که پس از افول سریع شهرت آن کس که نامش را بر كودك نهاده اند خود كودك باقی خواهد ماند هر چند چیزی از آن شهرت با او نماند. «پیرژانه» همواره به ما می گفت که شرط رسيدن علم الاجتماع به حقیقت آن است که عالم اندکی به درون خود بنگرد و از طریق مراقبه آنچنان در زندگی دیگران شريك شود که وضع ایشان را علانیه ببیند. سواد مردم بدان قصد که بر خود وقوف یابند و به سرنوشت خود برسند ناگزیرند دست به دامان آن کسان شوند که با گذشت سال ها نامشان و یادشان پایدار است، همچنانکه کلیسای دخمه های، روم نام های پیامبران را که در دعای میت تلقین می شود از فرقه اسنی به عاریت برده است و این کلیسا خود يك نخبه حقیقی بود. هم «فریزر» در کتاب «خدای محتضر» هم «دو مزیل» در تحقیقاتی که درباره نخستین پادشاهان روم معمول داشته است اشتباهاتی را که زاییده ناچیز انگاشتن این کشش است هر قدر هم که این کشش بی ارزش باشد باز نموده اند. و تحقیقاتی که در دانش تأثیر مغز بر ماده انجام شده است از قبیل تحقیقات «گوتهارد بوث» نشان می دهد که چگونه آنان که جان هاشان یکی است به گونۀ کو اكب دريك مجمع الكواكب در دنج مطلوب گرد می آیند و تازه در اجتماع، بی اثر نیز نیستند.

حفظ رابطه اخلاقی حقیقی اعضای گروه با کل گروه به خاطر آسایش و سلامت گروه تنها با وجود نخبه امکان پذیر است. در این مورد پروفسور «بنديك» در این اواخر مطالعه بسیار جالب دقتی دربارۀ نخبه های حقیقی در جامعه کنونی امریکا بعمل آورد. بر اثر این مطالعه، وی امکان آن را موجود دید که نشان دهد؛ اگر کسی از فلان و بهمان گروه برون آید و در زندگی دستگاه حاکم (اجرائی و قانونگذار و قضائی) راه یابد، بدقت چه اثری بر سبك لباس با هنر طبقات مختلف خواهد گذارد. نکته دیگری که همچنان موضوع فوق بنظر رسید آن اثر کوثری یا تزکیه است که نخبۀ حقیقی بر این گروه ها گذارده است و این نخبه با قدرتی پهلوانی آنچه را این گروه ها ترازوی صحیح سنجش ارزش های شغل در برابر قصور دستگاه جزوی جامعه می انگارند حفظ کرده است.

به قول ریاضی دانان هیچ کلی بدون اجزا نیست. در مورد فوق اجزا پیشتر از کل پدید می آیند بدانگونه که مقدار، زمان و مکانآ ماده را محدود می کند. هیچ دسته اجتماعی را نمی توان بدون مدخلیت مفهوم گروه کارکن یا عامل سازمان ده تحت مطالعه قرار داد. و این امر را در صورتی می توان درك كرد كه قبلاً فرض شود نخبۀ حقیقی دست کم بطور خفیه در این گروه مؤثر است.

اما وضع این انگاره فلسفی بس نیست. تصور نخبۀ حقیقی را بدون مراجعه به ملاحظات تاریخ بشری نمی توان دریافت. اکنون چنین بینگاریم که عددی داریم که شاید ثابت و محدود یا به قول یونگ شاخص باشد و ما بتوانیم توده مفاهیم جهانی را آنگونه که نویسندگان توده از قبیل «ارنه تامپسون» صورت برداشته اند بر این عدد بدل کنیم. این عدد محدود تعداد اوضاع و احوال سخت گیرای زندگی است که در حدود اجتماعی مفروض، اثر کوثری یا تزکیه نفس دارد. نخبه از این احوال بحرانی خبر می شود و در حاصل آن بحران ها، شمه ای از شخصیت قاطع خود را برتر و بالاتر از طرح های تعبدی و خود ساخته فرضیات تاریخی می یابد. با چنین عمل قهرمانی است که نخبه وجود خود را آشکار می سازد و این عمل قهرمانی هر گونه و هر چیز که هست چونان محوری است که چیزهای دیگر گرد آن می گردد و ارزش انتقالی و عبور از جامعه را دارد یا عملی است که می تواند سواد مردم را بالاتر برد و به اعمال ناشی از غرض خاص به گونه سلسله اعداد (فضایل سود آور - اعمال مزدورانه - هواجس سافل - گناهان شرم آور)ارزش بخشد. نخبه قهرمان تنها به واسطۀ رنجی که با مهرورزی براستی رهاننده خود به عالم هستی می کشد با این سلسله اعمال بستگی دارد.

در اینجا فقط يك چنین عملی را به معانیه می خوانم. نمونه را در قربانی ابراهيم بجوییم. محمد بنیانگذار اسلام این قربانی را به عنوان مثال شاخص دال برماوراء، تجدید حیات بخشیده است. در سراسر تاریخ این قربانی بارها تکرار می شود چنانکه در برخاستن عیسی از مردگان که پس از قربانی دنیای مسیحی، شبانه به آسمان رفت و در مراسم عشاء ربانی یا هوخورشت که منظور از آن آرام بخشیدن دل های حواریان بود از رحلت خداوندگار (رساله اول پولس رسول به قرنتیان: باب پنجم آیات اول تا سیزدهم). نشان این قربانی را در عيد فصح یهود در سفر خروج بازیافت. جالب دقت است که منصور حسین حلاج می خواست در یک چنین مراسم قربانی خود را به قربان دهد. يك بار که در مراسم عرفات هنگام ذبح قربانی حضور داشت دریافت که ایمان عامه چشم براه فرارسیدن يك عنصر برحق است، در میان اکره قربان: آن چنان کسی که شفاعت بلااراده او عفو عام گناهان يك ساله را تأمین کند. می خواست با مهرورزی بدین حال دست یابد، و همچنان شد که می بایست شد.

و در این باب می توانید گفت: ای فلان از این رویداد، يك هزار سال می گذرد. مگر هنوز هم موارد مشابهی می توان یافت؟ وبلی. چرا که در معنی حقیقی خود، گاندی پس از يك عمر طولانی مبهی و از آن پس که همه درد و رنج مردم هندو را به جان خرید در راه حق کشته شد. اکنون مردم هندو وجود خود را در شخص این مرد دردکش بلاگیر باز می شناسند. اینکه پس از ده سال در هندوستان این نام موقتاً با سکوت قرين شده است چندان مهم نیست. بازتاب مشعل گاندی به حکم بدل شدن تعویذ در کشورهای دیگر، مشعل جان های دیگر را مشتعل ساخته است. به شکرانه وجود همین پیرمرد که از بسیاری روزه و قربانی به نحیفی گراییده، همچون آماج فروزان برابر دایره ای از چهره های دردمند که شعله وجود او همچنان بر آنها روشنی می بخشد و می جوید، برپا ایستاده است هر آینه ارج و قدر روحانی آدمی دستخوش امیال خود سرانه ملت ها نخواهد شد.

آمين .





↑ كويره نامی در زمستان ۱۹۳۲ به نویسنده گفته است که این عدد، ترتیبی هم هست و نه اصلی.

↑ اثری از اینگونه استغاثه همآواز و از دل بر آمده را می توان در «خسی در میقات» یافت، آنجا که نویسنده، از هول هروله زائران حج گریان می گریزد .م

↑ خواننده هوشمند دریافته است که تکیه بر عدد چهل است که چون تعداد ایشان به چهل رسید از درگاه عدم استشعار قدم به دائره استشعار نهادند و نعره الحق کشیدند. م.

↑ وبعثوا في كهفهم ثلاث ماة سنين وازداد و تسعا.

↑ منظور نویسنده اسماعیلیان مصر است از مجرد شیعه و اتوب اليه.م

↑ در طیمائوس که بیانی از علم طبیعی است فرض بر آن است که خدا جهان را از فضا و صفات موجود آفریده و صور را نمونه قرار داده است. طرحی که خدا در استقرار قوانین طبیعت بکار می برد همانا تأکید در سادگی فهم ریاضی است. هر کجا امکان آن باشد فواصل و روابط طبیعت با واحد نسبت انتگرال سنجیده می شود. آن فضا که خدا با آن سروکار دارد فضای هندسی نیست بلکه ظرف مشترك ضرورت است. طیمائوس جهان را در سه سطح تحلیل می کند: نجوم و هندسه و طب. وقس عليهذا .م

↑ چنین بینگاریم که گروهی از مردم، بدون استشعار، آبستن يك نخبه حقیقی هستند جنين نخبه حقیقی در تنهای ایشان هماهنگ با سلسله ارقام فیبوناچی با جهش های نامنظم، مرتب به گونه نمای جنین در رحم، رشد می کند و با ایجاد دردی همسان درد زایمان در جمع به جهان می جهد و هم در این لحظه از آستانه استشعار می گذرد و از آنجا که وجود او ظلوم و جهول است دردها همه را به جان می خردم.م





پانویس





استدراك

- برای حاشیه صفحه ۲۸:

«کمتر از ده درصد امریکاییان سیاه پوستانند، اما بیش از بیست درصد سربازان آمریکایی در ویتنام از سیاهانند. اگر آدم فقیر باشد و سیاه باشد و نتواند بدانشگاه هم برود، ناچار سه برابر شانس بیشتر دارد برای احضار شدن به ارتش.»

«در آمریکا ۳٫۵ تا ۴% بیکاری هست. نسبتی که در چنین مملکتی چندان زیاد هم نیست. اما همین نسبت در میان سیاهان آمریکا ۲۰% است. و این یعنی که تمام بیکاران امریکا سیاهانند!»

از مصاحبه ای با «پیر سالینجر» - مشاور مطبوعاتی «کندی» ها ترجمه شد از صفحات ۳ و ۴ مجله «نوول

ابسرواتور» چاپ پاریس - شماره ۲۰۲ - ۲۳ تا۲۹ سپتامبر ۱۹۶۸



«در سال ۱۹۴۷ فاصله در آمد متوسط سالانه يك خانواده سفيد و يك خانواده سیاه ۲۱۷۴ دلار بود: ۱۹ سال بعد با احتساب نرخ ثابت برای دلار، این فاصله تا ۳۰۳۶ دلار رسیده بود».

ترجمه شد از ص ۲۳ مجله «تایم» امریکا - ۴ اکتبر ۱۹۶۸



«کمسیون حقوق مدنی آمریکا حساب کرده است که از سال ۱۸۸۲ تا۱۹۵۹ - ۲۵۹۵ بار سیاهان را لینچ کرده اند.»

همان صفحه - همان مجله



«گرچه جماعت سیاهان آمریکا ۱۱% کل جماعت بیشتر نیست اما توقيف سیاهان بعلت قتل در سال گذشته ۴۸۸۳ بار بوده است در حالی که در همان مدت از سفیدها ۳۲۰۰ نفر بهمین علت توقیف شده اند .»

ص ۲۴ - همان مجله



- برای صفحات ۳۵ و ۳۶:

و در معنی «مزاحمت هایی که کار ماشین فراهم کرده است .» به نقل از «آدم تك بعدی» هربرت مارکوز: «ماشینی شدن از نیروی عضلانی لازم برای کار روز بروز می کاهد. چه از نظر کمیت و چه از نظر شدت. این تحول که حدت پذیرفته برخورد مهمی با مفهوم مار کسیستی کارگر (پرولتاریا) دارد. برای مارکس، پرولتر - پیش از همه يك كارگر دستی است که نیروی بدنی اش را ضمن کار ـ حتی اگر با ماشین باشد - مصرف می کند و خود را از پا در می آورد. و سرمایه داران برای بهره برداری از ارزش اضافی بود که این نیروی بدنی را در شرایطی پست تر از شرایط بشری می خریدند و بکار می گرفتند و همین بود که به استثمار، اشکال غیر انسانی و قیام انگیزش را می داد. مارکس از رنج بدنی و از مسکنت مادی می نالید. عامل مادى و ملموسی که در بردگی مزدور بودن و از خود بیگانه شدن (آلیه ناسیون) وجود داشت، همین اضلاع بدنی و زیست شناسی سرمایه داری کهن بود. (بقول ژیلبر سیموندون) قرن های دراز يك علت مهم از خود بیگانه شدن، درین واقعیت نهفته بود که موجود بشری، فردیت حیاتی و زیست شناسانه خود را، در اختیار تشکیلات ماشینی می گذاشت. یعنی که حمال ابزارها می شد. مجموعه ماشین نمی توانست شکل بگیرد. مگر اینکه آدمی را به عنوان حمال ابزارها در درون خود جا بدهد. مشخصه تغییر شکل دهنده هر شغل در آن واحد هم مادی بود و هم بدنى. - اما امروزه ماشینی شدن کار که در سرمایه دار یهای پیشرفته روز بروز دقیقتر و کامل تر می شود، در عین حال که اصل استثمار را همچنان حفظ کرده است. وضع و موقع استثمار شدگان را تغییر داده است. در يك مجموعة تكنولوژيك - کار ماشینی که قسمت اعظم وقت را (و اگر نه همۀ آنرا) صرف واکنش های خودکار و نیمه خودکار می کند همچنان نوعی مشعله است که بر تمام زندگی گسترده و همچنان یک بردگی از پا در آورنده و خنگ کننده و غیر انسانی است. و بهمان نسبت که شتاب ماشین ها تندتر می شود و رانندگان آنها با نظارت های سخت گیرتر عمل می کنند و کارگران از یکدیگر دور افتاده تر و تنها مانده تر می شوند- بهمان نسبت کار ماشینی از پا در آورنده تر هم می شود. مسلماً این نوع بردگی ناشی از خودکاری محصور و جزئی است. یعنی که در همان يك كارخانه، هم بخش های خود کار هست، هم نیمه خودکار و هم خودکار نشده. ولی در چنین شرایط (بقول چارلز واکر آمریکایی) تکنولوژی هیجان فکری و یا کوشش مغزی را بجای خستگی عضلانی نشانده است. همین شخص می گوید که در خودکار شده ترین کارخانه ها، اصرار فراوان می کنند در باب الزام تغییر شکل دادن نیروی بدنی به تكنيك و هوش. او می گوید بیشتر يك كله باهوش بایست تا يك دست چابك. بيشتر يك منطق دان بایست تا يك كارگر صنعتی. بیشتر عصب بایست تا عضله. بیشتر راننده بایست تا کارگر یدی. و بیشتر نظارت کننده بایست تا عمل کننده -این نوع بندگی به نهایت رسیده، اصالة فرقی ندارد با آنچه بر يك منشی می رود یا بر يك كارمند بانك يا بريك فروشنده (زن یا مرد) که مدام در فشار است، يا بر يك گوینده تله ویزیون. باين طريق يك دست شدن و مبتذل شدن کار - دیگر فرقی میان مشاغل استحصال کننده و غیر آن نگذاشته است. پرولتر در توقف های پیشین سرمایه داری نوعی چهارپای قربانی بود که با کار بدنی خود لوازم و تفنن های زندگی اجتماع را فراهم می کرد، در حالیکه خویشتن در مسکنت و مذلت بسر می برد. باین ترتیب او خود بشخصه نفس نفی اجتماع بود. اما بعکس کارگر متشکل شده در بخش های پیشرفته جامعه صنعتی دیگر آن نوع نفی جامعه را کمتر در تن خویش احساس می کند. او نیز عین دیگر «موضوع» های انسانی در تقسیم اجتماعی کار، در حال هماهنگ شدن با اجتماع صنعتی است. در بخش هایی که خودکاری بیش از همه موفق شده است، انگار نوعی اجتماع صنعتی، جرثومه های انسانی را ضمن کار بیکدیگر پیوسته. و انگار که ماشین، بکار اندازگان خود را به نوعی ضربان در خواب کرده است. (بقول همان چارلز واکر) عموماً پذیرفته شده است که حرکات هماهنگ گروهی از اشخاص که با ضربی واحد انجام می شود نوعی لذت ایجاد می کند. صرف نظر ازینکه آن اشخاص بوسیلهٔ آن حرکات در حال انجام دادن چه نوع کاری هستند. -آنوقت چنین جامعه شناس نظاره گری گمان می کند که این خود دلیلی است برای کامل تر کردن روز افزون محیط های کار دسته جمعی که هم استحصال را بالا می برد و هم برخی اشکال مهم لذت و رضایت خاطر بشری را فراهم می کند و آنوقت هم او از افزایش روحیه قوی دسته جمعی سخن می راند و به تأیید آن نکته ای را که کارگری گفته است می آورد که:همگی ما هر چه هستیم در چرخش گرداب مانند اشیاء هستیم ...- در حالی که همین تعبیر بخوبی می رساند که بندگی ماشین تا چه حد تغییر صورت داده است: اشیاء می گردند گردش ایشان دیگر آزار دهنده نیست. بلکه آدمیزاد را هم که بدل به ابزاری شده است با خود می گرداند. و بطور کامل هم. با بدن و فکر و روح. نکته ای که سارتر گفته، این جریان را روشن می کند. او گفته «در آغاز براه افتادن ماشین های نیمه خودکار، پرسش نامه ها حکایت از این می کردند که کارگران متخصص ضمن کارشان خود را بدست رؤیاهای جنسی می سپرده اند. اطاق را بخاطر می آوردهاند و بستر را و شب را و تمام آنچه را که جز با تنهایی و خلوت يك جفت رابطه ندارد. و این در حقیقت خود ماشین است که در وجود ایشان، نوازش را خواب می بیند...» باین ترتیب جریان تحول ماشین در دنیای صنعتی - آنچه را که آزادی از راز و صمیمیت با خود دارد خراب می کند. مسائل جنسی و کار را در نوعی خودکاری ضربی و ناهوشیار، یکی می کند و این جریان تحول مساوی است با یکدست شدن و همسان شدن تمام مشاغل.»

ترجمه شد از صفحات ۵۰ تا ۵۳ کتاب:





L'homme unidimentionnel

Par: Herbert Marcuse

Ed.de Minuit . Paris 1968





- برای صفحه ۳۷:

در سطر اول «نفس» به غلط «قفس» آمده است.

- برای صفحه ۴۷:

در باب موضع گیری روشنفکر ایرانی در مقابل مؤسسات سنتی مراجعه کنید به «اسلام شناسی» بقلم دکتر علی شریعتی - از انتشارات شرکت انتشار- چاپ طوس - مشهد دیماه ۱۳۴۷. و این نمونه اش: «این جمله معروف از مصلح كبير شيخ محمد عبده مفتی مصر و دوست و همکار و شاگرد سید جمال اسدآبادی، انقلابی مشهور و بیدار کننده کشورهای اسلامی در قرن اخیر است که «اروپا مذهب را رها کرد و پیش رفت ما رها کردیم و عقب رفتیم» مخالفت تحصیلکرده ها و باصطلاح غلط، روشنفکران (غلط برای اینکه این کلمه را بجای intellectuel بکار می بریم. رجوع کنید به درس های من در رنسانس و تاریخ اروپا از پایان قرون وسطی تا ۱۶۶۰ در سال سوم رشته تاریخ سال تحصیلی ۶ - ۱۳۴۵) با مذهب در کشورهای اسلامی و از جمله ایران، در نیم قرن اخیر، نه همچون مخالفت تحصیلکرده های اروپایی است در قرون جدید که بر اساس تجربیاتی که خود بدست آورده اند و شناختی که از مذهب و قرون وسطی و کلیساشان دارند با مذهب مبارزه کردند. بلکه این مخالفت با مذهب نیز خود از جمله تقلیدهای کورکورانه ای است که از اروپائیان می کنند ... تحصیلکرده امروز ما در مخالفت با مذهب، نه اسلام را می شناسد و نه تاریخ را. تنها يك زبان اروپایی را می داند و قضاوت اروپایی را در باره مذهبش ترجمه کرده است و سپس تقلید» (صفحه ۲۳)

در دهه اول بهمن ۱۳۴۷ که مشهد بودم دو سه مجلس، با این حضرت علی شریعتی افتخار نشست و برخاست داشته ام و درین زمینه ها به تفصیل کپی زده ایم. و خوشحالم که در باب این مسائل بيك راه می رویم.

- برای صفحه ۴۸: در سطر سیزدهم «حل مشکلات» شده است «حد مشکلات».

- برای صفحه ۵۲:

جمع کل اعدادی که در جدول این صفحه آمده اشتباه است. باید ۱٫۱۰۶٫۸۸۰ باشد.

- برای صفحه ۶۰: رجوع کنید بآنچه بعنوان استدراك صفحات ۳۵ و ۳۶ - پیش ازین آمد.

- برای صفحه ۱۳۴:

در باب مانی و معتقدات او رجوع بفرمایید به جزوه «متن خطابه ملك الشعراء بهار» در دانشکده معقول و منقول باسم «زندگی مانی» ص ۲۴ - که در بهمن ۱۳۱۳ منتشر شده است که گسترده ترجمه ای است از جکسون. و جالب اینکه همین متن بعدها شده است اساس کار سید حسن تقی زاده در همین مقوله. و با اینهمه که از «تورفان» و متن های مانوی خوانده ایم و شنیده - هنوز کسی برنخاسته که خود آن متن ها را پیش روی ما بگذارد.

- برای صفحه ۱۳۸:

سراسر فصول ۴۶ و ۴۷ و ۴۸ سیاست نامه خواجه نظام الملك را ملاحظه بفرمایید که در آن براحتی می توان دید که چگونه رافضی - شیعی - اباحی - مزدکی - خرم دین - گبر - وهر مخالف دیگر دستگاه خلافت و امرای دست نشانده اش بقلم وزیر محترم سلجوقی نه تنها همدست و هم عقیده بلکه حتی یکسان تلقی شده اند. - برای صفحهٔ ۱۴۷:

در باب اسماعیلیه بعنوان آخرین مدرکی که بفارسی در آمده مراجعه بفرمایید به «فرقة اسماعيليه» بقلم هاجسن ترجمۀ فریدون بدره ای. از انتشارات کتابفروشی تهران - تبریز آذر ۱۳۴۶. بخصوص به صفحات ۲۳۸ ببعد تا ۲۴۴. این کتاب مفیدترین و گسترده ترین مطالعه ای است درین باب که من تا کنون دیده ام. گرچه کوشش نویسنده، برای توضیح دادن وضع طبقاتی این فرقه، بجایی نمی رسد (مثلا در ص ۷۵ و آن اطراف) و عاقبت در نمی یابیم که کدام طبقه اجتماعی (بازرگانان؟ روستائیان؟ شهر نشینان؟ يا كمك های فاطمیان مصر؟) ازین فرقه پشتیبانی می کرده و نیز گرچه نثر دراز نفسی دارد، اما بهر صورت هنوز بهترین متنی است درین باب بزبان فارسی. و برای شخص من این کتاب باین علت جالب تر شد که از حوالی ص۱۹۰ آن، سؤال جدیدی برایم مطرح شد. و آن سؤال اینکه نکند باطنیان اسماعیلی، به كمك خلفای فاطمی مصر - در آخرین تحلیل از طرفی «سیصد سال تمام زیر بنای فرمانروایی حکام فرمانبردار بغداد را لق کردند» (چنانچه در ص ۱۵۴ همین دفتر آمده) و از طرف دیگر، نوعی كمك كنندگان به هجوم صلیبی ها بوده اند؟ و باین ترتیب نکند نوعی ستون پنجم بوده اند؟ باین مناسبت مراجعه ای کردم به دایرة المعارف اسلامی چاپ جدید - در ذیل عنوان فاطمیان مصر و علی الخصوص به مبحث روابط سیاسی فاطمیان با بیزانس ـ و از شما چه پنهان سؤال مطرح شده برایم جدی تر شد. و اکنون با توجه باینکه خلافت فاطمی مصر نوعی خلافت اسلامی میانه است که بقول دایرة المعارف اسلامی - جلد دوم صفحه ۸۷۵ -اواسط ستون اول، بقصد «ریشه کن کردن خلافت امویان آندلس و عباسیان بغداد و همچنین حکومت بیزانس» تأسیس شده بود و نیز با توجه باینکه فاطمیان مصر خلافت خود را بر محدوده جغرافیایی خاصی نهاده بودند که بینش و فلسفه اسکندرانی و یونانی از آن نشأت کرده بود نیز با توجه به نقش دوجانبه «حشاشین» در ترورهای رجال جنگ های صلیبی و نیز با توجه به حاصل جمع آثار نهضت اسماعیلی در شرق خلافت اسلامی، این مسئله اکنون بصورت جدی مطرح است که در جریان تحول تاریخ اسلامی شرق، باطنیان اسماعیلی و پشتیبانان فاطمی ایشان قدمی بجلو بر می داشته اند یا وسیلهٔ رکود را فراهم می کرده اند؟ و آنچه در زمینه این مطالعه که (امیدوارم روزی کسی تعهدش کند) بعنوان بدیهی اول باید پذیرفت این است که تا کنون فراوان فریفته شده ایم بظاهر رمانتيك حركات ایشان و شهید نماییهای ناشی از شکست هایشان. و ماحصل سؤال اینکه مبادا اسماعیلیان باطنی نیز همچو روشنفکران غرب زده امروزی - متوجه عوامل دیر پای تاریخ ساز در يك حوزه تمدن معین نبوده اند؟

برای صفحات ۵-۱۵۴:

در زمستان ۱۳۴۷ که مشهد طوس بودم سعادت زیارت نعمت میرزازاده (آزرم) شاعر طوسی نیز حاصل بود. با او گپی نیز در زمینه روشنفکران زده ام و خواسته که اگر چیز دندان گیری درین باب ها بدست آورد خبرم کند. و این است آنچه او ضمن نامه های خود در تأیید مطالب صفحات ۱۵۴ و ۱۵۵ فرستاده:

«... و اما راجع بآن زنديق - خيام - مدرك را پیدا کردم و مسئله بسیار مهم این است که مطلب از کسی است که با او معاصر است و کتابش را هم خودش نوشته و در زنده بودن مؤلف مطلب ثبت شده. اینهم عين عبارتش «السلطان ملکشاه ينزله الندماء والخاقان شمس الملوك ببخارى يعظمه غاية التعظيم و تجلس الامام عمر معه على سريره...» و نیز در همان کتاب در باره خیام: «وله ضنة بالتصنيف والتعليم ....». این مطالب را ابن فندق در کتاب تتمه صوا الحكمة در باره خیام نوشته این ابن فندق (ظهیر الدین ابو الحسن علی بن زيد بن محمد بن حسین بن فندق بیهقی ۴۹۰ ۵۶۵ هجری قمرى) ضمناً مؤلف تاريخ بيهق (= سبزوار) نیز هست که آن مطالب را درباره خیام نوشته و این هم ترجمه اش «در کار تصنیف و تعلیم بخیل و کم کار بود... سلطان ملکشاه سلجوقی او را از ندمای خویش می شمرد و خاقان شمس الملوك در بخارا هنگامی که سلطان اعظم سنجر كودك بود و بیماری آبله داشت او را معالجه کرد ...» و جای دیگر می گوید: «داماد یا پدرزن او یا برادر زنش (امام محمد بغدادی) برای من [ابن فندق] نقل کرد و گفت خیام دندان های خود را با خلالی از طلا پاک می کرد در حالیکه مشغول مطالعه مبحث الهيات بود از کتاب شفا و وقتی به فصل الواحد و الكثير رسيد خلال را میان دو ورق گذاشت و این موقعی است که خیام می خواسته بترکد یعنی که بمیرد ...»

از نامه اول - اواخر بهمن ۱۳۴۷

«درباره قضیۀ خیام دوسه روز پیش متوجه کتاب (نادره ايام - حکیم عمر خیام) شدم که انجمن آثار ملی بسال ۱۳۴۲ در تهران چاپ کرده. بقلم یکانی. و تورقی کردم. معلوم شد همه مآخذی که در باره خیام بنحوی ذکر کرده اند و نیز اشخاصی که رأیی داشته اند درین مورد، از علمای عجم و عرب و فرنگ همه مآخذ و آراء ذکر و نقل شده و اگر بخواهی و لازم باشد کتاب بسیار خوبی درین زمینه است و ضمناً توجه داشته باشید که در زمینه روشنفکری، نیمه دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم، چهار چهره بنمایندگی چهار تیپ از روشنفکران آندوره با هم معاصر ند و کاملا متضاد با یکدیگر: خيام - نظام الملك - غزالی - صباح. اگرچه خیام و نظام الملک را می توان در يك رديف بحساب آورد و غزالی و صباح را در برابرشان با دو گونه عکس العمل. مقاومت غزالی بصورت اعراض از نزدیکی بحکومت است (لابد برای جبران ریاست چند ساله نظامیه بغداد) و اینکه در نامه هایش به سنجر و خلیفه رسماً بنویسد که عهد کرده ام که خدمت هیچ حاکمی نکنم (مکاتیب غزالی) و بیشتر جهدش در زمینه فکری و اندیشگی خلایق است که اسلام را از تار و پود عنکبوت فلسفه یونان نجات بخشد آنچنانکه در تهافت الفلاسفه حساب ابن سینا و علم کلام مقتبس یونانی را اساساً رسیده است.

بنظر من خیلی آزاد اندیشی می خواهد و عمیق نگری که در آن دوره بنویسد «فقه علمی دنیاوی است.» و گوش فقها را بگیرد که از حلال و حرام و نجس وياك واصلح واحوط بگذرید و در روابط طبقات مردم مردانه جلوی حکومت را بگیرید که حکم گزار فقط اسلام است و شما به نمایندگی آن و نه حاکم . . . اما نظام الملک که یکی از معاونانش او را بحق «خیر الظلمه» می خواند در سیاست نامه ماهیتش را بخوبی روشن کرده که بجز مذهب مختار سلطان سلجوقی (باعتبار مذهب مختار خلیفه دیگر مذاهب اسلامی بخصوص اسماعیلیه را کفر محض می داند (رجوع کن به حکایت اول از فصل چهل و دوم سیاست نامه که حکایت عجیبی است!) و خدا می داند از زبان پیغمبر و علی چقدر حدیث و روایت جعل کرده در مذمت شیعه ایشان! جناب خیام هم که معلوم است مرتبۀ علم آنقدر بلند و مبراست ازین عالم که حکیم را فرصت آن نیست که بمسائل جزئی از قبیل وجود ظلم و فقر و مردمی که درو می شوند بیندیشد. آخر او رئیس دپارتمان فلکیات سلجوقی است او مسئول تعیین ساعت مناسب برای شکار (رجوع کن به نادره ایام حکیم عمر خیام) و نیز از طفیل دوستی با نظام الملك و همداستانی با حکومت، او را باغی هبه فرموده اند در نیشابور. لا بدهیه مشروط که گذران عمر کند و با جهال در نیامیزد. توجه می دهم به فهرست مطالب کتاب حکیم عمر خیام - در آخر کتاب. و مخصوصاً به نامه مستر سیمپس در صفحه ۲۹۷ کتاب...

تا یادم نرفته اگرچه جسارت و فضولی است اما نکته ای هم بنظرم می رسد در باب حضرات عرفای این دوره (که وقتی دنبال موضوعی دیگر بودم بدان متوجه شدم و اکنون بیادم آمد) و آن اینکه خیلی مختصر و فهرست وار عرض می کنم. کانون اصلی عرفان (که از قرن پنجم ظهور عینی دارد) خراسان است و همزمان با این نهضت شیعه در خراسان فعالیت عمیق فکری و علمی آغاز کرده و مناقب خوانی کم و بیش علنی در برخی از شهرهای خراسان شروع شده - همۀ مشایخ صوفیه بدون استثنا سنی هستند و دقیقاً همۀ آن کرامات و اعجازی که شیعیان برای ائمه خود قائلند (عيناً. حتی در مثال هایی که من تطبیق کرده ام) به مشایخ صوفیه نسبت داده می شود.

اگر به کتاب های تألیف آن دوره مراجعه کنی در قبال تأليف هر مقتل - مثل «لهوف» سید بن طاوس يك «اسرار التوحید» محمد بن منور هست والخ .... و می دانم که این مشایخ کارشان این بوده که سر لوله شکسته قوری را به انگشت فلان حاکم کنند که سلطنت فلان مکان را به تو بخشیدم.

(یادم نیست كداميك ازين اراذل اینکار را کرده. از مشاهیرشان بوده. لابد یادت هست.)

از نامۀ دوم - اول اسفند ۱۳۴۷



- برای صفحه ۱۵۸:

تاریخ سرودن قصيده ملك الشعراء بهار حوالی سال ۱۳۰۶ است نه ۱۳۱۳. برای اطلاع از متن این قصیده مراجعه بفرمایید به «ديوان ملك الشعراء بهار صفحات ۴۴۴ تا ۴۴۸. جلد اول - چاپ دوم - ۱۳۴۴ - اميركبير. نام قصیده «مسجد سلیمان» است و این هم مطلع و مقطع آن با دو بیت از وسط قصیده:

مطلع: «حق پرستان سلف کاری نمایان کرده اند.

«معبدی بر کوهسار از سنگ بنیان کرده اند.

.....



«یادم آمد کاندر این آباد ویران مر مرا

«انگلیسان بارفیقی چند مهمان کرده اند.

«شرکت نفت بریتانی و ایران است این

«کز هنر مندی جهان رامات و حیران کرده اند.

......

مقطع: «توز من خواهی برنج ای مدعی خواهی مرنج

این هنرمندان بعصر خویش احسان کرده اند.»

زیر کلمۀ «احسان» را من خط کشیده ام.

- برای صفحه ۱۷۰:

در باب اولین دسته های محصل اعزامی به فرنگ ايضاً مراجعه بفرمایید به مقالات محیط طباطبایی در شفق سرخ قدیم و مقالۀ «اولین کاروان معرفت» مجتبی مینوی در مجله یغما سال ۱۳۳۲ ببعد و نیز به «سفرنامه میرزا صالح شیرازی» که اسماعیل رائین بتازگی با مقدمه ای منتشر کرده است. از انتشارات روژن - ۱۳۴۷.

- برای صفحه ۱۷۱:

در باب بر ماهگوزید بازی های از فرنگ برگشتگان که از همان اوایل باب بوده است مراجعه بفرمایید:

۱)به رساله مجدیه- تأليف مرحوم حاج میرزا محمدخان مجدالملك - که با مقدمه و مقابله و تصحیح سعید نفیسی در شهریور ۱۳۳۱ در تهران منتشر شده است. متن رساله در ۱۲۸۷ قمری نوشته شده. و این نمونه ای از آن است. از ص ۱۶ و ۱۷:

شتر مرغ های ایرانی که از پطرزبوزغ و سایر بلاد خارجه برگشته اند و دولت ایران مبلغ ها در راه تربیت ایشان متضرر شده از علم دیپلامات و سایر علومی که به تحصیل و تعلم آن مأمور بودند معلومات آنها بدوچیز حصر شده: استخفاف ملت و تخطئه دولت. در بدو ورود پای ایشان بروی پابند نمی شود که از اروپا آمده اند. از موجبات اخذ و طمع و بخل وحسد بمرتبه ای تنزیه و تقدیس می کنند که همۀ مردم حتی پادشاه با آن جودت طبع و فراست آنرا بشبهه می افتد که آب و هوای بلاد خارجه عجب چیزها از آب بیرون آورده. گویا توقف آنجا با لذات مربیست و قلب ماهیت می کند. این انگورهای نو آورده هم با نطق های متأسفانه گاه از بخت خود اظهار تعجب می کنند که از ولایات منظمه باین زودی چرا بممالك بي نظم رجعت کرده اند؟ و گاه به احوال پادشاه متحیر که تا چند از تمهید اسباب تربیت غفلت دارند؟ این تأسف و تعجب تا وقتی است که بخودشان از امور ملکی کاری سپرده نشده. همین که مصدر کاری و مرجع شغلی شدند با اطمینان کامل که قبح اعمالشان تا چندی ببرکت سیاست قطعه اروپا پوشیده است و باین زودی ها کسی در صدد کشف بی حقیقتی ایشان نیست بالا دست همه بی تربیت ها بر می خیزند و در پامال کردن حقوق مردم و ترویج فنون بی دیانتی و ترك غيرت و مروت و اختراعات امور ضاره و طمع بی جا و تصدیقات بلا تصور و خوش آمد و مزاح گوئی برؤسا و پیشکاران و تصویب عمل و تصدیق با قوال ایشان چندان مبالغه دارند که پادشاه از مأموریت ایشان پشیمان می شود و متحیر می ماند که با اینها به چه قانون سلوك كند ...»

۲) به رسالۀ خطی «شرح عيوب وعلاج نواقص مملکتی ایران که حضرت فریدون آدمیت نسخۀ عکسی آنرا در اختیارم گذاشت و این هم نمونه ای از آن از صفحه ۴:

«امروز کار مملکت ایران بجائی رسیده که پسر کی طبع پرست بصورت یگانه و به سیرت بیگانه که چهار خصلت از عادات فرنگیان یاد گرفته بخیال تغییر اوضاع سلطنت اسلام افتاده با چند نفر از رجال ساده هم مشرب باده با هم ساخته پادشاه را بقانون فرنگیان انداخته. هزار افسوس صد هزار افسوس. الخ»

- برای صفحه ۱۷۲:

در باب میرزا ملکم خان ایضاً مراجعه بفرمایید به صفحه (ز) مقدمه محیط طباطبایی بر مجموعه آثار میرزا ملکم خان - چاپ کتابخانه دانش تهران - ۱۳۲۷.

- برای حاشیه صفحه ۱۷۸:

و این میرزا علی خان امین الدوله همان است که مدرسه رشدیه را تأسیس کرده یا پست را بسبك جديد راه انداخته و ازین قبیل.

- برای صفحه ۱۸۸:

در سطر نهم «خواهند یافت» غلط است فعل سوم شخص مفرد است.

-برای صفحه ۱۸۹:

«قافله ای دراز اما لنگ» منتفی شد. بعلل فنی.





پانویس





۴

۱) کلیات

در فصل پیش از روشنفکر وارداتی و خودی و در فصل پیشتر از روشنفکر به مفهوم غربیش سخن گفتیم اکنون بپردازیم به روشنفکر سنتی یعنی به روحانیان و نظامیان که اثر رهبری‌ایشان در طول تاریخ مدون ایران جابه جا هویدا است.

در آنچه راجع به روشنفکران خوانده‌ام، کمتر دیده‌ام که نویسندگان خودی یا بیگانه اشاره‌ای هم به وضع نظامیان و روحانیان کرده باشند. هر یک از نویسندگان غربی نیز که مختصر اشاره‌ای به این دو دسته و امکان روشنفکری‌ایشان، کرده زیاد پاپی نشده است و بسرعت گذشته. شاید به این دلیل که یک نویسنده غربی به علت حضور دمکراسی و نیز به علت «لائیک» بودن مؤسسات و خدمات اجتماعی با این دو دسته چندان درگیر نیست. و نیز شاید چون حدود وظایف و حقوق هر دسته روشن است و کسی به جای کسی ننشسته و شاید به علت‌های دیگر... و به هر صورت در آمار مختصری

که از روشنفکران غربی آوردم - جز در مورد فرانسه[۱] – از‌ایشان حتی به ذکر آماری یادی نشده است. با این همه در چنین بحثی از روشنفکران که به فارسی در می‌آید چاره‌ای نیست جز رسیدگی کوتاهی به وضع این دو دسته و تعیین حدود روشنفکری‌ایشان بخصوص اگر به یاد داشته باشیم که به عنوان رهبر جامعه- که یکی از معانی روشنفکری بود- این هر دو دسته از باستانی‌ترین عهود اساطیری تا جدیدترین دوره‌های تاریخی، در اغلب وقایع حاضر و ناظر بوده‌اند و دوام عالم «امر» وعالم «کلام» به وجود‌ایشان بسته. و هر ورقی در تاریخ ایران را که باز کنیم از جای پای نظامیان و روحانیان خالی نیست.

در همین آغاز بحث فوراً بیاورم که نظامی و روحانی به اعتبار اینکه هر دو در حوزه تعبد (=فرمانبری) عمل می‌کنند، در تحلیل آخر حافظان وضع موجودند؛ پس مجموعه شرایط روشنفکری که در این دفتر برشمرده‌ام در‌ایشان جمع نیست. اما چون هر دو کار فکری میکنند نه کار دستی - و نیز چون هر دو در رهبری اجتماع اثر‌ها دارند پس به هر صورت ما بازائی از روشنفکری در‌ایشان می‌توان سراغ گرفت. صرف نظر از اینکه به این ملاك فرق چندانی نیست میان این دو دسته روشنفکر سنتی و دیگر روشنفکران وارداتی که‌ایشان نیز عملاً جز حافظان وضع موجود کسی نیستند و کاری نمی‌کنند. اما با اندکی دقت توجه خواهد شد که در میان این دو دسته روشنفکران سنتی فرق‌هایی هست و عوامل اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و سنتی خاصی که براین اجتماع حاکم است مقدماتی فراهم کرده است برای

اینکه در حوزه روشنفکری به یکی از این دو دسته عنایت بیشتری بشود یعنی به روحانیان. در جستجوی این فرق‌ها اندکی موشکافی کنیم.

«روحانی» به اسم حافظ سنت، حافظ وضع موجودی است که «نظامی» هراست آن را تعهد کرده و این وضع موجود را ما پیش از این شکافته‌ایم که چگونه نظمی است و به نفع چه مؤسساتی می‌گردد. نظامی با مزد و جیره و علیق و مقام که از حکومت‌ها می‌گیرد، عامل نظم و امنیت است در عالم واقع یعنی در حوزه‌ای از عمل و عکس العمل اجتماعی که وضع موجود را هراست می‌کند و روحانی به معنی اعم و عادی‌اش که با مال وقف و نذر و خمس وذكاة اعاشه می‌کند در مقابل این مزد‌ها که اصطلاحاً مال الله مینامیم همان نظم و امنیت را و عیناً در همان حوزه، حفظ می‌کند. گرچه ظاهراً روحانی توجه به دنیای دیگری غیر از این عالم واقع دارد؛ به این معنی که اگر یک نظامی از نظم امور زمینی حفاظت می‌کند یک روحانی حفاظت می‌کند از نظم دیگری که آسمانی است یا در وجدان تاریخی مذهبی مردم جا دارد و ما پیش از این دیده‌ایم که در این حوزه تاریخی معین «امر زمین» همیشه سایه‌ای از «امر آسمان» تلقی شده است.

با توجه به اینکه آن نوع مالیات شرعی که مال الله مینامندشان، به رضا و رغبت پرداخته می‌شود و مالیات عرفی هنوز به جبر و عنف و دست کم نه از سر میل؛ اختلاف اول در ممر معاشی نظامی و روحانی توضیح داده می‌شود درست است که مالیات شرعی مال الله به ترس از آخرت و آسمان پرداخته می‌شود و مالیات عرفی به ترس از دنیا و

صاحبان امر زمین. و اگر مالیات عرفی برای مرد عادی کوچه نوعی بلاگردان است از بی‌نظمی عالم واقع و دفع شر مزاحمت عمال حکومت، مالیات شرعی نیز بلاگردان دیگری است برای دفع شر از بی‌نظمی در عالم ذهن و رفع مزاحمت عمال آسمان. با اینهمه تکیه مالیات شرعی به امور جاودانه‌تری است تا مالیات عرفی که تا تق حکومتی درآمد مردم از دادنش سر باز می‌زنند. و به همین طریق است که روحانیت با تمام تأسیساتش از مدرسه و مسجد و زیارتگاه، قرن‌ها است که دایر است بی‌اینکه حکومت‌های ما هنوز توانسته باشند به ازای مصارف ایشان رقمی در بودجه‌های نفتی و سازمانی عریض و طویل خود بگنجانند.

به همین ترتیب است که اختلاف اصلی اول، میان روحانی و نظامی روشن می‌شود. نظامی جیره خوار حکومت و صاحب امر است و روحانی جیره خوار مردم و صاحب کلام. نظامی نان دنیا را می‌خورد و روحانی نان آخرت را - وگرچه دیدیم که این دنیا و آخرت پشت و روی یک سکه‌اند - اما نظامی نان دنیایی را می‌خورد که فعلا نظمی است در بیعدالتی و کمک به استعمار، و روحانی نان آخرت را و‌ایمان مردم را که گرچه نظمی است متوجه عالم بالا، اما متأسفانه اگر به دقت بنگریم نظم دیگری است برای تحمل اولی. اما همین اختلاف منبع درآمد، منشأ اختلاف برداشت عظیمی است که در سراسر تاریخ از یک نظامی المأمور معذور ساخته، و از روحانی یک موی دماغ. و گرچه در میان نظامیان نیز مواردی استثنائی همچو مورد بهرام چوبین می‌توان یافت، اما موارد استثنائی روحانیت که به قیام در مقابل بی‌عدالتی حکومت‌ها برخاسته چنان فراوان است و به تواتر رسیده که دیگر مورد استثنائی نیست و به این ترتیب است که در سراسر تاریخ، نظامی ناچار به تبعیت از حکومت‌ها بوده است و این حکومت هرکه و هر چه می‌خواهد باشد اما روحانی نبوده است؛ و باز گرچه روحانیان نیز در آخرین تحلیل و اغلب مدافع طبقات حاکم از آب درآمدند، چرا که نه تنها حافظ وضع موجودند، بلکه حافظ سنت‌های کهن نیز هستند که برای حفاظت کوشش دو چندان بیشتری را لازم، دارد اما چون در کار روحانیت به هر صورت ما با زایی هست از توجه به عالم بالا و آنچه برتر از واقعیت است (متافیزیک = عالم غیب) و از طرف دیگر چون در حوزه مذهب تشیع روحانیان به نیابت امام معصوم دعوی جانشینی حکام وقت را دارند، یعنی که اصالة و وكالة نوعى رقیب حکامند، دیده‌ایم که گاه گاه به صورت‌های استثنائی تعارض‌های خشن و حتی قیام‌هایی از طرف روحانیت در مقابل حکام وقت رخ داده است که گرچه اغلب با روشن بینی کامل همراه نیست و نه به قصد تغییر کلی وضع موجود اجتماع و حکومت به راه افتاده بلکه متوجه هدف‌های نسبة کوچک است؛ اما به هر صورت تکرار و تواتر این تعارض‌ها و قیام‌ها حاکی از نوعی حرکت است به سمت. روشنفکری اگر بخواهم نمونه فوری بدهم می‌توان از اواخر دوره قاجار به این سمت ده تایی از این نوع وقایع را برشمرد. که سه تای آن‌ها اهمیت دست اول دارد با هدفهایی نسبة بزرگ اول قضیه تحریم تنباکو، سپس نهضت مشروطه و دست آخر نهضت ملی شدن نفت در این سه واقعهٔ سیاسی و اجتماعی، به

تصدیق همۀ، مورخان سهم اعظم برد و باخت را روحانیت به دوش کشیده است. و نمونه‌های کوچکتر عبارت است از مقاومت روحانیت در مقابل مجلس مؤسسان ۱۳۰۴، مخالفت با کشف حجاب و قضایای قم و مشهد و شهر ری در ۱۳۱۴... که در همگی با شکست مواجه شده است.

و اما نظامیان گرچه- درست است که از پس جنگ هرات (۱۲۷۲ قمری - ۱۸۵۷ میلادی) به عنوان تابعی از متغیر اصلی که وضع کلی حکومت‌های ایران باشد روز به روز به رکود بیشتری دچار آمده‌اند تا به جایی که دیگر در هیچ واقعه تاریخی اهمیت دست اول را نداشته‌اند[۲]. و تنها اثر مترتب بر وجود‌ایشان شرکت در مجادلات بیابانی و خیابانی است برای حفظ نظم موجود. با اینهمه متوجه هستیم که در وضع فعلی به عنوان جانشین بلامعارض هر نوع رهبری دیگر‌ایشان به تنهایی نشسته‌اند نه تنها در پست مدیریت قوای تأمینی و پلیس و ژاندارمری که جای اصلی‌ایشان است، بلکه حتی در پست مدیریت امور اجتماعی و صنعتی و کشاورزی[۳]؛ و اگر

سپاهی شدن آموزش و بهداشت و آبادانی و غیره را نیز در نظر بگیریم، متوجه اهمیت «اولترامیلیتر» نظامیان خواهیم شد.

دومین اختلاف میان روحانی و نظامی وقتی بچشم می‌آید که توجهی به جامعه امروزی ایران بکنیم و ببینیم که در حضور نزدیک به ۸۰ درصد بیسوادی و نزدیک به ۷۰ درصد روستانشینی یعنی که در حضور چنین نسبت اندکی از دموکراسی و با چنین حوزه وسیع و پذیرایی برای اعمال قدرت صاحبان امر که از راه ابزار ارتباطی (رادیو و الخ...) اعمال می‌شود از طرفی پای روحانیت روز به روز از روستا بریده‌تر می‌شود و به جایش سپاهیان بهداشت و فرهنگ و دیگر شاخه‌های مؤسسات حکومتی می‌نشیند که اغلب به نظارت نظامیان منجر می‌گردد و از طرف دیگر گرچه هنوز تربیت روحانیان به ملاک‌های بسته سنتی و در مدارس منزوی حوزه‌های انگشت شمار قم و مشهد

و الخ... صورت می‌گیرد تربیت کادر رهبری ارتش به ملاکهای فرنگی و امریکایی و در ارتباط با صنعتی‌ترین حوزه‌های ساخت و پرداخت و فروش و صدور علم و سلاح انجام می‌گیرد؛ یعنی در عین حال که روحانیت تشیع در نوعی انزوا و بریدگی از کل روحانیت اسلامی و بی‌هیچ پناهگاه بین‌المللی بسر می‌برد و روز به روز بیشتر در لاک خود فرو می‌خزد و از حوزۀ عمل و عکس العمل داخلی نیز اخراج می‌شود، در عین حال مدیریت نظامیان به اجبار رعایت دسته‌بندی‌های سیاسی و تأمین مصرف سلاح‌هایی که به عنوان کمک یا در مقابل درآمد نفت می‌آید و به رعایت روابط بین‌المللی سیاسی و نظامی، روز به روز بیشتر در جریان تحولات علمی و صنعتی و تکنیکی و استراتژیکی قرار می‌گیرد. و حاصل اینهمه، اینکه هر چه ضریب تأثیر روحانیت در اجتماع به صفر نزدیک‌تر می‌شود، ضریب تأثیر نظامیان از صد هم بالاتر می‌رود. و اگر می‌گویم از صد هم بالاتر، به این اعتبار است که در این، میان روشنفکران نیز جز به نظارت نظامیان هیچ نقشی ندارند و به این ترتیب از سه قدرت رهبری مملکت که روحانیان - روشنفکران - نظامیان باشند، فقط این دسته آخر به تنهایی جور همه را می‌کشند. پس حق دارند که مزد همه را نیز ببرند!

۲) نظامیان و روشنفکران

به آن تعبیر کلی و حداقل که روشنفکران را نوعی کارگران فکری نامیدیم و نه کارگران یدی، ناچار اگر در صفوف نظامیان بتوان سراغی از روشنفکری گرفت، باید در صف فرماندهان‌ایشان به جستجو پرداخت. نه در صف سربازان ساده که نوعی کارگران یدی هستند با مهارتهایی در استعمال سلاح - امربری - مصدری - مخابرات و کارآمدیهای دستی دیگر... صرف نظر از اینکه یک سرباز ساده بیشتر یک بیگاری - کننده است تا یک کارگر. چرا که از نظر اقتصادی یک کارگر - گفتیم که - آن است که مادۀ خامی را به صورت کالای قابل مصرف در می‌آورد. درست است که گذران دوره سربازی برای مثلاً روستایی جماعت ایران تجربه‌ای است و شاید وسیله‌ای تا باسواد بشود و از نظم و آداب شهر نشینی خبری به ده ببرد و مقدمات بهداشت و یکی دو کار دستی را فرا بگیرد.[۴] و در این مورد شاید بتوان یک سرباز ساده را با یک دانش‌آموز یا دانشجو مقایسه کرد که به قصد کارآمدیهای بعدی فعلا آموزش می‌بیند؛ یعنی که فعلا فقط مصرف می‌کند. و به هر صورت ملاحظه می‌کنید که یک سرباز ساده را حتی یک کارگر یدی هم نمی‌توان دانست. اما چون در حوزه بلبشو و هرج و مرج، هر نوع فعالیت اقتصادی و سیاسی و فرهنگی ممتنع است و چون حضور سرباز و نظامی و پلیس و ژاندارم باید چنان شرایط امنی را که لازمه هر نوع فعالیت است تأمین کند پس می‌توان پذیرفت که سهمی از درآمد ملی صرف نگهداشت و تربیت سرباز و پلیس و ژاندارم بشود. ولی وضع امروزی ما جوری است که ناچاریم فوراً بپرسیم آخر چقدر از

این درآمد ملی باید صرف چنین امری بشود؟ آیا همان ۱۰ تا ۱۵ درصد معهود که در هر اجتماع سالم صرف این کار می‌کنند کافی نیست؟ و چرا باید رسماً ۳۵ درصد و افوا‌ها ۵۰ تا ۶۰ درصد درآمد ملی ایران صرف نگهداری قوای تأمینی بشود؟[۵]

به هر صورتگاهی (و نه چندان استثنائی) پیش می‌آید که افراد فلان هنگ در باز کردن راهی که به کولاک برف بسته شده، یا در جبران خرابی‌های فلان زلزله یا سیل مستقیماً دستی زیر بال اقتصاد مملکت می‌کنند. یا متوجه هستیم که در فلان مراسم سان و رژه نمایش مفتی برای خلق الله ترتیب می‌دهند و از این قبیل... اما با همۀ این‌ها هنوز نمی‌توان رضایت داد که یک سرباز ساده یک کارگر یدی باشد. ناچار رضایت بدهیم که قابل مقایسه باشد با یک دانشجو که فعلا دارد آموزشی می‌بیند. اما فوراً متوجه هدف و برنامه و محتوای این آموزش نیز باشیم و بپرسیم که آیا سربازان ما به قصد این تربیت می‌شوند که در آینده عضو مفید و کارآمدی برای اجتماع باشند یا عضوی از اعضای یک مکانیسم بریده از اجتماع که فقط به قصد دفاع و حمله آمادگی‌هایی می‌بیند؟ و متأسفانه مجادلات خیابانی و بیابانی سال‌های ۱۳۲۰ به این طرف و کین توزی‌های دوطرفه ناشی از آن‌ها نشان می‌دهد که در اینجا یک سرباز ساده را بیشتر به عنوان یک عامل ایجاد ترس و رعب، تربیت می‌کنند.

این در مورد سرباز و ژاندارم و پلیس ساده که به هر صورت مشمول شرایط روشنفکری نیستند. اما در مورد امرا و افسران؟ روشن است که یک افسر صنف مهندس یک روشنفکر است، یا یک سرهنگ طبیب بهداری ارتش یا یک سرگرد قاضی دادگاه نظامی. ولی باز فوراً متوجه محتوای تربیتی قضیه باشیم. چه آن افسر مهندس، چه آن طبیب سرهنگ و چه آن سرگرد قاضی، همه تا آنجا که حافظ امنیت کشوری و عامل تربیت افراد در قلمرو کار روزمره خویشند، روشنفکرانند؛ و تا آن حد که عامل ایجاد رعب یا طفیل بر اقتصاد مملکت‌اند از روشنفکری. بدورند گذشته از اینکه (چنانکه پیش از این دیدیم) اساس روشنفکری در اشاعه آزاداندیشی و جواز چون و چرا است؛ و اگر قرار باشد در دستگاه ارتش، اساس کار، چنانکه شایع است تبعیت کورکورانه باشد، تکلیف از پیش، روشن است. و به این ترتیب همه روشنفکرانی که به لباس نظام و در خدمت قوای تأمینی

کار می‌کنند از تربیت سربازان در پادگان‌ها که مسلماً یک کار آموزشی صرف است تاکار در اداره جاسوسی و رکن دو که کاری است صرفاً امنیتی - و از آموزش درجا و به چپ چپ گرفته تا آداب دامپروری یا مثلثات - این‌ها همه گرچه نظامیان آموزگار و استادند، اما چون در حوزه اطاعت کورکورانه عمل می‌کنند ناچار از حوزه روشنفکری بیرون افتاده‌اند. و گویا بسیار ساده است که آنکه آداب توپ انداختن می‌آموزد، آداب تخریب را می‌آموزد. پس در اساسی آموزش او تردید. است و لابد می‌دانید که ما دانشگاه جنگ یا دانشگاه نظامی داریم با استادانی و شاگردانی و درسی و کنکوری و مسأله‌ها و تمرین‌ها و کتاب‌ها و چه زحماتی. و صاحب منصبی که از این مؤسسات دانشگاهی فارغ شده است، البته که از صنف روشنفکران است. اما نتیجه مترتب بر این روشنفکری؟

روزگاری بود که شهر‌های بزرگ عالم بر جای پادگانهای ارتش‌های بزرگ بنا می‌شد که از جنگ فراغت یافته بودند یا سر پلی میخواستند برای تمدید قوا. یا در اطراف آن پادگان‌ها بود که شهر‌های عظیم گسترش می‌. یافت قاهره و کوفه و بصره، در اصل معسكر قشون اسلام بود که به فتح عراق و خراسان از آنجا پا در راه می‌نهادند یا همه اسکندریه‌ها که نشیمنگاه اول همراهان اسکندر . بود یا رومیه‌ها و انطاکیه‌ها و شاهپورگان‌ها و نیشابور‌ها و سلطانیه‌ها که از اسم هاشان به دوره‌های تاریخیشان می‌رسیم؛ و این همه مشخص دوره‌هایی است که جنگ‌ها، صورت جهاد و جهانگشایی و اشاعه فلان دین یا فلان راه و رسم مدنیت را داشتند. بعد روزگاری رسید که ارگ‌های حکومتی در مراکز شهر‌ها و بر بلندترین نقطه به جای برج عاج، برج آهن و فولاد را می‌مانستند؛ با زندانی و خندقی و منجنیق‌ها و کند و زنجیر؛ آماده برای هر که از ادب شهر یا اوامر حاکم سرپیچی کند. و خرابه‌های ارگ‌های یزد و بم وکرمان و تبریز و فلك الافلاك بروجرد و ارگ کریم خانی شیراز که هر دو سالمند و بقایای آن‌ها مستقیماً بدل به زندان شده‌اند. این‌ها از مشخصات دوره‌های ملوک الطوایف و به هر صورت هر کدام حکایتی از گذشته‌ای که بندرت تا به امروز نیز معنی خود را حفظ کرده‌اند. اما امروز در ولایت ما وضع جوری است که پادگانهای نظامی را یا دور از شهر‌ها و در حفاظ نوعی خفیه بازی و رازداری بنا یکنند که مخملی است برای ایجاد رعب در دل مردمی که در آن نزدیکی‌ها بسر می‌برند (به عنوان دو مثال تنها از رضاپاد مراغه و وحدتی دزفول ذکر می‌کنم) و یا پادگانی است بر کناره شهری که به علت گسترش شهر اکنون در حلقه خانه‌ها و خیابان‌ها و دکان‌ها محصور شده. (باغشاه و عشرت آباد والخ در تهران) اما با اینهمه چنان از زندگی مردم عادی بریده است و با چنان نبض جداگانه‌ای می‌زند که انگار شهری است مستقل در درون شهری دیگر خوب این دیگر مشخصه چه دوره‌ای است؟ جز مشخصه دوره‌ای که حکومت‌ها از مردم و مردم از حکومت‌ها بریده‌اند و هر دو از یکدیگر می‌ترسند؟ و جز مشخصۀ دوره‌ای که در آن ارتش‌ها به مکانیسم جدا و بریده از خلقی بدل می‌شوند که حتی زبان دیگر دارد؟[۶] و این فقط گرفتاری ما نیست گرفتاری همه ممالک نفت خیز است. توجه کنید به آنچه دوستم حسین ملک مینویسد:

«از حلب تا بصره از سه کشور گذشتم سوریه اردن عراق بر خلاف سفر قبلی که کلی گردو خاک خوردم این بار [...] روی اسفالت آمدم [...] در طول راه به آدم این احساس دست د که از داخل قزاقخانه ای می.گذرد. مخصوصاً در سوریه. وقتی از دمشق گذشتی و راه بیابانهای پایان ناپذیر را شروع کردی، گاه وگداری علائم به تو میفهماند که داری در کنار لوله های نفت که زیر زمین اند میرانی هر چه که در این راهها بچشم میخورد می دهد غیر از مردم که به سراغ آنها خواهم رفت یا مربوط به نفت است یا که مربوط به جاده‌سازی یا برای نگاهداری این جاده‌ها که لابد آن هم برای حفاظت همین لوله‌ها. است آن وقت یادت می‌آید که وظیفه این قزاقخانه‌ها که دیده‌ای و آن‌ها که ندیده‌ای چیست. لوله نفت اول، جاده برای حفاظت آن، قزاقخانه برای حفاظت جاده و حکومت برای اداره قزاقخانه. و چون لابد قزاقخانه و حکومت به دوروبر خود مردمی را هم احتیاج دارند، مردمی هم آن دوروبر می‌پلکند تا سرباز بدهند و نیروی کار. مهمترین مسأله، فاصله عجیبی است که آدم بین مردم و حکومت احساس می‌کند...[۷]

و بعد نگاهی کنید به ممالک تازه استقلال یافته آسیا و افریقا متاع روشنفکرانش هنوز به بازار نیامده و دور دور نظامیان است. کودتا‌های پیاپی از آمریکای لاتین گرفته تا ویتنام و اندونزی و سران نظامی که در اغلب ممالک آسیایی و افریقایی حکام بی‌منازعند و در غیاب مجالس قانونگذاری و مطبوعات آزاد و احزاب مختلف - المسلک یا به کمک خیمه شب بازی‌هایی جانشین آن‌ها، فرمانروایان خود کامه دوران خویشند؛ این‌ها همه بر سر سفره فقر روشنفکری یا در غیاب، آن بر مسند حکومت سرزمین‌هایی نشسته‌اند که استعمار با صورت‌های جدیدش می‌خواهد با حفظ نظم و ممانعت از هر چون وچرا - اما با صورت ظاهری فریبنده - به همان رفتاری ادامه بدهد که در این دویست سال اخیر می‌. داده و آخر چرا اینطور است؟ و اگر در آنجا‌ها که برشمردم متاع روشنفکری هنوز به بازار نیامده، اینجا اوضاع چگونه است؟

به جواب این سؤال مجله علم و زندگی را ورقی بزنیم که انتشارش از ۱۳۳۹ تاکنون متوقف مانده:

«این مداخلات نظامی را نباید ناشی از یک اقدام استبدادی نیرو‌های مسلح و فرماندهان آن‌ها تصور کرد؛ بلکه این مداخلات تقریباً در همه جا به مناسبت اوضاع و احوال و جریان اجتماعی که اکنون بدان اشاره می‌کنیم پیش آمده‌اند در تمام این موارد تأسیسات اجتماعی غیر نظامی پوچ و توخالی شده‌اند و مقامات و قشر‌های مسؤول سیاسی نسبت به طبقات مردم بیگانه گردیده‌اند و در نتیجه دستگاه‌ها یا بکلی از کار افتاده و پوسیده‌اند و یا اهمیت و ارزش خود را در معرض سؤال و خطر قرار داده و پایگاه خود را در بین مردم بکلی از دست داده‌اند زیرا هر نوع حکومت اعم از دموکراسی یا دموکراسی کاذب و یا اشکال دیکتاتوری باید حداقلی از پشتیبانی محکوم‌ها [...] یعنی مردم و یا لااقل سکوت موافقت‌آمیز آن‌ها را در پشت سر خود داشته باشد [...] یکی از ریشه‌های عمیق این مرض مزمن عدم کفایت و تطابق دستگاههای این نوع حکومت‌ها با طبیعت جامعه است که در این کشور‌ها، تظاهر ارتشی یا نظامی را پیدا می‌کند [...] مهمتر از همه این است که طبقات سیاسی بالای این، جوامع تربیت خود را در اروپا یا آمریکا و یا دانشگاه‌های محلی که از طرف اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها سازمان داده شده دریافت کردهاند و طرز تفکرشان مطابق موازین و مقیاسهای مغرب زمینی. است به این معنی که این قشر منتخب از لحاظ فکری و سیاسی به مواریثی عقیده دارد که با سنن و آداب حاکمه بر توده های مردم یا وجه مشترک کمی دارد یا اصولاً کوچکترین وجه مشترکی .ندارد بنابراین تنها قدرتهای استعماری نیستند که نشان و مهر خود را به کشورهای آزاد شده از قید استعمار زده اند؛ بلکه این قشر منتخب روشنفکر که مطابق روشهای اروپایی تربیت شدهاند نیز در همان جهت مذکور در بالا تأثیر میکنند زیرا اینها مؤسسات و قضاوت و رفتار جوامع مدرن را که مترقی تلقی می کنند دانسته یا ندانسته تقلید میکنند.[۸]

ملاحظه میکنید که تمام این شرایط در ایران جمع است. غربزدگی روشنفکران بی معنا شدن مؤسسات دولتی، به حال خود رها شدن مجموعه دستگاه ارزشهای سنتی و محلی و الخ...

پس از این بحث فرعی که به قصد روشن کردن موضع اجتماعی نظامیان در این سمت از عالم ،آمد اکنون برگردیم به مطلب:

روشن است که در قلمرو قوای معقول و متناسب تأمینی، یعنی پلیس و ژاندارمری و ارتش، نوعی ارزش روشنفکری به جای خود محفوظ است. یعنی که یک افسر راهنمایی و رانندگی یک روشنفکر است. همچنان که یک پاسبان راهنمایی، یک کارگر دستی است و چراغ راهنما وسیله کارش یا یک افسر ژاندارم – به شرط اینکه نوعی کدخدا منشی داشته باشد در حل و فصل دعواهای محلی و سبک‌ کننده باشد بار کاغذ پرانی و گزارش‌نویسی از هنگ به فرمانداری و از آنجا به دادگستری و به عکس را - البته که یک روشنفکر است همچنان که یک ژاندارم، ساده نوعی کارگر نگهبان راه است. و پیدا است که در مجموع قضاوتی که درباره نظامیان می‌کنیم، توجه اصلی به دور یا نزدیک بودن‌ایشان است از طفیلی‌گری بخصوص در حوزه اجتماعی معینی که به طفیل پول نفت حتی، یک معلم یا استاد عادی‌اش دست کم سه برابر همکار هندی خود مزد می‌برد. به هر صورت با آنچه گذشت می‌توان به احتیاط حکم کرد که هر افسر پلیس یا ژاندارمری یا، نظامی به همان نسبت که خادمی از خادمان امور کشوری است و به همان نسبت که غرض اصلی از کارش و نیت باطنی شخص او نظم و نسق دادن است به زندگی همشهریان و باری از مشکلات‌ایشان را برداشتن یا خدمتی به پیشرفت امر خدمات عمومی ، کردن به همان حد یک روشنفکر. است به تعبیر دیگر هر نظامی به همان نسبت که خود را خادم و حافظ نظم متکی به دموکراسی و خالی از رعب، بداند به همان نسبت روشنفکر است. اما به همان نسبت که عامل سلطه و ارعاب و حافظ نظم خالی از دموکراسی و ابزار کین توزی نسبت به مردم[۹] باشد از روشنفکری به دور است. و این روحیه گرچه مشخصه‌ای نسبةً عام است در درون صفوف قوای تأمینی ممالکی چون، ایران اما بخصوص در دهه اخیر در میان افسران پلیس کمتر سراغ داده می‌. شود و این خود شاید به علت تماس مدام‌ایشان با همشهریان باشد در کار روزمره؛ و نیز به علت اینکه‌ایشان همچو افسران ارتش و ژاندارمری در دنیای در بسته پادگان‌ها و ستاد‌ها و باشگاه‌های نظامی بسر نمی‌برند و ناچار کمتر احساس تافته جدا بافته بودن می‌. کنند و به هر صورت‌امیدوارم که این خود مبنای تحولی باشد به نفع سیویلیزه شدن قوای تأمینی مملکت به طور عام.

آخرین نکته‌ای که در باب نسبت روشنفکری نظامیان و بخصوص درباره آینده احتمالی موضع‌گیری درست‌ایشان در یک برخورد حاد با استعمار (با تمام عوارض و توابعش) می‌توان به یاد داشت این است که با توجه به جنبۀ طبقاتی قضیه در چنان شرایطی البته‌امید اصلی چنان مبارزه‌ای فقط به آن دسته از درجه‌داران است که هنوز به سرگردی و دست بالا به سرهنگ دومی نرسیده‌اند. چرا که تا پیش از چنین درجاتی یک نظامی هنوز به موضع اصلی طبقاتی خود وابسته. است یعنی که به روستا و به خرده بورژوازی[۱۰]؛ و هنوز امیدی به او هست اما پس از این، درجات، موضع طبقاتی عوض خواهد شد و صاحب یک درجه سرهنگ دومی به بالا نه تنها اسماً جزو امرای ارتش محسوب می‌شود بلکه رسماً وباطناً نیز به استقرار طبقاتی

جدیدی رسیده است که لازمهاش حفظ وضع موجود و دفاع از عوارض و توابع آن است.[۱۱] آنهم در جایی که ملت با حکومت رابطه مستقیم ندارد در جایی که رابط قدرت حاکم و استعمار‌زده، ژاندارم و سرباز است که با حضور خود و با تماس مستقیم و دخالت‌های روزمره و مکرر این وظیفه را انجام می‌دهد [...] این واسطه خوب می‌داند که اگر اطاعت کند برای آن نیست که مأمور است و معذور؛ بلکه برای آن است که خود نیز موافق است.[۱۲]

۳) روحانیان و روشنفکری اکنون نوبت رسیدگی به وضع روحانیان و تعیین نسبت روشنفکری‌ایشان. است یا نسبت دوری و نزدیکی‌ایشان از روشنفکری در این زمینه با توجه به آنچه پیش از این آمده اول بدیهیأت را بشمارم:



بدیهی اول اینکه روحانیت در حوزه تعبد عمل می‌کند. عین نظامیان. و عین هر دسته از روشنفکران وارداتی یا غربزده که هر کدام به تعبد نوع دیگری گرفتارند.

بدیهی دوم اینکه روحانیت مدافع سنت است. و ناچار مخالف با هر تکامل و تغییر و تجدید نظر است و به اعتبار همین بدیهی است که روحانیت را افیون عوام الناس خوانده‌اند اما به اعتبار اینکه لازمه حفظ سنت گذشته گرایی است می‌توان دید که روحانیت حتی حافظ وضع موجود هم نیست.[۱۳]

بدیهی سوم اینکه روحانیت نوعی کار تربیتی می‌کند عین کار فکری مدیریت نظامیان و عین کار فکری روشنفکران حداقل.

از بدیهی سوم شروع کنیم: نظارت برتربیت و تعلیم مذهبی مردم و بر آن عده از امور معاش و معاد،‌ایشان، که هنوز عرف وقانون ناظر بر آن نیست به عهده روحانیت است. همچون عقد وطلاق و تولد و مرگ و تعیین میزان گناه و پاداش و مجموعه امور وابسته به این دو مفهوم که اخلاقیات یک مؤمن را می‌سازد. و چه نیک و چه بد تا وقتی که اعتبار رأی رهبر روحانی در چنین مباحثی معتبرتر است از رأى فلان مادۀ قانون یا فلان دادگاه عرفی، یعنی تا وقتی که در این مباحث جذبه‌ای از عالم غیب یا رابطه‌ای با عالم بالا نهفته است و تا وقتی که قوانین و مؤسسات عرفی حق نظارت بر این مسائل را نیافته‌اند روحانیت نظارت خود را بر تربیت وجدان مذهبی مردم ادامه خواهد داد به این ترتیب، روحانی، نوعی معلم است یا مربی. و برخلاف نظامی ساده (سرباز) از نظر اقتصادی کار می‌کند. بخصوص با توجه به نسبت نزدیک به هشتاد درصد بیسوادی مردم و نیز با توجه به اینکه روحانیت به ابزار وسیع ارتباط و کسب خبر (رادیو، تلویزیون، سینما) نیز با باز کرده است.

صرف نظر از روحانیان بیشماری که در طول تاریخ سراغ داریم

که برای خود ممر معاشی غیر از مال الله داشته‌اند و مثل دیگران کسب می‌کرده‌اند یا کشاورز بودهاند یا صاحب حرفه‌ای یا اغلب نوعی مالک اراضی موقوفه بوده‌اند یا ناظر بر خرج ودخل آن‌ها. و صرف نظر از اینکه این موارد بیشمار نیز مبنای حکمی نیست و به هر صورت نمی‌توان یک روحانی را یک کارگر یدی یا نوعی صاحب حرفه دانست به هر صورت مسلم است که روحانیان فراوانی داشته‌ایم که کار فکری می‌کرده‌اند و می‌کنند.

قلم میزده‌اند، فلسفه و حکمت می‌گم گفته‌اند، فقه درس می‌داده‌اند، و از این قبیل. و اگر هیچیک از این‌ها هم نبوده‌اند یا نیستند، به عنوان آخوند فلان محل یا فلان ده شکیات و مقارنات را به عوام الناس می‌آموخته‌اند و آداب مذهبی را؛ و مختصری اخبار و سنت و اساطیر مذهبی را. به این ترتیب در تمام دوران تاریخ ما، چه پیش از اسلام و چه پس از آن روحانیت علاوه بر حفظ اصول عقاید و عمل به فروع و آداب حافظ نوعی علم و فرهنگ نیز بوده است. و نشر دهنده آن یک نویسندهٔ «ارداویرافنامه» که به احتمال قوی از موبدان زردشتی است همان ارزشی را دارد که «المعری» یا «دانته» که هر دو سفر‌هایی خیالی به بهشت و دوزخ کرده.‌اند همچنین یک «کلینی» یا یک «شیخ صدوق» یا یک «ابن بابویه یا تا حدی یک «مجلسی» از نظر مشاغل روشنفکری همان وضعی را داشته‌اند که «ابن سینا» یا «رازی» یا «میرداماد» یا «ملاصدرا». منتها یکی در فقه کار کرده است، دیگری در حکمت و دیگری در طب و این‌ها همه اگر نویسندگان دائرۃ المعارف اسلامی و شیعی نیستند، پس کیستند؟ آنهم در زمانه‌هایی که هنوز اینهمه مرعوب دائرة المعارف‌نویس‌های فرانسه نبوده‌ایم. همچنان که دوره آثار «ابن سینا» نوعی دائرۃ المعارف عصر دیلمی است. یا یک «احیاء العلوم» غزالی حکمی در همین حدود را دارد برای یکی دو قرن بعد. یک دورۀ «بحارالانوار» نیز با تمام خبر‌سازی‌هایش، نوعى دائرة المعارف شیعی عصر صفوی است. و این‌ها همه از سنت گرفته تا اساطیر و از مذهب گرفته تا علم، حتی هنوز مورد احتیاج همین روشنفکر امروزی است. در تأیید اثر تربیتی کار روحانیت مراجعه کنید به ضمیمه ارزیابی تعلیمات اسلامی - که خواهد آمد - که در آن، از حدود ۱۰۰ دبستان و دبیرستان وابسته به انجمنهای تعلیمات اسلامی سخن می‌رود با در حدود ۴٠ هزار شاگرد؛ و نیز از حدود ۲۰۰ مدرسه قدیمی طلبه پرور با در حدود ١۴ هزار طلبه علاوه براینکه نسبت معتنابهی از آموزگاران و دبیران و قضات و محضر‌داران از روحانیان یا از روحانی زادگانند. به این طریق تا وقتی که هنوز سهم عمدۀ نقل بار فرهنگ به عهده مدارس اسلامی و نشریات اختصاصی حوزه‌های مذهبی[۱۴] و روحانیان پراکنده در مملکت و منابر و رادیو‌ها (در ایام سوگواری) است و تا وقتی که طبق قانون اساسی تشیع مذهب رسمی مملکت است و تا وقتی که فارغ التحصیلان مدارس جدید و دانشگاه‌ها جانشین‌ایشان نشده‌اند نمی‌توان قدرت روحانیت را در پیشبرد نهضت‌های اجتماعی ندیده گرفت. بخصوص که قانون اساسی مملکت با همۀ حك واصلاح‌هایی که در آن به نفع حکومت‌ها شده است هنوز از

حضور آن پنج نفر نظار روحانی در مجالس شورا دم می‌زند.[۱۵]

اما مشکل اساسی کار روحانیت - در بدیهی دوم نهفته است. در اینکه روحانیت مدافع سنت است و به اعتبار دفاع از سنت حتی به وضع موجود رضایت نمی‌دهد در حالی که مدام دم از انتظار موعود میزند یعنی که به آینده توجه دارد در بند گذشته بودن آنهم به تعبد که خود بدیهی اول بود - و وضع موجود را نپذیرفتن و آن وقت به انتظار نشستن؟ این نکته را کمی بشکافیم. البته بسرعت؛ و نیز اندکی سربسته که مطلب حساس است و جای پرچانگی نیست.

روحانیت تشیع به اعتبار دفاع از سنت نوعی قدرت مقاوم است در مقابل هجوم استعمار که قدم اول، غارتش، غارت سنتی و فرهنگی هر محل است.[۱۶] به این ترتیب روحانیت سدی است در مقابل غربزدگی روشنفکران و نیز در مقابل تبعیت بی‌چون و چرای حکومت‌ها از غرب

از استعمارش[۱۷]. و به اعتبار همین نکته است که جناح مترقی روحانیت حتی به وضع موجود رضایت نمی‌دهد و این یک نقطه قوت و مورد توجه روشنفکرانی که نه از در غربزدگی بلکه از دریچه ضد استعمار به دنیای موجود می‌نگرند بخصوص با توجه به آنچه روحانیت در باب «اولوالامر» می‌گوید.[۱۸]

و حاصلش اینکه روحانیت تشیع، امر حکومت و دخالت در سیاست را امری دور از صلاحیت ذاتی خود نمی‌داند. بلکه به صراحت مدعی و رقیب هر حکومتی است. دعوی رقابتی که روحانیت تسنن اصلاً به آن تفوه نمی‌کند. چرا که تشیع به عنوان ملاط اصلی حفظ وحدت ملی ایران در مقابل خطر عثمانی‌ها از اوان دوره صفوی به ، بعد در این مملکت برای خود حق آب و گل قائل است.[۱۹]

اما پشت سکه این نقطه قوت نقطه ضعفی هم نقش بسته. نقطه ضعف تعبد. که روحانیت را در مجموع دچار بینش بسته‌ای کرده است که در مقابل دنیای معاصر با مجموعه مشکلات پیچیده و روابط گسترده‌اش احساس درماندگی می‌کند. در عین حال که می‌پندارد حسبنا کتاب الله[۲۰] و یا لا رطب ولا یابس الا فی کتاب مبین[۲۱]. و یا در غیاب امام معصوم باب علم مسدود است! در حالی که در همین حوزه تعبد دینی اجتهادی هم گفته‌اند و فتوایی هم خواسته‌اند. برای حل این مشکل کافی است متوجه باشیم که وضع هر دسته از قوانین شرعی یا احکام مذهبی (طبق سنت و اخبار موجود) شأن نزولی داشته؛ یعنی که شرایط وجودی معینی - از زمان و مکان و اقلیم و تاریخ و ادب - تشریع آن‌ها را ایجاب می‌کرده که اکنون پس از ۱۴ قرن منتفی است. از طرف دیگر می‌دانیم و مشهود است که نه تنها اینجا، بلکه در سراسر عالم، مذهب روزبه روز بیشتر در حال رکود و تراجع است. و این رکود به همان نسبت محسوس‌تر است که پیشرفت علم محسوس باشد. یعنی به همان نسبت که علم جدید در عمق جامعه‌ای رخنه کرده باشد اثر مذهب و ملاک‌هایش کمتر شده است. و این علم جدید به صورت ساده شده‌اش یعنی کلاس و مدرسه و دانشگاه و آزمایشگاه. و ما از این همه چه داریم؟ آیا علم جدید در عمق اجتماع ما رخنه کرده است؟ و این خود پایگاه دیگری برای روحانیت با همۀ تعبدش و با همه سنت پرستی‌هایش به این ترتیب چه بخواهیم چه نخواهیم نسبت عظیم ۸۰ درصد مردم مملکت که به کلاس و مدرسه و آزمایشگاه و دانشگاه‌های جدید راه ندارند قلمرو نفوذی دوجانبه‌اند، از طرفی برای روحانیت و مدعیات و مؤسساتش و از طرف دیگر برای حکومت با تمام مؤسسات ۱. ۲.

و وسایل ارتباطی‌اش و گیجی اصلی اجتماع مملکت ماناشی از این واقعیت است که مسموعات رسیده از این دو منبع توزیع خبر و ، فرهنگ اگر هم سخت در مقابل هم نایستاده‌اند، دست کم هیچ نوع سازش و هماهنگی ندارند؛ و چه بسیار دیده‌ایم که در مقابل یکدیگر چه‌ایستادگی‌های بدفرجامی نیز کرده‌اند که نمونه‌هایش را پس از این خواهم شمرد و روشنفکران که بایست نقش اصلی را در برطرف کردن این ناسازگاری‌ها و ناهماهنگی‌ها بعهده بگیرند، گویی در این میانه اصلاً. نیستند پس از شکافتن نکته‌ای که طرح شد، اکنون باید بپردازم به موضع‌گیری روشنفکران در قبال روحانیت. با یک نگاه سریع به نهضت روشنفکری مملکت در صدسال اخیر، میتوان دید که مهمترین دسته‌های روشنفکری از میرزا آقاخان کرمانی گرفته تا کسروی و از بهائیگری گرفته تا حرف و سخن اصلی حزب، توده قسمت عمده متنها در مخالفت با روحانیت است. یک فهرست ناقص از آثاری که به همین علت تاکنون نشر نیافته یا مخفیانه منتشر شده خود بهترین مؤید است:

-اغلب آثار میرزا آقاخان کرمانی.[۲۲]

-«افسانه آفرینش» و «توپ مروارید» و «البعثة الاسلامیة الى بلاد الافرنگیه»[۲۳] از صادق هدایت.

-«گند بادآورد» و «معراجنامه» و دیگر طنز‌های ذبیح بهروز.

-«شیعیگری» و «صوفیگری» و دیگر آثار احمد کسروی.

-«نگهبانان سحر و افسون» و «علم» و «دین» و مجله «دنیا» و دیگر آثار حزب توده.

-و مجموع کتاب‌ها و الواح ومتون بهائی.

در حالی که از طرفی همۀ این آثار منحصر اكتب ضاله یا خلاف شرع نیستند و در قسمت اعظم آن‌ها (منهای آثار بهائی‌ها) موضع‌گیری‌های جدی در مقابل حکومت‌های استعماری هست. مثلاً در «ای جلال الدوله»[۲۴]. و روحانیت که این متون را تکفیر کرده نوعی به جای سانسور حکومتی عمل کرده است به این ترتیب روحانیت تشیع با همۀ دعوی هاش در مقابل حکومت،‌ها گاهی ابزار کار حکومت‌ها نیز شده است. چرا که با سلاح تحجر و تکفیر عمل کردن عادت روحانیت است. همچنانکه روشنفکری نیز ابزار دیگری شده است در دست همان حکومت‌ها تا روحانیت این رقیب کهن سال رهبری را تضعیف کند. و در نتیجه روشنفکران به جای سعی در گسترش روزافزون آراء و آثار خود، مدام به حوزه‌های بسته و بی‌اثر فرقه‌های منزوی قناعت کرده‌اند. و از طرف دیگر مجموع این آثار صرف نظر از موضعی که در مقابل روحانیت می‌گیرند هر کدام به هر صورت متنی است و در تحول



اندیشه و کلام و ادبیات زبان فارسی نماینده زیر و بمی. و ما بایست میتوانستیم به همه آن‌ها دسترسی داشته باشیم. که اغلب نداریم. روانی شعر ذبیح بهروز که نوعی بدرقه‌کننده ایرج میرزا است یا تعقید كلام مجموع آثار بهائی‌ها که نهایت انحطاط زبان و ادب فارسی را می‌رساند بایست با مطالعه فهرست ناقصی که برشمردم بر ما معلوم می‌شد که اکنون معلوم نیست.

اکنون سؤال این است که چرا روشنفکر ایرانی از آغاز آشنایی با فرنگ از در مخالفت با روحانیت درآمده است؟ آیا به تشویق و وسوسه باطنی حکومت‌های وقت که صراحت دعوی رقابت روحانیت را با خویش از سربند قضیه تنباکو و نهضت مشروطه و حتی پیش از آن‌ها دریافته بودند؟[۲۵] یا به نوعی تقلید از بزرگان عرفا؛ که پیش

از این آورده‌ام؟ یا به قصد انفکاک سیاست از روحانیت و «لائیک» کردن مؤسسات دولتی که یکی از اصول مرام پیشوایان عصر روشنایی فرنگ بود؟ به هر صورت و پیش از همه این شاید و باید‌ها اینطور که می‌نماید روشنفکران ایرانی در این معارضه با روحانیت نظر به دو واقعه تاریخی. دارند یکی به انقلاب کبیر فرانسه و دیگر به انقلاب اکتبر روسیه یعنی از طرفی به دائرة المعارف‌نویسان و فیلسوفانی همچو ولتر و روسو و دیدرو که نه تنها بانیان آزادی‌های بورژوا و نویسندگان اصلی اعلامیه حقوق، بشرند بلکه پدران تعمیدی روشنفکر نیز هستند (آخر روشنفکر غربزده به اصطلاحات مسیحی نیز بیشتر آشنا است تا به اصطلاحات اسلامی - و از طرف دیگر به سوسیال دمکراسی آلمان و انگلیس که بانی سوسیالیسم علمی بود و عاقبت به حرف و سخن مارکس و انگلس و لنین و انقلاب اکتبر کشید.

سؤال دوم اینکه اگر چنین عنایتی درست باشد، آیا شباهتی بوده است میان وضعیتی که روشنفکران قرن هیجدهم میلادی اروپا در مقابل مسیحیت گرفتند با وضعی که روشنفکران ایرانی در قرن سیزدهم هجری در مقابل تشیع بایست می‌گرفته‌اند؟



برای جواب گفتن به این دو سؤال باید دید که روشنفکر عصر روشنائی و من تبع او، چرا با مسیحیت از در مخالفت درآمد؟ تا معلوم شود که آیا همان چرا‌ها عیناً در مورد روشنفکر ایرانی اواخر دوره قاجار صادق هست یا نه؟

۴) پشتوانه‌های روشنفکران در معارضه با روحانیت

نخستین پشتوانه رفتار ضد مذهبی روشنفکران عصر روشنایی - که به انقلاب کبیر فرانسه انجامید - انقلاب صنعتی ناشی از تحول علوم بود یعنی که روشنفکر فرانسوی (و اروپایی به طور اعم) در آن دوره عالم بود و داشت تخصص هم پیدا می‌کرد علاوه بر این که اصالت بشر (اومانیسم) برای او نوعی جانشین هر مذهبی شده بود که همه اصالت‌ها را به آسمان حواله می‌دهد به تعبیر دیگر روشنفکری که رهبر انقلاب فرانسه، بود از فرمان ازل سر پیچیده بود و می‌خواست اختیار لوح و قلم را خود بدست بگیرد و میدانست که به جای وحی آسمانی چگونه قوانین زمینی - مثلاً روح القوانین – می‌شود نوشت یا باید نوشت. و دائرة المعارف‌نویسان نوعی انجیل‌نویسان جدید بودند و قرارداد اجتماعی را به جای قضا و قدر می‌نهادند و آن وقت روشنفکر ایرانی که از صد سال پیش به این طرف به تعارض با روحانیت برخاسته کی و کجا از نتایج انقلاب صنعتی برخوردار بوده است؟ و جز در حوزه استعمار و مصرف چه سهمی از علوم جدید دارد؟ همین روح القوانین و قرارداد اجتماعی را ما تازه میان سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ ترجمه کرده‌ایم و دائرة المعارفمان هنوز نوشته نشده است. روشنفکر ایرانی که در قضیه سنگربندی زنجان در صفوف بابی‌های اول



ادای باریگاد‌های انقلاب کبیر فرانسه را در می‌آورد هنوز اهل ورد و رسل و جفر وحساب اعداد و جمل است و ما حتی تا به امروز نیز به جای پرداختن به علوم دقیق و اصول تکنیک و فلسفه علمی، نزدیک به همه از فرنگ برگشته هامان در علوم انسانی دکترا گرفته برمی گردند.

دومین پشتوانه آن معارضه با مسیحیت قیام لوتر بود در آلمان و اعتراض (= پروتست - ریشه کلمه پروتستان) او نسبت به رهبری پاپ رم که منجر به نوعی تجدید نظر اساسی شد در همه مدعیات مسیحیت و قدرت عمل سنت مسیحی را در بیش از نیمه‌ای از اروپا کاست و کلیسا‌های محلی را قدرت داد. آن وقت ما اینجا گمان کرده‌ایم که در حوزه تشیع نیز می‌توان لوتر بازی درآورد! یا لازم است! اجازه بدهید در این باب چیزی به تفصیل از مطبوعات معاصر نقل .. کنم اما در نظر داشته باشید که علاوه بر موردی که خواهد آمد، ما در این زمینه گاهی باسید باب طرفیم؛ که اصلاً نمی‌داند چه می‌خواهد. اما حاصل عملش در بهائیگری اینکه ما به جای تجدید نظر (رفرم) در تشیع اکنون با مذهب‌سازی جدیدی طرفیم که رسیدگی به زیانهایش در حد این دفتر نیست و گاهی با کسروی که ایضاً به جای رفرم، دین‌سازی تازه می‌کند. و گاهی با شریعت سنگلجی که شجاعت فکری و روحیاش فقط تا آنجا می‌کشید که تنها پای قضیه «رجعت» اما می‌گذاشت. به اعتقاد من این حضرات همه اشتباه کرده‌اند. چرایش را بعد خواهید دید. اکنون اجازه بدهید درباره لوتر بازی ورقی به مطبوعات معاصر بزنیم:

«متفکران اصلاح طلب مسلمان در قرن نوزدهم - (!) که میخواستند با پیراستن دین اسلام از خرافات یا بازگرداندن آن به شکل خالص و پاک، خود مسیر زندگی‌ایشان را در جهت مطلوب خود تغییر دهند به نوعی ارتباط میان جنبش اصلاح دینی و پیشرفت تمدن اروپایی عقیده پیدا کرده بودند؛ و به همین لحاظ به طور صریح یا ضمنی اندیشه‌های مؤسسان مذهب پروتستان را می‌ستودند. نمونه‌هایی بیاوریم سید جمال الدین اسدآبادی در پایان رساله معروف خود به عنوان حقیقت مذهب نیچری (ناتورالیست) و بیان حال نیچریان سه شرطی را که به گفته او موجب عروج اسم به مدارج کمالات و سعادت تام و حقیقی ملت‌ها است بدینگونه برمی شمارد: نخست ضرورت پاک بودن لوح عقول مردم از کدورت خرافات دوم ضرورت بزرگداشت شخصیت انسان [...] و سوم ضرورت استوار کردن‌ایمان دینی برپایه عقل و دلیل؛ و پرهیز از عقاید تقلیدی سیدجمال با آنکه دین اسلام را حائز هر سه شرط می‌داند، آشکارا مذهب پروتستان را از میان مذاهب عالم در مورد دو شرط آخر با اسلام همانند می‌یابد [...] شیخ محمد عبده متفکر بزرگ مصری و یارسیدجمال [...] در بنیادگذاری جنبش اصلاح در مصر از افکار فرانسوا گیزو[۲۶] مورخ و سیاستمدار پروتستان (۱۸۷۹-۱۷۸۷) و نویسنده کتاب «تاریخ تمدن اروپا» ۱۸۲۸ - بهره‌هایی گرفت. میرزا آقاخان کرمانی (متوفی به سال ۱۳۱۴ ه.ق) نیز در رسالهٔ سه مکتوب از لوتر در کنار مردانی

چون کاوه آهنگر و فریدون و پطر کبیر نام می‌برد که در راه حفظ و ازدیاد شرف ملت خود هزاران زحمت و مشقت را برخود هموار می‌کنند [...] و سرانجام عبد الرحیم طالب اوف (متوفی ۱۳۳۰ هـ. ق) از روشنفکران آغاز مشروطیت، ایران هر جا که در نوشته‌هایش کژ دینی ایرانیان را در شمار علل تیره روزی و ستمدیدگی‌ایشان می‌داند، سخنش به مصلحان مذهبی غرب بیشتر شباهت دارد تا به ملحدان انقلابی. مثلاً آنجا که از ارنست رنان صحبت می‌آورد که دین حق آن است که عقل او را قبول کند و علم او را تصدیق کند یا برطبقه روحانیان نصاری می‌تازد که خود را وکیل خدا می‌دانند...»[۲۷]

ملاحظه می‌کنید که راه‌ها بدجوری عوضی است.

شاید بتوان سید جمال الدین افغانی را در این زمینه صاحب بینش و شعوری بیشتر از دیگران دید؛ اما حتی او به جای اینکه بنشیند و طرح نوعی تجدید نظر را در جزء و کل مسائل مذهبی بریزد (به فرض اینکه چنین رفرمی به تقلید از لوتر در حوزه تشیع لازم و عملی باشد)، بیشتر عمرش به عنوان یک محرک (آژیتاتور) سیاسی و مذهبی عمل کرده است نه به عنوان بنیان گذارنده چنان رفرمی که رفتار شخصی او ادعایش را حکایت می‌. کرد اجازه بدهید در تأیید همین مطالب نظر یک متفکر مسلمان را از آن سوی مغرب اسلامی بیاورم تا بعد بتوان به نتیجه‌ای رسید:

«تجدید نظر‌کنندگان مسلمان، اروپا را همچون سرمشق و

هدف می‌نگریستند. چنین تجدید نظر‌کننده‌ای به این طریق، هم راهنمای مذهبی بود و هم رهبر ملی ضد استعمار و هم نوآور بود در حوزه مسائل فرهنگی و هم مدرنیست بود. و به این دلیل تعجبی ندارد اگر میبینیم که او بیشتر به احساسات مردم خطاب می‌کند تا به تعقل ایشان بیشتر تحریک می‌کند تا متقاعد کردن.»[۲۸] و چنین است که ما عاقبت «شاهد روی گرداندن طبقه کارگر از اسلامیم چرا که فقها نتوانسته‌اند رفرم‌های لازم مذهبی را بر جهان کار تطبیق کنند. و به همین علت برگزیدگان نیز از اسلام روی گرداندند. چرا که سلفی‌ها[۲۹] به جای‌اندیشیدن درباره جریان‌های بزرگ فکری جهان معاصر به این قناعت کردند که مدام در توجیه اسلام سخن بگویند؛ و این چنین است که مثلاً وقتی سید جمال الدین افغانی درباره ماترئالیسم مطالعه می‌کند به قصد رد کردن آن است؛ و تازه او از ماترئالیسم داروینیسم را در نظر دارد.»[۳۰]

سومین پشتوانه آن موضع‌گیری روشنفکران عصر روشنایی در مقابل مسیحیت - که خود جوابگوی سؤال‌هایی نیز هست که در سطور پیش طرح شد - این بود که کلیسای کاتولیک رم و کلیسای ارتدکس قسطنطنیه (میراث) خوران دو امپراتوری روم غربی و شرقی) هنوز دعوی سلطنت دنیایی داشتند و دولت‌ها و حکومت‌های کوچک

اروپایی نوعی دست نشاندگان‌ایشان بودند. به عنوان تنها یک مثال اشاره کنم به تاجگذاری ناپلئون که تا در حضور شخص پاپ عملی نشد خیالش راحت نشد و این همه یعنی که روشنفکر عصر روشنایی که نوعی پیشوای شهرنشینی صنعتی شده بود، می‌دید که تا اعتبار سلطنت دنیایی مسیحیت در چشم عوام الناس باقی است، کتاب‌های قانون او و مجالس قانون‌گذاریش اعتباری نخواهد داشت؛ و به همین دلیل بود که نخست به زبان «لوتر» و سپس در زبان «ولتر» و «روسو» با قدرت دنیایی کلیسا به مبارزه برخاست تا قدرت محلی و ملی را برای همشهریان خود به دست بیاورد. پس قیام او در مقابل مسیحیت قیامی بود سیاسی و مهمتر از آن اقتصادی چون استقلال طبقه‌ای که او بدان وابسته، بود فقط وقتی حاصل می‌شد که نظارت پاپ بر وجدان مذهبی مردم قطع می‌شد. در آن زمان یک پاپ بود و یک اروپا - و پاپ دیگری در تمام شرق اروپای ارتدکس - درحالی که هر تکه از اروپا، ملتی بود با زبانی و ادبی و روحیاتی جدا؛ و صنعت و تجارتی دیگر واصلاً بصراحت می‌توان دید که نهضت پروتستان در قلمرو مسیحیت، خود، نهضت بورژوازی آلمان بود برای ایجاد وحدتی که عاقبت در حضور سربازان ناپلئون بدست آمد.

این وضع روشنفکر عصر روشنایی؛ آن وقت روشنفکر ایرانی در صد سال پیش چه موضعی داشت؟ آیا نوعی خلافت اسلامی از خارج بر او مسلط بود؟ که می‌دانیم حتی سید جمال افغانی به دربار عثمانی پناهنده شد. یعنی که «باب عالی» را منشأ خطری نمی‌دید. علاوه

بر این که روحانیت تشیع خود بزرگترین مزاحم حکومت‌های دست. نشانده استعمار بود در واقعه تنباکو و بعد مشروطه و الخ... و روشنفکر ایرانی به جای استفاده از تمام تأسیسات سنتی و بومی برای مقاومت در مقابل استعمار و عواملش که حکومت‌های وقت بودند، مدام کجروی کرد و ندید که روحانیت مثلاً در قضیه تنباکو نوعی مدافع شهرنشینی خرده پا و بازرگانی ملی است در مقابل انحصار طلبی استعمار خارجی. و چرا؟ چون همچنان که گذشت، اروپا دربست سرمشق او بود و البته که اروپای انقلاب فرانسه و عصر روشنایی در حالی که در چنان روز‌هایی که حضرات راه افتاده‌اند اروپا دیگر اروپای انقلاب فرانسه نیست. اروپای کمپانی‌های هند شرقی. است اما رهبر روشنفکر شرقی هنوز خواب خوش عصر روشنایی اروپا را می‌بیند و متوجه استعمار نیست. و اصلاً متوجه تاریخ ولایت خود نیست. وگرنه میدانست که تشیع حتی در دوره‌های جنینی خود -از زمان آل بویه به این سمت تا دوره صفوی- همیشه نوعی نهضت استقلال طلبانه بوده است در مقابل خلافت بغداد. و اگر به زبان سیاست و اقتصاد حرف بزنیم، نوعی وسیله دفاع بوده است از مردم محلی در مقابل غارت حکام بغداد و عوارض و عشور و کسور و باج و جزیه‌ای که برایشان می‌بستند.

چهارمین پشتوانه آن موضع‌گیری روشنفکران اروپایی در مقابل مسیحیت این بود که مسیحیت (چه کاتولیک چه پروتستان چه ارتدکس) برای اداره امر معاش مردم راهی نداشت. یعنی که در حوزه عرف قدم نمی‌زد. بلکه تنها در حوزهٔ قدس عمل می‌کرد. و

به این دلیل بود که روشنفکران اروپایی در جستجوی بهترین راه اداره معاش مردم، آنهمه راه‌های عرفی پیشنهاد کردند. اخلاقیاتی که محتوای اصلی انجیل‌ها و رساله‌های رسولان است، اشاره‌ای به مبحث عقود و معاملات و سیاسات ندارد. و روشنفکر اروپایی که قانون را از رم می‌گرفت و فلسفه را از یونان و در مقابل می‌دید که مسیحیت با همان اخلاقیات سادهاش دعوی سلطنت زمینی هم دارد، به تلاش افتاد و عاقبت قوانین عرفی وضع کرد. اما اسلام و بخصوص تشیع، از این همه مباحث و در همه زمینه‌های عرفی فراوان قانونگذاری کرده است. بحث در این نیست که همۀ آن قانونگذاری‌ها تا به امروز توجیه شدنی است و مراعات کردنی که پیش از این به اشاره‌ای از آن گذشته‌ام. بحث در این است که شاید به همین علت که اسلام و تشیع در زمینه عقود و معاملات و سیاسات دیگر جای حرفی برای روشنفکران این سوی عالم باقی نگذاشته بود. چنین رخ داد که روشنفکر مسلمان یا ایرانی در مقابل مذهب به تعارض برخاست. چون هم اکنون نیز با همۀ غربزدگی‌ها که مسلط برامور معاش مردم است، هنوز فصول معتبری از حقوق و قوانین مدنی و جزائی اغلب ملل مسلمان بر قرآن و سنت نهاده است. اما چون:

«آزادی از عبودیت استبداد آزادی از قیود دین را همراه داشت، چون استبداد و اختناق دین در قرون گذشته یگانه حربه دودم اختناق مردم بود. تاریخ قرون وسطی گواه روشنی است که جنایات و قصابی‌ها با قدرت دین انجام می‌گرفت و دستگاه سیاسی، آلتی بود در دست کنائس. به این جهت انقلاب‌ها نخست در مقابل فشار

کنائس شروع شد و عکس العمل آن همین روح انکار و دشمنی با دین و مادی‌گری است [...] و چون در غرب آزادیخواهی در مرحله نخست همان آزادی از چنگال نمایندگان خونخوار مسیح رحمت، بود در هرجا این کلمه طرفدار یافت با همان مفهوم ملازم گردید و مسلمانان نیز مبتلا به عکس العمل اعمال کنائس و بعضی از عالم نمایان مسلمان نظیر آنان شدند...[۳۱]»

پنجمین و مهمترین پشتوانه‌های آن تعارض روشنفکری و مسیحیت در اروپای از قرن هیجدهم میلادی به بعد، این بود که اروپای صنعتی شده و دست یافته به مستعمرات به روشنفکر قدرت انتخاب می‌داد یعنی که روشنفکر اروپایی حتی در آن هنگام که دسترسی به تعداد کثیر خوانندگان نداشت (هنوز صدسال نمی‌گذرد که بیسوادی از اروپا رخت بر بسته)، مختار بود که به یکی از سه جناح هیأت حاکمه پناه ببرد و کالای روشنفکری خود را به هریک از این سه عرضه کند: حکومت - کلیسا - کمپانی. و خوشبختی فعلی روشنفکر اروپایی در این است که اکنون پای چهارمی نیز به عنوان مردم برای خرید کالای روشنفکری خود دارد، که ما اینجا هنوز

نداریم. به هر صورت - گرچه آن سه پایی - یا سه پایه‌ای[۳۲] که بر شمردم، در آخرین تحلیل یکی بیش نبودند و نیستند، اما هر سه متوجه این نکته بودند و هستند که اگر دریچه اطمینانی پیش پای روشنفکر نگذارند چه خطر‌ها که برخواهد خاست! چنانکه اکنون با بازگشت کادر‌های اروپایی از الجزایر یا اندونزی یا افریقا در سراسر اروپا برخاسته است. توجهی بکنید به انقلاب‌های دانشگاهی. به وقایعی که در این سه چهار سال اخیر از آمستردام تا رم، و از لندن تا پاریس را فلج کرده است. به هر جهت روشنفکر اروپایی که برسر سفرة دائرة المعارف نشسته بود و از انقلاب کبیر فرانسه ارث می‌برد و از توبره آویخته سربازان ناپلئون جیره می‌خورد، مختار بود. مردم تازه به حقوق بشری (بورژوازی) خود واقف می‌شدند، و روحانیت که در واتیکان سلطنت داشت و هنوز دارد و حکومت که مثل همیشه و در همه جا مدام پولی یا مقامی یا صله‌ای یا شغلی برای تیمار روشنفکران دارد و دست آخر کمپانی‌های عاج و طلا و الماس و نفت که در به در دنبال داوطلب می‌گشتند و می‌گردند برای نظارت در کار فلان شعبه آسیایی یا افریقایی خویش به این ترتیب روشنفکر اروپایی متاع خود را (آراء - آثار - عقاید) مجبور نبود تنها به یک خریدار عرضه کند که خریدار تک همیشه انحصارطلب است و همیشه نرخ خود را تحمیل می‌کند. او از سلطه مسیحیت، به کمپانی پناه می‌برد[۳۳] و از این هر دو به حکومت و از این هرسه، به مردم. بسته به همتش و دیدش و فحوای کلامش. اگر حکومت سخت می‌گرفت و سانسور در کار بود، می‌رفت و به عنوان نماینده کمپانی هشت - ده سالی در سومالی یا رودزیا یا سلب می‌ماند و آب‌ها که از آسیاب‌ها می‌افتاد، بر می‌گشت با انبانی پرتر از تجربیات و دیده‌ها و شنیده‌ها. و تازه پخته‌تر هم شده بود.[۳۴] و اگر مذهب سخت می‌گرفت و طرد و تکفیر در کار بود، پناه می‌برد به حکومت که لائیک بود. یعنی غیر شرعی بود و زیر بال فلان وزیر یا دربار برای خود مأمن سالمی دست و پا می‌کرد؛ یا اصلاً اگر این هر سه دستگاه جای نفس کشیدن او نبود پناه می‌برد به مطبوعات و مردم و منبر‌های فراوانی که احزاب و جرگه‌های سیاسی و مجالس قانونگذاری به او عرضه می‌گردند.

و اما روشنفکر ایرانی؟ که هرگز چنین دست بازی در انتخاب نداشته است و هنوز ندارد، از اوان آشنایی با فرنگ تا به امروز مدام گرفتار یک دور و تسلسل احمقانه است میان روحانیت و حکومت. این دو قدرت اصلی که در هر قدمی باید حسابشان را نگهدارد در این جا مردم که هنوز خوابند و هنوز قدرتی و بازار خریدی برای آراء و آثار او نشده‌اند (بیهوده نیست که اسم بسیاری از کتاب‌های انتقادی و اجتماعی صدر مشروطه «دوران بی‌خبری» است یا «بیداری» افکار و از این قبیل...) کمپانی هم که اینجا دست راست استعمار است. یا اصلاً عامل خارجی است و روشنفکرش را عین حضرت «پیترایوری» با خود از انگلیس می‌. آورد روحانیت نیز که چون از همان آغاز کاردم خروس کمپانی تنباکو را در جیب ملکم خان دید، او و فرنگی۔ بازی‌هایش را تکفیر کرد ناچار می‌ماند فقط و فقط حکومت؛ از قضیه تحریم تنباکو بگیر تا به امروز در تمام این صدساله اخیر روشنفکر ایرانی با هوایی از اروپا و آمریکا در سر و مردد میان قدرت حکومت‌ها و عزلت عارفانه و خسته از مردم و بی‌خبری‌شان و کلافه از تحجر روحانیت در آخرین دقایق حساس برخورد‌های سیاسی میان روحانیت و حکومت که اغلب طرف حکومت را گرفته است. چرا که تنها حكومت‌ها قادر بوده‌اند که به اتکاء پول نفت بهترین مزد‌ها را به او و به آراء‌اش بدهند و در مقابل آراء تعدیل شده او رفاه زندگیش را تأمین کنند.

این پشتوانه‌های اصلی روشنفکر اروپایی بود در معارضه با مذهب و دیدیم که از هیچکدام آن‌ها روشنفکر ایرانی را سهمی نیست. پس چرا این معارضه مدام میان روشنفکر و روحانیت؟ بخصوص اگر از نظر مارکسیسم به قضیه بنگریم. درست است که «مذهب=افیون عوام الناس» هنوز دستورالعمل کلی است برای احزاب کمونیستی که «قدس» و «شرع» دیگری را می‌خواهند جانشین کنند؛ اما نگاهی بکنید به موضع گیر‌های «گاندی» که در هند به کمک مذهب به جنگ با استعمار برخاست و به آنچه بودایی‌های ویتنام کردند در کمک به ویت کنگ و به آنچه در اغتشاش‌های اروپایی می‌گذرد با شرکت جناح چپ کلیسا و به آنچه در الجزایر گذشت برای طرد فرانسوی‌ها و به آنچه هم در ولایت خودمان گذشت در قضیه تنباکو در مشروطه در نهضت ملی و در ۱۰ خرداد که به هر یک از آن‌ها اشاره دیگری خواهم کرد اما فعلا توجه کنیم به زیر بنای اصلی مارکسیسم که می‌گوید: اصل، مبارزه طبقاتی و جدال فقر و غنا، مسائل اقتصاد است که محرک نهضت‌های اجتماعی است. و غالب روشنفکران ما در این مسأله اخیر-غافل از این مفهوم اصلی مبارزه طبقاتی و لزوم تکیه بر روی-آن گمان کردند که فقط فرمایشات (! ) ولتر و دائرة المعارف‌نویسان بود که انقلاب کبیر فرانسه را پیش آورد یا فقط فرمایشات (! ) ضد مذهبی مارکس بود که در انقلاب روسیه کارگر شد و به همین دلیل در هر نهضتی فقط تکیه بر روی معارضه با تشیع و روحانیت کردند و به نوعی قدم جای قدم گذاشتن. یکی لامذهبی کرد میرزا آقاخان (کرمانی دیگری دائرۃ المعارف



نویس شد (دهخدا) و حتی «ارانی» که اولین نفر بود که کوشید تا معارضات طبقاتی را در مجله «دنیا» توضیح بدهد نیز غافل نماند از تظاهرات لامذهبی و حزب توده که خود تابعی بود از محرکی که شخصیت پرستی استالین را در تمام دنیا تبلیغ می‌کرد نه به عنوان یک ایسم سیاسی که به عنوان مذهبی. جدید. و اگر کار سید جمال الدین افغانی نگرفت یکی هم به این دلیل بود که نتوانست مثلاً میرزا آقا خان را از تظاهر به لامذهبی باز دارد تا فقط به معارضه با سلطنت جابر قاجار بسنده کنند و به این طریق انگ تکفیر روحانیت متحجر زمان را هم برای‌ایشان خرید و هم برای خود و به این صورت بود که نهضت‌ایشان منزوی ماند و به جماعت دسترسی نیافت و بی‌اثر شد. ارزیابی حرکت‌های روحانیت و روشنفکری

اکنون می‌خواهم با نگاهی سریع حاصل مبارزات اجتماعی صدساله اخیر را طرح کنم و نشان بدهم که هر جا روحانیت و روشنفکری زمان با هم و دوش به دوش هم یا در پی هم ‌می‌روند در مبارزه اجتماعی بردی هست و پیشرفتی و قدمی به سوی تکامل وتحول. و هر جا که این دو از در معارضه با هم در آمده‌اند و پشت به هم کردهاند یا به تنهایی در مبارزه شرکت کرده‌اند از نظر اجتماعی باخت هست و پسرفت و قدمی به سوی قهقرا. تا منع تنباکو روحانیت و روشنفکری به موازات هم و در تباعد از یکدیگر گام می‌زنند و هر دو بی اثرند. در ماجرای تحریم تنباکو که روحانیت به تنهایی عمل کرد و ظاهراً برد یعنی که دست استعمار را از تنباکو کوتاه کرد چون روشنفکر زمانه و نیز حکومت را به وحشت انداخته بود تنهاش گذاشتند و نتیجه برد در تنباکو باخت بزرگتری شد در ماجرای امتیاز گمرك و نفت که هنوز گرفتار این دومی هستیم.

در قضیه مشروطه گویا از آن ماجرا درس عبرتی گرفته شد که روحانیت و روشنفکری پا به پای هم حرکت کردند و ناچار مختصر بردی داشتند و اگر این برد مختصر بود به علت این بود که جناح راست روحانیت از نهضت برید و همه- چه مردم چه حکومت چه روشنفکران- دانستند که روحانیت دربست به مشروطه تن نداده است که اگر داده بود دست شاهزادگان قاجار و اشراف زمان چنان از حکومت کوتاه می‌شد که حتی در دورۀ پس از کودتا نیز نتوانند بلند کنند تا حتی امروز دچار نوادگان‌ایشان باشیم.

بعد قضیه کودتا است و تعویض سلطنت؛ که روحانیت به آن رضایت نداد. از مدرس نماینده مجلس گرفته تا حاج مجتهد شیرازی که به مجلس مؤسسان نیامد اما روشنفکران رضایت دادند و این شد وسیله‌ای تا در سراسر دورهٔ بیست ساله پیش از شهریور به روحانیت سخت گرفتند.[۳۵] بعد قضایای شهریور است و دوره هرج و مرج که بازار روحانیت و روشنفکری در تباعد از یکدیگر عمل می‌کنند ناچار حزب توده و به تبع او نیروی سوم بی‌اثر می‌مانند و گرچه هر یک از این دو فریق کمک فراوان به نشر آراء واصول اجتماعی کردند و حاصل روشنفکری زمان خود را صدچندان بیش از دوره بیست ساله پیش بردند اما چون هر یک از‌ایشان به تقلید از دیگری در چپ نمایی و تعارض با مذهب پیشدستی کرد عاقبت در شکستن بندهای اجتماعی ناموفق ماندند و حرف و سخن‌ایشان شد ابزار نمایش برای کسانی که امروز مصدر امورند.

بعد قضیه ملی شدن نفت است و عروج جبهه ملی که با تمام کار شکنی‌های حزب توده چون روحانیت و روشنفکری لیبرال زمان در عمل ضد استعماری خود متحد، بودند مرد کوچه به حرکت در آمد و سرانجام کار نهضت به جایی کشید که برای شکسته شدن مداخله مستقیم کمپانی را لازم داشت و تازه به عقیده من حتی در این شکست نیز یکی از دلایل روگرداندن کاشانی و بقایی را از مصدق و جبهه ملی باید دانست.

از آن واقعه به بعد تنها تصادم مردم مذهبی و فاقد رهبری

را داریم در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ با قوای مجهز ارتش در این واقعه نیز روحانیت به تنهایی عمل کرد چرا که حتی روشنفکر زمان او را نماینده ارتجاع خواند و گمان کرد حضرات به قصد باز گرداندن مالكیت یا حجاب زنان به اعتراض برخاسته‌اند؛ و ناچار نتیجه شکست بود و از آن به بعد نیز گرچه از نو روشنفکر و روحانی هر یک به راه متباعد خود ‌می‌روند، اما نشانه‌هایی در دست است که متوجه کار یکدیگر و هدف‌های مشترک شده‌اند.

اکنون اجازه بدهید همین نگاه سریع را در یک خط به صورت نموداری رسم کنیم:

در تحریم تنباکو، روحانیت پس از سیصد سال (از اوان صفویه) جلو حکومت‌ایستاده است. به علت غیر مترقب بودن و در عین حال مستقیم بودن حضور عامل استعمار در تن کمپانی «رژی»، و دلالش میرزا ملکم خان «روشنفکر»! در قضیه مشروطه وحدت نظر و عمل است در معارضه با حکومت‌های دست نشانده و قرضه بگیر و معاهده بند و امتیاز دهنده، این وحدت نظر و عمل روحانی و روشنفکر تا آنجا می‌رود که نوع حکومت عوض می‌شود. اما مشروطه دیرپا نیست چرا که روحانیت احساس غبن کرده است و خود را کنار کشیده. این است که آن پنج نفر نمایندگان عالم شرع حتی یک بار در مجلس شرکت نکردند. به واقعه کودتا که حرکت مجددی است از طرف، حکومت برای ثبات بیشتر یافتن فقط روشنفکران زمان رضایت دادند؛ این است که مرد کوچه به آن بیگانه ماند تا فرزندش در مدارس جدید التأسیس سرود خواندن بیاموزد. اما همین فرزندان در دوره جنگ دوم بین‌الملل -(۲۵-۱۳۲۰) یاغی شدند و شدند خوراك نهضت‌های چپ و آن وقت در قضیه نهضت ملی است که از نو روشنفکر و روحانی در عمل ضد استعماری وحدت نظر و عمل می‌یابند و به کمک همان، فرزندان اساسی میریزند برای شروعی که به علت دخالت مستقیم استعمار معوق می‌ماند و بعد هم حرکت جناح کاملاً مذهبی بورژوازی است و آن واقعه اسف‌آوره ۱ خرداد ١٣۴۲ و این حرکت چنان شدید بود که نه تنها به «آنارشیسم» انجامید حتی شرایط وجودی را برای خود نفی کرد عین همین قضیه است در مورد حضرت خمینی رهبر روحانی وقت که در مقابل بی حرکتی عظمای روحانیت (سکوت بروجردی در سراسر عمر در مقابل حکومت و بی‌اعتنایی اسلاف او تا سیدابوالحسن اصفهانی که در نجف می‌نشست) چنان شدید بود که حتی جامعه اصلی روحانیت از دلبستگی به او سر باز زد چرا که منافع خود را در خطر دید. و درست که دقت می‌کنیم گویا در ایران همیشه همین طور‌ها بوده است. یعنی در مقابل سکون و سکوت (اینرسی) مسلط بر مؤسسات و آدم‌ها و مغز‌ها، ناگهان یکی به قصد ایجاد تحرك سر بر می‌دارد و این سر برداشتن چنان تند و ناگهانی می‌شود یا می‌نماید (چون سکوت عظیم است) که شرایط وجودی آنکه جنبیده از دست می‌رود و زیر پایش خالی می‌شود نمونه‌ها را فراوان داده‌ام. اما عاقبت‌ها: اعدام، تبعید، سکوت اجباری و پناه بردن به درویشی. و تازه این همه خود حربه دودمه‌ای است برای دوام همان سكوت وسلوك. یعنى که اینهمه عزیزان شهید شدهاند یا تبعید شدهاند از دست رفته‌اند تا مرد عادی و مؤسسه عادی و نفر عادی در سکون و سکوت خویش وسیله ارضای خاطری داشته باشد.

اگر در این مقیدات اندکی درنگ کردم به قصد این بود که نشان بدهم در چه زمین‌های و با چه معیار‌هایی به ارزیابی حدود روشنفکری در قلمرو روحانیت خواهم پرداخت. به هر صورت سؤال این است که در چنین وضعی از زمانه که ما داریم و با دریایی از نفت و با اجباری که در گسترش تعلیمات عمومی و ارتباط‌ها و علم و هنر هست و با چنان سوابق تاریخی و با چنان نطفه‌ای از قیام در مقابل حکومت که در متن تشیع مندرج است و با آن اعتقاد به ظهور که در زندگی روزانه اکثریت مردم مملکت مسلط بر دیگر اعتقادات است، روحانیت را از نظر روشنفکری چگونه باید ارزیابی کرد؟

سؤال درازی شد. و به این مناسبت پیش از پرداختن به پاسخ آن باید به دو قضیه «انتظار» و «اجتهاد» اشاره کنم.

در این بحث سخنی از این بابت رفت که روشنفکری مختصه دورانی است که آدمیزاد بی‌اتکا به هیچ قدرت ماوراء طبیعی جرأت

این را می‌یابد که سرگذشت (ونه سرنوشت) بشری خود و همنوعان خود را در دست بگیرد و در جستجوی ملاک‌ها و معیار‌های زمینی برای اداره جماعات به علم تکیه می‌کند و معیار‌های سنتی و و آسمانی را کنار می‌گذارد و تجربه را جانشین «سکوت» می‌کند. اگر با این ملاك به دستگاه روحانیت توجه کنیم بخصوص در عالم تشیع که به اجتهاد و فتوا قائل است - می‌بینیم که تشیع خود در اصل نوعی روشنفکری بوده در درون کلیت اسلامی که به آن اشاره شد. معایب و محاسن این دو اصل شیعی را بسنجیم.

نخست اجتهاد. به این معنی که عالم صاحب فتوا، در غیاب امام زمان مکلف است که با توجه به مقتضیات روز، یعنی با توجه به تحولاتی که لازمه گذشت زمان و پیشرفت زمان و پیشرفت اجتماعات است و نیز با توجه به گسترش دنیای ملموس بشری که با کمک ابزار و وسایل جدید حاصل می‌شود و روز به روز افقهای بازتری را پیش روی او می‌گذارد (مثلاً اینکه در نواحی قطبی با شب و روز‌های بلند شش ماهه تکلیف نماز و روزه چیست؟ یا در کرات دیگر؟ و راستی قبله در ماه به کدام سمت است؟ ) بر زمینه نص قرآن و متن سنت و در مرحله سوم با تکیه به عقل و منطق رأی بدهد و تکلیف عادات و آداب مذهبی و معاملات (مثلاً برنج زكاة ندارد چون عرب جاهل آن را نمی‌شناخته) و عقود مردم را معین کند. صرف نظر از ظاهر امر و مقرراتش و اینکه فتوای مجتهدان تاکنون در چه مقوله‌های عبثی عملی می‌شده است و صرف نظر از این که تکیه به متن قرآن و سنت در مرحله اول است و ناچار دست و پای عقل و منطق و تجربه را می‌بندد؛ با اینهمه محتوای فکری این تکلیف یعنی سرگذشت بشری را در دست گرفتن و به کمک عقل و منطق معضلات امور اجتماعی را حل کردن بخصوص که هم متن سنت و اخبار را و هم نص قرآن را در حوزه تشیع تفسیر می‌کنند. یعنی که چندان قشری و تعبدی عمل نمی‌کنند که مثلاً وهابی‌ها یا مجموع اهل سنت در این باره توجه کنید به این یکی دو مسأله ظاهراً شرعی، که از یک رساله مذهبی چاپ اخیر عیناً نقل می‌کنم: «مسأله ۵- اگر در روابط تجارتی و امثال آن (با غیر مسلمین) خوف استیلای اجانب بر حوزۀ (مرکز) اسلام و بلاد مسلمین باشد چه استیلای سیاسی یا غیر سیاسی که باعث استعمار خودشان و بلادشان میباشد هر چند استعمار معنوی (یعنی استعمار فکری و مسلکی و نوع آنها) باشد واجب است بر همه مسلمین دوری کردن از آن روابط و آن روابط حرام است... » «مسأله۹- اگر بعضی از زمامداران دول اسلامی یا وکلای مجلسین (شورا و سنا) باعث نفوذ اجانب شدند در مملکت اسلامی - نفوذ سیاسی یا اقتصادی - به طوری که خوف و خطر داشت براساس اسلام یا بر استقلال مملکت، هر چند آن خطر آینده باشد، خائن خواهد بود و در هر پستی باشد از مقام خود معزول است. بر فرض اینکه به حق اشغال کرده باشد. وواجب است بر ملت مسلمان او را مجازات کنند هر چند با مبارزه منفی باشد مثل ترك معاشرت و ترك معامله و دوری کردن به هر راهی که ممکن است و واجب است کوشش کنند برای اخراجش از همه شؤون سیاسی و محرومش کنند از تمام حقوق اجتماعی.»[۳۶] ملاحظه می‌کنید که روحانیت در چنین موضعی نه تنها یجوز و لایجوز گوینده به آداب طهارت و نجاست نیست بلکه متوجه مسائل اساسی زمانه است و حتی دعوی رهبری دارد و به جای تكفیر فلان روشنفکر اکنون به تکفیر فلان عامل استعمار پرداخته است. اگر به دقتی که در طرح مسأله و در جوابش شده است توجه کنیم چاره‌ای نیست جز اینکه بگوییم روحانیت گرچه به صورت استثنائی اما به هر صورت دارد به آن بیداریی می‌رسد که حاصل تجربیات سیاسی از ۱۳۲۰ به این سمت است[۳۷]. درست است که عالم صاحب فتوا معمولاً در بند این مقولات نیست و بیشتر دچار عنعنات اخبار و سنت می‌ماند و چنین نیست که همیشه بتواند به ملاك عقل و احتیاج زمانه عمل کند و صرف نظر از مثال‌های استثنائی که آورده‌ام عادة بهمان یجوز ولا یجوز‌ها مشغول است و همین نیز موجب به بن بست کشیدن کار، روحانیت اما اگر روشنفکر زمانه بتواند به این مورد استثنائی پروبال بدهد آیا گمان نمی‌کنید هم از تحجر روحانیت کاسته خواهد شد و هم تعارض روحانی و روشنفکر کم کم از بین خواهد رفت؟

نمونه‌های درماندگی روحانیت یجوز ولا یجوز‌کننده به طهارت و نجاست را می‌شناسیم. بترتیب در مقابل مشروطه که آن را با بیگری خواندند؛ سپس در مقابل افتتاح مدارس به سبک جدید؛ سپس در مقابل لباس متحد الشكل و کلاه پهلوی و لگنی و سپس در مقابل کشف حجاب و سپس در مقابل رادیو و تلویزیون و تقسیم املاك و سپس در مقابل حتی «فیلم» «حج» که آن را «خردجال» خواندند. و اگر در قضیه مخالفت‌ایشان با لباس و کلاه و کشف حجاب فحوای گنگی از مخالفت با تظاهر به غرب (غرب زدگی) نهفته بود، در دیگر موارد هیچ عامل دیگری نهفته نیست جز ترس از بازشدن هر دریچه تازه‌ای به ذهن مرد عادی کوچه و همین است که ارزش رهبری روحانیت را در عمل به صفر می‌رساند.

دوم انتظار. که در غرب زدگی بسرعت اشاره‌ای به آن کرده‌ام. نخست ببینیم «انتظار» یعنی چه؟ یعنی انتظار ظهور امام دوازدهم که فرد آخر است از سلسلهٔ «عصمت»، و حق اولی دارد به «حکومت» و «صاحب الزمان است و «اعلیحضرت ولی عصر» عجل الله تعالى فرجه و این‌ها یعنی چه؟ یعنی که به اعتقاد شیعه، شرط اساسی برای «حکومت» بر ملت اسلام «عصمت» (بیگناهی) است. یعنی که حاکم زمانه باید از خاندان طهارت باشد که معصوم از گناه‌اند. یعنی که خاندان پیغمبر و فرزندانش و نوادگان دختری‌اش. و این‌ها نیز به دنبال همان اصل اعتقادی اسلام صدر اول که تنها برای صاحب «کلام» و صاحب «وحی» حق «حکومت» بر مردم را می‌شناخت. و نه تنها خدمتگاری صاحب کلام را برای صاحب «امر» تحمل نمی کرد بلکه هیچ صاحب امری را اگر با عالم بالا در ارتباط (وحی) نبود نمی‌پذیرفت.

نتیجه اول این اعتقاد به «انتظار» اینکه هر حاکمی در غیاب امام زمان «غاصب» است و این خود جرم مقاومت تشیع در مقابل حکومت‌ها و سر نسپردن او به «اولوالامر» که به آن بار‌ها اشاره کرده‌ام.

نتیجه دوم اینکه چه بسیار مدعیان صاحب الزمانی که از قرن سوم هجری به بعد قیام کرده‌اند و همۀ‌ایشان نیز ناکام مانده‌اند. چرا که صاحب الامر نبوده‌اند.

اما نتیجه -سوم و مهمترین آن‌ها- که در بحث فعلی ما مورد احتیاج است، اینکه پس روحانیت تشیع با چنین اعتقادی اشتباه می‌کرده است که در نهضت‌های اجتماعی (تنباکو- مشروطه- ملی شدن نفت) شرکت می‌کرده. و می‌دانیم که اکثریت روحانیان نیز در این نهضت‌ها شرکت نکردند؛ بلکه برگزیدگان‌ایشان شرکت کردند و چون هر نهضت جنبه‌های عمومی گرفت و مرد عادی کوچه را نیز بحرکت در، آورد آن وقت جامعه روحانیت نیز به سکوت علامت رضا، آن نهضت‌ها را پذیرفت. دیدیم که اگر در قضیه تنباکو برد موقت با روحانیت بود باخت بزرگتری بدنبال آمد که اعطای امتیاز نفت باشد و در قضیۀ ملی شدن صنعت نفت نیز گرچه روحانیت مؤثر بود اما با بین‌المللی شدن نفت و سلطه مجدد استعمار و خلع ید کامل از، روحانیت لطمه اصلی به همه خورد. بخصوص در نهضت مشروطه گویا حضرات روحانیان شرکت‌کننده، گمان میکردند که سلطنت را از غاصبان حق و مقام «امام زمان» پس خواهند گرفت یا دست کم حکومت که به شورا بدل شد‌ایشان را نیز به نمایندگی «صاحب الامر در آن حقی خواهد بود. ولی با خلع ید از روحانیت که حاصل اصلی مشروطه بود گویا امروز حق داریم که نظر شیخ شهید نوری را صائب بدانیم که به مخالفت با مشروطه برخاست و مخاطرات آن را برای روحانیت گوشزد کرد. چرا که او میدید که مشروطیت به جای خلع ید از حکومت جبار زمان سلطنت (قاجار از روحانیت خلع ید خواهد کرد به این طریق روحانیت یا باید در این اصل اعتقادی تجدید نظر کند و سپس در نهضت‌ها شرکت کند یا اگر به اصالت این اصل اعتقادی باقی است از شرکت در امور اجتماعی و نهضت‌ها خودداری کند.

این مختصر چون و چرایی دربارۀ اصل انتظار در حوزه مسائل اعتقادی اما خارج از حوزه‌ایمان و اعتقاد و به عنوان یک مسأله اجتماعی این انتظار فرج موعود محاسنی دارد و معایبی که میشمرم و اول معایب را:

نخستین این معایب بی‌تکلیفی مردم است در انتخاب جانشین امام؛ یعنی در انتخاب مجتهد اعلم جامع الشرایط. آن هم برای مرد عادی کوچه که حتی در طهارت و نجاسات محتاج راهنمایی است چه رسد به تشخیص ارجحیت و اعلمیت فلان صاحب فتوا بر دیگری. اگر قرار باشد چنانکه رسم است پس از مرگ هر صاحب فتوای اعلم و ارجح چندسالی منتظر ماند تا خود به خود یکی از علمای طراز اول پیشوایی خود را به کرسی بنشاند و دیگران را به سرسپردن وا دارد؛ معلوم نیست اگر در این فاصله احتیاج به حضور صاحب فتوا و رأی قاطعش در مسائل حاد عقود و معاملات و اجتماعیات شد، چه باید کرد؟

دومین این معایب دست بسته ماندن خود صاحبان فتوا است در مواقع حساس اجتماعی که به ترس از پذیرفته شدن یا نشدن معمولاً صلاح را در سکوت می‌بینند و قضایا را به پیش آمد و اگذاشتن. عاقبت چنین اهمالی نیز از پیش روشن است.

سومین این معایب آنکه به انتظار چیزی یا کسی که نیست یا هنوز نیامده است ماندن؛ یعنی که واقعیت موجود را فراموش کردن و تنها به‌امیدی و به خاطر آن وقایع روز وزندگی موجود را فراموش کردن یا حل همه مشکلات را به روزی حواله کردن که ظهور رخ بدهد. آیا گمان نمی‌کنید که این خود بزرگترین علت قضا و قدری بودن است؟ مهمل گذاشتن عمل و تصمیم نیز از همین جابر میخیزد و کار امروز را به فردای نامعلوم افکندن که همه از بزرگترین موانع حضور و حصول روشنفکری‌اند و مانع اشاعه آن؛ که تصمیم بجا و عمل در مواقع حساس و اظهار رأی علنی را می‌طلبد.

با این نکته اخیر کاری نمی‌توان کرد اما دو عیب قبلی را که بر شمردم می‌توان با پذیرفتن طرح «شورای اجتهاد» به جای

پیشوای واحد مذهبی پذیرفت که از طرف جناح مترقی روحانیان نیز پذیرفته شده است.[۳۸]

و اما محاسن انتظار در قدم اول تمکین نکردن از اولوالامر. به این استدلال که در غیاب معصوم که تنها فرد لایق حکومت است همۀ حکام زمان به اعتقاد شیعه غاصبند. و به این ترتیب شیعه هیچ الزامی یا اجباری در اطاعت از حکومت‌ها ندارد که هیچ بلکه همیشه دلیلی نیز برای مقاومت در قبال ظلم‌ایشان دارد. در عین حال که این امر خود بزرگترین مانع است برای استقرار یک دستگاه اداری دقیق دولتی، بزرگترین تکیه گاه روشنفکری هم هست برای روحانیت. چنان که گذشت تاریخ ما پر است از امام زمان‌هایی که با تکیه به همین اصل در مقابل حکومت‌ها قیام کردند و مدعیانی داشتند. اگر شیعه سخت مالیات می‌دهد؛ اگر به سربازی رفتن جوان دهاتی عزایی است برای خانواده‌اش؛ اگر همه کار‌ها را از حکومت می‌خواهیم؛ اگر مدام مؤدی دولتهاییم و در نظر حکومت همیشه چون فضول باشی جلوه می‌کنیم؛ و اگر پول حکومت‌ها این چنین حیف و میل می. شود چرا که آنرا پول «مظلمه می‌دانیم... و بسیاری عوارض دیگر هم از این اعتقاد بر میخیزد و روحانیت به همین جا است که پایبند است چرا که از این اصل اعتقادی اعاشه هم می‌کند. کارمندان دولتی که حقوق خود را پیش یک روحانی حلال می‌کنند

مواردی نادری نیستند.

دومین نکته این که انتظار فرج برای شیعه یعنی انتظار روزی که دنیا پر از عدل و داد خواهد شد. نه تنها ایران یا سرزمین‌های شیعه نشین بلکه همۀ دنیا. و آیا این خود نطفه یک‌ایده‌آل جهانی نیست در دل هر عامی عادی؟ و مستمسکی نیست تا هر کدام ما به موجودیت حقیر واقعیت‌ها تسلیم نشویم و در انتظار روز بهتری باشیم؟ به هر صورت این اصل اعتقادی نوعی سکوی پرش ذهنی است برای هر شیعه تا از آن به دنیای آرزو‌ها بپرد و حقارت آنچه در دست دارد او را از افزون طلبی و عدل جویی باز ندارد.

این بود معایب و محاسن انتظار؛ شما خود قضاوت کنید. و به هر صورت ما به علت همین معایب و محاسن است که گاهی میرزای شیرازی را داریم و گاهی شیخ شهید نوری را و گاهی هم حضرت خمینی را[۳۹]. در عین حال که اغلب اوقات روحانیت بی‌هیچ در کی از سیاست، و نه در بند منافع طبقات محروم و نه محتوای زمان و مکان را دریافته به صورت آلت فعل حکومت‌ها عمل می‌کند. و در این موارد همان حکمی بر روحانیت رانده است که بر اکثریت خیل روشنفکران که اگر‌ایشان نان یکی از مشاغل روشنفکری را می‌خورند آنان نیز نان یکی از مشاغل روحانی را می‌خورند.

وقتی میرزای شیرازی با یک فتوا به تحریم تنباکو امر می‌دهد به اتفاق رأی همۀ نویسندگان تاریخ مشروطه کمر یک کمپانی خارجی را می‌شکند (رژی) و در عین حال آبروی روشنفکر زمان خود را می‌برد (ملکم خان). و اگر از نظر مبارزات طبقاتی به این قضیه بنگریم او نیز به صورت ساده‌اش مدافع بورژوازی محلی تهیه‌کننده توتون و تنباکو است و در مقابل هجوم استعمار انحصارطلب خارجی‌ایستاده است. درست است که این پیروزی مقدماتی به ضرر نهایی روحانیت تمام شد چرا که هم کمپانی و هم حکومت‌های دست نشانده و هم روشنفکر خدمتکار حکومت دریافتند که حریف اصلی کیست تا به آن طریق که می‌دانیم در مشروطه و پس از آن دستش را کوتاه کنند. اما صرف نظر از این عواقب وقتی با چنین فتوا دهنده‌ای طرفیم نمی‌توانیم گمان کنیم که آخوندی است و قدمی از سر تعصب برداشته یا از سر خشکه مقدسی یا برای حفظ مقام و عنوان. متن این فتوا[۴۰] فریاد میزند که مردی است در لباس پیشوای مذهبی می‌خواهد سرنوشت بشری را در دست بگیرد. در چنین موردی حتماً با یک روشنفکر طرفیم یا در مورد بهبهانی و طباطبائی که گرچه صاحب فتوا نبودند اما به مشروطه یاوری دادند یا وقتی کاشانی با همه تنگ نظری‌های بعدی‌اش زیر فتوای ملی شدن نفت صحه گذاشت یا این مورد اخیر ۱۵ خرداد ١٣۴۲ و تبعید رهبر روحانی وقت... در تمام این موارد پیشوایی است روحانی که گردن از اطاعت «حکومت» و «لوح ازل» و «تقدیر» باززده و با ادعای رهبری در مسائل دنیایی دچار روشنفکری شده و قدمی برداشته به سوی عدالت و استقرار حقوق اجتماعی یا به سوی ایجاد مزاحمت برای حکومت‌های وقت. همه این بزرگان که بر شمردم بی‌اعتنا به حکم ازل و بی‌انتظار فرج و بی‌هیچ تسلیم قضا و قدری یا برای نفی همۀ آن‌ها، با یک فتوا یعنی با یک رأی روشنفکرانه قدم در راهی گذاشته‌اند که راه مبارزه اجتماعی است و به این قصد که رهبری جماعت مردم را در دست‌های بشری خود بگیرند و ممانعت کلند از تضییع حقوق ملتی که نه به بلای آسمانی دچار شده است. درست است که در برخی از موارد قیام روحانیت و حرکتش باشکست روبرو شده است - همچو مورد، اخیر که در آن رهبر روحانی چنان تند عمل کرد که شرایط زیستن خود را در مملکت دشوار کرد - و نیز ممکن است که گاهی فتوای یک روحانی یا عملش، منطبق با شرایط روز و حافظ منافع اکثریت مردم نباشد همچو مورد شیخ نوری - اما این هر دو شکست در قیام یا اشتباه در فتوا خود ناشی از بریدگی میان روحانیت و روشنفکری است اگر روشنفکر و روحانی هر یک ساز جداگانه‌ای نمی‌زدند و در موارد حساس نهضت‌ها - همچو مشروطه و ملی شدن نفت دوش به دوش هم عمل می‌کردند هرگز چنان اشتباهاتی یا شکست‌هایی پیش نمی‌آمد. اکنون با توجه به تمام این مقدمات که اندکی به طول انجامید جای روحانیت را در حوزهٔ روشنفکری معین کنیم و اگر درست‌تر گفته باشیم چنین جایی را در حوزه روشنفکر برای روحانیت پیشنهاد کنیم.

صرف نظر از این که هر یک از مشاغل روحانی - از صاحب فتوا بگیر تا روضه خوان دوره گرد و امام فلان روستا - در حکم یکی از مشاغل روشنفکری است به اعتبار کار فکریی که دارد و آموزشی که می‌دهد و سر و کاری که با «کلام» دارد - به گمان من روحانی آزاداندیش صاحب فتوا و مجتهد غیر خرافی را از آن نوع که برشمردم باید در مدار اول به دور هسته مرکزی روشنفکری قرار داد اگر نه در خود هسته مرکزی روشنفکری؛ به اعتبار اینکه صاحب فتوا صاحب تألیفاتی هست.[۴۱] چرا که در کار این صاحبان فتوا نه قصد انتفاع هست و نه قصد تبلیغاتی. علاوه بر اینکه گاهی نتایج کار‌ایشان خلق و ابداع است. اشاره می‌کنم به یکی دو فتوایی که در صفحات پیش آوردم و به فتوای تحلیل رادیو و تلویزیون و نیز فتوای سرمایه‌گذاری در بانک‌های دولتی و منع آن در بانک‌های خصوصی که حکایت از نوعی درك سوسیالیسم می‌کند. و گرچه این فتوا‌ها از طرف حضرت خمینی و حضرت حکیم نوعی نوشداروی پس از مرگ سهراب تلقی شد- بسکه روحانیت دیر می‌جنبد ولی به هر صورت غنیمت است.

پس از این دسته صاحبان فتوا که البته انگشت شمارند، خطبا و وعاظ و روحانیان طراز اول را در دسته دوم روشنفکران می‌گذارم که هر کدام در قلمرو نفوذ مذهبی خود، پیشوایی می‌کنند. همان‌ها که نمونه هاشان را در «مدرس» و «سید اشرف الدین نسیم شمال یا در «طباطبایی» و «کاشانی» و دیگران داریم. نمونه عالی این دسته «ملک المتکلمین» است.

پس از این دسته آخوند‌ها و پیشنماز‌ها و ملا‌های شهر‌ها و دهاتاند که در دسته سوم جایشان می‌دهم. ایضاً به اعتبار نتایج تربیتی که بر کارشان مترتب است از اخبار و سنتی که می‌آموزند و اساطیر مذهبی را که رواج می‌دهند و گره گشایی‌هایی که در حل و عقد امور معاش و معاد مردم مملکت دارند و آرامش و ناآرامی وجدان مذهبی مردم که به دست‌ایشان است.

پس از‌ایشان روضه خوان‌ها و منبری‌ها و مداح‌ها را در دسته چهارم می‌گذارم به اعتبار اینکه در کارشان قصد تبلیغاتی و انتفاعی بر دیگر مقاصد می‌. چربد. اگر در کار دسته‌های پیش قصد قربت می‌چربد، در کار این دسته از چنین قصدی کمتر سراغ می‌توان گرفت. که تا طی نکنند به منبر نمی‌روند و الخ...

در تأیید اثر تربیتی کار روحانیت اشاره به این نکته می‌کنم که هم اکنون علاوه بر دبیران و آموزگارانی که با سابقه روحانیت در فرهنگ و ثبت و دادگستری، در حدود ۲۰۰ مدرسه (دبستان و دبیرستان) اسلامی با حدود. ۵ هزار شاگرد در سراسر مملکت دایر است که علاوه بر برنامه‌های رسمی فرهنگی تعلیمات مذهبی نیز در آن‌ها مجرا است. علاوه براین ارزش تربیتی کار، روحانیت، بخصوص وقتی روشنتر می‌شود که متوجه باشیم که آن هشتاد درصد بیسوادان که راهی به مدرسه و کلاس و فرهنگ جدید ندارند تنها راه ارتباطشان با خبر و علم و فرهنگ از طرفی روحانیت است و از طرف دیگر رادیو و اگر نیمی از سهم مستدرکات شفاهی مردم عامی را نیز از آن رادیو بدانیم به هر صورت نیم دیگر از آن روحانیت است که در ماههای محرم و صفر و رمضان یعنی سه ماه از هر سال قسمت اعظم فکر و ذکر مردم را بخود مشغول می‌. دارند علاوه بر اینکه روحانیت به رادیو نیز با باز کرده است و در همان ماه‌ها که برشمردم روزهای فراوان داریم (دست کم الی بیست روز) که جز اخبار وقایع سیاسی، هیچ برنامه دیگری غیر از برنامه‌های مذهبی از رادیو پخش نمی‌شود؛ به این طریق تا وقتی که هنوز هم چون قرون وسطی قسمت عمده نقل بار فرهنگ و تحویل میراث سنتی به دوش روحانیت است و روشنفکران نتوانسته‌اند در این زمینه‌ها جانشین، بشوند نمی‌توان قدرت روحانیت را در نهضت‌های اجتماعی ندیده گرفت. بخصوص که اینجا هم روشنفکر و هم روحانیت در قلمرو استعمار بسر می‌برند که قدم اول غارتش غارت فرهنگی و سنتی محل است؛ و وضع او هرگز شباهتی به وضع روشنفکر و روحانی در ممالک متروپل ندارد که گاهی پیش روی هم‌ایستاده‌اند و بخصوص که قانون اساسی، تشیع را مذهب رسمی مملکت دانسته و حضور پنجتن از روحانیان طراز اول را برای نظارت در دستگاه قانون‌گذاری در مجلس لازم دانسته. بگذریم که به این ماده از قانون اساسی در طول این شصت سال مشروطیت حتى یكبار عمل نشده است و روحانیت حق دارد اگر به غیر قانونی بودن سراسر قوانینی که از تمام مجالس مشروطه گذشته است اعتراض کند. در وضع فعلی و با سخت‌گیری‌های نسبت به روحانیت (تبعید‌ها و حبس‌ها و نظارت بر منابر و تقلیل ایام سوگواری و آب و علف رساندن به آن دسته از روحانیان که خدمتگاری حکومت را بلدند و در مؤسسات نشر خبر همان کاری را می‌کنند که در عهد بوق می‌کردند.) چاره‌ای نیست جز اینکه یکی از این سه راه را برگزینیم:

۱-حکومت یا باید برای روحانیت مسؤولیت‌های در خور و بودجه در خوری بشناسد که طبق قانون اساسی شناخته شده است یا باید جرأت و شهامت بخرج بدهد و تکیه دولت را از پشت مذهب یا به عکس بردارد؛ یعنی که با اصلاح قانون اساسی دولت ایران را یک دولت «لائیک» اعلام کند که هیچ مذهبی در آن رسمی نیست در عین حال که همۀ مذاهب را برسمیت می‌شناسد.

۲-و روحانیت یا باید تن به تجدید نظر‌های اساسی بدهد در به رسمیت شناختن کشف حجاب و دست برداشتن از تکفیر هر تجدد خواهی و خزانه دولت را بیت المال شناختن و مالیات را جانشین خمس و زکات کردن یا به عکس و از این قبیل یا از دور تأثیر و تأثر اجتماعی خارج شدن و روز به روز بیشتر در پوسته متحجر خود باقی ماندن و سنگواره شدن.

۳-و روشنفکران یا باید با روحانیت از در مدارا در آیند و به اتفاق هم در مقابل حکومت‌ها تن واحدی بشوند که در مواقع حساس اجتماعی بتوانند ناظر بر اعمال‌ایشان در حوزه اجحاف و ظلم باشند یا باید هر چه زودتر جانشین وظایفی بشوند که روحانیت بعهده دارد. یا اگر به هیچ یک از این دو راه نرفتند ناچار به همین وضعی که دارند بسازند یعنی عاملی دو جانبه باشند برای تضعیف خویش و روحانیت به نفع حکومت‌ها.

ششمین و آخرین پشتوانه آن، معارضهٔ روشنفکر عصر روشنایی و اعقابش با مسیحیت ادبیات وسیع روشنفکری اروپا است. از ولترو روسو و دایرة المعارف بگیر تا آثار فلاسفه‌ای همچون برگسون وكانت و دکارت و هگل و ویلئام جیمز و نیچه و هایدگر؛ و از پرودن و با کونین و مارکس و پلخانف و انگلس بگیر تا سارتر و هربرت سارکوزه و دیگران و دیگران؛ صرفنظر از ادبیات و نمایش و نقد و شعر و موسیقی و معماری و دیگر هنر‌ها روشنفکر اروپایی با در دست داشتن چنین متن عظیمی که خود فراهم کرده است، البته که حق دارد نسبت به متنهای عتیق بی‌اعتنا بماند و تورات و انجیل را دست بالا، متنهایی بداند قابل مطالعه از نظر مردم‌شناسی یا اساطیر‌شناسی. اما روشنفکر ایرانی؟ به فرض اینکه پیروی بی‌چون و چرای او از روشنفکر عصر روشنایی درست باشد آیا نبایست پیش از همه به تهیه چنین متن عظیمی به عنوان پایه مدعیات خود دست میزد یا دست کم به ترجمه همین نوع کالا‌های روشنفکری اروپا می‌پرداخت؟ با انصاف باشیم و ببینیم روشنفکر ایرانی در این صد ساله اخیر چه کرده است. آثار ادبی را ر‌ها کنیم؛ قصه و شعر و نمایشنامه را که در این مقوله نظر به مباحث، تاریخی، فلسفی، سیاسی و اقتصادی است. و ببینیم آثار کدام یک از اسم‌هایی که بر شمردم - نه به طور کامل بلکه حتی به صورت دست و پا شکسته به فارسی در آمده یا به ازای آن‌ها و چیزی در مقام مقایسه با یکی از آثار یکی از آن حضرات به زبان فارسی نوشته شده است؟

از اول شروع کنیم که میرزا ملکم خان است. قسمت اعظم مجموعه آثار او را استادم محیط طباطبائی در یک جلد منتشر کرده[۴۲] شامل ۱۳ رساله و جمعاً ۲۱۷ صفحه. و، كلا نوعی برداشت سرسری از آداب دموکراسی در فرنگ اما چون در این جلد اول وعده جلد دومی هم داده شده بود تلفنی از حضرت محیط استفسار کردم. معلوم شد که دنبال نکرده و گفت:

«کار اصلی ملکم خان همین‌ها. است چون او فقط به سیاست وارد بود. گرچه در باب خط و نمایش و آراء بزرگان هم حرفهایی زده اما ارزش دسته اول را ندارد».

بعد نوبت میرزا آقاخان کرمانی است فریدون آدمیت می‌نویسد: «تا اندازه‌ای که جستجو کرده‌ایم و مسلم می‌دانیم غیر از

مقالاتش در روزنامه اختر چاپ (اسلامبول) تعداد بیست کتاب و رساله تألیف و ترجمه کرده است از مجموع آن‌ها فقط شش کتاب انتشار یافته است و آنهم پس از کشتن او»[۴۳]. و سپس آثار را میشمارد با توضیحی در باب هر کدام؛ بدین صورت:

۱-رضوان اثر ادبی که به تقلید گلستان سعدی نگاشته.

۲-ریحان بوستان، افروز آخرین اثر، او که فقط بیست صفحه آن را نوشته.

۳-آئین سخنوری در تاریخ ادبیات فارسی نسخه آن بدست نیامد.

۴-نامه باستان تاریخ مختصر ایران پیش از اسلام به بحر تقارب سروده.

۵-آئینه سکندری یا تاریخ ایران باستان است تا «برتو عرضه دارد احوال ملک دارا».

۶-تاریخ ایران از اسلام تا سلجوقیان دنباله مجلد قبلی است.

میگوید: «آن را به نظر سید جمال الدین رسانیده و حضرت شیخ می‌فرمایند ناقص است».

۷-سه مکتوب و صد خطابه، دو رساله انتقادی است از بنیاد‌های اجتماعی و سیاسی و فرهنگی (و من می‌افزایم علی الخصوص مذهبی). ۸-تاریخ شانژمان، ایران بحث انتقادی است در تأثیر و حوادث تاریخ.

۹-تاریخ قاجاریه و سبب ترقی و تنزل دولت و ملت ایران که عنوان و موضوع آن رسا است.

۱۰-در تکالیف، ملت گفتاری است در مسؤولیت افراد نسبت به اجتماع.

۱۱-تکوین و تشریع موضوعش فلسفه علوم جدید و مدنیت.

۱۲-هفتاد و دو ملت، موضوع آن گفتگویی است میان پیروان کیش‌های مختلف.

۱۳- حکمت نظری، تألیف کلانی است در بحث اصول حکمت اولی.

۱۴-هشت بهشت در حکمت عملی است.

١۵-عقاید شیخیه و بابیه، نسخه‌اش بدست نیامد.

١۶-ان‌شاءالله ماشاءالله، در رد رساله حاج محمد کریم خان کرمانی (پیشوای شیخیه) در معنى ان‌شاءالله ماشاءالله.

۱۷-رسالة عمران، خوزستان نسخه آن بدست نیامد.

۱۸- ترجمه تلماك، از نویسندهٔ هوشمند فرانسوی «فنلن»، کتاب نامدار سیاسی و فلسفی و اخلاقی.

١٩ - ترجمه عهدنامه مالک اشتر، در تهران به طبع رسیده است (۱۳۲۱).

۲۰- مقالات در روزنامه اختر چاپ اسلامبول، از جمله سلسله مقالاتی در فن گفتن و نوشتن[۴۴].

خوب، بعد از که بگویم؟ از آثار طالب اوف و آخوندزاده؟ که مجموعاً در حوزه ادبیات و اجتماعیات قلم می‌زنند؟ یا از تاریخ بیداری ایرانیان ناظم الاسلام کرمانی که گزارش ایام مانندی است از وقایع صدر مشروطه؟ یا از خاطرات و خطرات هدایت؟ یا از روزنامه اعتمادالسلطنه؟ یا از خاطرات حاج سیاح که به جای. ۸ سال ، پیش پارسال منتشر شد؟ و ایضاً گزارش ایام و سفرنامه‌ای است. یا از سیر حکمت در اروپای فروغی که تاریخ شکسته بسته‌ای است از فلسفه غرب؟ و راستی غیر از این‌ها چه داریم؟ چرا کسروی را هم داریم با فهرستی از آثارش در دو زمینه تاریخ و پاکدینی و این دومی البته که عنوانی است مؤدب برای همۀ معارضه‌های او با مذهب.

اول در زمینه تاریخ:

تاریخ مشروطه - زبان آذری - نام‌های شهر‌ها و دیه‌ها - شهریاران گمنام - تاریخ هجده ساله - تاریخچه شیروخورشید - تاریخچه چپق و قلیان - زبان پاك - شیخ صفی - زندگانی من - ده سال در عدلیه.

دوم در زمینه پاکدینی

ورجاوند بنیاد - دین و جهان - کار و پیشه و پول - در پیرامون اسلام - شیعی‌گری - بهایی‌گری - صوفی‌گری - حافظ چه

می‌گوید... و از این قبیل[۴۵].

دیگر از چه بگویم؟ ناچار از نهضت‌های چپ که غیر از دو سه دوره مجلات «دنیای» ارانی و «مردم» حزب توده و «علم و زندگی» وسیالیست‌ها تا آنجا که من اطلاع دارم فقط این آثار اصلی به فارسی ترجمه شده:

ا-‌ مانیفست حزب کمونیست به قلم مارکس و انگلس و گویا به ترجمه نوشین.

۲- نقش شخصیت در تاریخ از پلخانف، ترجمه خلیل ملکی.

۳- آنتی دورینگ، انگلس، ترجمه احسان طبری.

۴- خلاصه بسیار کوچکی (در حدود یک پنجاهم) از کاپیتال مارکس، ترجمه مهندس نوایی. و همین. بقیه، کار‌های گذرای مطبوعاتی است. روزنامه و روزنامه و روزنامه. و تحریکات و تبلیغات؛ یا دست بالا دوسه جزوه‌ای از استالین؛ مثل «مسأله ملیت» و از این قبیل؛ و بعد هی اعلامیه پشت اعلامیه و هر کدام در توجیه شکست قبلی.

بله با چنین مایه دستی است که روشنفکران ایران می‌خواسته‌اند ید بیضا کرد. ادبیات روشنفکری ما که بایست پشتوانه هر نوع موضع‌گیری در قبال حکومت یا روحانیت، باشد، چیزی است در همین حدود‌ها. البته تك وتوك ترجمه‌هایی از متون فلسفی هم داریم از منوچهر بزرگمهر و دکتر کاویانی و دکتر محمد باقر هوشیار و دکتر محمود هومن و دکتر محمود صناعی و احمد آرام و دکتر آرین پور و دیگران. و بعدهم مجموعه انتشارات دانشگاه، و بنگاه ترجمه و نشر کتاب هم هست. ولی اینها همه متأخرند و همه مربوطند به سالهای پس از ۱۳۲۰. و توجه ما بیشتر به پیشوایان روشنفکری در ایران است. به هر صورت هنوز هیچ چیز از هگل ترجمه نشده است یا از اسپینوزا یا از برگسون یا از دکارت یا از همه پیشوایان فلسفه علمی که متنهاشان زمینه اصلی کار روشنفکری در قرون معاصر است.



داخلی از نظامیان باز نشسته دارند)، و صرف نظر از بخشنامه‌ای که استخدام نظامیان باز نشسته را در مدیریت‌های صنعتی الزامی کرده است(متن بخشنامه را عاقبت گیر نیاوردم) و صرف نظر از اینکه قسمت اعظم اراضی دشت گرگان در قطعات ۵۰۰ و هزار هکتاری به مالکیت نظامیان باز نشسته واگذار شده است و ایضاً صرف نظر از سلب صلاحیت رسیدگی به جرایم نظامیان از دادگاه‌های سیویل که به مسؤولیت دکتر محمد علی هدایتی وزیر دادگستری وقت بلافاصله پس از قضایای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ گذشت، و نیز صرف نظر از طرح سپاه دانش و بهداشت والخ که از ۱۳۴۲ به بعد عملی شد و صرف نظر از خیلی موارد دیگر... دست‌نویس آخر این دفتر در «اسالم» (از محال طالش) تهیه می‌شد كه یك كارخانه چوب- بری دارد با ۸۰۰ کارگر (دائم و فصلی) و ۱۲ کارمند؛ و رئیس كارخانه یك سرهنگ بازنشسته است با سابقه کار در مرزبانی. سرهنگ بازنشسته دیگری مامور خرید کارخانه است. سرهنگ بازنشسته سومی مسؤول امنیت. و این سومی با سابقه ریاست زندان فلك الافلاك از ۱۳۳۲ به بعد.

دوسن پیر» از معاصران روسو (صفحه ۴۹ اندیشههای میرزا آقاخان کرمانی - آدمیت) جالب نیست؟

↑ مراجعه کنید به جدول صفحه ۵۲ (جلد اول)

↑ ارتش در تمام زد و خورد‌های داخلی فقط دوبار با عده‌ای که دارای اسلحه و مهماتی نظیر خود ولی بسیار کمتر بود رو به رو شده... » صفحه ۹۴ کتاب «مصدق و رستاخیز ملت» نوشته سرگرد پیاده سید محمود سخائی. چاپ ۱۳۳۱ - خواندنی‌ها- و به توضیح همین مأخذ این هر دو بار در زد و خورد با «بارزانیها» است.

↑ صرف نظر از وزرای نظامی که از ۱۳۳۲ به بعد تعدادشان روز افزون است و نیز صرف نظر از مدیران نظامی دست دوم چه در دوایر حکومتی چه در دوایر خصوصی (کارخانه‌هایی که بیش از ۵۰ نفر کارگر دارند حتماً یك مدیر

↑ چو این نکته جالب است که در مورد سپاهیان بهداشت و آموزش و غیرهم... این نسبت معکوس می‌. شود. یعنی که هر یك از‌ایشان با گذران ۱۰-۱۴ ماهه در دهات به فقر روستا و مشکلات عمق اجتماع آشنا می‌شوند و در بازگشت مجموعه نارضایی‌های روستایی را با خود به شهر برمی گردانند.

↑ «هزینه نظامی دولت ایران که در سال ۱۳۳۰ به ۲/۱ درصد از تولید ملی سالانه تخمین‌زده می‌شد از سال ۱۳۳۲ به بعد بشتاب افزایش یافت اما تا سال ۱۳۴۱ با توجه به افزایش تولید، ملی این افزایش بیشتر کمی بوده و نه کیفی... از آن پس هزینه نظامی هم به طور کمی هم به طور کیفی بالا رفت. و اکنون دولت آقای هویدا در نظر دارد که نزدیك به ۱۰ درصد از تولید ملی سالانه را صرف مخارج نظامی کند در کشوری که سرمایه‌گذاری صنعتی‌اش از ۶ درصد تولید ملی سالانه و مخارج آموزش و بهداشت آن (باهم) از یك درصد بیشتر نیست؟ ... ببینم کشور‌های همسایه و کشور‌های مشابه چه مقدار از تولید ملی سالانه‌شان را صرف مخارج نظامی می‌کنند افغانستان ۲/۱ درصد- پاکستان ۲/۷ درصد- ترکیه ۶/۸ درصد- عراق ۷ درصد- عربستان ۲/۳ درصد- کویت ۱/۷ درصد- هند۳/۱ درصد- ژاپن ۱/۲ درصد- تایلند ۲/۶ درصد- فیلیپین ۱/۸ درصد و این همه به نقل از آمار سال ۱۹۶۵ (برآورد اقتصادی آسیا و خاور دور)، نشریه سازمان ملل متحد چاپ بانكوك ۱۹۶۶». نقل شد از مقاله «بار نظامی ایران» در مجله «ماهنامه سوسیالیسم» اردیبهشت ۱۳۴۷ چاپ پاریس.

↑ مراجعه کنید به مهنامۀ ارتش شاهنشاهی ایران، شماره ۶٫۵ سال ۱۳۴۷ و ببینید چه زبان من در آورده تازه ای را دارند باب میکنند و این فهرست مختصری از آن است که به جای لغات قدیمی لغات تازه ای را پیشنهاد می‌کند: سنت بدل شده به تراداد دفاع بدل شده به پدافند

احتراق سوختاری تعرض آفند

منطفه تجمع گمگاه عضویت هم‌وتدی

معنی چیم حضور فرستی

گلنگدن روآیک حاضر فرست

قابلیت انعطاف تابمندی غایب نهست

حمل و نقل ترابری مسلسل تیربار

تدارک آماد حمله تک

حمله متقابل پاتک محدود کرانمند

جنگ محدود جنگ خردکران جنگ بی‌تصمیم قبلی جنگ نافرادیده

والخ...



↑ نقل شد از مجلۀ جهان» نو به مدیریت رضا براهنی) شماره‌های ۵٫۴ (مشترك) شهریور و مهر ۱۳۴۵ - صفحات ۳۳و۳۴.

↑ نقل شد از مجله علم و زندگی کتاب ،دهم سال ۱۳۳۹، از مقاله ای به عنوان «قدرت و انضباط در نقش تنظیم کننده سیاست و ارتش در کشورهای توسعه نیافته».

↑ و جالب اینکه برگزیدن و برکشیدن کودکان خانواده ندیده پرورشگاهی و گماشتن‌ایشان در مقام مدیریت قوای تأمینی تازگی‌ها باب شده است. بخصوص که حمله چتر بازان به دانشگاه در ۱۳۳۹ بسیار کاری و مؤثر از آب در آمد. حکومت‌ها با تکیه به بی‌ریشه‌ها از طرفی بی‌چون و چراتر فرمان می‌دانند و از طرف دیگر کین توزی‌های باطنی فرزندان مهر نچشیده اجتماع را در مسیر معین میاندازند برای روز مبادا و الخ...

↑ مراجعه بفرمایید به ضمائمی که به ترجمه از آنتونیو گرامشی در جلد اول آمده. ده بخصوص به صفحه ۹۹ (جلد اول) به بعد.

↑ مراجعه بفرمایید به صفحه ۸۰ جلد اول.

↑ مراجعه بفرمایید به صفحه ۳ از دوزخیان روی زمین اثر فرانتس فانون ترجمه (؟ ) چاپ اروپا، تیرماه ۱۳۴۶.

↑ مثلاً روحانیت هنوز به کشف حجاب رضا نداده یا به حق رأی زنان و شرکت‌ایشان در زندگی اجتماعی... والخ که در وضع موجود دست کم به آن تفوه می‌شود.

↑ مجله آستان قدس مشهد مجلۀ «مکتب اسلام قم و از این قبیل.

↑ اصل دوم قانون، اساسی که از آغاز مشروطیت تاکنون حتى یك بار به آن عمل نشده است و روحانیت به اعتبار همین ماده بحق می‌تواند ادعا کند که پس تا کنون مشروطیت تعطیل بوده است.

↑ ستمکاری استعماری تنها هدفش خنثی نگهداشتن این مردان بنده و اسیر نیست بلکه می‌کوشد تا آن‌ها را از آدمیت بری سازد و در این راه از هیچ کوششی برای از بین بردن آداب و رسوم آن‌ها برای جانشین کردن زبانهای ما به جای زبان‌های، آن‌ها برای نابودی فرهنگ آن‌ها... والخ» صفحه شش «دوزخیان روی زمین» فرانتس فانون و نیز توجه بفرمایید به «من از اجتماعاتی که از محتوی تهی گشته‌اند سخن می‌گویم و از فرهنگ‌هایی که لگد مال شده‌اند و مؤسساتی که از هم پاشیده‌اند و زمین‌هایی که غصب شده‌اند و مذاهبی که بر افتاده‌اند و از شکوه و جلالی که نیست و نابود شده از «گفتاری در باب استعمار به قلم‌امه سه زر، ترجمه هزارخانی.

↑ در این باب رجوع بفرمایید به «غربزدگی».

↑ مراجعه بفرمایید به صفحه ۱۴۱ جلد اول همین کتاب و صفحات پیش و پس از آن.

↑ و اگر شاهان صفوی خود را «کلب آستان علی» مینامیدند و زندیه «وکیل الرعایا» و قاجار‌ها «صاحبقران»، آیا حکایت از نوعی خفض جناح‌ایشان نمی کرده است در مقابل همین دعوی رقابت روحانیت و به قصد جلب حمایت مدام‌ایشان؟

↑ «کتاب خدا ما را بس است».

↑ «هیچ‌تر و خشکی نیست که در کتاب مبین نیست».

↑ در این باب مراجعه کنید به کتاب فریدون آدمیت درباره او.

↑ که تکه‌هایی از آن در مجله «نگین» اواخر سال ۱۳۴۸ در آمد و بی‌اسم کتاب و خود گویا تقلیدی است از «گفتار خوش یارقلی» اثر شیخ محمد محلاتی و تازه این یکی هم گویا تقلیدی است از رسالۀ «هفتاد و دو ملت» «میرزا آقاخان کرمانی»، و تازه این یکی هم گویا تقلیدی است از «قهوه خانه سورات» اثر «بر ناردن

↑ و به همین دلیل شش صفحه از این کتاب را به عنوان ضمیمه نقل می‌کنم. به عنوان اثری از پیشوای روشنفكران لامذهب.

↑ به گفته حاج سیاح در دعوت از سیدجمال الدین اسد آبادی به ایران شخص شخیص ظل السلطان حاکم اصفهان (و شاید به کین توزی نسبت به پدر) سخت مؤثر بوده. خاطرات حاج سیاح را از صفحه ۲۸۶ به بعد ببینید و به خاطرمان باشد که همین سید جمال الدین با میرزا آقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی اتحاد مثلثی دارد ضد حکومت وضد روحانیت؛ و نیز در اوایل امر سید باب، معتمدالدوله منوچهر خان حاکم، اصفهان همین جور‌ها رفتار کرده‌اند. مراجعه کنید به صفحات ۶ تا ۹ «فتنه باب» به قلم اعتضادالسلطنه؛ که به توضیحات عبدالحسین نوائی در تیر ۱۳۳۳ منتشر شد به عنوان نمونه چند سطری از این مرجع دوم عیناً نقل کنم: «معتمدالدوله منوچهرخان گرجی که در آن وقت حکومت اصفهان داشت. گمان کرد که شاید میرزا علی محمد یکی از بزرگان دین باشد (ص ۷). ... او را به احترامی تمام وارد کرد (چند سطر پایینتر) چون معتمدالدوله با او متحد بود تخریب حال او نمی‌نمود (ص ۸)… وقتی قرار انعقاد مجلس مناظره گذاشته شد عده‌ای از علمای اصفهان مثل حاج ملا محمد جعفر آباده‌ای از شرکت در جلسه امتناع کردند؛ بدین عنوان که در صورت غلبه جامعه دیانت را از مجاب ساختن جوانی عامی فخری نیست و در صورت مجاب شدن و هنی بزرگ روی خواهد داد. اصلاً نقشه منوچهرخان هم همین بود. (حاشیه ص ۸)... » گذشته از این‌ها می‌دانیم که کسروی در زمانی به اوج فعالیت خود رسیده بود که در سال‌های پیش از ۱۳۲۰ حکومت وقت نسبت به روحانیت بدجوری سخت می‌گرفت.

↑ F. Guizot. و آیا دست برقضا این همان «مؤسسه گیزو نیست که در ص ۱۷۱ (جلد اول چیزی به نقل از یك مأمور ایرانی و درباره دانشجویان ایرانی از او آورده‌ام؟

↑ نقل شد از صفحه ۶ تا ۸ مجله «نگین» ۳۱ مرداد ۱۳۴۷، از مقاله «دین و دنیا» به قلم دکتر حمید عنایت.

↑ ترجمه شده از صفحه ۱۰۱ کتاب «شخصیت» در اسلام» به قلم محمد عزیز الحبیبی.

↑ «سلفی» عنوانی است برای دسته‌ای از روحانیان روشنفکر در مصر سید جمال الدین و محمد عبده و رشید رضا از‌ایشانند.

↑ ترجمه شد از همان صفحه و همان کتاب.

↑ نقل شد از حاشیه صفحات ۶۷ و ۶۸ کتاب «حکومت از نظر اسلام» تألیف آقاشیخ محمد حسین نائینی حواشی این کتاب به قلم حضرت سیدمحمود طالقانی است که در تیر ۱۳۳۴ آن را تجدید چاپ کرده. چاپ اول کتاب در ۱۳۲۷ قمری منتشر نشده جمع، شد کتابی است در توجیه مشروطیت؛ حیف که خیلی دیر و پس از آن که روحانیت در قضیه مشروطه خود را مغبون دید و عملاً کنار کشید و منزوی، شد منتشر شد و شاید به این دلیل منتشر نشده، جمع شد.

↑ «تمدن اروپایی بر روی سه پایه‌ای‌ایستاده که یک پایه‌اش بیستر و است پایه دوم کلیسا و پایه سوم فاحشه خانه» گفته لویی فردینان سلین نویسنده معاصر و فقید فرانسه به نقل از صفحه ۲۶ مجله «نوول ابسر و اتور» چاپ پاریس شماره ۲۵ فوریه سال ۱۹۶۵ و جالب اینکه خود این نویسنده نیز چند سالی در افریقا نماینده یك كمپانی تهیه عاج بوده است مراجعه کنید به کتابش «سفر به آخر شب» که ترجمه‌اش هم‌امیدوارم بزودی منتشر شود.

↑ به عنوان نمونه رجوع کنید به شرح حال گوگن نقاش - ژوزف کنراد نویسنده - سامرست مو آم - آندره مالرو - فردینان سلین ـ آندره ژید ــ و تمام نویسندگان آمریکایی ۱۹۲۰ تا ۱۹۳۰ که به اروپا مهاجرت کردند؛ و به باستانشناسانی امثال دمرگان و هرتسفلد تاگیر شمن که به خرج کمپانی نفت جنوب ایران کارشان را کردند و حتی گاهی پیشقر اول کشف حوزه‌های نفتخیز بودند و به عنوان تازه‌ترین نمونه به وارسته‌ترین نمونه مسیحی خدمتگار کمپانی یعنی به حضرت «تیلار دو شاردن که به عنوان مردم‌شناس اما برای سنجش قدرت ماشین «رنو» و به خرج همین کمپانی در صحرا‌های شمالی چین دنبال اولین نمونه انسان می‌. گشت آنهم در سال‌هایی که چین صحنه جنگ معروف استعماری تریاك بود. در این کتاب: La vie et L'âme de T. de Chardin. Par Nicolas Corte. Paris ۱۹۶۳.

↑ بازهم به عنوان نمونه مراجعه کنید به کتاب «عدن عربستان Aden - Arabie به قلم پلنیزان Paul Mizan که هنوز ترجمه نشده و نیز به کتاب و گذری به هند» اثر فورستر ترجمه حسن جوادی که خوارزمی اخیراً منتشر کرده.

↑ در آن دوره به تعلیمات مذهبی نسبة كم اهمیت می‌دهند و بیشتر به امور اخلاقی و مخصوصاً وظایف ملی و میهنی توجه شده است. در تمام عملیات رژیم جدید این رویه نسبت به مسائل و امور مذهبی که جنبه خرافاتی دارد مشهود است.... نقشه رژیم فعلی آن است که... به جای اینکه مستقیماً به دین اسلام حمله‌ای بشود در ضعیف کردن روابط مردم نسبت به عقاید خرافاتی کوشش بعمل آید. باید دانست که نفوذ ملا‌ها مثلاً برای اصلاحات اساسی و پیشرفت امور اجتماعی اتحاد ملت مانع بزرگی است... و باید دانست که در سال ۱۹۳۰ به واسطه تعمیم فرهنگ و حذف بعضی مواد مذهبی از برنامه‌ها که برای محصلین اجباری بود جو محدود ساختن لباس روحانی و تغییر شکل مقدار زیادی از نفوذ ملا‌ها کاسته شد. » نقل شد از صفحات ۴۳۲ و ۴۳۳ کتاب درضاشاه کبیر یا ایران نو» به قلم «الول ساتن» و در ترجمه عبدالعظیم صبوری چاپ سوم سال (؟ ) با مقدمه‌ای از دکتر شفق بر اول آن به تاریخ فروردین ماه ۱۳۳۷ و بعد هم با بخشنامه‌ای به تاریخ ۱۴ اسفند ۱۳۴۲ به شماره ۱۰۱۸۲ و به امضای وزیر فرهنگ وقت خطاب به تمام ادارات فرهنگ در آغاز کتاب که خریدن و خواندن آن را توصیه می‌کند.

↑ نقل شد از صفحات ۴۱ و ۴۲ رساله امر به معروف و نهی از منکر و دفاع، چاپ نجف سال (؟ ) قیمت (؟ ) و گرچه نام صاحب فتوا بر روی رساله نیست اما پیداست که از کیست چرا که در همین دو ساله چاپ شده.

↑ و این هم نتیجه‌اش «قتل ملك عابدی و متعاقب آن واقعه ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و سپس ترور نخست وزیر دی) ۱۳۴۳ در برابر مجلس نشان داد که انقلاب سفید آنطور‌ها هم که تصور می‌شد سفید سفید از آب در نیامد [... ] و راستی جای بسی تعجب و تأسف است که عناصر و عواملی که در هر اجتماعی باید حکم مسکن و دارو را داشته باشند در اجتماع ما كار محرك وسم را انجام میدهند. » (خواندنی‌ها صفحه ۳ و ۴ شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۴۳) متوجه هستید که بنده خدا، نویسنده خواندنی‌ها هم عین عوام الناس روشنفکر گمان کرده که اسلام هم همان مسیحیت است که افیون عوام الناس شناخته شده است!

↑ مراجعه کنید به کتاب «مرجعیت و روحانیت» به قلم عده‌ای از نویسندگان اغلب روحانی من جمله حضرت سید محمود طالقانی امام مسجد اسلامبول و مهندس بازرگان استاد سابق دانشگاه.

↑ به گمان من این حضرت که قیام اصلی‌اش با «کاپیتولاسیون» مصوب زمان منصور بود از نظر طبقاتی نوعی مدافع بورژوازی ملی است که در مقابل انحصار‌های بین‌المللی‌ایستاد.

↑ متن این فتوا را ضمن صورت یك تلگراف در صفحات ۸ و ۹ و ۱۰ از «اسناد سیاسی دوران قاجاریه» گردآوری «ابراهیم صفایی - چاپ تهران ۱۳۴۶ ببینید که به پاس خدمات درخشان فرهنگی و اقتصادی به شخصیت گرانقدر جناب دکتر اقبال اهدا شده است و در آن کوششی بکار رفته تا نهضت ضد «رژی» تنباکو را به تحریك روس‌ها جا بزند. شاید به انتقام از اینکه نهضت مشروطه را افوا‌ها به تحریک انگلیس‌ها راه افتاده می‌دانند. به هر صورت تا انتشار این کتاب من گمان می‌کردم «ابراهیم صفایی» نویسنده بی‌مسؤولیتی است. اما با این کتاب دیدیم که صاحب غرض هم هست.

↑ مثلاً كتاب تنبیه الامه وتنزیه المله در اصول مشروطیت یا حکومت از نظر اسلام که پیش از این اشاره‌ای به آن کرده‌ام تألیف آقا شیخ محمد حسن نائینی که در اوان مشروطیت یعنی در ۱۳۲۷ قمری منتشر شد اما شاید به علت دشواری متن و رعایت سبك توضیح المسائل‌های مذهبی ندیده ماند تا این اواخر ۱۳۷۴ قمری (تیر (۳۴) حضرت سید محمود طالقانی آن را با شرح و توضیحی در حاشیه منتشر کرد و هنوز متنی است پیچیده و حرف اساسی‌اش اینکه می‌خواهد ثابت کند که مشروطه برای تحدید سلطنت جابره وضع شد.

↑ مجموعه آثار میرزا ملکم خان ـ تدوین و تنظیم محیط طباطبائی، دانش سعدی، تهران ۱۳۲۷ و این است فهرست رساله هاش کتابچه غیبی رفیق و وزیر - دستگاه دیوان - تنظیم لشکر - دفتر قانون - نوم ویقظه - منافع آزادی كلمات متخیله - حریت اشتهار نامه (بخشنامه) اولیای آدمیت - استقراض خارجی - ندای عدالت.

↑ صفحه ۳۶ -‌اندیشه‌های میرزا آقاخان کرمانی، کتابخانه طهوری تهران ۱۳۴۶.

↑ نقل به اختصار، اما با نقل عین جملات فریدون آدمیت از صفحه ۳۷ تا ۵۵ کتاب «اندیشه‌های میرزا آقاخان».

↑ به نقل از فهرست آثار احمد کسروی در پشت جلد هر یك از آن‌ها شرکت سهامی چاپاك مطبوعاتی گوتمبرگ. تهران.





ضمیمه پنجم

چند صفحه از «سه مکتوب» میرزا آقاخان کرمانی



ای جلال الدوله

باز آتش دل من از ظلم تازیان شراره کشید بیچاره ایرانیان! خطوط‌ایشان در کمال وضوح با حروف مقطع بوده و از چپ به راست به کمال آسانی نوشته شده است و «ویل»[۱] را نیز جزء حروف می‌نوشته‌اند و ابداً جای اشتباه حرف و کلمه به حرف و کلمه دیگر نبوده است چنانچه حالاهم شما در لفظ آهو و آفتاب جز همان دو لفظ چیزی دیگر نمی‌توانید بخوانید زیرا که ویل «آ» «و» در خود کلمه است.

ولی از وقت تاخت و تاز تازیان برسر بیچاره، ایرانیان این «ویل» را از حروف برداشتند و بر زبر و زیر حروف گذاشتند؛ و حروف مقطع‌ایشان را بدل به حروف چسبیده نمودند و از چپ به راست نوشتن را از راست به چپ رفتن عوض کردند. بدین درجه خطوط را مشکل و دشوار ساختند.

آه آه که تازیان نه همان وقت تخت کیان و تاج کی قباد را از ایران گرفتند و بر باد دادند و نه تنها همان علم کاویانی را سرنگون نمودند، بلکه هر چه ملت ایران داشت به تاراج بردند و متدرجا از‌ایشان ربودند.

سلطنت وثروت وسعادت و مدنیت و کیش و آئین و روش و رفتار وخلق وخو ورنگ رو و عادات آدمیت و اطوار انسانیت وعلم ومعرفت و هنر و صنعت وزبان و بیان و نوشتن و نوشیدن و پوشیدن و عیش و نوش و تمام لوازم زندگانی ایرانی را تازیان برباد دادند.

و در عوض آن همه طبایع خوب و عادات مرغوب ایران اطوار وحشیگری و ظلم و بی‌مروتی و تنبلی و توکل پر مجهول مطلق و نماز‌های دور و دراز و نیاز های بی ثمر برای معدوم صرف و روزه های بی معنی مضر پر مرارت به جهت موهوم محض که به قول خود اعراب لن يعرف و لن يدرك و لن يوصف است، عربها امانت داده و ودیعت سپردند.

خوب تصور فرمایید که رختهای چست و چابک خوش طرز و طور قدیم ایران را که شبیه بستره و پانطالون حالیهٔ فرنگیان بوده که حالا در تخت جمشید شیر از نمونه آنها را بر صورتهای از سنگ تراشیده ملاحظه میفرمایید، از ایرانیان کنده اند و به عوض قبا و پیراهن عربی را که مخصوص هوای گرم عربستان فراخ و پرشکاف و سوراخ است به ایشان داده اند.

زیر جامه های گشاد کلیمیهای دو بر دوخته را به اسم عبا تولیکهای عربی ظا [؟] که قدیم از لیف خرما میبافته اند به ایرانیان بیچاره پوشانیده اند و در ذیل هر يك از این لباسها حدیث از بحار كان رسول الله يتلبس بها را روایت مینمایند.

هر چه فریاد کنی که بر فرض که پیغمبر از این قسم لباس می پوشیده است جهت نبودن علم و صنعت خیاطی و کفاشی در جزیرة العرب است و مناسبت این طرز لباس با مردم آن وقت عربستان و تناسب با هوای گرم جزیرة العرب این زیر جامه های فراخ و قبادهای گشاد پر سوراخ چه دخل به هوای سرد ممالک ایران یا چله زمستان آذربایجان دارد باز حديث صحيح من تلبس بالعباء فله اجر الشهداء را تکرار می کنند؛ و منکر این عبارت عربی را لعنت و تکفیر می نمایند و در آن هوای سرد عباهای گشاد زیر جامه های فراخ ترلیکهای عربی را پوشیده در گل و با طلاق و برف کوچه های تبریز می چمد و میخرآمد و از اجرای این سنت سنیه اجر وثواب بی حساب میبرد.

ای جلال الدوله

ایران و ایرانیان را فرنگیان تشبیه به آدمی صاحب دولت و تجمل و شاهزاده ای که دارای ثروت و تجلل باشد کرده اند که در بیابان دچار دزدان بی مروت و گرفتار ستمکاران بی فتوت شده تمام مال و متاع و سرمایه و اوضاع او را ببرند و لباسهای فاخر را کنده و سرمایه اش برده و در عوض يك زیر جامه کهنه کثیف پر شپش از خویش بر او بپوشانند و زنجیر بندگی ،و غلامی و حلقه بندگی به گردنش انداخته به مغاره ها و زیر بته خارها که منزلگاه ایشان است ببرند؛ و مهتری اسبان و چاکری چاکران خود را به او تفویض دارند و هر آن او را با شکنجه و

عذابی تازه و بی‌حد و اندازه بیازارند.

و عجیب اینکه اگر کسی بخواهد این شاهزاده را از قید اسارت و رقبه ذلت این کهنه دزدان خلاص، کند راضی نمی‌شود که سهل است در صدد قتل و اذیت شخص خیراندیش برمی آید.

فیلسوفان عالم به آواز بلند فریاد می‌ی کنند که‌ای ایرانیان بدبخت تازیان بی‌مروت و عربان کهنه دزد بی‌انصاف و غیرت برسر. شما‌ها ریخته و تخت کیانی و تاج کی قبادی را زیر و زبر کردند. علم کاویانی را سرنگون نموده دولت و ثروت چهار هزار ساله ایران را تاخت و تاراج کردند جوانان رشید مثل سرو و شمشاد شمارا زیر شمشیر، ریزریز زنان باشرف وعصمت شمارا دستگیر و رقاص محفل سعد وقاص زن حیز. نمودند شیخان کبیر و پیران روشن ضمیر و مغان و موبدان و اطفال صغیر را بعضی اسیر و برخی دستگیر و اکثری را طعمه شمشیر بی انصافی و بی‌مروتی خویش کردند.

آیین پاك و روشن و باشرف تابناك شما را به خوی نجس عربی وطبیعت نحس بدوی و فطرت دزدی تحویل دادند. اساس دروغ و بنیاد ظلم و دین موهوم و خدای مجهول و پیغمبری‌امی در شما‌امانت و ودیعت نهادند.

خود عرب‌ها هنوز یك هزار سال است دو عبارت از قرآن را نمی‌دانند و یك قانون شریعت را نمی‌فهمند و در این مدت مدیده یک روز بر وفق دین محمدی رفتار نکردند و در وقت هجوم به ایران آداب نماز را که عمود اسلام است بلد نبودند و از قرآن یك آیه را از بر نداشتند و نمی‌فهمیدند.

چنانچه در فتح مداین به عمرتون بهتون شده نوشتند غنایم را که از مداین بدست آورده‌ایم چگونه تقسیم و توزیع نماییم در جواب نوشت به هر کس از قرآن یك آیه بداند سهمی بدهید مبالغی خطیر را به مدینه فرستادند و نوشتند ما وجدنا فی جیش المسلمین الف رجل یحفظ آیة من كتاب الله.



خلاصه این دزدان بیابان و این جانوران درنده، نادان، ایران را ویران و ایرانیان را گرسنه و بی‌سامان کردند.

درد بی‌درمان اینکه هنوز ما دست از بندگی و تقلید‌ایشان و اطاعت آیین و کیش آنان برنداشته‌ایم. و جنگ امامت امام محمد تقی و خلافت عمر و علی را مایه سعادت و نیکبختی و اسباب ترقی و رفاه و حقپرستی خویش قرار داده‌ایم.

ولتر می‌نویسد: من عجب از مردمان دانای دنیا دارم که در فهم هر مسأله به کمال فطانت و نهایت عقل دقت و کوشش خویش را بکار می‌برند و موشکافی می‌کنند جز در مسأله دین؛ که نه تنها با روی عقل خود می‌گذارند، بلکه سفیه و دیوانه می‌گردند و چیز‌ها باور می‌کنند که هیچ طفلی باور نمی‌کند و حرف‌ها می‌ زنند که ابداً هیچ دیوانه و سفیهی نمی‌زند.

مثلاً نمی‌توان گفت در ده هزار میلیون‌یهودی و خاخام که تاحال بر مذهب موسی بوده‌اند یك صاحب عقل نبوده است. البته هزاران هزار عالم دانا در ملت‌یهود موجود و یافت شده است اما تماماً در اعتقاد به تورات و موسی سفیه و نادان بوده‌اند؛ بلکه دیوانه شده‌اند و الا هیچ عاقلی قصۀ سفر تکوین تورات را قبول نمی‌کند که موسی یا عزیز بی‌مغز نوشته است:

خدا از پشت درخت سر بر آورد و آدم و حوا را لخت دید. آواز مهیبش را بر کشید که آخر فرمان مرا نخواندید و از درخت ممنوعه خوردید زود از بهشت من بیرون روید.

چون آواز خدا را شنیدند، به عقب نگریسته او را دیدند. حیا کرده خجالت کشیدند و چه گفتند و چه شنیدند تا آخر...



↑ Voyelle





ضمیمه ششم

سخنرانی ۴ آبان ۱۳۴۳ قم حضرت خمینی

انا لله و انا الله راجعون من تأثرات خودم را نمی‌توانم انکار کنم. قلب من در فشار است. این چند روز که مسائل ایران را شنیدم خوابم کم شده است. ناراحت هستم. قلبم در فشار است. با تأثرات قلبی روز شماری می‌کنم که چه وقت مرگ پیش می‌آید. ایران دیگر عید ندارد عید ایران را عزا کردند. (اشاره این عید البته که به چهارم آبان نیست، به ولادت حضرت زهر است که آن سال به این روز افتاده بود و نیز متوجه باشید که پس از هریك از جملات اول این گفتار صدای گریه شدید حضار از نوار ضبط صوت شنیده می‌شود. ) عزا کردند و چراغانی کردند. عزا کردند و دسته جمعی رقصیدند. ما را فروختند. استقلال مارا فروختند و بازهم چراغانی. کردند پایکوبی کردند اگر من به جای آن‌ها بودم این چراغانی را منع می‌کردم. می‌گفتم بیرق سیاه بزنند بالای بازار‌ها و خانه‌ها. عزت ما پایکوب شد. عظمت ایران از بین رفت. عظمت ارتش ایران را پایکوب کردند. قانونی به مجلس بردند که در آن اول ما را ملحق کردند به پیمان وین - وثانیاً الحاق کردند به پیمان وین مستشاران نظامی را که تماماً مستشاران امریکاییست با خانواده هاشان. با کارمندان اداریشان - با خدمه‌شان - با هر کس که به آن‌ها بستگی دارد. این‌ها از هر جنایتی که در ایران بکنند مصون هستند. اگر یك خادم امر یکایی یا اگر یك اشپز آمریکایی، مرجع تقلید شمارا وسط بازار ترور کند زیر پا منکوب کند پلیس ایران حق ندارد جلو او را بگیرد. دادگاه ‌های ایران حق ندارند محاکمه کنند بازپرسی کنند باید برود امریکا. آنجا ارباب‌ها تکلیفش را معین کنند. دولت سابق این تصویب را کرده بود و به کسی نگفت. دولت حاضر آن تصویبنامه را چند روز پیش از این به مجلس برد و چند وقت قبل هم به سنا برد و با یك قیام وقعود مطلب را تمام کردند و باز نفسشان در نیامد.

در این چند روز این تصویبنامه را بردند به مجلس شورا و در آنجا صحبت‌هایی کردند - مخالفت‌هایی شد ـ بعضی از وکلای آنجا هم مخالفت‌هایی کردند. لکن مطلب را گذراندند. با کمال وقاحت گذراندند. دولت با کمال وقاحت از این امر ننگین طرفداری کرد ملت ایران را از سگ‌های آمریکا پست‌تر کردند. اگر چنان که کسی سگ آمریکایی را زیر بگیرد بازخواست از او می‌کنند و اگر شاه ایران یك سگ آمریکایی را زیر بگیرد بازخواست می‌کنند و اگر چنانکه یک آشپز امریکایی شاه ایران را زیر بگیرد، مرجع ایران را زیر بگیرد بزرگترین مقام را زیر بگیرد هیچکس حق ندارد چرا؟ برای اینکه می‌خواستند وام بگیرند از آمریکا امریکا گفت باید این کار بشود. لابد اینطور است بعد از سه چهار روز وام دویست میلیونی ـ دویست میلیون دلاری - تقاضا کردند. دولت تصویب کرد دویست میلیون دلار در عرض پنج سال به دولت ایران بدهند و در عرض ده سال ۳۰۰ میلیون پس بگیرند می‌فهمید یعنی چه؟ دویست میلیون دلار - هر دلاری ۸ تومان - در عرض ۵ سال وام بدهند به دولت ایران برای نظام. و در عرض ده سال ۳۰۰ میلیون آنطور که حساب کرده‌اند - ٣۰۰ میلیون دلار از ایران پس بگیرند. یعنی ۱۰۰ میلیون دلار یعنی ۸۰۰ میلیون تومان از ایران بگیرند در ازای آن وام معضلك ایران خودش را فروخت برای این دلار‌ها یعنی استقلال ما را فروختند. ما را از دول مستعمره حساب کردند ملت مسلمان ایران را پست‌تر از وحشی‌ها در دنیا معرفی کردند. (تازه) در ازای وام دویست میلیونی ۳۰۰ میلیون دلار پس می‌دهند ما با این مصیبت چه بکنیم؟ روحانیون با این مصیبت چه بکنند؟ به کجا پناه ببرند؟ عرض خودشان را به چه مملکتی برسانند؛ سایر ممالك خیال می‌کنند که این ملت ایران است که خودش را آنقدر پست کرده. نمی‌دانند که این دولت ایران است این مجلس ایران است این مجلسی که ارتباطی به ملت ندارد؛ این مجلس سرنیزه است. این مجلس چه ارتباط به ملت ایران دارد؟ ملت ایران به این‌ها رأی نداده علمای طراز اول و مراجع بسیاری‌شان تحریم کردند انتخابات را ملت هم تبعیت کرد و به این‌ها رأی نداد. لكن امروز روز سرنیزه است که این‌ها را آورده روی کرسی نشانده. در یکی از کتاب‌های تاریخ که امسال بطبع رسید و به بچه‌های ما تعلیم می‌شود، بعد از اینکه مطالب دروغی را نوشته، آخرش نوشته که معلوم می‌شود قطع نفوذ روحانیت در رفاه این ملت مفید است. رفاه حال ملت به این است که روحانیون را از بین ببرند، همینطور است. اگر نفوذ روحانیون باشد نمی‌گذارد این ملت یك وقت اسیر انگلیس باشد یك وقت أسیر امریکا اگر نفوذ روحانیون باشد نمی‌گذارد که یك اسرائیل اقتصاد ایران را قبضه کند نمی‌گذارد که کالا‌های اسرائیل در ایران بدون كمرك فروخته بشود. اگر نفوذ روحانیون باشد نمی‌گذارد که این‌ها سرخود یك همچو قرضۀ بزرگی را به گردن ملت بگذارند. اگر نفوذ روحانیون باشد نمی گذارد این هرج و مرج که در بیت المال است. بشود. اگر نفوذ روحانیون باشد نمی‌گذارد که هر دولتی هر کاری می‌خواهد انجام بدهد. هر دولتی هر کاری میخواهد انجام بدهد که صد درصد به ضرر ملت. باشد اگر نفوذ روحانیون باشد نمیگذارد که مجلس به این صورت مبتذل در بیاید اگر نفوذ روحانیون باشد نمی گذارد که مجلس با سرنیزه درست بشود تا این فضاحت ازش سر بزند. اگر نفوذ روحانیون باشد نمی‌گذارد که دختر و پسر با هم در آغوش هم کشتی بگیرند. چنانکه در شیراز شده است... (از اینجا دو جمله را برداشتم که بوی آخوند بازی میداد. درباره معلم مرد در مدرسه زنانه و به عکس این حرف‌ها است که ارزش روحانیت را به عنوان رهبر مذهبی و اجتماعی می‌کاهد می‌بخشید.) اگر نفوذ روحانیون باشد توی دهن این مجلس می‌زند توی دهن این دولت می‌زند. و کلاً را از مجلس بیرون می‌. کند اگر نفوذ روحانی باشد تحمیل نمی‌تواند بشود كه یك عده وكلا بر سر نوشت مملکتی حکومت کنند اگر نفوذ روحانیون باشد نمی گذارند که یک دست نشانده آمریکا این غلط‌ها را. بکند. بیرونش می‌کنند از ایران نفوذ روحانی مضر به حال ملت است؟ نخیر مضر است به حال شما به حال شما خائن‌ها، نه مضر به حال ملت. شما دیدید با نفوذ روحانی نمی‌توانید هر کاری را انجام بدهید، هر غلطی را بکنید. حالا می‌خواهید نفوذ روحانی را از بین ببرید. شما گمان کردید که با صحنه‌سازی‌ها می‌توانید بین روحانیون اختلاف بیندازید؛ نمی‌شود. این باید به مرگ و در مرگ برای شما حاصل بشود. نمی‌ توانید همچو کاری را انجام بدهید روحانیون همه با هم هستند... من تمام روحانیون را تعظیم می‌کنم من دست شما روحانیون را می‌بوسم (گریه حضار) اگر آن روز دست مراجع را بوسیدم امروز دست طلاب را هم می‌بوسم. من امروز دست بقال را هم می‌بوسم (گریه حضار) آقا من اعلام خطر می‌کنم. ‌ای ارتش ایران

من اعلام خطر می‌کنم!‌ای سیاسیون ایران من اعلام خطر می‌کنم. ‌ای بازرگانان ایران من اعلام خطر می‌کنم‌ای علمای ایران، ‌ای مراجع اسلام، من اعلام خطر می‌کنم. ‌ای، فضلا‌ای طلاب‌ای، مراجع‌ای، آقایان‌ای نجف، ‌ای قم، ‌ای مشهد، ‌ای تهران، ‌ای شیراز، من اعلام خطر می‌کنم. معلوم است زیر پرده چیز‌هایی است که ما نمی‌دانیم. در مجلس گفتند نگذارید پرده‌ها بالا برود. معلوم میشود برای ما خواب‌هایی دیده‌اند از این بدتر چه خواهند کرد؟ نمی‌دانم از اسارت بدتر چیست؟ از ذلت بدتر چیست؟ چه می‌خواهند با ما بکنند؟ چه خیالی دارند؟ این قرضه دلار چه به سر این ملت می‌آورد؟ این ملت فقیر ده ساله ۱۰۰ میلیون دلار ۸۰۰ میلیون تومان نفع پول به آمریکا بدهد و در عین حال ما را بفروشند برای یك همچو. کاری نظامی‌های امریکا و مستشاران نظامی آمریکا چه نفعی برای شما دارند؟ آقا اگر این مملکت اشغال امریکا است پس چرا اینقدر عربده می‌ کشید؟ پس چرا اینقدر دم از ترقی می‌زنید؟ اگر مستشاران نوکر شما هستند پس چرا از ارباب‌ها بالاترشان می‌گذارید؛ پس چرا از شاه بالاترشان می‌کنید اگر نوکرند مثل نوکر‌ها با هاشان رفتار کنید اگر کارمند شما هستند مثل دول دیگر که با کارمندانشان رفتار می‌کنند شما هم عمل کنید اگر مملکت ما اشغال آمریکایی است، پس بگویید. پس ما را بردارید بریزید بیرون از این مملکت. چه می‌خواهند با ما بکنند؟ این دولت چه می‌گوید؟ این مجلس با ما چه کرد؟ این مجلس غیر قانونی این مجلس محرم با ما چه کرد؟ این مجلسی که به فتوای مراجع تقلید تحریم شده این مجلسی که وکیلش از ملت نیست. این مجلسی که به ادعا می‌گوید ما - ما - هی می‌گوید ما از انقلاب سفید آمده‌ایم! آقا کو این انقلاب سفید؟ پدر مارا در آوردند. آقا من مطلعم خدا می‌داند که من رنج می‌ برم. من مطلعم از این دهات از این شهرستان‌های دور افتاده از این قم بدبخت. من مطلعم از گرسنگی مردم. از وضع زراعت. مردم آقا فکری بکنید برای این مملکت فکری بکنید برای این ملت. هی قرض روی قرض بیاورید. هی نوکر بشوید. البته با نوکری دلار هم هست. اما دلار‌ها را شما می‌خواهید استفاده کنید نوکریش را ما بکنیم اگر ما زیر اتومبیل رفتیم کسی حق ندارد به آمریکایی بگوید بالای چشمت، ابروست لكن شما استفاده‌اش را بکنید. مطلب اینطور است، نباید این‌ها را گفت! آن آقایانی که می‌گویند باید خفه شد، اینجا هم باید

خفه شد؟ اینجا هم باید خفه بشویم تا ما را بفروشند؟ ما خفه بشویم تا قرآن ما را بفروشند و الله گناهکار است کسی که داد نزند والله مرتكب كبیره است کسی که فریاد نکند. ‌ای سران اسلام به داد اسلام. برسید‌ای علمای نجف به داد اسلام برسید. ای علمای قم به داد اسلام برسید، رفت، اسلام‌ای ملل، اسلام‌ای سران اسلام ای رؤسای جمهور ملل اسلامی‌ای سلاطین ملل، اسلامی‌ای شاه ایران به داد خودت برس به داد همۀ ما برسید ما زیر چکمه امریکا برویم چون ملت ضعیفی هستیم و دلار نداریم آمریکا از انگلیس، بدتر انگلیس از امریکا بدتر، شوروی از هر دو این‌ها بدتر. همه از هم بدتر. همه از هم پلیدتر. اما امروز سر و کارمان با این خبیث‌ها. است با آمریکاست رئیس جمهور امریکا بداند این معنی را که منفورترین افراد دنیا است امروز پیش ملت ما منفورترین افراد بشرست پیش ملت ما كه یك همچو ظلمی به ملت اسلام روا داشته است. امروز قرآن با او خصم است ملت ایران با او خصم. است دولت امریکا بداند این مطلب را که ضایعش کردند در ایران خراب کردند او را در ایران. برای مستشاران مصونیت می‌گیرند. بیچاره و کلاداد زدند: آقا از این دوست‌های ما بخواهید که اینقدر به ما تحمیل نکنند، مارا نفروشند. ما را به صورت مستعمره در نیاورند اما که گوش داد؛ از پیمان وین یك ماده را اصلاً ذکر نکردند ماده ۳۲ اصلاً ذکر نشده من نمی‌دانم آن ماده چیست من که نمی‌دانم رئیس مجلس هم نمی‌داند و کلاً هم نمی‌دانند. نمی‌دانم چرا قبول کردند؟ چرا امضا کردند و تصویب کردند؟ عده‌ای اقرار کردند که ما اصلا نمی‌دانیم چیست آن‌ها لابد امضا نکردند اما این‌ها بدتر از آن‌های دیگرند. یك عده جهالاند این‌ها رجال سیاسی مارا، صاحب منصبان بزرگ مارا، رجال بزرگ سیاسی ما را یکی بعد از دیگری کنار می‌گذارند دیگر برای شما آبرو گذاشته‌اند؟ برای نظام شما آبرو گذاشته‌اند كه یك فراش امریکایی بریك ارتشبد ایرانی مقدم باشد؛ و یك آشپز امریکایی بریك ارتشبد ما مقدم بشود؛ در ایران دیگر برای شما آبرو باقی نماند. اگر من بودم استعفا می‌کردم. اگر من نظامی بودم استعفا می‌کردم. من این ننگ را قبول نمی‌کردم اگر من وکیل مجلس بودم استعفا می‌کردم. باید نفوذ روحانیون قطع بشود. باید برای آشپز آمریکایی، برای مکانیک امریکایی، برای اداره امریکایی، اداره فنی‌اش، کارمندان اداری‌اش، کارمندان فنی‌اش و خانواده

هاشان مصونیت باشد. لکن آقای قاضی در حبس باشد و آقای اسلامی را با دست بند این ور و آن ور ببرند. این خدمتگزاران اسلام این علمای اسلام در بند باشند. وعاظ اسلام در حبس باشند، در زندان باشند. طرفداران اسلام باید در بندرعباس حبس باشند برای اینکه این‌ها طرفداران روحانیت هستند. خوب. یا روحانی هستند یا طرفدار روحانیت تاریخ ایران درس به مردم داده است. طوری درس داده که معلوم می‌شود. معلوم شد که رفاه حال این ملت به این است که قطع نفوذ روحانی بشود. این یعنی چه؟ رفاه به این است که قطع ید رسول الله بر این ملت بشود؟ روحانیون که خودشان چیزی نیستند روحانیون هر چه دارند از رسول الله دارند. باید قطع ید رسول الله از این مردم. شود این‌ها این را می‌خواهند تا اسرائیل با راحتی هر کاری می‌خواهد بکند تا امریکا هر کاری می‌خواهد بکند. آقا تمام گرفتاریهای ما از این آمریکا است. تمام گرفتاری‌های ما از اسرائیل است اسرائیل هم از آمریکا است. این وکلاً هم از آمریکا هستند این وزرا هم از آمریکا هستند. همه خریده آنهایند. اگر نیستند پس چرا نمی‌ایستند در مقابل داد بزنند؟ من حافظه‌ام حالا درست. نیست نمی‌توانم مطلب را خوب بفهمم. من حالا در حال انقلاب هستم در یك مجلس از مجالس سابق که مرحوم مدرس در آن مجلس بود اولتیماتومی از دولت روس آمد به ایران که اگر به فلان قضیه عمل نکنید که حالا من آن تکه یادم نیست ما از فلان جا که یادم نیست، ظاهر قزوین به تهران می‌آییم و تهران را می‌گیریم. دولت هم فشار آورد به مجلس که باید این را تصویب کرد. یکی از مورخین امریکایی می‌نویسد که یک روحانی با دست لرزان آمد پشت تریبون‌ایستاد و گفت آقایان حالا که بناست ما از بین برویم، چرا با دست خودمان از بین برویم؟ وارد کرد و مجلس به واسطۀ او جرأت پیدا کرد. رد کردند و هیچ غلطی هم نکردند این‌ها دیدند یك روحانی در مجلس بود. یك دولت قلدر شوروی را - روسیه سابق را - یك دولتی را که اولتیماتوم داده بود، یك روحانی ضعیف، یك مشت، استخوان رد کرد. آن‌ها می‌بینند نباید روحانی باشد. قطع ید روحانی باید بکنند تا به آمال و آرزو‌های خود برسند من چه بگویم؟ من آنقدر انباشته از مطالبم آنقدر مفاسد در این مملکت هست که من با این حالم با این سینه‌ام. با این ضعفم نمی‌توانم بگویم. نمی‌توانم مطالبی را به مقداری که می‌دانم بعرض شما برسانم. لكن شما موظفید که به رفقایتان بگویید. آقایان موظفند ملت

را آگاه کنند علما موظفند ملت را آگاه کنند. مات موظف است که در این امر صدا در بیاورد. با آرامش عرض برساند از مجلس به مجلس اعتراض کند. به دولت اعتراض کند که چرا همچو کاری کردید؟ چرا ما را فروختید؟ مگر ما بنده شما هستیم؟ شما که وکیل ما نیستید. وکیل هم بودید اگر خیانت کردید به مملکت خود به خود از وکالت بیرون می‌روید این خیانت به مملکت است، خدایا این‌ها خیانت کردند به مملکت ما. خدایا، دولت به مملکت ما خیانت کرد، به اسلام خیانت کرد، به قرآن خیانت کرد و کلای مجلسین خیانت کردند؛ آن‌هایی که موافقت کردند با این امر وکلای مجلس سنا این پیرمرد‌ها و کلای مجلس شورا، آن‌هایی که رأی دادند، خیانت کردند به این مملکت این‌ها وکیل نیستند. دنیا بداند که این‌ها وکیل ایران نیستند. دنیا بداند که این‌ها وکیل ایران نیستند. اگر هم بود ندمن عزلشان کردم. این‌ها از وکالت معزولند تمام تصویبنامه‌ها که از مجاس گذشته تمامش غلط است از اول مشروطه تا حالا، بر حسب نص قانون؛ قانون را قبول ندارند، بر حسب لفظ و برحسب نص قانون برحسب اصل دوم متمم قانون اساسی تا مجتهدین نظارت نکنند در مجلس قانون هیچی نیست کدام مجتهد نظارت می‌کند؟ حالا باید قطع کرد دست روحانیون را اگر پنج تا ملا توی این مجلس بود، اگر یک ملا توی مجلس بود، توی دهن این‌ها میزد و نمی‌گذاشت این کار‌ها بشود. من به آن‌هایی که مخالفت کردند گفتم که آقا چرا خاك به سرت نریختی؟ چرا پا نشدید دست این مرد که را بگیرید؟ همین من مخالفم؟ هی تعارف و تملق؟ مخالفت این است که باید هیاهو کنید، باید بریزید وسط، مجلس به هم بپرید که نگذرد. این مطلب به صرف اینکه من مخالفم درست می‌شود؟ دیدید که نمی‌شود باید نگذارید که همچو مجلسی وجود پیدا کند. از مجلس بریزید. بیرون ما این قانون را که گذراندند - به اصطلاح خودشان قانون نمی‌دانیم. ما این مجلس را مجاس نمی‌دانیم ما این دولت را دولت نمی‌دانیم این‌ها خائناند به مملکت خائن‌اند. خداوندا امور مسلمین را اصلاح کن. خداوندا دیانت مقدس اسلام را عظمت عنایت فرما. خداوندا اشخاصی را که خیانت می‌کنند به این آب و خاک، خیانت می‌کنند اسلام، خیانت می‌کنند به قرآن این‌ها را نابود کن والسلام علیكم و رحمة الله و بركاته.

(حضرت خمینی به مناسبت همین سخنرانی در سیزدهم آبان ۱۳۴۳ به ترکیه تبعید شدند.)





ضمیمه هفتم[۱]

بقلم کایلر‌یانگ





استاد زبان فارسی در دانشگاه پرینستون





سیاست آمریکا در ایران از جنگ جهانی دوم به این سو





برای سمینار مشکلات معاصر ایران دانشگاه هاروارد، ۱۷‌آوریل ۱۹۶۵





(این گزارشی است خصوصی و منتشر نشده و در این صفحات آن را ملخص می‌آوریم.)



در پایان جنگ دوم جهانی اعتبار امریکا در ایران بسیار زیاد و بسیار خوب بود. شخصیت‌های خوش نام آمریکایی چون باسکرویل شوستر، جوردن نظر ایرانیان را نسبت به آمریکا بسیار مساعد کرده بودند اگر بخواهیم گفته «ویندل ویلکی» را بکار ببریم ایران در آن زمان نوعی مخزن حسن نیت بود... اما گروه سی هزار نفری امریکاییان غیر نظامی که مأمور خلیج فارس بودند برای رساندن کمک‌های نظامی اولین سوءتفاهم‌ها را بوجود آوردند اما چون دوره دوره جنگ بود این سوءتفاهم‌ها اثر عمیقی باقی نگذاشت حتی مأموریت میلیسپو که برای بار دوم به ایران می‌، آمد وقتی مواجه با شکست شد باز هم چندان اثر نامطلوبی در شوق ایرانیان نسبت به امریکا ایجاد نکرد.

حسن نیت ایرانیان نسبت به آمریکا در ۱۹۴۸ به اوج خود رسیده بود. چرا که شورای امنیت سازمان ملل تمام فشار خود را برای خارج شدن نیروی شوروی از آذربایجان بکار برد و سفیر آن روز امریکا در ایران (آلن) تمام کوشش خود را کرد تا مجلس ایران امتیاز نفت شوروی را پس بزند. در این هنگام مهندسان و مشاوران امریکایی در ایران حسابی استقبال می‌شدند و روابط دوستانه بود. اما

تأخیر‌ها وتردید‌های سیاست آمریکا و رفتار آن‌ها در سال ۱۹۵۰ بسیاری از ایرانیان را مأیوس کرد، نفوذی که امریکا در قضیۀ ملی شدن نفت بکار برد، تاحدی جبران مافات می‌کرد و عده‌ای از ایرانیان را‌امیدوار می‌کرد؛ اما در مقابل عده دیگری نیز نومید می‌شدند...

و از آن پس در ظرف ۱۲ سال ایرانیان کم کم‌امیدشان را نسبت به امریکا از دست دادند و اکثریت مردم ایران به نفوذ آمریکا بدبین شدند. بطوری که اکنون حتی آن اقلیت کوچکی که با سیاست امریکا کجدار و مریز می‌کنند، به خاطر حفظ مقام و موقعیت خود می‌کنند.

و اکنون سؤال: چرا در چنین مدت کوتاهی موقعیت امریکا در ایران از اوج محبت و حسن نیت افتاده و به دلزدگی و بی‌اعتمادی انجامیده است؟ اکنون در ۱۹۶۵ وضع آمریکا در ایران چنان است که نه تنها اکثریت مردم بلکه مخصوصاً همۀ میلیون ضد امریکایی شده‌اند. سعی‌ی کنیم دلایل این ضد امریکایی شدن را بیابیم.

در مرحله اول مقداری از این تغییر نظر ناشی از قدرت جهانی آمریکا است و هر کشوری که صاحب چنین قدرتی باشد طبعاً محسود دیگران واقع خواهد شد. مگر این که از چنین قدرتی جوری استفاده کرده شود که ترسی نینگیزد. اگر بخواهیم این فرض را درباره ایران صادق بدانیم باید متوجه این نکته هم باشیم که چون انگلیس در ایران موجی از نفرت برانگیخته بوده است و اکنون آمریکاست که جانشین انگلیس شده، باز طبعاً امریکا ارث همۀ آن کینه‌ها و بدنامی‌ها را می‌برد. و اکنون آمریکا چه باید بکند تا این میراث کینه و بدنامی را از دوش خود بردارد؟

قضیه از اینجا شروع می‌شود که در سال‌های ۵۳-۱۹۵۱ آمریکا مسؤول سقوط دکتر مصدق بود که خود قهرمان ملی ایران بشمار می‌رفت. و این طبعاً کینه می‌ انگیخت. درست است که ملی شدن نفت از نظر ایرانیان مسأله‌ای داخلی بود و به حق حاکمیت ایران مربوط بود اما از نظر اروپاییان و امریکا و بخصوص از نظر انگلیس‌ها این قضیه یك مسألۀ جهانی بود و ربط داشت به این ترس مسلط در آن روز‌ها که مبادا در ایران کودتایی بشود و ایران را به صورت یکی از اقمار کمونیسم بین‌المللی در آورد. بنا بر این بنظر می‌رسد که لازم بود به هر قیمتی که شده ـ حتی به قیمت از دست رفتن حق حاکمیت ملی ایران - از چنین امری جلوگیری بشود.



نتایج ملی شدن نفت ایران چند گونه بود. یکی تأثیر موفقیت ایران بود بر همسایه‌های نفت دارش. دیگر تهدیدی بود که از این راه صنعت غرب می‌دید؛ آنچنان که ملی شدن برای صنعت غرب به معنی نوعی ضبط و مصادره در آمده و د. بنا بر این هر چند‌ایده‌آلیست‌های آمریکایی ملی شدن را - نه به صورت فعلی - حق ایران می‌دانستند اما رئالیست‌های امریکایی حق داشتند مانع آن بشوند. و راستی اگر در سال‌های ۵۳-۱۹۵۱ خطر این بود که ایران به بلوک کمونیسم بپیوندد و آمریکا را از منافع مادی و استراتژیك خود محروم بگذارد حالاچه پیش می‌آید؟ گرچه آن روز‌ها هیجان بسیار عظیم بود و بازار سیاست و تظاهرات در کوچه و بازار تهران سخت رواج داشت اما شك نیست که کمونیست‌ها هیچوقت مستقیماً عمل نمی‌کردند، و به عقیده شخص من احتمال پیوستن ایران به بلوك كمونیست بسیار ضعیف بود. و دلیلش اینکه اگر عراق در سال ۱۹۵۸ توانست با یك انقلاب خونین باز هم به دامن کمونیست‌ها نیفتد چرا نبایست در ایران از آن هم ساده‌تر عمل کنند؛ آمریکایی‌ها در سال ۱۹۵۱ دکتر مصدق را به عنوان مردسال شناختند و او را شخصیت افسانه‌ای دادند و خودشان كمك كردند به اینکه همۀ‌امید ملت ایران در او خلاصه بشود؛ اما خود آن‌ها یکی دو سال بعد به علت همان ترس‌ها که بر شمردم موجب سقوط او شدند. و آیا بهتر نبود که به جای این همه ترسیدن از کمونیسم امریکا بکوشد که خود - خواهی و غرور ملی ایرانیان را ارضا کند؛ بنابراین این سؤال پیش می‌آید که آیا ساقط کردن دکتر مصدق کار عاقلانه‌ای بود یا نه و جواب این که این نوعی تراژدی بود که برای بوجود آوردنش شرق و غرب و ایران و امریکا در ساده لوحی وجهل وسوء تفاهم همکاری کردند شاید خود امریکا نیز در وجدان خود به این خبط پی برده بود پس از آن واقعه فوراً سیل کمک‌های اقتصادی را به سمت ایران سرازیر کرد. اما نباید نامه ژنرال آیزنهاور را فراموش کرد که در ۱۹۵۳ (ماه ژوئن) نوشت که کمک‌های آمریکا در صورتی به ایران داده خواهد شد که مسأله نفت به سر انجام قابل تحملی رسیده باشد و البته که مقصود آیزنهاور از این نامه خالی کردن زیر دیوار دکتر مصدق بود چنانکه حتی میلیون مبارزو سرسخت را نیز بشك انداخت. حتی خود دکتر مصدق نیز با این نامه دریافت که دیگر از پشتیبانی آمریکا برخوردار نیست و در آخرین فرصت پیش از سقوط به سفیر آمریکا هندرسون نوشت که حاضر است برای حل مسأله نفت به مشاوره‌ای جدی بپردازد و مواردی را قبول کند که برای سیاست امریکا قابل تحمل باشد اما دیگر دیر شده بود. چراکه دولت أمریكا نقشه وسیعی کشیده بود و در برانداختن حکومت دکتر مصدق تسریع می‌- کرد و جانشین او را نیز معین کرده بود (مراجعه کنید به کتاب حکومت نامرئی و مانور‌های «سیا» در ایران به قلم ت.ب. رأس - د. وایز چاپ بنتام...)

برای پیشگیری وقایع تاریخی نمی‌توان اگر-اگر-اگر کرد. و به هر صورت این اتفاقی بود که افتاد. اما اگر امریکا اندکی بیشتر صبر می‌کرد بسیار بهتر بود و بسیاری از سوء تفاهم‌ها از دو سو بر طرف می‌شد و بعد هم چه لزومی داشت که شخصی خاص و نوعی خاص از حکومت را به ایران تحمیل کنیم؟ این نوع حل مسأله ایران سنتی امپرئالیستی داشت. پس از آن همۀ ایرانیان تصدیق کردند که اوضاع راستی تحمل ناپذیر است. با این تحمیل شخص خاص و نوع خاص حکومت بر ایران بود که بی‌اعتمادی نسبت به آمریکا نیز لامحاله شروع شد مشکلات روابط ایران و آمریکا از همینجا شروع می‌شود. اما اگر ما در ایران خوب عمل می‌کردیم و سیاست قابل قبولی را پیش می‌گرفتیم این زخم دریده اندك اندك بهبود می‌یافت. ولی متأسفانه در دهسال اخیر مشکلات بر مشکلات انباشته شد و کار از بد هم بدتر شد. یعنی روز به روز و اضحتر شد که آمریکا خودش را گول می‌زند زیرا می‌توانست جلو رژیم پر از فساد و فضاحت بار زاهدی را بگیرد و مهمتر از آن اینکه نگذارد شاه این چنین در قطب مقابل مصدق قرار بگیرد و چنان به سمت دیکتاتوری شخصی سوق داده بشود که نتیجه‌اش اکنون این دو راهه قضا قدری باشد و این سیاست خراب. سیاستمداران به این اعتراض‌های من جواب خواهند داد که در سیاست نمی‌توان اصول اخلاقی را مراعات کرد؛ بلکه منافع شخصی و امنیت‌های اصولی هستند که سیاست را هدایت می‌. کنند اما آیا باید برای حفظ این منافع و امنیت‌ها آسانترین راه‌ها را برگزید؟ و به هر صورت هر عمل سیاسی بایست تا حدودی با اصول اخلاقی منطبق باشد. عمل اخلاقی در سیاست یعنی اینکه از میان دو شر کم ضررترین را انتخاب کرد. اما حیف که حسن نیت ما غالباً به حد خودخواهانه‌ای سطحی است و تفکرمان شتاب‌آمیز است.

پس از این قضایا بود که برای حفاظت ایران در مقابل نفوذ كمونیسم مسأله عضویت ایران در پیمان بغداد پیش آمد که در سال ۵۹-۱۹۵۸ به علت کودتای عراق خود بغداد که مرکز این سازمان بود از جرگه خارج شد و پس از آن کوشش‌هایی که

برای تشکیل سازمان دفاعی خاورمیانه (MEDO) که قرار بود ترکیه و مصر محور آن باشند بعمل آمد نیز به نتیجه‌ای نرسید. و علتش اینکه ملت‌های این ناحیه بیدار شده‌اند و نسبت به هر اتحاد سیاسی و نظامی با غرب به نظر شك و تردید می‌نگرند و آن وقت اگر مصر توانست در مقابل چنین طرحی عکس العمل نشان بدهد چرا ایران نتواند؟ ...

اکنون این سؤال‌ها پیش می‌آید: سازمان دفاعی خاورمیانه چه موفقیتی یافت؟ - تقریباً هیچ پیمان بغداد چطور؟ آن نیز به همچنین بحران کانال سوئز چطور؟ که حتی میان خود متحدان غربی تفرقه انداخت جدایی عراق از دیگر کشور‌های عربی با وجود انقلاب خونین ۱۹۵۸ چطور؟ اوضاع در هم گسیخته لبنان چه؟ ... با وجود همۀ این‌ها انتظار می‌رفت که نوعی آرامش سیاسی در روابط همسایگان این ناحیه و نوعی احترام اصولی میان مردم این ناحیه با حکومت‌ها - شان برقرار شده باشد؛ اما اشتباه اساسی سیاست کلی آمریکا در این ناحیه خاور - میانه از این قرار است که بر خلاف آن ضرب المثل زمان جنگ دوم، بسیار زیاد و خیلی زود.... بود.

باز برگردیم به ایران ظاهراً بنظر می‌رسد که ایران در این مدت با برخورداری از امنیت به ایجاد رفورم‌هایی نایل شده است و این البته که ظاهر قضیه است. ثبات و امنیت ایران امروز بیشتر ظاهری است. تا حقیقی و از نظر ارگانیسم سالم نیست. و بیشتر بر ترس و وحشت ملت قرار دارد تا برایمان و اعتقاد‌ایشان و بیشتر بر منع وتهدید تکیه دارد تا بر اطاعت و موافقت وسطحی است و آب باریکه‌ایست... و میان مردم و طبقۀ حاکم و رژیم سلطنت گودال عمیقی احساس می‌شود.

اکنون نظری به «سنتو» بیفکنیم که سؤالیست بسیار مهم. آیا به این همه خرج و زحمتش می‌ارزیده است؟ یك متحد این پیمان نظامی انگلیس است که ایرانیان به علت شکست در ملی کردن نفت خود اینك كینه بیشتری را از او به دل گرفته‌اند. طرف دیگر این پیمان خود امریکا است که اول به ملی شدن نفت ایران كمك داد ولی در آخرین فرصت، انگلیس‌ها را تأیید کرد تا به هدف‌های خود برسند و بعد‌ها نیز همچنان در امور داخلی ایران دخالت کنند گذشته از آن اشتباه اصلی، که ساقط کردن قهرمان ملی ایران باشد. نتیجۀ همۀ این‌ها سوءظن و تردیدی است که روز به روز بیشتر هم می‌شود. و در عین حال مشکلاتی در روابط ایران با همسایگانش

مثل شوروی ایجاد می‌کند.

این که اتحادی نظامی همچو «ناتو» بوجود بیاید حرف دیگری است. در سازمان ناتو کشور‌های آزاد شرکت دارند که دارای میراث مشترك فرهنگی و اوضاع همسان اجتماعی هستند. و در حقیقت نا تو دنباله طرح کمک‌های مارشال است در همان ناحیه از دنیا. اما در سنتو مسائل جور دیگری طرح می‌شود. چنان میراث مشترك اجتماعی یا همآهنگی سیاسی میان اعضای آن وجود ندارد. بلکه میان هر کدام با دیگری گودالیست عظیم از نظر مسائل فرهنگی و سیاسی و اقتصادی؛ بخصوص میان آن دسته از کشور‌های خاورمیانه که اعضای این پیمانند با ممالك غربی. و مثلاً آنچه در ایران مطرح است علاقه به تحولات اقتصادی و اجتماعی است و ایرانی کاری به این ندارد که در ممالک غرب چه می‌گذرد. می‌ خواهد قسمت اعظم منابع ملی خود را صرف این نوع تحولات بکند. بنابر این در چنین مملکتی تأکید بیش از حد برگسترش مؤسسات نظامی و مخارج ارتش ایران که با مقایسه با احتیاجات این مملکت بسیار عظیم، است طبیعی است که ایرانیان را بدبین می‌کند. برای همۀ این مخارج نظامی و نیز برای دیگر اشتباهات، ملت ایران امریکا را متهم می‌کند که‌ایشانند پشتیبان شاه و مدافع اینهمه تجهیزات نظامی. همۀ ایرانی‌های فهمیده با تلخی بسیار به این مسأله اشاره می‌کنند که از وقتی انقلاب عراق در سال ۱۹۵۸ رخ داد تاکنون روز به روز بر تأسیسات نظامی در ایران افزوده می‌شود. راست است که در ۱۹۵۸ چک سفیدی که به شاه داده شده بود -برای مخارج نظامی- پس گرفته شد و نیز در ۱۹۶۰ آمریکا فشار آورد که بود از نیروی نظامی ایران کاسته بشود و مخارج این کاهش صرف مدرن کردن ایران گردد، اما این فشار نیز مسأله‌ای را حل نکرد. و حتی شاید می‌توانم بگویم که بودجه نظامی ایران را بیشتر هم کرد.

ایرانی‌ها به طور کلی فکر می‌کنند که چنین تجهیزات جنگی پرخرج و گسترده‌ای لزومی برای امنیت ایران در میان همسایگانی که دارد ندارد. تنها همسایه نیرومند ایران شوروی است که اگر فرضاً هم به ایران هجوم ببرد این، ایران نخواهد بود که جلو آن هجوم را بگیرد، بلکه آمریکا خواهد بود. و تازه این نیز بستگی دارد به منافع خصوصی آمریکا در همان زمان مفروض هجوم احتمالی از طرف شوروی.

با توجه به این نکته ایرانی‌ها حساب می‌کنند که چرا باید چنین بهای گزافی بپردازند در حالی که هیچ استفاده‌ای از آن نمی‌کنند. با این مقدمات بدست می‌ آید که خود امریکا نیز در این مورد بهای گزافی برای یك عمل بیحاصل دارد می‌پردازد. متأسفانه بیطرفی نیز، همانند کمونیسم، در نظر اغلب امریکاییان کلمه‌ای «کثیف» تلقی شده است. آن‌ها همواره به جای اینکه در این مورد عاقلانه فکر کنند احساساتی قضاوت کرده‌اند. در کشوری مانند ایران که از لحاظ فرهنگی و عملاً اینهمه با غرب نزدیك است بهترین و مثبت‌ترین راه، همین بی‌طرفی ممکن است باشد. به این ترتیب و از لحاظ یك سیاست دراز مدت، یك ملت ایران بیطرف، اما دوست، غرب برای ما امریکاییان بهتر خواهد بود تا رژیم حاضر که دوام زندگیش تنها در شرایط بحرانی ممکن است. فعلاً این سؤال مطرح است.

دولت امریکا اخیراً ـ در سال ۱۹۶۴ - با قبولاندن یك طرح سیاسی به دولت ایران که طبق آن به شخصیت‌های نظامی آمریکا مصونیت سیاسی داده می‌شود وضع نابسامان موجود را به نفع خود حتماً بهتر نکرد. طبق این قرار شخصیت ‌های نظامی آمریکا بیشتر تحت نظارت محاکم امریکایی قرار می‌گیرند تا محاکم ایرانی حتی مجلسی که به اراده شاه است ناچار شد که این قرار را با کاپیتولاسیون ۱۹۲۸ تا ۱۸۶۸ مقایسه کند. از همین مجلس ۲۰۰ نفری چنین پیشنهاد دولت با یك اکثریت ۶۲ تا ۷۰ نفری، تصویب شد باقی نمایندگان با غایب بودند یا ممتنع. و با وجود سانسور، شدید این قضایا حتی در مطبوعات نیز منعکس شد. مسافرانی که پس از ماه‌ها از آن تاریخ به ایران می‌آمدند هنوز تلخی این خاطره را در مردم ایران مشاهده می‌کردند. متأسفانه تصویب قرضۀ ۲۰۰ میلیون دلاری آمریکا برای خرید تجهیزات هوایی و زمینی که فوراً بعد از این واقعه بود کار را بدتر و اثرش را تلختر هم کرد نه تنها برای مرد توی کوچه، بلکه حتی برای کسانی که در کوکتل پارتی‌ها شرکت می‌کنند نیز شکی باقی نماند که این دو قضیه سخت بهم مربوطند. به مناسبت همین فشار افکار عمومی آیة الله خمینی که رهبر مذهبی بنسبت مدرنی است سکوت اجباری خود را در این واقعه شکست و در حالی که تازه از زندان در آمده بود، رژیم حاکم و تکیه گاه آمریکایی‌اش را سخت مورد حمله قرارداد (خمینی به معیت صد‌ها نفر روحانی پس از حادثه ژوئن ۱۹۶۳ - ۱۵ خرداد ۴۲ که به طرزی بیرحمانه و خونین خفه شد، در زندان بسر می‌برد.)

البته او تبعید شد اما مردم توی، خیابان شاه و امریکا را مشترکاً مسؤول آن دانستند. کسانی که در آمریکا تصمیم می‌گیرند به این حقایق ومسؤولیت‌ها وسهیم بودن آمریکا در این جریان دقت نمی‌کنند یك آمریکایی عالی مقام در ایران در باره این قضیه چنین ن گفت بیشك قیمتی که برای این امتیاز پرداخته شد بسیار گران تمام شد شاید جدی‌ترین وجه سیاست آمریکا در ایران از ۱۹۵۳ به بعد پشتیبانی مدام سیاست آمریکا از شاه باشد... از سال ۱۹۵۵ به بعد به استثنای ۱۵ ماه که حکومت دست دکتر‌امینی بود شاه همواره تمام امور کشور را در اختیار خود داشت و اکنون نیز حکومت در ایران مسأله‌ایست مربوط به شخص او و دیکتاتوری او شاه با تحریف سیاست محیلانه و تزویر‌آمیز خود و به كمك هوش خود و با بکار بردن مدام قدرت برای ایجاد، خفقان توانسته است دشمنان خود را تقسیم کند و به جان هم بیندازد و به حکومت دیکتاتوری خود ادامه بدهد. او به زور و به ضمانت «ساواک» حکومت می‌کند و این حکومت را بدست تکنوکراتهای جوان اداره می‌کند که نه محبوبیتی میان مردم دارند و نه استقلال رأیی از خود.

علی رغم گزارش‌های کوتاه بینانه (میوپ) مطبوعات خارجی حکومت دیکتاتوری او عمیقاً مورد نفرت است. مخالفت جدی مردم، هر امریکایی را نگران می‌کند. این مخالفت بطور عمیق و شدیداً ضد امریکایی است. زیرا همه مردم ایران متقاعد شده‌اند که پشتیبان و ضامن دیکتاتوری شاهانه، امریکایی‌ها هستند و این پشتیبانی محاسبه شده است و سیاست امریکا مشخص و معین است. خلاصی از این وضع چاره‌ای ندارد جز ایجاد شکافی عمیق با این رژیم. حتی اگر شده با اعمال قدرت. روحانیون که در رأس آن‌ها خمینی قرار دارد، موافق با طرد کامل رژیم‌اند. میان میلیون لیبرال و چپ هنوز بعضی اعتدالی‌ها وجود دارند که تر بیت غربی دیده‌اند و از لحاظ سیاسی و فرهنگی متمایل به خر بندو مایلند که درباره غرب و امریکا نوع دیگری قضاوت کنند، اما اغلب آن‌ها تنها می‌مانند و جریان حوادث و قدرتش آن‌ها را به جناح تند چپ می‌راند؛ و حتی به این راه می‌داند که عاقبت این حکومت را باید به زور و حتی با دست زدن به تروریسم واژگون کرد. احتمالاً حتى ساواک نیز نمی‌داند که در داخل و خارج ایران میلیون چگونه برای این هدف‌ها آمادگی پیدا کرده‌اند و پیش ‌می‌روند. من ادعا نمی‌کنم که به این مناسبت روز‌های شاه بسر آمده است، زیرا شانس نیز اغلب با او یاری کرده

است. اما می‌توان بدرستی‌ گفت که سال‌های او شمرده شده است. یك عصیان یا یك تصادم برای واژگون کردن این حکومت اجتناب ناپذیر است یا حادثه‌ای خارجی با گلوله‌ای که بهتر از مورد منصور هدف‌گیری شده باشد با فراهم آمدن مخالفتهای داخلی چنین هم خواهد شد و سیاست دور مدت امریکا باید این‌ها را در نظر بگیرد. منظور این نیست که آمریکا به این کشور کمک نکند... در ایران شکاف میان دولت شاه و مردم عمیقتر می‌. شود سیاست امریکا در ایران و این وضع دیکتاتوری با موقعیت جغرافیایی ایران امکانی برای ایجاد یك ویتنام دوم می‌سازد. مسأله این است که کشور‌هایی از نوع ایران به نمونه حکومت‌های او توریتر شوروی متمایل خواهند شد یا نمونه‌های رشد غربی را انتخاب خواهند کرد؟ در جواب به همین سؤال باید گفت که ایرانیان می‌بینند که آمریکا به خلاف ادعای خود آزادی را محدود و محکوم می‌کند.

سیاست آمریکا پیش از اینکه کار از کار بگذرد باید در ایران از نو بر آورد شود. می‌گویند نفوذ آمریکا در اوضاع کنونی ایران کم است و به فرض هم که آمریکا بخواهد وضع را عوض کند کمتر موفقیت خواهد داشت ولی برعکس و بخصوص تا حدودی که به شاه مربوط است قدرت و قابلیت مانور امریکا در ایران زیاد است گرچه قاطع نباشد. اگر امریکا رفتاری را که با «دیم» و یا «دی» کرد با شاه بکند، سر نوشت او در مدت کمی عوض خواهد شد. شاه خود این را می‌داند و اگر هم نداند بزودی خواهد دانست و این تهدید هم که ممکن است شاه به شوروی رو بیاورد، یك بلوف تو خالی بیشتر نیست شاه این را هم می‌داند و اگر نداند باز بزودی خواهد دانست اما باید اضافه کنم که چنین سیاستی نه صحیح است و نه ضروری زیرا ممکن است به هرج و مرج منجر بشود و دیگر نتوان اوضاع را کنترل کرد و زیر نظارت گرفت. برداشتن فوری فشار از چنین رژیم پلیسی، ممکن است منجر به انفجاری مضر گردد. همین است که امریکا پشتیبانی خود را از شاه یك دفعه سلب نمی‌کند. بنابراین طرد شاه یا لغو کردن اصول سلطنت به سود ملت ایران نیست کم کردن قدرت شاه و نفوذ او - حتى در حدود قانون اساسی-است که جداً وضرورة باید عملی شود و این عمل در یك دید دراز مدت نه تنها به سود ملت است، حتی به سود خود شاه هم هست اوضاع حاضر بقدری

خراب و برضد شاه است که اگر وضع عوض نشود تاج و تخت دفن خواهد شد. این عقیده عمومیست و کم کم عقیده نزدیکان خود شاه هم شده است. هر روز عده کسانی که به جمهوری علاقه پیدا می‌کنند زیادتر می‌شود.

اکنون می‌توان از طرح‌ها و اقداماتی سخن گفت که سیاست آمریکا با عمل کردن به آن‌ها - اگر نتواند سیمای زشت سیاست کنونی خود را در ایران بکلی عوض کند - دست کم آن را متوقف بسازد دولت آمریکا می‌تواند با عواملی که در اقتدار خود دارد شروع بکار کند متوقف ساختن کمک‌های نظامی که تا کنون در مورد آن‌ها تأکید فراوان بکار می‌رفت یك راه منطقی است. همچنین تربیت کادر نظامی را می‌توان محدود به منطقی، کرد یعنی به این عمل در حدودی ادامه داد که امنیت داخلی را حفظ کند درست است که حجم کنونی نیرو‌های مسلح ایران در نظر (پنتاگون) برای این منظور کم است. البته واشنگتن می‌تواند تجدید نظری در سیاست خود کند اما مشروط به اینکه از كمك به وضد عصیان» و تعلیم کسانی برای این منظور چشم بپوشد. مدت‌ها این گونه سیاست، سیاست نظامی آمریکا بود.

پشتیبانی امریکا از سیاست شاه که مبالغ هنگفتی صرف ارتش می‌کند، در نظر مردم از پیچیده‌ترین مطالب است و حل آن مشکل بخصوص که ما هیأت مستشاران مهم و قابل ملاحظه‌ای در ایران داریم و با آن کشور اتحاد نیز داریم. دست کم ممکن است که آمریکا به تقاضای شاه برای اسلحه مدرن و تجهیزات جدید جواب رد بدهد البته با دیکتاتوری کنونی ممکن است شاه این تجهیزات را از جای دیگری تهیه کند اما دست کم درد سر امریکا کمتر خواهد شد.

بن بستی که امریکا در آن قرار دارد اینست کم کردن یا خودداری از دادن تجهیزات موجب می‌شود شاه همان‌ها را از جای دیگری تهیه کند. و به وضع فعلی ادامه دادن نیز، یعنی مستحق لقب «امپرئالیست مدرن» بودن. باید به ملت ایران و به افکار عمومی‌ایشان حالی کرد که تجهیزات نظامی مسأله‌ایست مربوط به خود ایران و آمریکا به نوبه خود اولویت را برای رشد و تکامل اقتصادی قائل است. در هر حال این مورد و موارد دیگر را می‌توان به منزله فشاری به شاه بکار برد تا فشار و بحران را کم کند و در اوضاع اجتماعی بهبودی پدید بیاورد... این سیاست درستی است که اخیراً امریكا كمك مستقیم نمی‌کند، اما نفوذهم کمت دارد. ممکن است قرضه فقط برای طرح‌هایی داد که نفع آن‌ها زود به مردم برسد و محسوس هم باشد باید نرخ قرضه‌ها خیلی کم باشد كمك به رشد اقتصادی باید توأم با از خود گذشتگی از طرف امریکا. باشد کمک‌های اقتصادی آمریکا به ایران اگر به صورت کنسرسیوم باشد بهتر است با شرکت دیگر کشور‌ها و نیز با همکاری بانك بین‌المللی همچنین بهتر است تجدید نظر‌هایی در روابط اجتماعی و عمومی امریکاییان با ایرانیان بعمل بیاید در حال حاضر امریکایی‌هایی که در ایران خدمت می‌کنند واضح است که با گروه‌های مختلف و بسیاری از مردم ایران سر و کار دارند. اما اگر از نزدیك به کادر آمریکایی در ایران توجه کنیم این احساس به ما دست می‌دهد که گویی عمدی در کار است که آن‌ها از میان افرادی انتخاب شوند که با دولت و در بار روابط نزدیک دارند حتی مقامات اداری ما بعمد از فرستادن کسانی که ممکن است با مخالفان و منتقدان رژیم آشنایی بهم بزنند احتراز می‌ جویند. این است که مقامات صاحب نفوذ آمریکا در ایران برای میلیون و مخالفان رژیم دیکتاتوری شاه حکم جن را در مقابل بسم الله دارند. لیدر‌های ملی ایران مرگ را بردیده شدن در سفارت امریکا ترجیح می‌دهند در حالیکه عاقلانه آن بود که امریکاییانی برای خدمت در ایران برگزیده بشوند که حاضر به همکاری با هر دسته و جمعیتی می‌بودند که می‌توانست ضامن ثبات و امنیت و استقلال و نیرومندی ایران باشد.

در اینجا فرصت نیست که درباره کادر امریکایی فعلی در ایران بحث کنیم و یا از مقامات اطلاعاتی آمریکا در این کشور و طرز کارشان سخن بگوییم فقط تأکید می‌کنم که برای تغییر احساسات رنجیده ملت ایران تغییر سیاست آمریکا بایست توام با دقت در انتخاب دقیق افراد صالح آمریکایی مأمور ایران باشد.

این مقاله را با پیشنهاد یك نكته اساسی ختم می‌کنم و آن اینکه باید کوشش مداومی بشود تا تعداد مأموران امریکا در ایران هر چه کمتر بشود. یك اشتباه بزرگ ما این است که تعداد آمریکایی‌ها را در آن کشور بیش از حد لزوم بالا برده‌ایم برای یك ملت عقب مانده و معتقد به سنت مانند ملت ایران بسیار دشوار است که همواره مواجه با غولان صنعت آمریکا باشد و ببیند که آن‌ها از سطح زندگی بسیار برتری از آن خود، او برخوردارند این امر موجب احساس حقارت می‌شود. این احساس بخصوص در تهران بیشتر است چراکه در آنجا مردم با

گروه بیشتری از آمریکایی‌ها برخورد می‌کنند و این احساس حقارت وقتی خطر ناك می‌شود که ایرانی حس کند که این امریکایی‌ها با قدرتی و با نیرو‌هایی مربوطند که او از آن‌ها مشكوك و حتى متنفر است.

نباید نتیجه گرفت که ما امریکایی‌ها باید از ایران نومید بشویم یا عقب نشینی اختیار کنیم بلکه باید سیاست سنجیده ما در ایران با محدود کردن تعداد مأمورانمان در ایران توأم باشد شاید هم مسأله مهم این باشد که در ایران باید به نحو دیگری سرعت عمل انجام می‌شد شواهد نشان می‌دهند که فرصت کمی برای آشتی و فشار صلح‌آمیز در دست است اما به عقیده من بکار بردن زور بسیار خطر‌ناک است. شاید زمان خونریزی و اغتشاش و حمله و زد و خورد در ایران چندان دور نباشد. اما این هم هست که تندروان-از چپ و راست-دارند در ایران با هم متفق می‌شوندُ نتیجه هر چه باشد به نفع آمریکا نخواهد بود. بنا بر این بر می‌گردیم به این که بایست برنامه و روش ما در ایران تغییر یابد.



↑ ضمیمه هفتم این فصل، در فهرست کتاب، که به خط مرحوم آل احمد است و در انتشارات خوارزمی موجود، نیامده است، ولی همراه اخبار کتاب، ذیل این فصل قرار گرفته؛ گرچه درست این می‌بود که «ضمیمۀ هفتم» که بیشتر نظر به نظامیان دارد به سیاق نظم متن فصل چهارم، اول قرار گیرد و سپس ضمیم‌هایی که نظر به روحانیان دارد؛ ولی به پیروی از دستخط مرحوم ال احمد که تنها راهنمای ما در ترتیب ابواب کتاب است این ضمیمه در آخر آمد، ۱۲ جدای از ضمائم دیگر باشد. ن.





۵





روشنفکر ایرانی کجا است؟

۱) مقایسه‌ای با دیگران

اکنون باید دید که روشنفکر ایرانی کجا است؟ هم به این معنی عوامانه که کجای کار است و هم به این معنی دیگر که کجا زندگی می‌کند؟ و برای اینکه به این دو سؤال پاسخی داشته باشیم، نخست باید دید که روشنفکر به طور کلی در دنیای امروز کجا است؟ و چه می‌کند؟ یا بهتر است گفته باشیم با او چه می‌کنند؟ و برای این همه که بترتیب خواهد آمد به توضیح یکی دو نکته فرعی احتیاج هست.

نخست اینکه بهتر بود به جای روشنفکر ایرانی می‌گذاشتم روشنفکر فارسی زبان چون دو مشخصه اصلی روشنفکری که انسان دوستی باشد و آزاد اندیشی، اجازه نمی‌دهد که روشنفکر را در هر کجای عالم که باشد محدود به مرز و سامانی کرد یا به تبعیت از ملت پرستی غالی و در بسته‌ای واداشت که از مشخصات یک شهرنشینی تازه به دوران رسیده است. و روشنفکر ایرانی از آذربایجان هم هست با زبان مادری ترکی؛ از کردستان هم هست با زبان مادری کردی؛ از خوزستان هم هست با زبان مادری عربی اما چون سیاست دولت‌ها و حکومت‌های ایرانی از صدر مشروطه به این سمت برایجاد و اعمال نوعی وحدت ملی است - که انقلاب مشروطه را نوعی بوجود آورنده مفاهیم ملت و ملیت دانسته‌اند - در تمام این مدت چه کوشش‌ها شده است برای یکدست کردن زبان و آداب مردم نواحی مختلف. مملکت و از این راه در عین حال که چه سود‌ها برخاسته، چه زیان‌ها نیز بار آمده که در صفحات آینده به مورد یکی از آن‌ها که اخراج زبان ترکی است از حوزه مدرسه و فرهنگ، اشاره خواهیم کرد.

نکته فرعی دوم اینکه به علت همین اختلاف زبان مادری، روشنفکر ایرانی دچار نوعی اغتشاش فکری شده است و در ایجاد ارتباط میان دسته‌ها و رسته‌های مختلف خود درمانده. به همین دلیل است که روشنفکر خوزستانی هنوز با ممالک عربی و مطبوعات و رادیوهای‌ایشان بیشتر مربوط است تا با آنچه از تهران می‌رود؛ و همچنین است در مورد روشنفکران کرد که تمام توجهشان به قضایایی است که در میان کرد‌های شمال عراق می‌گذرد، و روشنفکر آذربایجانی چه در قضایای مشروطه و چه در واقعۀ خیابانی و چه در داستان دموکرات فرقه سی به سوسیال دموکراسی قفقاز توجه داشته. قیام تبریز در قضیه مشروطه در عین حال که نوعی ادعای همسری با تهران است تبریز ولیعهد نشین تهران شاه نشین)، از طرف دیگر معارضه روشنفکران اثر پذیرفته از سوسیال دموکراسی قفقاز است

با روشنفکران غربزده و از فرنگ رسیده تهران؛ یعنی که اگر به قیام تبریز و داستان ستارخان و باقرخان و آن قیام توده‌ای و زدوخوردهای کوچه‌ای سخت می‌بالیم - حتى ما تهرانی‌ها – به این دلیل است که تنها در تبریز بود که نهضت مشروطه محتوای توده‌ای یافت و محتوای مبارزه ضد استعماری.

اکنون با توجه به اینکه در مسأله کردستان سیاست حکومت تهران بر نوعی حفاظت کجدار و مریز و از کمک‌های غیر مستقیم به نهضت کرد‌های شمال عراق است و به این دلیل روشنفکر کردی که در این سوی مرز بسر می‌برد چندان دلیلی برای نارضایتی ندارد و نیز با توجه به اینکه در خوزستان با اقلیت بسیار کوچکی (شاید در حدود ۲۰۰ هزار نفر) از عرب زبانان سروکار داریم؛ اما در مورد زبان ترکی با، جماعتی در حدود ۶ تا ۷ میلیون (آذربایجانی - قشقائی - ترکمن) ایرانی طرفیم؛ در صفحات آینده به مورد زبان ترکی و لطمه‌هایی که به علت اخراج این زبان از حوزه فرهنگ و مدرسه و مطبوعات به تن روشنفکری ایران خورده است اشاراتی خواهم کرد. شما خود این اشارات را بر کرد‌ها و اعراب نیز تطبیق کنید.

به این ترتیب اگر اغتشاش اول روشنفکری را در ایران ناشی از اختلاف حوزه‌های مختلف فرهنگی بدانیم - با زبان‌های مختلف - که روشنفکر ایرانی به آن‌ها و در آن‌ها درس خوانده، مثل فرانسه یا آلمانی یا انگلیسی و الخ... (و این قضیه محاسنی هم دارد که به آن اشاره کرده‌ام و باز هم خواهم کرد) اغتشاش ماقبل اول ناشی از اختلاف زبان‌های مادری‌ایشان است؛ و سرکوفتگی‌هایی که به علت اخراج زبان‌های مادری غیر فارسی از حوزه فرهنگ برای اهل آن زبان‌ها ایجاد کرده.

غرضم از این مقدمه چینی‌ها این بود که نمی‌خواستم به خاطر این اختلاف زبان مادری به خود اجازه بدهم که چنانکه شاید و باید روشنفکر فارسی زبان بگویم و ناچار با توجه به اینکه ایرانی ملتی است چند زبانه -ونه یک زبانه- این تعبیر غیر دقیق و بورژوا که روشنفکر ایرانی است، قناعت کنیم.

اکنون بپردازم به جواب اولین سؤالی که در آغاز این فصل طرح شد. به اینکه روشنفکر به طور کلی کجای کار دنیا است؟ یعنی در دنیا چه وضعی دارد؟ آنچه در این باب مربوط می‌شود به روشنفکر در حوزه دموکراسی‌های به اصطلاح غربی (اروپایی و آمریکایی) که چه بخواهد چه نخواهد بر محمل استعمار میراند و گرچه وجدان نا آرام تمدن غرب هم باشد باز از معامله استعمار بهره می‌برد؛ در صفحات پیش اشاراتی کرده.‌ام درباره چین نیز بحثی در یکی از ضمائم این دفتر آمده است از هند و جنوب شرقی آسیا نیز خبری نداریم جز آنچه ویت نام و ویت کنگ را برای ما بدل کرده است به اسم‌هایی برای نفس کامل مبارزه ضد استعماری. درباره امریکای لاتین هم زیاد خبری در دست ما نیست و آنچه فعلا مورد علاقه این دفتر است رسیدگی به وضع روشنفکری است در حوزه ممالک همجوار و اسلامی که خود حوزه‌های دیگر استعماری یا غیر استعماری‌اند، و سپس به وضع روشنفکران در حوزه دموکراسی های

توده‌ای که لابد دور از حوزه استعمار بسر می‌برند.

از ممالک همجوار قبل از همه توجهی کنیم به ترکیه که تا جنگ بین‌الملل اول مرکز خلافت اسلامی بود؛ اما روشنفکرانش پیش از ما و به همان گول و فریب دایرة المعارف‌نویسان فرنگ دچار شدند؛ و به گمان اینکه شکست نظامی در جنگ را با تشبه به فرنگی و اروپایی جبران می‌توان کرد، عین ما اول با مشروطه بازی از گردونه عالم اسلامی خارج شدند و بعد که ندای اتحاد اسلام را نمی‌شد از آن حلقوم شنید (با قتل عام کرد‌ها) فریاد پان‌تورکیسم به جایش نشست، و با این گول و فریب دیگر که یک آتاتورکی بیاید و خطشان را عوض کنند که بله به لاتین زودتر باسواد می‌شوید. اما هنوز ۵۰ تا ۶۵ درصدشان بیسوادند! و بعد هم با این پیزر‌های اروپا و آمریکا که بله شما هم ملتی اروپایی هستید و این سهمتان در ناتو و این هم سهم دیگری در بازار مشترک اروپا و این هم سهمی از قبرس... و چه پیزر‌ها لای پالان شجاعت سربازانشان در کره و چه زمینه- سازی‌ها برای منع کشت خشخاش در ایران تا تریاک ترک به بازار فرنگ صادر بشود[۱] و همچنین در مورد پسته و قالی والخ... روشنفکران ترک را با پوست شیری که به تنشان کرده‌اند از ما بریده‌اند. موضع- گیریهای‌ایشان در اغلب برخورد‌های استعماری مثل قضیه کره - ویتنام - الجزایر - عرب و اسرائیل، اگر نه به نفع استعمار بوده، هرگز نیز بصراحت از منافع استعمار زدگان دفاعی نکرده‌اند. و این البته که موضع‌گیری حکومت‌های ترکیه است. ‌امیدوار باشیم که زیر این سرپوش عاریه مبارزه‌ای و حرف و سخنی در کار باشد و چنین نباشد که آنچه حکومت ترکیه می‌گوید و می‌کند معرف روشنفکران ترک باشد که از این قضایا ما بی‌خبریم و رفت و آمدمان با یکدیگر به همان اندازه است که رفت و آمد کامچاتکایی‌ها با ونزوئلایی‌ها. و این خود حاصل دیگری از غربزدگی که مسلط بر آراء و عقول روشنفکران است هم در ایران و هم بشدت بیشتر در ترکیه.

و اما افغان‌ها که ناله‌شان عین هوای مرتفعات هند و کش سرد است و بازی را تازه از اول شروع کرده‌اند. یعنی روشنفکر بازی را با کشف حجاب بازی شروع کرده‌اند! و با اینکه بنگاه فرانکلین آمریکایی‌ها تا دوسه سال پیش کتاب‌های درسیشان را یکسره در تهران چاپ می‌کرد برای خودشان پشتو بازی هم درآورده‌اند تا روشنفکر محتمل آیندۀ افغان دیوار دیگری از عدم تفاهم با همسایگان خود داشته باشد. اگر می‌گویم همسایگان به این اعتبار است که فارسی فقط در ایران رسمی نیست؛ در تاجیکستان شوروی هم هست که همسایه شمالی افغان است و در پاکستان هم هنوز رواجکی دارد که همسایه جنوبی‌ایشان است؛ در حالی که گمان می‌کنم افغان‌ها هم فهمیده باشند که خطر از جانب ایران برای‌ایشان به همان اندازه برخاسته است که از جانب شوروی برای ما. و آن وقت در چنین حوزه‌ای از بیگانگی همسایگان است که کمپانی آمریکایی برای‌ایشان در جنوب سد می‌بندد تا هیرمند یکسره خشک بشود و سیستانی جماعت و زابلی، قحطی‌زده خانه و شهر وروستای خود را ر‌ها کنند و به گرگان بگریزند. و آن وقت عاقبت خود این سد؟ ملاحظه کنید:

«برای ساختن این سد سی و نه میلیون و پانصد هزار دلار خرج کرده‌ایم ولی تاکنون که هشت سال از ساختنش می‌گذرد هنوز نه از نیروی برق سد استفاده شده است و نه از آب این سد برای آبیاری مناطق بی‌آب. چرا که حالا معلوم شده است که خاک آن منطقه آمادگی برای کشت و زرع ندارد و الخ... »[۲]

می‌بینید که چه بدجوری نسخه بدل ما هستند! با همه اسراف‌ها و نمایش‌ها و فقر عام و سدبازی‌های پرخرج و بی‌ثمر. از خویش بریده و به سلطه کمپانی رضایت داده و آدمی همچو من در آرزوی اینکه بتواند از بلخ ویران شده و به فراموشی افتاده در شمال افغان تا غزنه و قندهار در جنوب را پیاده بپیماید. و گمان نمی‌کنم روشنفکر افغانی همین آرزو را برای ری تا اصفهان نداشته باشد.

و اما پاکستانی‌ها که هنوز از قضیه استقلال فارغ نشده دعوی بزن بهادری هم دارند. چرا که به سلطه قبیله پاتان رضایت داده‌اند. سربسته می‌گویم و به گمان اینکه زمان خلافت اسلامی است و‌ایشان مأمور جهادند، هر روز دعوایی دارند با هند - شاید به قصد بیدار کردن روحیه میهن پرستی در مردمی که گرفتار نان و آب خویشند و از کینه ورزی‌های ملی و دینی و نژادی فارغند اما بیشتر برای سرپوش گذاشتن به مشکلاتی که حاصل سیصد سال استعمار است و هیچکدام از زعما قدرت تفوه به آن‌ها را ندارند. اما انصاف باید داد که حضور دوسه قیافه روشنفکری در دستگاه حاکم ایشان مثل ذوالفقار علی، بوتو این‌امیدواری را ایجاد کرد که شاید از اشتباهات ما پند گرفته باشند و حضور نمایندگان پاکستان در کنفرانس‌ها و مجامع دنیای سوم و مراوده‌ای که با چین باز کرده‌اند همه خبر‌هایی است خوش؛ اما در مقابل ترس از هند با آن دوپارگی جغرافیایی و با توجه با اینکه هرگز مثل ما چنان درآمد هنگفتی از نفت ندارند با این همه می‌توان احساس کرد که روشنفکر پاکستانی با اقبال لاهوری در آن بالا و آن همه مدعیات در نگرش اسلامی به جهان[۳]، دارد برای خود در تعیین سرنوشت آسیا نوعی وزنه می‌شود.

و اما اندونزی - این کشور بزرگ اسلامی - که در قضایای

معارضه با مالزیا این) حکومت نیم بند استعماری) چنان سخت گرفت که مستقیماً رو در روی استعمار‌ایستاد و از سازمان ملل پا پس کشید و می‌خواست به کمک چین و دیگران سازمان ملل دیگری را بنابنهد، با همۀ قدرتی که روشنفکرانش در پر کردن جای خالی کادر هلندی از خود نشان دادند و با همۀ پیشقراولی‌ها که در کنفرانس - ‌های بین‌المللی دنیای استعمار‌زده، داشتند نمی‌دانم چه اشتباهی کردند (اختلاف نظر در صفوف‌ایشان؟ شخصیت پرستی سو کارنو؟ بی خبری از وحشت امریکا نسبت به توسعه کمونیسم چینی؟ یا چه چیز دیگر؟ ) که در آن کودتای بدفرجام دیدیم که آنجا هم هنوز اسپریس دیگری است برای C. I. A تا ده روزه صدو پنجاه هزار نفر را به اسم مبارزه با کمونیسم قتل عام کنند! به صورتی که کودکان در کوچه‌ها با سر انسانی توپ بازی می‌کرده‌اند اما من در این فکرم که اگر چین هفتصد میلیونی پس از آن کمونیست سوزانی چیان کای شک در کوره لكوموتیو‌ها (۱۹۲۷) توانست در عرض بیست سال یکسره کمونیست بشود اندونزی صدو خرده‌ای میلیونی این کشتار عظیم را در مدتی بسیار کمتر جبران خواهد کرد با توجه به اینکه در آن واقعه ۱۹۲۷ دست بالا در حدود ۱۵ هزار نفر از کمونیستهای چین قتل عام شدند و در این واقعه اندونزی ۱۵۰ هزار نفر.

و اما همسایگان عرب. کویت و قطر و بحرین و عجمان و دیگر شیخ نشین‌ها که ر‌ها. حکومت‌های کوچک جیبی و بغلی بی هیچ زمینه روشنفکری و فرهنگی و آلت دست هر که سرکیسه را بیشتر شل کند. ناچار بپردازم به محیط‌های عرب متروپل که حتی معلم و کارمند صادر می‌کنند برای شیخ نشین‌ها. و قبل از همه ایشان به وهابی‌های سعودی. که ملا نقطی‌های عالم اسلامند و خشکه مقدس‌های تازه به دوران رسیده‌ای شلنگ تخته زنان در مرتع نفت. که گرچه مستقیماً براعتاب قدس عالم اسلام مسلطند، اما چنان سرگرم نفت‌اند که حتی اسلام را هم فراموش کرده‌اند و اگر عنایتی به‌ایشان می‌شود یکی به این دلیل است که:

«دست قضای الهی در هزار و چهارصد سال پیش کعبه را همچون گوهری در آنجا نشانده است و البته که این گوهر اکنون دیگر برای امرای سعودی ارزشی ندارد. سرایشان سی چهل سالی است که به آخور نفت گرم است. اگر روزگاری بود که زیارت من و امثال من شرقی خرج یکساله معیشت تمام بادیه نشینان حجاز و نجد را می‌داد اکنون از ریزه سفرۀ نفت است که زاد و رود سعودی ارتزاق می‌کنند و این سعودی که احترامی برای خود کعبه قائل نیست برای روشنفکر چه احترامی دارد؟ کعبه او اکنون به ریاض و ظهران نقل مکان کرده است که دکل چاه‌های نفت در آن‌ها به جای گلدسته مساجد روئیده و اگر هنوز سعیی می‌کند سعی میان صفا و مروه نیست سعی میان آرامکو و استاندارد اویل است یا سعی میان پاریس و نیویورک با حرمسرایی در پشت سر و آبروریز اسلام و با همۀ فضاحت هاشان و بواسیرهاشان و پروستات هاشان... »[۴]

و من در «خسی در می‌قات» گذرا اشاره‌ای کرده‌ام به وضع وخیم

روشنفکران در آن دیار. کوردل‌ترین حکومت‌ها نسبت به روشنفکری و آخرین پست کمک‌های اولیه در این راه دراز. هم در آنجا اشاره‌ای کرده‌ام که:

«همچنانکه اسلام با رسیدن به بغداد و ری و دمشق و اسکندریه و بخارا و آندلس اسلام شد حالا هم از تمام این نقاط باید به کمک این بدویت موتوریزه شتافت»[۵]

و از الباقی اعراب درست است که ما فقط با عراقی‌ها هممرزیم، اما از روشنفکران‌ایشان به همان اندازه بریده مانده‌ایم که از روشنفکران مصری یا الجزایری. در ظل عنایت شامل همان دیوارهای قطور وحدت ملی که پیش از این دیده‌ایم یا به جبر شرایط استعماری که رابطه همسایگان را بریده است و از‌ایشان بیگانگانی ساخته و در عین حال که حکومت ایران به علت قضایای نفت و بحرین و شط العرب و فلات قاره و دیگر اختلافات ناشی از عمل استعمار از میان تمام حکومت‌های عربی به قاعده «کند همجنس با همجنس پرواز» فقط با اردن و عربستان سعودی مختصر رابطه‌ای دارد روشنفکران ایرانی همکاران همدرد خود را در جا‌های دیگری غیر از این دو پایگاه نفتی و غیر نفتی می‌. جویند. یعنی که در مصر و الجزایر و سوریه؛ که روشنفکرانش بر مبنای تجربه شکست خورده ما در قضیه نفت و یا جلوگیری از تکرار اشتباهات ما و شاید نیز به علت رودررویی مستقیم با استعمار جوری عمل کردند که هم کانال سوئز را به روی کمپانی بستند و هم استعمار را از حوزه‌های حیاتی سیاست و اقتصاد خود راندند و اکنون اگر ما شکست خوردگانیم دلشادیم که ایشان حاصل شکست ما را پیش چشم داشتند. وگر چه انسداد کانال سوئز که در آغاز کار نوعی انسداد مجرای تنفس استعمار بود اکنون به علت حضور نیروهای اسرائیلی این پایگاه جدید الاحداث استعمار در خاورمیانه - در ساحل شرقی اش بدل شده است به سد رابطه ناوگان شوروی که از آن راه بسرعت بیشتر اسلحه مثلا ساخت چک را به ویتنام میتوانستند رساند؛ وگرچه نتایج جنگ سال گذشته میان اعراب و اسرائیل نه تنها اندیشه روشنفکران غرب را بلکه حتی از آن ما را فلج کرده است اما بروشنی دیده میشود که با یک تکان دیگر سراسر شرق و جنوب مدیترانه از زیر بار بختک استعمار خلاص خواهد شد و درست است که روشنفکران عراقی در حل یک قضیه کرد چنین درمانده اند که میبینیم و عین ما جای خالی خود را به نظامیان سپرده اند که یکی پس از دیگری به خانه عدم رهسپارند و درست است که تعقل و اندیشه مرد عادی در سراسر دنیای عرب به اختیار جماعتی آژیتاتور واگذار شده است که برای ایشان از اسرائیل غولی بسازند همچون مترسکی برای فراموش کردن اختلافات داخلی و نابسامانیهای اجتماعی و بیدقتی هایی که در پیاده کردن اصلاحات اجتماعی میشود؛ اما من به روشن بینی روشنفکران عرب سخت امیدوارترم تا از آن خودمان. چرا که ایشان در صف مقدم تری با استعمار دست به گریبانند. فقط به شرط اینکه روشنفکر عرب بداند چه می.خواهد در اشاره به این قضیه که جای سخن پردازی و صراحت بیشتر ندارد اجازه بدهید اکتفا کنم به نقل

صفحه‌ای از کتاب ژاک برک، مصرشناس معروف فرانسوی که گرچه به روشنفکران مصری نظر، دارد اما گویا به ما نیز خطاب می‌کند:

به این مشکلات که هر کدام مختص یک محیط و یک درجه، است مصر مشکل اصلی را افزوده است؛ به شکل ارتباط خویش با الباقی دنیا را غرب که مصر او را به عنوان استاد پذیرفته بود و زودتر و جدی‌تر از همه ملل غیر اروپایی نیز این کار را کرده بود اکنون از جنگ جهانی دوم همچو مضحکه‌ای بیرون آمده . است چرا که دیگر به خویشتن اعتقادی ندارد. پس دیگر چگونه میتوان شاگرد غرب باقی ماند؟ مسلماً غرب دیگری را می‌توان پیشنهاد کرد غربی که از سوسیالیسم و از صلح دم می‌زند و چه بسیارند در مصر که‌امید خود را در چنین غربی بسته‌اند.

و بسیاری از این جوانان مصری که در محکوم کردن امپرئالیسم بیش از همه حرارت دارند در حقیقت به اسم دفاع از مارکسیسم اصلی‌ترین وفاداران به‌اندیشه غربی هستند. و این گاهی برای‌ایشان گران تمام می‌. شود بسیارگران (...) و اصلاً آیا غرب قلابی و مضحکه را با غرب حقیقی مبادله کردن کافی است؟ اعلام این عدم صلاحیت خیلی پیش از این‌ها هم می‌تواند برود. و شاید بایست این قدم آخر را نیز برداشت؟ پذیرش یک فرهنگ خارجی - چه سوسیالیست چه غیر آن - گرچه دنیایی و انقلابی هم باشد آیا الزاماً نوعی خطر کردن نیست به سوی از دست دادن شخصیت خویش؟ در این صورت چه چیز را جانشین آن باید کرد؟ هرچه‌امیدواری قاطع‌تر باشد چنین جوان مارکسیستی نمی‌تواند

ندیده بگیرد که اسلام یا فکر قومی یا وفاداری به میراث در طرز رفتار مردم عادی تا چه عمقی فرو رفته است و آخر چگونه بایست این منطق مضاعف اثر بخش بودن و در عین حال طبق سنت بودن را یا خصوصی ماندن و در عین حال دنیایی بودن را حل کرد؟»[۶]

می‌بینید که جواب این سؤال را ما نیز باید بدهیم. و آیا در این دفتر پس از این همه پرگویی قدمی به جستجوی جواب این سؤال اصلی برداشته شده است؟

اکنون بپردازم به بحث درباره وضع روشنفکران در دمواکرسی۔‌ های توده‌ای در این زمینه کار آسان‌تر است چرا که نه دست و پای آدم بسته است و نه می‌توان از بی‌خبری و بریدگی رابطه‌ها نالید. بهترین سند در این زمینه به فارسی هم ترجمه شده است. از چیلاد میلوش نویسنده لهستانی لیتوانی الاصل که در ۱۹۰۱ گزارش کوتاهی در این زمینه به کنگرۀ آزادی فرهنگ فرانسه داده و گرچه امروز پس از آن استالین زدایی‌ها باید قضایا جور دیگری باشد اما به علت قضایای مثلاً چکسلواکی در همین تابستان ۴٧ یا پیش از آن در محاکمات سینیاوسکی (آرشاک) و دانیل - در خود شوروی - و محاکمه می‌خوائیل می‌خوائیلوف یا جیلاس در یوگسلاوی - و نمونه‌های فراوان، دیگر آدمیزاد حق داردگمان کند که اوضاع هنوز برهمین منوال است که چیلاد میلوش خبر

میدهد ناچار بسرعت نگاهی به گزارش او بیفکنیم و سطوری را بترتیب از آن نقل کنیم می‌گوید: «در اینجا، روشنفکر ارگان ابداع و خلق نیست. بلکه صرفاً آلت و ابزاری برای اجرای مقاصد بشمار می‌رود. بدین معنی که باید لا ینقطع به آن‌هایی که حکومت می‌کنند فایده برساند و هرکس چنین فایده‌ای نداشته باشد روشنفکر محسوب نمی‌شود. ص ۴

روشنفکران در دموکراسی‌های توده‌ای در وضعیتی قرار دارند که می‌توانند طبقه جدید اشراف را بوجود آورند. به شرط اینکه مطلقاً و برای همیشه مطیع و فرمانبردار باشند. همانطور که قلب، خون را به تمام بدن می‌رساند وظیفۀ آنان نیز پس از تصمیم حزب عبارت از انتشار نظریات و عقاید دستگاه رهبری در کالبد اجتماع است. ص ۹

باید از ایجاد وضعی که روشنفکران در آن بتوانند فریاد کنند نه احتراز نمود. باید با ایجاد یک محیط مساعد و وارد آوردن فشار‌های نامحسوس آنان را وادار به تسلیم نمود. این قاعده‌ای است که در همه جا می‌توان بکار. بست مثلاً نویسنده‌ای که در تحت (کذا) چنین فشاری واقع شده است به خود می‌گوید: به این که چیزی نیست اگر با نوشتن این مقاله مطابق سلیقه آن‌ها بگذارند دنباله نگارش کتابم را که با خط مشی آن‌ها موافقتی ندارد بگیرم مانعی در انجام آن نمی‌بینم. ص ۱۰

موضوع دیگری که از نظر رژیم جدید نهایت اهمیت را دارد حفظ و نگاهداری مؤسسات معروف و قابل احترام و استفاده از

ظواهر آن است؛ با توجه به این نکته که بتدریج باید محتویات جدیدی در آن قرار داد مثلاکم کم یک موزه معروف و قدیمی را به یک سالن نمایشگاه تبلیغاتی تبدیل خواهند کرد. یا مثلاً کاری با اسم فلان مجله معروف ندارند؛ فقط مقالات و مطالب آن را تغییر می‌دهند با اشخاص نیز به همین طریقه رفتار می‌شود قیافه و نامشان را ثابت نگه می‌دارند؛ اما نظریات و عقایدشان را به دور میریزند و فلسفه جدیدی جایگزین آن می‌سازند. ص ۱۱

در هیچ کجا اثری از نارضایتی مردم نیست؛ فقط هنگامی که هنرمندی شروع بکار می‌کند نویسنده‌ای قلم بدست می‌گیرد، یا نقاشی قلم مو را برمی دارد و خوش بینی دستوری را منعکس می‌سازد؛ شما می‌توانید نارضایتی بی‌پایان توده‌های مردم را در خطوط چهره‌اش بخوانید؛ تسلط بر روشنفکران کلید حکومت بر کشور است. ص ۱۲

ضرورت تاریخی محکمترین دلیلی است که در دموکراسی‌های توده‌ای مورد استفاده قرار می‌گیرد در توده حزبی حتی در نزد مسؤولین و مقامات عالی رتبه، حزب این اعتقاد به ضرورت تاریخی با کینه و نفرت همراه است با این همه به سهولت ممکن نیست به آزادی به آن مفهوم که هگل از آن در نظر دارد، یعنی تجسم، ضرورت رسید انسان علاقه‌ای به ضرورت ندارد. حتی اگر بداند که چاره دیگری به جز اطاعت از آن نیست و لذا ضرورت تاریخی یک جنبه ضعف دارد چه این ضرورت جز احترام به قدرت که به صورت قانون تاریخ جلوه کرده چیز دیگری نیست اگر روسیه شوروی بلغزد و تعادل خود را از دست بدهد، این کینه فشرده شده بیقین سیلابی منهدم کننده خواهد گردید. ص ۱۵

اما فرهنگ بدین مفهوم، چیزی جز سازمان توزیع در زمینه مغزی نیست. یعنی همانطور که دستگاه احتیاجات مادی و بدنی افراد را تأمین میکند همانطور هم احتیاجات فکری و مغزی افراد را برمی آورد و در نتیجه کاملا خصیصه کاری را که نویسندگان آهنگسازان و نقاشان بعهده ،دارند تغییر میدهد. و از این پس آثار آنان باید مصرف توده ای داشته باشد. ص ١٦

برای روشن شدن مطلب بهتر است به تاریخ شعر در سالهای اخير رجوع كنيم. من بخوبی ناظر تطور و تکامل اغلب شعرای دموکراسیهای توده ای بوده ام. این تکامل و ترقی به همان اندازه که شاعر در اثر خود از عناصر گوناگون اجتماعی سخن می راند قوس صعودی را طی می.کرد وجود این عناصر بدون شک در شعر ضروری است و بی طرفی در ادبیات، حاصلی ندارد. باوجود این وقتی اثر یک شاعر از مسائل اجتماعی اشباع میشد و کاملا به صورت یک اثر سیاسی در می آمد منحنی ناگهان نزول می کرد. این یک دام اجتماعی است که در کمین تمام هنرمندان دموکراسی های توده ای است. ص ۱۷

یک نویسنده یک استاد دانشگاه یک نقاش و یک آهنگساز باید خود را با نقشه ها و دستوراتی (کذا) که از بالا می رسد مطابقت دهد؛ چه در غیر این صورت موقعیت اجتماعی خود را از دست داده... در میان کسانی که نمیتوانند هماهنگ شوند در درجه اول آنهایی که طرز تفکر ارتجاعی دارند، اشخاص پیر و فرتوت یا مؤمن مقدس دیده میشوند. این جور آدمها اگر هم بخواهند نمی توانند هماهنگ شوند. هماهنگ شدن افتخاری نیست اما نشانه زرنگی و شهامت است. ص ۱۸

چنین به نظر میرسد که در کشورهای اسلامی در آن موقع که فرقه های گوناگون یکی پس از دیگری ظهور میکرد مسلمان به معنی مطلق خود وجود نداشت. و وحدت خارجی، اختلافات بی حد و حصر عقاید مذهبی را پنهان می‌داشت، و حتی مشربهای فلسفی که باطناً اسلام را مردود میدانست در ظاهر از آن به احترام یاد می کرد. این روش که برای حفظ شخص در مقابل سوءظن مردم بکار میرود و عبارت از اظهار مطالب بر خلاف اعتقادات قلبی است، در کشورهای اسلامی کتمان[۷] نامیده میشود... با مطالعه و بررسی زندگی مردم در دموکراسی های توده ای به این نتیجه میرسیم که مسأله کتمان در همه جا و در همه وقت بکار میرود.[۸]» ص ۱۹

گویا کافی است و از همین مقدار به راحتی میتوان دید که حکومت های ما نیز کم کم دارند با این روشها آشنا میشوند و روشنفکران ما نیز اگر با برداشتهای استعماری عمل نکنند، مجبورند به خدمت حکومت هامان در محیطی که به تقلید از دموکراسی های

تود‌های ساخته شده یا می‌شود قدم بردارند.

۲) روشنفکر و مشکل بیسوادی

پیش از این اشاره شد که از نظر اجتماعی ما اکنون در دوره ظهور یک شهر نشینی تازه پا بسر می‌بریم که شیفته رفاه است و بنده مصرف اجناس وارداتی و برای دسترسی به این هر دو، سخت فریب پرچم و سرود ملی و مرز‌ها را خورده؛ یعنی که تازه دارد با مفهوم ملیت آشنا می‌شود. در روزگاری که بین‌المللی بودن سرمشق کتابهای دبستانی است روشنفکر ایرانی که باید آزاد‌اندیش و چون و چرا کننده و انساندوست، باشد در چنین حوزه‌ای باید آراء خود را عرضه کند؛ آرائی که به جای ایجاد رفاه و آرامش، ایجاد ناراحتی می‌کند؛ و از مصرف اجناس وارداتی فقط به «ترجمه» رضایت می‌دهد و از پرچم و مرز و ملیت فقط در حوزه‌های فرهنگی دفاع می‌کند. روشنفکر ایرانی در چنین محیطی درمانده. است تنها مانده است نه حکومت حرف او را می‌پذیرد و نه مردم او را می‌خوانند مرد شهری - واخیراً روستایی نیز که در بند نعمات است فرصت بحث در لاهوت و ناسوت را ندارد روحانیت نیز که روشنفکر را یک قلم طرد و تکفیر کرده؛ چرا که روشنفکر از آغاز کار سنگ لامذهبی را به سینه‌زده. سانسور حکومت نیز که بر رادیو و مطبوعات و دیگر وسایل کسب خبرو توزیع فرهنگ نظارت می‌کند در دست آن دسته از روشنفکران است که مزدورند و نه. مختار و به این طریق روشنفکر واقعی ما روشنفکری است که رابطه‌اش با خلق. بریده و تنها دلخوشیاش اینکه روز به روز بر تعداد مدارس افزوده می‌شود و بارعام، خلق روزبه روز رو به او مفتوح تر میگردد اما غافل از اینکه در درون مرز‌های زبان فارسی این هنوز بارعام نیست بلکه بار خاص است و از دو سو هم به این تعبیر که فقط جیره خواران حکومت و آن دسته از روشنفکران که به سانسور او تن در داده‌اند به این بار عام راه دارند و نیز به این تعبیر که مجلس این بار چندان گنجایشی ندارد تا او را هم با آرامش بپذیرد. یعنی کسی خریدار حرف روشنفکران. نیست و به همین دلایل است که یک قلم در حدود ۸۰ درصد از الباقی روشنفکرانی که وازدگان جان به سلامت برده وقایع این ۲۰ تا ۲۶ سال اخیرند، اغلب مقاطعه کار از آب درآمده‌اند یا روزنامه‌نویس حرفه‌ای یا اداره‌کننده رادیو؛ و چرا؟ برای اینکه مردم بیش از این تحمل خرید متاع روشنفکری را ندارند. دست بالا بگیریم ۲۰ درصد از مردم باسواد معمولاً ١۵ درصد حساب میکنند یعنی که ه میلیون ایرانی باسوادند[۹]. پس آن ۲۰ میلیون دیگر مردم مملکت دنیا‌های در بسته‌اند به روی عوالم روشنفکری؛ یا خیلی که همت کنند فقط از راه گوش چیزی می‌گیرند؛ آن هم یا از رادیو ( ۸۰ درصد آموزش شفاهی را) و یا از منبر روحانیت (۲۰ درصد الباقی را با توجه به دو ماه عزاداری در هر سال). و تازه همان ۵ میلیون نفر باسواد را نیز چنان با «رنگین نامه»‌ها سیر و پر نگه می‌دارند که دیگر اشتهایی برای هضم فرمایشات (! ) روشنفکران باقی نمی ماند می‌بینید که مشکل بی‌سوادی بدجوری مطرح است. و

این نه تنها مشکل اینجا است بلکه مشکل بزرگ تقریباً همه ممالک آسیایی و افریقایی و آمریکای جنوبی است. و می‌دانیم که برای درمان این درد، کوشش‌های فراوان هم بکار می‌رود. «یونسکو» هم کمک می‌کند. و سازمان ملل هم. خرج یک روز ارتش را هم حکومت ایران پیشکش می‌کند. اما کمی که دقت کنیم می‌بینیم این‌ها همه کوشش‌هایی عبث است. چرا که یک بیسواد ایرانی یا عرب یا افریقایی گرچه به مدرسه دسترسی ندارد، اما ترانزیستور را در اختیار دارد. و این یعنی چه؟ یعنی که بی‌هیچ نیازی به مدرسه و کتاب و خواندن آنچه لازم دارد یا حکومت‌ها به جای اوگمان می‌کنند لازم دارد از رادیوی جیبی کوچک خود می‌گیرد. و چه بهتر از این، از دوسه نظر که بسرعت میشمارم:

اول- از این نظر که مبارزه با بیسوادی نه تنها خرج فراوان دارد بلکه وقت فراوان هم لازم دارد. یک جایی خوانده‌ام که حساب کرده بودند، در ایران دست کم ۲۵ سال برای این مبارزه مهلت خواسته‌اند. آنهم با صرف چه بودجه‌هایی و تهیه چه مقدماتی و آن وقت آیا می‌شود تا ۲۵ سال دیگر صبر کرد؟ آنهم در جایی که فقط خرج یک روز ارتش را می‌شود صرف مبارزه با بیسوادی کرد؟ و آن هم به قصد تبلیغات؟ و حالا که رادیو به این راحتی وارد می‌شود یا در محل، سوارش می‌شود کرد و حکومت‌ها به وسیله‌اش آنچه را که لازم می‌دانند برای بیسوادان پخش می‌کنند، دیگر چه غمی از بی سوادی هست؟ از این گذشته فیلم را هم که داریم و تلویزیون را؛ چه ایرانی‌اش را و چه دوبله شده‌اش را. یعنی سانسور شده‌اش را. پس فشار بیاوریم برای توسعه شبکه رادیو تلویزیونی و به این طریق آیا گمان نمی کنید که یکی از دلایل رکود نهضت های ضد بی سوادی در همه عالم فقیر همین توسعه بیش از حد شبکه های رادیو تلویزیون است؟ در این زمینه مارشال مک لوهان» نویسنده منقد امریکایی پا را تا به آن حد فراتر گذاشته که تمدن دوره معاصر را بازگشتی به تمدن دوره های بدوی میداند که در آن خواندن و کتاب و مدرسه و الفبا جای خود را به شنیدن و رادیو و میتینگ ها و اصوات می‌دهند[۱۰]. بخصوص اگر توجه کنیم که خواندن و مطالعه به هر صورت مستلزم فراغتی است که روز به روز در حضور توسعه ماشین کمتر بدست می آید.

دوم - نكته بعد اینکه اگر همۀ مردم را باسواد کردیم - به فرض محال - و همۀ مردم کتاب خوان هم شدند فرض کنیم هر کدام دست بالا سالی ده کتاب بخرند و بخوانند.[۱۱] قیمت این ده کتاب - اگر هر کدام را حد وسط پنج تومن قیمت بگذاریم - میشود ۵۰ تومن. اما یک ترانزیستور حداقل ۱۰۰ تومن قیمت دارد. و اگر توجه داشته باشیم که اینجا در حوزه استعمار عمل میکنیم - یعنی

که اگر توجه کنیم که هم کاغذ آن کتاب‌ها و هم سرب حروف‌ریزی شان و هم ماشین چاپشان وارد می‌شود یعنی به ازای اشاعه فرهنگ محلی نیز کمپانی‌های خارجی سود می‌برند (پس دلیل موجه برای یونسکو هم وجود دارد که در مبارزه با بیسوادی به ملل عقب مانده (!) کمک کند.)، پس به هر صورت در وضع فعلی هم که ۸۰ درصد مردم بیسوادند، کمپانی خارجی همان منافع را بدست می‌آورد. چرا که از راه فروش دو سالی یک ترانزیستور به هر نفر ایرانی برای کمپانی همان استفاده‌ای حاصل است که از باسواد شدن دونفر ایرانی در یک سال بگذارید حسابمان را مرور کنیم. هر نفر باسواد ایرانی در سال فرض کردیم که ده کتاب بخرد به ۵۰ تومن. این را ضرب می‌کنیم در دو می‌شود صدتومن. و این حداقل قیمت یک ترانزیستور است که کسی می‌خرد و دو سال بیشتر دوام نمی‌کند. بخصوص اگر توجه کنیم که:

«مصرف رادیو در ایران حدود سالی ۵۰۰ هزار دستگاه است و با توجه به آمار گمرکی از سال ۱۳۲۰ به بعد هر سال مصرف رادیو نسبت به سال قبل ۳۵ تا ۵۰ درصد اضافه شده و اگر احتیاجات مردم به همین نسبت ادامه یابد بعد از سال مصرف رادیو در ایران سالی بیش از یک میلیون و پانصد هزار دستگاه خواهد شد.»[۱۲]

و در حاشیه دو صفحه قبل دیدیم که سالی ۱/۵ میلیون نسخه کتاب در ایران منتشر می‌. شود با توجه به اینکه هر کتابی به ه تومن بود؛ اما اینجا هر رادیویی دست کم ۱۰۰ تومن است.

و تصدیق نمی‌کنید که در چنین زمین‌های همه حرف و سخن ‌های حکومت‌های ما برای مبارزه با بیسوادی نوعی تظاهر است یا عوام فریبی است؟ بخصوص که یک مرد باسواد از ساعات روز خود مقداری را هم صرف خواندن (روزنامه، مجله، کتاب) می‌کند و فرصت کمتری دارد برای گوش کردن به رادیو یا دیدن تلویزیون. اما یک بیسواد است که مدام صدای رادیو را توی گوش دارد. فروشندگان کنار خیابان را دیده‌اید که نشسته‌اند و گوشی ریز ترانزیستورشان را توی گوش تپانده‌اند؟ و اگر قصد حکومت‌های ما در باسواد کردن مردم قصد قربت هم باشد تازه در همان حد است که به یک فرد عادی قدرت خواندن الواح حکومتی و اوراق تبلیغاتی و «رنگین نامه»‌ها را بدهد.

گمان نرود که به این طریق دارم در ارزش آموزشی رادیو یا تلویزیون تردید می‌کنم یا عین روحانیت متحجر قصد تحریم آن‌ها را دارم. گرچه شاید روحانیت در آغاز کار این ابزار‌ها از نظر غریزه دفاع از خویشتن متوجه بوده است که چه حریف ناقلایی دارد وارد بازار می‌شود که چه جانشین ناخوانده‌ای خواهد شد برای او به هر صورت می‌خواهم روشن کرده باشم که استفاده از این ابزار‌ها آنطور ما هم که ما پنداشته‌ایم ساده و بی‌دردسر نیست؛ یا خالی از آثار سوء؛ بخصوص وقتی که دوسوم متن تمام برنامه‌های آن‌ها سخن از غرب

باشد و غربزدگی. و نیز می‌خواستم توضیح داده باشم که چرا ملت ‌های استعمار‌زده به این زودی‌ها موفق به پر کردن این چاله بی‌سوادی نخواهند شد. بخصوص اگر متوجه باشیم که رادیو یا تلویزیون در عین حال که ابزار‌های آموزشی بسیار مؤثری هستند، اگر اداره کنندگان آن‌ها اهل نباشند آن‌ها را بدل خواهند کرد به ابزار تفنن یا به ابزار نشر اکاذیب و وسیله فریفتن خلق چنانکه در تمام ممالک استعمار زده هست. چراکه سلطۀ سانسور نمی‌گذارد حقایق اخبار و فرهنگ از آن‌ها درز کند، و چراکه منابع اصلی کسب خبر و واقعه نیز یونایتدپرس و آسوشیتد پرس و رؤیتر هستند. یعنی که همپالگی‌های استعمار[۱۳]. و چراکه از نظر روحی صدای یک رادیو برای یک عامی بی سواد مثلاً در مملکت ما درست شباهت دارد به صدای آواز خود او وقتی که در شب تاریکی از کوچه ناشناسی می‌گذرد و آواز میخواند تا نترسد.

خطر این نوع ابزار‌های ارتباطی در حوزه‌های استعماری و دیکتاتوری به اندازه کافی روشن. هست بگذارید اکنون به خطر ایشان در حوزه‌های «متروپل» نیز توجه کنیم. «ژان بلوك میشل» یک نویسنده فرانسوی ضمن بحثی که دربارۀ داستان‌نویسی کرده است، این چنین به خطر رادیو و تلویزیون اشاره می‌کند:

«قهرمان‌های داستان‌های جدید عین قهرمان‌های سینما‌ها و گوینده‌های رادیو‌ها حرف می‌زنند؛ یا عین سرمقاله‌های روزنامه‌های

بزرگ به این طریق هر یک از این قهرمانها بازگو کننده بی اصالتی هایی است که زیر فشار وسایل تبلیغاتی و فرهنگ عوامانه ساخته می شود. این فرهنگ عوام فهم کننده وسایل ، تبلیغاتی، در صمیمی ترین حرکات و سکنات فرد عادی چنان نفوذی می کند که تمام اصالت های او را میگیرد و هر آدمی را از همان یک قالب معین می گذراند که در اختیار اوست در این صورت برای این آدمهای قالب خورده از ابزار مدرن تبلیغات دیگرنه ماجرایی شخصی باقی میماند نه حادثه ای خصوصی عاشق میشوند عین فلان کس که در فیلم دیده اند؛ هنرمند میشوند عین فلان نمونه که در مجله خوانده اند؛ دزد و گانگستر میشوند عین فلان نمونه که در خبر دیروز روزنامه بود سنگینی این فرهنگ عوام فهم کننده و نمونه های قالبی می سازد به قدری است که مانع میشود تا خواننده یک داستان بتواند خودش را به جای قهرمان داستانهای کلاسیک بگذارد (...) درست است که روز به روز باسواد بیشتر میشود و ناچار خواننده داستان هم فراوانتر میشود ولی از طرف دیگر همین خواننده های داستان نیز زیر نفوذ شدید روزنامه ها و رادیو تلویزیون ها هر دم به سمت یکدستی و یکسانی و قالبی شدن و سروته یک کرباس بودن، سوق داده میشوند.[۱۴]»

وقتی در فرانسه که نه مشکل بی سوادی مطرح است و نه رادیو تلویزیونشان را چنین سانسوری نظارت می کند، وضع از این

قرار باشد، شما خود قیاس کنید که اینجا در مملکت ما وضع چگونه خواهد بود که هم مشکل بزرگ بیسوادی حی و حاضر است و هم نظارت سانسور. و اگر درست باشد که در یک اجتماع صنعتی و «متروپل» چنین مخاطراتی بر کار ابزار‌های تبلیغاتی مترتب است که مردم را روز به روز از خواندن دورتر و بی‌نیازتر نگاه می‌دارد و فقط به شنیدن و دیدن مشغولشان می‌، کند در ایران که تنها ۲۰ درصد باسواد داریم خطری چند برابر بزرگتر در پیش است. بخصوص اگر در نظر داشته باشیم که راه صحیح آموزش و پرورش، «خواندن» به همراه «تجربه» است. و از راه «شنیدن» تنها فقط آن ۷ درصد بسیار با هوش‌ها می‌توانند به هدف‌های آموزش و پرورش برسند. این نکته‌ای است که در قلمرو آموزش و پرورش تقریباً به ثبوت رسیده است. و نیز با توجه به این که نسبت تأثیر حواس مختلف در یادگیری به این قرار است: از راه بینایی (مطالعه) ۷۵ درصد، از راه شنوایی ۱۵ درصد از راه لمسه ۵ درصد، بویایی ۳ درصد، چشایی ۲ درصد.

در چنین وضعی است که روشنفکران ایرانی بسر می‌برند. با وظیفه‌ای که صد چندان مهمتر است از وظیفه روشنفکران مثلاً فرانسوی این روشنفکران ایرانی‌اند که باید آخرین تعیین‌کنندگان نوع استفاده از این ابزار‌های تبلیغاتی باشند و تهیه‌کننده برنامه ‌های آن‌ها و تشخیص دهنده اینکه از این ابزار‌ها برای آموزش مردم باید استفاده کرد و نه برای فریفتنشان یا تحمیقشان یا در خواب خرگوشی نگهداشتنشان و آیا تمام روشنفکرانی که در وضع فعلی با تن در دادن به سانسور حکومت‌ها، این نوع ابزار‌ها را می‌گردانند،

متوجه مسؤولیت خطیری هستند که بعهده گرفته‌اند؟ شاید بتوان گفت که ملاك خدمت و خیانت هر یک از روشنفکران در مملکتی مثل ایران در رفتار‌ایشان است با این نوع ابزار‌های آموزشی، تبلیغاتی، تفننی.

اجازه بدهید به تأیید مطالب این فصل تکه‌ای از «ادبیات چیست» سارتر را نقل کنم. می‌گوید:

«هنگامی که خواننده بالقوه عملاً وجود ندارد و نویسنده به جای قرار گرفتن در حاشیه طبقه ممتاز اجتماع در آن مستحیل میشود تعارض و برخورد به ساده‌ترین صورت خود تنزل می‌یابد. در این حال ادبیات با ایدئولوژی طبقات حاکم یکی می‌شود. میانجی واقع شدن نویسنده در داخل طبقه صورت می‌پذیرد و انکار و اعتراض او در جزئیات تجلی می‌کند[۱۵].»

و برای اینکه باز هم مطلب روشن‌تر شده باشد، خبری از مجله «تایم» آمریکا بیاورم؛ به عنوان اینکه آش آنقدر شور است که خان هم فهمیده:

«مدارس افریقایی که اروپاییان تأسیس می‌کنند. هدفشان این است که بومیان را اول غربزده کنند، سپس تعلیم بدهند. و با وجود این حقیقت که امروز رهبران سیاسی افریقا اغلب ضد غرب و ضد استعمارند، هدف دانشگاه‌های افریقای سیاه چندان فرق نکرده. در اوگاندا با جمعیت ۶،۸۴۵،۰۰۰ نفر و در آمدسرانه ۸ دلار در سال،

شاگردان دانشگاه «ما که ره‌ره» به سبک آکسفورد» رقص «پیرپسران» می‌کنند و در ناهارخانه‌ها با لباس رسمی حاضر می‌شوند و به عنوان ورزش اسکواش» و «کریکت» و «رگبی» بازی می‌کنند. در هیچ جای محیط دانشگاه کوچکترین نشانی از میراث محلی و هنرمندانه موسیقی غنی افریقایی. نیست برنامۀ دانشگاه نیز به همین حد بی‌معنی است؛ به جای آنکه درس‌هایی در اقتصاد و کشاورزی افریقا بدهند که در سازندگی افریقا مؤثر است دانشگاه «ما که ره ره» تمام تأکیدش بر اصول سنتی غرب است؛ مثل فلسفه اخلاق یا فلسفه یونان و هر چند اوگاندا چندین لهجه محلی دارد که زبان غالب دانشجویان اوگاندا است تنها زبان رسمی، دانشگاه زبان انگلیسی است. یک استاد سرخورده این دانشگاه می‌گفت اینجا یک کلوب‌ییلاقی است و در افریقای جدید و مستقل عین قرحه می‌ماند.[۱۶]»

و اکنون خواهش می‌کنم سری به دانشگاه پهلوی شیراز بزنید. که بغل گوش حافظ و سعدی به فرزندان خلف کورش و داریوش ادبیات را به انگلیسی درس می‌دهند؛ و همان رقص‌ها و بازی‌ها و حرف و سخن‌ها را دارند که در افریقاش به نظر «تایم» خنده دار آمده، دانشگاهی که در حقیقت شعبه‌ای است از دانشگاه پنسیلوانیای امریکا. و ببینید چه پز‌ها که به آن نمی‌دهند و چه داستانها!

۳) روشنفکر و مشکل زبان ترکی

آنچه گذشت طرح مسأله روشنفکران ایرانی بود و سنگینی بار

وظایف‌ایشان از دریچه مشکل بیسوادی یا به طور کلی مشکل روشنفکران در ممالک استعمار‌زده و در میان مردمی که توانایی خواندن ندارند؛ و فقط می‌توانند ببینند و بشنوند. و حال آنکه مشکلات دیگر نیز مطرح است. مشکلات دیگری که روشنفکر فرنگی و غربی یا روشنفکر در حوزه دموکراسی‌های توده‌ای با آن طرف نیست یا سال‌ها است که به حل آن‌ها موفق شده است؛ یا اصلاً برای او مطرح نبوده است و برای اینکه بهتر متوجه باشیم که روشنفکر ایرانی کجا است، یکی دیگر از این مشکلات را طرح می‌کنم که مشکل زبان ترکی است.

پیش از این اشاره کردم که از جمعیت ۲۵ میلیونی ایران دست کم ۶ تا ۷ میلیون نفر در حوزهٔ زبان مادری ترکی به دنیا می‌آیند و در آن حوزه بسر می‌برند. اما به این زبان مادری حق ندارند در قلمرو هنر و فرهنگ و مطبوعات و ابزار ارتباطی و خدمات اجتماعی سخن بگویند و ناچارند زبان دیگری را بکار ببرند که «فارسی» است و از حوزه‌ای خارج از حوزۀ بالش زبان مادری به ایشان تحمیل شده است یعنی که در مدارس، در مطبوعات، در رادیو و تلویزیون در نامه‌نگاری‌های دولتی بکار بردن زبان مادری،‌ایشان ممنوع. است بکلی ممنوع است. فقط روزی نیم ساعت از رادیو تبریز چیزی به زبان ترکی پخش می‌شود. در حالی که نه تنها برنامه‌های عریض و طویل رادیویی به کردی هست بلکه حتی به لهجه گیلکی هم از رشت برنامه‌ها پخش می‌شود! قدم اول از نتایجی که مترتب بر این وضعیت است اینکه ۶ تا ۷ میلیون آدمی را در

ایران از بدوی‌ترین حقوق بشری محروم کرده‌ایم که بکار بردن آزادانه هر زبانی باشد که می‌خواهند.[۱۷] ببینیم چه نتایج دیگری بر این وضعیت مترتب است.

با توجه به اینکه ملیت‌های چند زبانه در روزگار ما اندك نیست (هند، عراق، لبنان، یوگسلاوی، سویس و غیرهم... ) و نیز با توجه به اینکه در ایجاد وحدت ملی مردم یک ناحیه جغرافیایی عوامل مذهب، تاریخ، آداب، شرایط اقلیمی و بسیاری عوامل دیگر نیز مطرح است، به هر صورت و حشتی نیست که اگر مردم آذربایجان را در بکار بردن ترکی (یا آنچنان که به غلط اسم گذاری کرده‌اند: آذری) آزاد و مختار. بگذاریم. اکنون اجازه بدهید که به عنوان زمینه بحث با نگاهی سریع به وقایع سیصد ساله اخیر بنگریم.

نمی دانم که دقیقاً از چه تاریخی زبان ترکی در آذربایجان رایج شده است. گرچه طرح این سؤال نیز غلط است؛ چرا که هیچ مجموعه بزرگ انسانی یک شبه زبان خود را عوض نکرده‌اند یا مذهب خود را یا آداب خود را. اما می‌دانیم که هر مجموعه بزرگ بشری در اثر مراوده با دیگر مجموعه‌ها بده بستان‌های مادی و معنوی فراوان می‌کند. یکی از آن‌ها زبان. و آذربایجان که نه تنها معبر بلکه حتی اردو نشین قبایل بسیاری از ترکان بوده است - از سلجوقی بگیر تا هلاگو و دست آخر ترکان آق قوینلو و قره قوینلو که سلف بی واسطهٔ صفوی هستند - به مرور زمان تاتی آذری خود را که به احتمال قریب به یقین بازمانده زبان مادها بوده است، از دست داد و ترکی را پذیرفت. نکته اول حاصل از این واقعیت تاریخی اینکه اگر حتی زبان عربی با وجود پشتوانه مبنای ایمانی مقتدری همچو اسلام نتوانست خود را جانشین فارسی کند، شاید به این دلیل بود که ساخلوهای عرب اندك شماره بودند و پس از گذر صد سال در دریای وسیع اهالی حل شدند. و اگر ترکی، بی پشتوانه هیچ مبنای ایمانی محتملی شاید در طول دویست سیصد سال جانشین زبان محلی شد، میتوان گفت که یکی به علت کثرت اردوی ترکان و تداوم هجوم ایشان بود و دیگر به علت اینکه در زبان محلی (تاتی آذری) نه ادبیاتی وجود داشت و نه شعری و نه سنت فرهنگی جا افتاده ای، همچو ادبیات و فرهنگ فارسی. گذشته از اینکه از نظر اقلیمی آذربایجان به نواحی شرقی ترکیه فعلی بیشتر شباهت دارد تا به گیلان و مازندران، یا به کردستان یا به عراق و فارس؛ و میتوان گفت که آنچه از نظر تاریخ و فرهنگ و زبان بر ترکیه فعلی رفته است، ناچار شامل حال آذربایجان نیز میشده.

صرف نظر از این شاید و بایدها این را میدانیم که آذربایجان منشأ و مولد صفویها بوده است. و ناچار باید تشیع، اول در آنجا یکدست شیوع یافته باشد؛ و سپس به سراسر مملکت کشیده باشد که در هر گوشه اش حوزه های تشیع سابقه های تاریخی داشته؛ و سوال میکنم که آیا زبان ترکی در آذربایجان خود محملی نبوده

است برای شیوع سریع تشیع در آن ولایت؟ اگر توجه کنیم که اغلب کرد‌ها هنوز هم به تشیع، نگرویده‌اند و نیز اگر توجه کنیم که از صفوی تا قاجار عده کثیری از اطرافیان دربار‌ها ترك‌ها بودند که به قزوین و سپس به اصفهان و سپس به تهران نقل مکان کردند شاید دلیلی در دست داشته باشیم برای تأیید این حدس که اختلاف فارسی و ترکی اولین اثر خود را به نفع استقرار تشیع در آذربایجان و سپس در سراسر مملکت کرده است و کمی که وسعت نظر داشته باشیم می‌توان قدم را فراتر گذاشت و دید که گرچه ترکی نتوانست پس از دوهزار سال معارضه با فارسی خود را از سمت شرق به این ولایت تحمیل کند-چرا که خراسان را با همۀ عرض و طول تاریخی و جغرافیایی و فرهنگی‌اش پیش رو داشت به عنوان سد سکندری- عاقبت لقمه را از پس سر به دهان ما گذاشت. یعنی که از آذربایجان. و اکنون این دیگر یک واقعیت تاریخی است که چه بخواهیم، چه نخواهیم وجود دارد و نمی‌شود انکارش کرد.

نکته بعد این است که در برخورد‌های ایران با عثمانی و روس در سراسر دوران صفوی تا اواخر دوره قاجار - یعنی از اوایل قرن دهم هجری تا اواخر سیزدهم -میدان اصلی جنگ آذربایجان است. اغلب شهر‌های آذربایجان در طول این سه چهار قرن بار‌ها غارت شده است و اشغال شده است و ویران گشته و پیش از آن نیز تبریز وسلطانیه بار‌ها پایتخت. بوده به هر صورت در شروع برخورد ما با فرنگ و، تکنولوژی لطمه‌های اول را آذربایجان خورده؛ ضمن اینکه قدم‌های اول را برای مقاومت نیز در همانجا برداشته‌اند بکار بردن سلاح آتشی، تأسیس روزنامه، تأسیس مدرسه، نمایشنامه - نویسی، ترجمه از فرنگی، سفرنامه‌نویسی والخ... همه یا در آذربایجان یا از آنجا شروع شده. و آیا به اعتبار همین پیشقدمی‌ها و پیشقراولی‌ها نیست که در سراسر دوره قاجار تبریز ولا یتعهد نشین است؟ توجه کنید که اعتبار خراسان در حوزه خلافت اسلامی یکی به این بود که ولایتعهد نشین خلافت بغداد شد یا به عکس؛ و همین واقعیت فرعی خود اعتبار مجددی برای خراسان فراهم کرد که از آنجا اولین نهضت‌های استقلال طلب در مقابل بغداد برخیزند. منتها اگر ولایتعهد نشینی طوس نوعی استمالت بغداد بود از حوزه جغرافیایی بزرگی که هم می‌توانست مزاحمتی برای بغداد فراهم کند و هم میبایست نگهبان بیضه اسلام باشد در مقابل هجوم ترکان ولا یتعهد نشین تبریز استمالت دیگری بود از حکومت تهران تاخط اول جبهه، اگر نه، مصون دست کم دلگرم بماند. آن وقت با توجه به تمام این مقدمات آیا نمی‌بینید که چرا مفهوم انجمنهای ایالتی و ولایتی به اصرار تبریزیان در قانون اساسی گنجانده شد؟ و چرا مشروطیت را قیام تبریز نجات داد؟ و چرا نهضت خیابانی و پیشه وری، و هر دو با یک اسم و عنوان، هم از آذربایجان ظهور کرد؟ باز به این نكات خواهم پرداخت.

نکته دیگری که صرف نظر از آن شاید و باید‌ها می‌دانیم، این است که زبان داخلی دربار‌های صفوی و قاجار ترکی است. وگرچه زبان رسمی و کتاب دولت به اتکای میرزا بنویس‌ها و منشی‌های کاشی و نطنزی و محلاتی و آشتیانی فارسی است، اما چه بسیار شعر‌ها و نامه‌های درباری که به ترکی به باب عالی استامبول رفته است تا از آن سمت جوابش به فارسی برگردد و اگر اغلب اصطلاحات دولتی و حکومتی مثل «عدلیه» و «نظمیه» و «بلدیه» به تأثیر از ترکی استامبولی وارد فارسی شده است به این علت است که عده‌ای دیگر از منشی‌های درباری به دنبال شاهزاده‌ای که دوره «استاژ» خود را در تبریز گذرانده بود و برای سلطنت به تهران می‌آمد به این سمت می‌آمدند و صاحب کیابیایی در دستگاه دولت یا حکومت می‌شدند. نمونه عالی‌ایشان حاج میرزا آغاسی.

نکته دیگری که می‌دانیم این است که به علت همین پیشقرا - ولی‌ها و پیشقدمی‌ها و پیشمرگی‌ها و مهمتر از همه «همزبانی» درصد ساله آخر دوره قاجار تا استقرار حکومت کودتای ۱۲۹۹، عطف فرهنگی روشنفکر آذربایجانی یا به قفقاز است یا به استامبول.

چون که از مقابل هجوم محمد علی شاه به مشروطیت، جماعتی از روشنفکران به استامبول مهاجرت کردند و نوشته‌های آخوندزاده صابر تبریزی طالب اوف و دیگران که توجهی به سوسیال دموکراسی قفقاز داشتند در پی‌ریزی مشروطیت و قیام تبریز سخت مؤثر بود. آن وقت در چنین محیطی از کشش و دفع و دعوی و پیشقدمی است که از اوان قرن ١۴ هجری به بعد حکومت تهران برای یکدست

۱. در زمستان ۴۶ از اردبیل می‌خواستم به تبریز بروم. بلیط اتوبوس که برایمان می‌کشیدند دیدم یارو به روسی می‌نویسد بلیط را که به دستم داد دیدم به زبان ترکی است و به خط روسی. شاهدم دوست همسفرم مهندس منجمی که با او به مغان رفته بودیم و بر می‌گشتیم. کردن زبان مردم در سراسر مملکت نه تنها کوشا بود بلکه همان سختگیری‌هایی را می‌کرد که صفویه در یکدست کردن مذهب مردم کردند. البته تا قبل از توسعه فرهنگ و مدرسه و مطبوعات و کتاب و کتابخوان مسأله اختلاف زبان چندان حاد نیست. چراکه مرد عادی عامی، با سواد و مکتب و خواندن کاری ندارد مگر مختصری در حوزه شرعیات و مسائل مذهبی که هنوز تنها حوزه‌ای است که بکار بردن زبان ترکی در آن ممنوع نیست-اشاره می‌کنم به روضه خوانی‌ها و نوحه‌های ترکی و به کتاب‌های بیشمار آن اما از طرفی به علت اعمال سیاست وحدت ملی حکومت‌های پس از مشروطه و از طرف دیگر به علت جذبۀ آزادی زبان‌های اقلیت که انقلاب اکتبر در روسیه به رسمیت شناخت و حکومت کودتا که اولین شناسنده حکومت لنین بود آن را درك كرده بود و ناچار نسبت به ترکی باید سخت‌تر می‌، گرفت اکنون چهل و چند سالی است که تمام کوشش حکومت‌های ایران نه تنها بر محدود کردن که بر محو کردن زبان ترکی است آن را آذری نامیدند؛ زبان تحمیلی نامیدند؛ اسم شهر‌ها و محله‌های آذربایجان را عوض کردند؛ کارمند و سرباز ترک را به نواحی فارس نشین و به عکس فرستادند؛ اما هنوز که هنوز است کوچکترین موفقیتی در از بین بردن زبان ترکی نداشته‌ایم.[۱۸] علاوه بر اینکه موجب نوعی نفاق مخفی شده‌ایم میان ترك وفارس که به کوچکترین زمینه مناسب از نو همچو دموکرات فرقه سی سر برخواهد داشت. و صرف نظر از متلک گویی‌های خفت‌آور دو جانبه‌ای که در این میانه رایج است - و نمونه‌هایش به قلمرو ادبیات و تاریخ‌نویسی هم سرایت کرده است[۱۹] - وضع جوری شده است که به جای ایجاد نوعی وحدت ملی نوعی نقار ملی جانشین گشته که حکومت‌های ما برای استقرار نظم خالی از عدالت خود به آن چه تکیه‌ها که نمی‌. کنند تنها با توجه به همان یک واقعیت که دستور عمل حکومت‌ها، است در اعزام کارمند و سرباز فارس به نواحی ترک نشین و کارمند و سرباز ترک به نواحی فارس نشین با این نتیجه تأثرآور طرفیم که در سراسر مملکت چه کارمند و چه سرباز و ژاندارم یعنی آخرین حلقه‌های ارتباط حکومت و مردم - با مردم محلی بیگانه‌اند و رفتارشان نوعی رفتار استعماری است که نه براساس تفاهم دوجانبه بلکه براساس ترس و بیگانگی مستقر شده است. من حتم دارم که در تمام درگیری‌های خیابانی و بیابانی این چهل ساله اخیر در هیچ ماجرایی هیچ سرباز محلی به روی اهل شهر و ولایت خود اسلحه. نکشیده بلکه این سرباز ترک بوده است که در تهران یا سرباز فارس بوده است که در آذربایجان رو به مردم شلیک می‌کرده که عصبانی نسبت به تمام بی‌احترامی‌های ناشی از شنیدن آن متلک‌ها که سابقه ذهنی می‌دهند، حالا فرصت

کین توزی یافته. اگر رابطۀ دولت و حکومت با مردم یک رابطه سالم نیست به دلیل این است که چنین سیاستی در اعزام مأمور‌ها رعایت می‌شده تا به گمان خود وحدت ملی ایجاد کنند؛ اما در حقیقت مدام خوراك رسانده‌اند به ایجاد سوءتفاهم میان آمر و مأموری که زبان یکدیگر را نمی‌فهمند و توجه داشته باشید که آن مأمور خرده پا - سرباز و ژاندارم و کارمند ساده - هرگز از روشنفکران نیست و مراحل عالی کلاس و درس و دانشگاه را ندیده تا بتواند در رفتار خود تعدیلی کند؛ و اما درباره روشنفکران برخاسته از محیط‌های ترك زبان خود من فراوان دیده‌ام شاگردانی را که در کلاس‌های درس این بیست و چند ساله معلمیام سرتاسر سال کوچکترین عرض اندامی در کلاس نمی‌کرده‌اند؛ به ترس از مسخره شدن. چرا که زبان فارسی را خوب نمی‌دانسته‌اند و نیز شنیده‌ام که از داوطلبان کنکور ‌های دانشگاهی مملکت، ترک زبانان ۳۰ درصد کمتر از فارس - زبانان پذیرفته می‌شوند؛ و روزی در اردبیل با مدیر مدرسه‌ای که سابقاً شاگردم بود مصاحبه‌ای داشته‌ام که می‌گفت اول هر سال تحصیلی برای نام‌نویسی شاگردان علاوه بر مدارك و عکس و رونوشت شناسنامه که باید داشت، او سربچه‌ها را هم نگاه می‌کند که اگر اثر قمه زدن زیر مو‌هایش بود از پذیرفتنش خودداری کند؛ و به این ترتیب گمان نمی‌کنید که امکان رسیدن به حوالی رأس هرم رهبری برای ترک زبانان حتماً کمتر است تا فارس زبانان؟ و آیا همین یک واقعیت را محرکی نمی‌دانید برای چه محرومیت‌ها و چه کینه‌ها که آخرین آن‌ها قضیه دموکرات فرقه‌سی بود؟ یا توجه کنید به شهریار شاعر غزلسرای معاصر که به عنوان شاعر دست اول در در زبان ترکی شناخته شده است و «حیدربابایه سلام» او قابل قیاس است با «افسانه» نیما، اما به عنوان شاعر فارس زبان غزلسرای دست سوم یا چهارمی است و تازه او در دوره‌ای تحصیل می‌کرده که چنین تحریمی بر زبان ترکی سایه نینداخته بود و اکنون بزرگترین خطر تحریم ترکی این است که در آینده دیگر هیچ شاعر و نویسنده‌ای از آن خطه نخواهیم داشت. اگر توجه کنیم که زبان ادبیات زبان صمیمیت و کودکی و گهواره و دامان مادر است و نه یک زبان دوم که زبان رسمی حکومتی و دولتی است می‌توانیم توضیح بدهیم وضع شهریار را ولی چه بایست کرد برای جوان شاعر و نویسنده معاصر ترك زبان که برای انتشار آثار خود به مطبوعات باکو و اسلامبول پناه نبرد؟[۲۰] و آیا تصدیق نمی‌کنید که با توجه به اینکه ابزار کار روشنفکری کلام و زبان است به این طریق قدرت روشنفکری ۶-٧ میلیون ترک زبان مملکت یا در نطفه خراب می‌شود یا وسیله عرض وجود نمی‌یابد یا اگر یافت به کجروی می‌افتد؟ توجه کنید به تمام الفباء اصلاح‌کنندگان، و زبان پیرایندگان - از فتحعلی آخوندوف بگیر تا باغچه‌بان و کسروی - که همه‌تر کند و آذربایجانی. و به احتمال قریب به یقین چون که هر کدام‌ایشان فارسی ما را نمی‌ فهمیدند خواستند فارسی مخصوصی بسازند که خود می‌شناسند و میسازند نیز توجه کنید به اغلب رجال آذربایجانی به حدود رأس هرم رهبری رسیده، که اغلب در کار خود ناکام مانده اند؛ اگر کجرو و اشتباه کار[۲۱] و خطا کننده و خائن در نیامده باشند. نیز توجه کنید به اینکه عوامل محرك اصلی در داخل حزب توده و دموکرات فرقه‌سی مهاجران بودند. نیز توجه کنید به تندرویهای آن دسته از روشنفکران ترک زبان که برای نفوذ در حوزۀ رهبری چه سخت تر از ما از ریشه های خود می‌کنند و چه مقلدان دست اولی میشوند برای غربزدگی. نیز توجه کنید به اینکه آذربایجانی جماعت عین یهودیها چه مقتصد از آب در آمده است چرا که فعالیت فرهنگی را از او گرفته ایم و تنها فعالیت او را در مسائل مادی آزاد گذاشته ایم. مهمترین دلیل این امر حضور بازوی کاری کارگران آذربایجانی است در تمام چهل سال اخیر در تمام نهضتهای ساختمانی مملکت. سراسر راه آهن و سدها و ساختمانها به دست عمله خلخالی و اردبیلی ساخته شده و هر چه راه است و اسفالت است و پیمانکاری است. هم اکنون کار فنی لوله کشی تهران انحصاراً به دست ایشان میگردد. وقتی یک مجموعه انسانی را از دسترسی به کتاب و روزنامه و کلاس و فرهنگ محروم کردی و ایشان را بازداشتی از اینکه شرکت کنند در بده و بستان با عالم علم و فرهنگ یا متوجه فعالیت بدنی صرف می شود. در صورت عمله و سرباز و ژاندارم و هرنوع مأمور اجرای دیگر یا متوجه فعالیتهای ذهنی غیر فرهنگی. یعنی که اقتصاددان میشود و دوسوم بقالیهای دو نبش تهران را در اختیار میگیرد. و بدتر از این وقتی از به کار بردن زبان مادری ایشان در، حتی رادیوريال خودداری کردی جذبهٔ رادیوهای خارج از مرز که به زبان مادری ایشان سخن میگویند بالا میرود هم اکنون ۹۰ درصد آذربایجانی های شهرنشین که رادیو دارند «باکو» را میگیرند. صرف نظر از اینکه نسبت مصرف رادیو در آذربایجان بسیار کمتر است تا مثلاً در گیلان و مازندران و در دهات آذربایجان کمتر می بینی قهوه خانه ای را که رادیو داشته باشد چرا که زبانش را نمیفهمند و اگر باکو را هم بگیرند لابد ژاندارم مزاحم است. ناچار این ابزار بزرگ ارتباطی برای ۶-۷ میلیون آذربایجانی، بیکاره مانده و اگر هم رابطه ای ایجاد میکند با این سمت و تهران نیست؛ با باکو .است نتیجه فرعی این قضیه اینکه رادیو نتوانسته در روستای آذربایجان جانشین مؤسسات مذهبی بشود و به همین دلیل مؤسسات مذهبی در آذربایجان هنوز به قدرت و قوت خود در زمان صفوی .برقرارند چرا که به زبان ترکی روضه میخوانند و سینه میزنند و قمه زنی هنوز در اردبیل رایج است و هر دهی یکی دو مسجد دارد بزرگتر و زیباتر و پر ثروت تر از مساجد شهری و تنها در مهمانخانههای آذربایجان است که میبینی مهر نماز پشت پنجره یا روی بخاری گذاشته‌اند و حیف که آماری در دست نیست وگرنه می‌شد نشان داد که قسمت اعظم طلبه‌های قم از نواحی ترک نشین می‌آیند یا دست کم می‌شد نشان داد که نسبت طلبه‌های آذربایجانی سخت بیشتر از اهالی دیگر نقاط است. هنوز در خوی و اردبیل و حتی تبریز بدتر از قم-زنان نمی‌توانند بی‌حجاب به کوچه بیایند هنوز دسته‌های عزاداری آذربایجانی‌ها چه در تهران و چه در سراسر شهر‌های شمال و مازندران که بازار کسبش در اختیار آذربایجانی‌ها است و چه در خود تبریز و دیگر شهر‌های آن ولایت، بزرگترین دسته‌ها است و عکس العمل این همه آنکه آذربایجانی از محل گریخته و به تهران و دیگر نقاط غیر ترك نشین مملكت رفته چنان قرتی و غربزده و لا مذهب و بی‌بندوبار است که نهایت ندارد.

و به این ترتیب تن روشنفکری مملکت کاسته است و حاصل روشنفکری مملکت به آذربایجان دسترسی ندارد. یا به عکس. و من حتم دارم که بزرگترین نسبت بیسوادی که خود مشکل اول روشنفکران بود در آذربایجان است که به قوۀ دواز مدرسه محرومند. آنکه فارس است اگر به مدرسه راه داشته، باشد، به هر صورت کوره سوادی پیدا خواهد کرد؛ ولی آذربایجانی ترك علاوه بر مشكل دسترسی نداشتن به مدرسه، به مدرسه هم که رفت نه زبان معلم فارس را می‌فهمد و نه از خط و ربط کتاب درسی سر در می‌آورد. او که آب و نان را شش هفت سال تمام «سو» و «چرك» شنیده، حالا می‌بیند توی کتابش دو شکل هست با دو کلمه غریبه او به جای اینکه تصویر صوتی یک کلمه مأنوس را به تصویر بصری‌اش در آورد و

بشناسد، مجبور است تصویر صوتی و بصری یک کلمه نامأنوس را در مقابل فلان مفهوم ذهنی خود بپذیرد و این پی اول است که خراب گذاشته می‌. شود و این سوء تفاهم همچنان هست تا آخرین سال‌های تحصیلی و تا آخرین سال‌های عمر.

با توجه به تمام این عواقب آیا نرسیده است روزی که حکومت ما از سیاست وحدت ملی مفهوم والاتر و وسیعتری را در نظر بیاورد؟ و به صورت‌های برازنده‌تری برای قرن بیستم در این زمینه‌ها عمل کند؟ بخصوص که خطر سیاسی و ایدئولوژیک جذبه فراسوی مرزی از بین رفته و تنها جذبۀ زبانیاش باقی مانده؛ براحتی می‌توان مثلاً دانشگاه تبریز را به صورت مرکز آموزش علوم و فرهنگ به زبان ترکی در آورد چرا که در آن سوی مرز گرچه ترکی رسمی است اما به خط روسی می‌نویسندش و در آن سوی دیگر مرز نیز که ترکیه است ترکی را به لاتین می‌. نویسند. گرچه هنوز به «رشید بهبوداوف» خواننده قفقازی که به عنوان مبادله هنرمند به ایران میآید جواز نمی‌دهند که در تبریز برنامه اجرا کند، یا فوتبالیست- ‌های آذربایجانی روس که می‌آیند فقط در تهران برنامه اجرامی کنند، یا «علی اوف» مستشرق روس ناله دارد که چرا نمی‌گذارند در تبریز هم چند صباحی سر کند[۲۲]. اما باید توجه داشت که علت جذبه در کجا است؟ اگر حکومتهای ما متوجه باشند که جذبه اصلی آذربایجانی جماعت نسبت به آن طرف مرز قضیه زبان است و اگر اجازه بدهند که در آن ولایت زبان ،اول زبان مادری باشد و زبان اجباری بعدی زبان فارسی دیگر همۀ این ناراحتی ها برخاسته است. من اگر اغراق نکرده باشم میخواهم بگویم که صرف نظر از دیگر عوامل اقلیمی و جغرافیایی و تأثیر سیاستهای بین المللی تمام بحران های آذربایجان ناشی از مسألۀ زبان .است درست است که آذربایجان بزرگترین ولایت ایران است که با تکیه به ثروت خود کشاورزی و دامداری می تواند بی نیاز به درآمد نفت بسر ببرد؛ اما اگر اجازه بدهیم که در حوزه مسائل فرهنگی بی نیاز به یک زبان غیر محلی و غیر مادری مدرسه و مطبوعات و فرهنگ خود را اداره کند دیگر هیچ وحشتی از جذبه احتمالی فراسوی مرزی در میان نیست. گذشته از اینکه تن روشنفکری مملکت از این راه چه فربهی ها که بهم خواهد زد.

من میخواهم در پایان این فصل که از مشکلات روشنفکری در ایران بر شمرده ام صراحت بیشتری درکار بیاورم و بگویم که از آغاز پیدایش مفهوم ،ملیت یعنی از اوان مشروطیت تاکنون، حکومت تهران اگر نه از نظر سیاسی و اقتصادی ولی حتماً از نظر فرهنگی آذربایجان را مستعمره خویش میداند و اولین نتیجه سوء این استعمار فرهنگی کشتن فرهنگ ترکی در حوزه آذربایجان و به این مناسبت



کلام را به «امه سه زر» می‌دهم که شاعری است سیاهپوست و در این زمینه چه درد‌ها که به دل دارد:

«هر فرهنگی برای اینکه شکفته شود نیاز به چارچوبی دارد و به ساختمانی. اما مسلم است که عناصری که زندگی فرهنگی خلق استعمار‌زده را می‌سازند در رژیم استعماری یا از بین ‌می‌روند و یا فاسد می‌گردند. این عناصر البته در وهله اول عبارتند از تشکیلات سیاسی [... ] عنصر دیگر زبانی است که خلق به آن حرف می‌زند. زبان را «روانشناسی منجمد» گفته‌اند. زبان بومی از آنجا که دیگر زبان رسمی زبان، اداری زبان مدرسه‌ای و زبان فکری نیست به قهقرا می‌رود؛ و این پسروی مانع رشد آن می‌شود و حتی گاه به نیستی تهدیدش می‌کند [... ] وقتی فرانسوی‌ها قبول نمی‌کنند که زبان عربی در الجزایر و زبان ماداگاسکاری زبان‌های رسمی باشند، مانع از این می‌شوند که در شرایط دنیای نوین این زبان‌ها تمام نیروی بالقوه خود را به فعل درآورند و از این راه به فرهنگ عربی و ماداگاسکاری ضربه می‌زنند[۲۳]».

۴) کم خونی روشنفکری ۱۲۹۹ تا ۱۳۲۰

در فصل‌های پیش سخنی از تنگی قلمرو تجربه و انتخاب روشنفکر ایرانی رفت. البته نه به خاطر تراشیدن عذر و بهانه‌ای به قصد توجیه او که به قصد نشان دادن فرق‌هایی که از نظر وضعی

وکلی با روشنفکر «متروپل» دارد. که اولی در حوزه نیمه مستعمره‌ای و دومی در حوزه اقتدار کمپانی و به عنوان عامل استعمار عمل می‌کنند. و ناچار موضع‌گیری‌هایشان هرگز نمی‌تواند یکسان باشد در قبال حکومت یا در قبال روحانیت یا در قبال ابزار‌های تبلیغاتی و ارتباطی چون به احتمال قریب به یقین اگر روشنفکر «متروپل» چنین دست بازی در آزاداندیشی پیدا کرده به علت وجود میدانهای بازی بوده است که برای تجربه در اختیار داشته از وسایل فنی گرفته تا رفاه اجتماعی و صحنه گسترده مستعمرات و بال عریض و طویل ماشین که زیر پای او همچو قالیچه سلیمان گسترده بوده و هست و روشنفکر ایرانی نه تنها چنین میدان گسترده‌ای برای اثر گذاشتن نداشته و ندارد بلکه هنوز در داخل دچار مشکل بی سوادی است، یا دچار زبان‌های اقلیت (ترکی، کردی، عربی)؛ و اگر برای او خواننده‌ای هم مثلاً در افغانستان و پاکستان و تاجیکستان بالقوه وجود دارد، مرز‌های ستبر میان این ممالک که هر کدام به اتکای سیاست‌های وحدت ملی! قد برافراشته‌اند؛ مانع دست آخر تأثیر گذاشتن او و آرای او است در جماعت بیشتر. و با توجه به همین میدان حقیر تجربه است که آخرین راه حل روشنفکر در ۵۰ ساله اخیر وسوسه شرکت یا عدم شرکت در حکومت‌ها شده است. که بکنم یا نکنم؟ اگر بکند چه جور شرکت کند در این حکومت‌های دست نشانده - با آن همه اصول که او دارد - و اگر نکند چه کند با بیکارگی ناشی از بی‌اثر ماندن؟ و با اینهمه احتیاجی که به وجود او هست؟ همین جوری است که روشنفکر ایرانی به محض اینکه پا به سن گذاشت و از اصول پرستی خسته شد یا وسوسۀ رفاه اثر کرد، دست از لاهوت و ناسوت حقوق و وظایف و استعمار زدگی می‌شوید و به قصد ادای خدمتی در الباقی عمر اول در گوش خودش قرم قرم می‌کند تا حاضر و آماده که شد می‌رود و می‌شود توجیه‌کننده حکومت‌ها و بعدهم وکیل و وزیر تا اثری از خود به جا بگذارد. و دست آخر که فهمید در حوزۀ عمل حکومت‌ها اینجا فقط با تکیه به ترس و ارعاب می‌توان مردم را موقتاً به راهی کشید - چرا که مرد عادی هنوز حرف او را نمی‌فهمد و اگر اطاعتی می‌کند به ترس از قدرت حکومت است که او در پشت دارد - آن وقت سرخورده میشود و از همه جا رانده و مانده و ناکام به برج عاجی پناه می‌برد یا لباس درویشی و ترک دنیا می‌پوشد.

این چنین بوده است که روشنفکر ایرانی کم کم بدل شده است به ریشه‌ای که نه در خاک این ولایت است؛ و همه چشم به فرنگ دارد و همیشه در آرزوی فرار به آنجا است. سخت‌ترین دوره‌ها از این نظر دوره بیست ساله قبل از شهریور است که روشنفکر در خواب اصحاب کهف مانندی چرت می‌زند تا بوق جنگ دوم با هیاهویی از حرف‌ها و دعوی‌ها و موقعیت‌های تازه و آن وقت از نو چه کنم چه نکنم؟ که این بار از آن سوی بام می‌افتد. وقتی رادیو لندن بشخصه، به شخص اول برکنار شده طبقه حاكم اهانت می‌کند روشنفکر که نمی‌تواند از معر که عقب بماند! این است که یک مرتبه همه میریزند به حزب توده و باز با همان فرنگی بازی‌ها و با همان موضع‌گیری‌های در قبال روحانیت، شروع می‌کنند

به کوبیدن مذهب به اسم ارتجاع و کوبیدن حکومت به اسم استعمار. و این کوبیدن‌ها ادامه دارد تا پس از حل اجباری قضیه نفت و آن بگیر و ببند‌ها که تا روشنفکر می‌آید بفهمد چه شد که داغ و درفش شروع شده است و اعدام‌های دستجمعی و روزگاری است که نه بر مرده، بر زنده باید گریست و اکنون از آن ماجرا پانزده سالی است که می‌گذرد که در آن روز به روز به روشنفکر سخت‌تر گرفته‌اند و مهار‌ها را روز به روز تنگ‌تر کرده‌اند و با بهترین روش‌های موجود در عالم که چه در اسپانیا چه در اسرائیل و چه در دموکراسی ‌های توده‌ای بار‌ها آزموده شده چنان سر او را با پنبه می‌برند که نه تنها خون نمی‌آید بلکه خود او هم نمی‌فهمد چه شد که از دار دنیا رفت. و اکنون این چنین است که آن همه آزادگان سینه چاک گویندگان رادیو از آب در آمده‌اند یا هر یک برگوشه‌ای از این سفره یغما اصل و فرع روشنفکری را فراموش کرده‌اند و مقاطعه کاری می‌کنند و آن عده قلیل که هنوز به عهد خود وفادارند یا در تبعیدند یا در زندان یا فریاد بی‌رمق می‌زنند و مردم همچنان بی‌اعتنا به سرنوشت‌ایشان که خود به سرنوشت مردم بی‌اعتنا بودند و روحانیت نیز مبغوض حکومت و تأسیساتش و پیشوایان مذهبی در تبعید یا خاموش و همه چیز حکومت و همه جا و همه چیز حکومتی و فرمایشی و طبق دستور و زینتی و تازه همه جا انقلاب! دیگر قیامت قیامت است.

اصلاً من نمی‌دانم که در آن دوره بیست ساله پیش از شهریور چه به روزگار روشنفکر ایرانی آوردند که بازار روشنفکری پس از شهریور چنین بی‌رمق است و چنین یکدست و یک جهته سید ضیاء الدین که به یک حمله حزب توده خانه نشین شد تا به اعتبار کودتا تا آخر عمر همچنان مقرب الخاقان بماند و به اسب و علیق قناعت کند و حزب ایران که از نوعی لیبرالیسم بورژوا دفاع می‌کرد یکسره شد کلوب مقاطعه کاران و دیگران که در دوره جبهه ملی توش و توانی یافتند نیروی، سوم پان ایرانیست‌ها، نهضت آزادی والخ... نوشدارو‌هایی بودند پس از مرگ سهراب؛ و تنها یک حزب توده بود که در تمام این مدت ندایی داد و جماعتی را به حرکت واداشت و اثری گذاشت که بسیار خبط و خطا‌ها و حتی خیانتها بر آن مترتب بود و ما به همین دلایل در ۱۳۲۶ از آن انشعاب کردیم که در فصل بعد بیاید و آخر چرا تنها حزب توده باید می‌داندار وقایع ده دوازده ساله اول پس از شهریور ۲۰ باشد؟ چرا دیگر خبری نبود؟ آیا دیگر روشنفکران دوره ۲۰ ساله همه مرده بودند؟ یا در اصل دیگر خبری نبود؟ به گمان من شاید به این دلیل که دیگر روشنفکران آن دوره ۲۰ ساله به هرچه در آن مدت گذشته بود رضایت داده بودند و به تسلیم یا به رضایت یا به همکاری سکوت کرده بودند و به همین دلایل است که می‌توان گفت ارزش روشنفکری تعلیم و تربیت دوره بیست ساله پیش از شهریور با حکومت نظامیاش چیزی است اندکی بیش از صفر. شاید هم حق داشتند که سکوت کرده بودند چون می‌دیدند که قلدری در کار است و «مدرس را به آن صورت از معر که خارج کرده‌اند و «عشقی» و «فرخی را به آن صورت» و «بهار» را به آن صورت دیگر. و «پنجاه و سه

نفر» هم که تا جمع بشوند می‌بینند که در زندانند و پای روحانیت هم که از همه جا بریده. شاید هم به این علت که بزرگترین سنت مبارزه روشنفکری برای‌ایشان نهضت نیم بند مشروطه است که دیدیم چگونه بود. به هر صورت و به هر دلیل که باشد اغلب‌ایشان در آن دوره به محض اینکه بوی قلدری می‌شنوند می‌گریزند و اگر نه به شرکت در ظلم حکومت رضایت می‌دهند، به گوشه‌ای می‌تپند و به انتظار می‌مانند؛ به این‌امید که نظم فرنگی به دست فوج قزاق مستقر خواهد شد و بساط آخوند بازی بر چیده خواهد شد و مردم سواد یاد خواهند گرفت و عاقبت روزی خواهد رسید که این آب لیاقت شنای‌ایشان را خواهد یافت انگار که روشنفکری ترشی انداختن. است آخر تجربه ترکیه هم پیش روی روشنفکر دوره بیست ساله هست و پیزر فرنگ هم لای پالان آن حضرت دیده میشود. و من بصراحت و دور از آدابدانی در اینجا تمام رجال مشروطه دوم و تمام روشنفکرانی را که به تغییر رژیم رضایت دادند و به آن دوره بیست سالهٔ پیش از شهریور ساختند – یا به سکوت یا به پذیرش تلویحی یا به شرکت در امر همه‌ایشان را در این بی رمقی بعدی روشنفکری مقصر می‌دانم چرا که پیش روی‌ایشان بود و در حضور‌ایشان و با سکوت یا شرکت‌ایشان بود که به عنوان جانشینی برای روشنفکری و روحانیت که هر دو در صدر مشروطه چنان زنده و فعال عمل می‌کردند و برای گرفتن این زندگی و فعالیت از آن هر دو چه بازی‌ها که براه انداخته شد. از زردشتی بازی بگیر تا فردوسی بازی و کسروی بازی بهایی بازی هم که سابقه

طولانی‌تر داشت من به یکی یکی این بازی‌ها که هر کدام یا ادای روشنفکری بوده است یا ادای مذهب، یا جانشین قلابی این هردو خواهم رسید ولی پیش از آن باید تکلیف خودم را با این کم خونی روشنفکری روشن کنم که می‌کرب‌های اصلی‌اش در سوپ بی‌رمق دوره نظامی بیست ساله پیش از شهریور بیست کشت شد.

وقتی در روسیه شوروی شاهد مرگ کلی ادبیات غنی قرن ۱۹ و ۲۰ روسی‌ایم و یا وقتی آلمان بعد از جنگ هنوز قدرت ایجاد ۵۰۰ صفحه کار اصیل ادبی را ندارد که قابل قیاس باشد با توماس‌مان یا هرمان هسه و این همه تنها به این علت که یکی دو نسل میان دو جنگ را چه در روسیه و چه در آلمان با شرایط دیکتاتوری تک حزبی یا نظامی پروردند و در حضور کتاب سوزان و حبس و تبعید روشنفکران در مملکت ایران حتماً، براحتی، بیشتر و بهتر می‌توان مرگ هسته اصلی روشنفکری را در یک دوره دیکتاتوری نظامی نشان داد. گذشته از اینکه جاپا‌ها هنوز باقی است. کسروی کتاب سوزانی می‌کرد؛ شعر حافظ و ادبیات را آنهم در مملکتی که عوام الناسش جز دفتر حافظ چیزی را به عنوان ادبیات نمی‌شناسند. بزرگترین تخم دو زرده ادبی در آن دوره یک دوره مجله «مهر» است که کوشش اصلیش مصروف به نبش قبور است و به ترجمه و تحقیق‌های لغوی و بعد یکی دوسالی مجلهٔ پیمان» به قصد زیراب مذهب را زدن و بعد چند شماره‌ای مجله «دنیا» است ایضاً به همین قصد؛ اما با جهان بینی. دیگر هدایت «بوف کورش را در هند چاپ می‌کند و مخفیانه.

«دشتی و حجازی که هر دو از دست پروردگان انقلاب مشروطه‌اند؛ اولی مأمور سانسور دیکتاتوری شده است، و دومی ظاهر سازی‌های آب و رنگ دار ایران» «امروز را چاپ می‌کند از محمد مسعود که برای نارضایتی‌های گنگ ولا عن شعور خود در «تفریحات شب» مفری پیدا کرده است دیگر خبری نیست. جمال‌زاده جلای وطن کرده است و یکه تاز میدان ادبیات داستان‌های بازاری «حمید» است این است کارنامه ادبی زمان». به نقل از «هدایت بوف کور»، «هفت مقاله»، به همین قلم.

و این جوری بود که برای پر کردن جای خالی روشنفکران مجبور بودند بازی‌هایی هم در، بیاورند تا سرجوانان را یک جوری نگهدارند این بازی‌ها را بشمرم:

- نخستین آن‌ها زردشتی بازی. بود. به دنبال آنچه در حاشیه‌های پیش] گذشت در سیاست ضد مذهبی حکومت وقت و به دنبال بدآموزی‌های تاریخ‌نویسان غالی دوره ناصری که اولین احساس حقارت‌کنندگان بودند در مقابل پیشرفت فرنگ، و ناچار اولین جستجو‌کنندگان علت عقب ماندگی ایران؛ مثلاً در این بد آموزی که اعراب تمدن ایران را پامال کردند یا مغول و دیگر اباطیل... در دوره بیست ساله از نوسر و کله «فروهر» بر در و دیوار‌ها پیدا می‌شود که یعنی خدای زرتشت را از گور در آورده‌ایم. و بعد سر و کله ارباب گیو و ارباب رستم و ارباب جمشید پیدا می‌شود با مدرسه‌هایشان و انجمن هاشان و تجدید بنای آتشکده‌ها در تهران و یزد آخر اسلام را باید کوبید و چه جور؟ این جور که از نو مرده ‌های پوسیده و ریسیده را که سنت زردشتی باشد و کوروش و داریوش را از نو زنده کنیم و شمایل اورمزد را بر طاق ایوان‌ها بکوبیم و سر ستون‌های تخت جمشید را هر جا که شد احمقانه تقلید کنیم. و من بخوبی به یاد دارم که در کلاس‌های آخر دبستان شاهد چه نمایش‌های لوسی بودیم از این دست؛ و شنونده اجباری چه سخنرانی‌ها که در آن مجالس «پرورش افکار» ترتیب می‌دادند؛ مال ما پاچناری‌ها و خیابان خیامی‌ها در مدرسهٔ «حکیم نظامی» بود؛ پائین شاهپور. هفته‌ای یک بار. و سخنرانان؟ علی اصغر حکمت سعید نفیسی، فروزانفر، دکتر شفق و حتی کسروی؛ و من در آن عالم کودکی فقط افتخار استماع دوسه بار سخنرانی ماقبل آخری را داشتم. الباقی را مراجعه کنید به مجموعه سخنرانی‌های «پرورش افکار»[۲۴] از انتشارات مؤسسة وعظ و خطابه (! ) وابسته به دانشکده معقول و منقول! اگر قرار باشد به حساب این کم خونی روشنفکری برسیم باید یک یک آن حضرات گردانندگان و سخنرانان «پرورش افکار» حساب‌ها پس بدهند به هر صورت در آن دوره بیست ساله، از ادبیات گرفته تا معماری و از مدرسه گرفته تا دانشگاه، همه مشغول زردشتی بازی و هخامنشی بازی.‌اند یادم است در همان ایام، کمپانی داروسازی «بایر» آلمان نقشه ایرانی چاپ کرده بود به شکل زن جوانی بیمار و در بستر خوابیده و لابد مام میهن! و سر در آغوش شاه وقت گذاشته و کوروش و داریوش و اردشیر و دیگر اهل آن قبیله از طاق آسمان پایین آمده کنار درگاه (یعنی بحر خزر به عیادتش! و چه «فروهر»ی در بالا سایه افکن بر تمام مجلس عیادت و چه شمشیری به کمر هر یک از حضرات با چه قبضه‌ها و چه زرق و برق‌ها و منگوله‌ها؛ این جوری بود که حتی آسپیرین بایر را هم با لعاب کوروش و داریوش و زردشت فرو می‌دادیم.

۲- بازی دوم فردوسی بازی بود. باز در همان دوره کود کیمان بود که به چه خون دل‌ها از پدر‌ها پول می‌گرفتیم و بلیت می‌خریدیم برای کمک به ساختمان مقبرۀ آن بزرگوار که حتی دخترش غم آن را نخورده بود. اشاره می‌کنم به داستان افواهی آن قطار شتر که حله دیر کرده محمود غزنوی را همچو نوشدارویی پس از مرگ سهراب وقتی به طوس رساند که جنازه استاد را تشییع می‌کردند و دخترش همه را صرف ساختمان کاروانسرایی کرد بر در دروازه طوس و نه خرج بقعه‌ای بر گور پدر و این مقبره داری‌ها البته که همیشه به این صورت‌ها بوده است یکی خواب نما می‌شود؛ دیگری پول جمع میکند و سومی بقعه را می‌سازد و امامزاده که دایر شد تازه می‌فهمی که چه دکانی است تا کلاه مردم را بردارند. و من اگر این داستان را فردوسی بازی می‌گویم هرگز به قصد هتاکی نیست و نه به قصد اسائه ادب به ساحت شاعری چون فردوسی. فردوسی را من فارسی زبان برای ابد در شاهنامه حی و حاضر دارد و در دهان گرم نقالها؛ و این نه محتاج گور است و نه نیازمند کلیددار و زیارت نامه خوان و متولی ولی شما بردارید و آن دفتر «هزاره فردوسی» را ورق بزنید که یکی دیگر از تخم‌های چند زرده ادبی آن دوره است و ببینید زبده روشنفکران و نویسندگان و شعرای آن دوره زیر بال حکومت وقت چه درفشانی‌ها کرده‌اند و بعد سری بزنید به بنای آن مقبره در طوس؛ و ببینید چه جسم درشت و نخراشیده‌ای را به عنوان یک اثر هنر، پیش چشم نسل‌های آینده سبز کرده‌اند[۲۵]. نمونه منحصر به فردی از معماری دیکتاتوری -مستعمراتی زردشتی هندی و از این مقبره‌سازی مهمتر اینکه چه اساسی گذاشتند در همان زمان برای این بازی دیگر که «شاه» نامه‌نویسی باشد به اسم کتاب درسی تاریخ[۲۶].

۳- بازی سوم کسروی بازی است. حالا که بهایی‌ها فرقه‌ای شده‌اند در بسته و از شورأفتاده و سر به پیله خود فرو کرده و دیگر کاری از‌ایشان ساخته نیست، چرا یک فرقه تازه درست نکنیم؟ این است که از وجود یک مورخ دانشمند و محقق کنجکاو یک پیغمبر دروغی می‌سازند اباطیل باف و آیه نازل کن؛ تا فوراً در شرب الیهود پس از شهریور۲۰ در حضور قاضی دادگستری ترور بشود و ما اکنون در حسرت بمانیم که تنها تاریخ‌نویس صالح ، زمانه پیش از اینکه کارش را تمام کند تمام شده است. و پیش از اینکه نقطه ختام بگذارد برداستان بی‌آبروئی رجال مشروطه، به ضرب تعصب جاهلی که تعارض روشنفکران با مذهب او را از تربیت محروم کرده است کشته بشود یکی به این دلیل که از هر صد نفر توده‌ای ۷۰ تا ۸۰ نفرشان قبلاً در کتاب‌های کسروی تمرین عناد با مذهب را کرده‌اند و دوم به این دلیل که در آن دوره با پروبال دادن به کسروی و آزاد گذاشتن مجلهٔ «پیمان» مثلا میخواستند زمینه برای رفورم در مذهب بسازند که روحانیت قشری از آن سرباز می زد ناچار میتوان دید که زمینهای در آن دوره چیده شده است تا پس از شهریور ۲۰ چنین نتایجی ببار بیاورد. و اگر به خاطر کوبیدن مذهب یا به عنوان جانشین کردن چیزی به جای روشنفکری نبود «پیمان» هم میتوانست مثل هر مجله و مطبوعه دیگری در توبره «محرم علی خان» جا بگیرد و فرصت نیافته باشد برای آن مذهب سازی قراضه؛ و به این طریق کسروی سوق داده نشده باشد به آن راه بی فرجام؛ وجوانان مملکت به آن راه بی فرجامتر که رکود روشنفکری است؛ بخصوص که ما در زمانهای بسر میبریم که فقدان کسروی به عنوان مورخی و محقق زبان ،شناسی بسیار سنگین است؛ چرا که مردی بود صاحب نظر و کنجکاو که نه ریا کرد و نه دغل بود و نه همچو کنه به این روزگار نکبتی چسبید و تنها یک تاریخ مشروطه اش می ارزد به تمام محصول ادبی و تاریخی و تحقیقی دوره بیست ساله.

به هر طریق با مجموع این بازیها است که به عنوان جایگزین روشنفکری در آن دوره نگذاشتند سخنی از روشنفکری در میان باشد با جهانبینی گسترده ای و رابطه ای با دیگر نقاط عالم و رفت و آمد فکر و اندیشه ای نه حزبی بود نه اجتماعی نه مطبوعات آزادی نه وسیله تربیتی و نه شوری و نه ایمانی تنها یک شور را دامن می زدند شور به ایران باستان را. شوق به کوروش و داریوش و زردشت را. ایمان به گذشته پیش از اسلامی ایران را. و با همین

حرف‌ها رابطه جوانان را حتی با وقایع صدر مشروطه و تغییر رژیم بریدند و نیز با دورۀ قاجار و از آن راه با تمام دوره اسلامی انگار که از پس ساسانیان تا طلوع حکومت کودتا فقط دو روز و نصفی بوده است که آن هم در خواب گذشته:

این نهضت نمایی که هدف اصلیشان همگی این بود که بگویند حمله اعراب (یعنی ظهور اسلام در ایران) نکبت بار بود و ما هرچه داریم از پیش از اسلام داریم [...] می‌خواستند برای ایجاد اختلال در شعور تاریخی یک ملت تاریخ بلافصل آن دوره (یعنی دورۀ قاجار) را ندیده بگیرند و شب کودتا را یکسره بچسبانند به دمب کوروش و اردشیر. انگار نه انگار که در این میانه هزار و سیصد سال فاصله. است توجه کنید به این اساس امر که فقط از این راه و بالق کردن زمینه «فرهنگی - مذهبی» مرد معاصر می‌شد زمینه را برای هجوم غربزدگی آماده ساخت؛ که اکنون تازه از سر خشتش برخاسته‌ایم. کشف حجاب، کلاه فرنگی، منع تظاهرات مذهبی، خراب کردن تکیه دولت، کشتن تعزیه، سخت‌گیری به روحانیت... این‌ها همه وسایل اعمال چنان سیاستی بود».[۲۷]

البته توجه و تذکر تاریخی دادن، یکی از راه‌های بیدار نگاهداشتن شعور ملی. است اما علاوه بر اینکه در این قضایا، هدف ایجاد اختلال در شعور تاریخی بوده، است می‌دانیم که تذکر و «توجه تاریخی اگر هم دوا‌کننده دردی باشد از دردهای ملتی با وجدان خسته و خوابیده ناچار سلسله مراتبی می‌خواهد. برای خراب کردن کافی است که زیر پی را خالی کنی اما برای ساختن ها اگر قرار باشد از نردبانی که تاریخ است، وارونه به عمق شعور دو هزار و چند صد ساله فرو برویم این نردبان را پله اولی بایست؛ بعد پله دومی و همین جور... و اگر پله اول سرجایش نباشد که با سر در آن گودال سقوط خواهی کرد و به جای اینکه در ته آن به شعور تاریخی برسی به زیارت حضرت عزرائیل خواهی رسید.»[۲۸]

که ما اکنون در حضور «میلیتاریسم» به آن رسیده ایم.[۲۹]



به مناطق ترك نشين محدود کرده است...» نقل شده از «آیندگان»، دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۴۷ از مقاله ای به عنوان «کشور دون کیشوت‌ها».

↑ «به مناسبت کشت خشخاش در ممالک همجوار ایران اقدامات دولت شاهنشاهی در جلوگیری مصرف تریاك به طور كامل مؤثر واقع نگردیده، فقط بهی سبب شده که بازار پر منفعتی برای قاچاقچیان فراهم گردد و هر سال مقدار معتنا تریاك به داخل ایران به صورت قاچاق وارد شود و ارز طلا خارج گردد و زندان‌ها مملو از قاچاقچیان شود که متأسفانه عده‌ای از آن‌ها اشخاصی غیر مؤثر و فریب خورده می‌باشند. از اطلاعات ۲۸ شهریور ۱۳۴۷ از سرمقاله «کشت خشخاش در ایران آزاد می‌شود».

↑ نقل شد از ص ۱۴ شماره ۶۵ مجله تهران اکونومیست» ۱۸ آذر ۱۳۴۳ از ترجمه مقاله‌ای به قلم «ژرژ می‌در نماینده کنگره امریکا از میشیگان و من که نویسنده این کلماتم به این قضیۀ شور بودن زمین‌های اطراف سدی که در جنوب افغان بر هیرمند بسته‌اند در تابستان ۱۳۴۲ پی بردم از دو نفر مروج کشاورزی افغانی که به عنوان بورسیه دولت به گرگان آمده بودند و برای مطالعه در آفات پنبه در کردکوی» بسر می‌بردند.

↑ که ترجمه آثار او به فارسی هم شروع شده است. گرچه بسیار دیر. مراجعه کنید به احیای فکر دینی در اسلام ترجمه احمد آرام و «سیر فلسفه در ایران ترجمه. اح آریان پور و هر دو از نشریات مؤسسه فرهنگی منطقه‌ای

↑ از مجله «اندیشه و هنر» مهر ۱۳۴۳ صفحات ۳۸۵ و ۳۸۶، از مقاله «ولایت اسرائیل» به همین قلم.

↑ از «خسی در می‌قات» (سفر نامه) صفحهٔ ۱۲۲، انتشارات نیل، ۱۳۴۵.

↑ ترجمه شد از ص ۶۸۴ کتاب مصر، امپرئالیسم و انقلاب» به قلم ژاك برك. این هم اسم و رسمش به فرانسه L\'Egypte، imperialisme et révolution. par Jacques Berque، Gallimard، Paris ۱۹۶۷.

↑ گویا مترجم گزارش میبایست تقیه» را به جای کتمان می گذارد.

↑ نقل شد از صفحات مختلف ذکر شده از جزوه وسوسه بزرگ یا زندگی دردناك روشنفکران در دموکراسیهای توده ای به قلم چیلاد میلوش، ترجمه علی وثوق در ۲۰ صفحه چاپ ،تهران سال ۱۳۳۱، از نشریات نیروی سوم.

↑ در سال ۱۹۶۵ هشتاد درصد جمعیت ۲۵ میلیونی ایران بیسواد بودند ولی اگر برنامه مبارزه با بیسوادی به همین ترتیب فعلی پیش برود، در سال ۱۹۷۵، ایرانی بیسواد وجود نخواهد داشت. آیندگان ۱۸ شهریور ۱۳۴۷.

↑ مراجعه بفرمایید به کتاب Understanding Media که کاش کسی ترجمه اش می کرد.

↑ به اتکای دفترهای «کتابشناسی ایران (ایرج افشار) در وضع فعلی سالی ۷۰۰ تا ۸۰۰ کتاب مختلف در ایران منتشر میشود منهای کتابهای درسی) با تیراژ متوسط دو هزار تا یعنی جمعاً در حدود سالی ۱٫۵ میلیون نسخه کتاب در ایران منتشر میشود به این طریق به هر نفر از آن ۵ میلیون نفر باسواد مملکت در حدود ۳ نسخه کتاب میرسد، نه ده تا.

↑ به نقل از صفحه ۲۵ روزنامه کیهان، ۲۹ اسفند ۱۳۴۲. از مقاله‌ای به اسم «پاسخ وارد‌کنندگان رادیو به مونتاژ‌کنندگان» و الان سال ۱۳۴۷ است یعنی ۵ سال پس از تاریخ آمار مذکور. پس می‌توان حدس مقاله را صائب دانست که الان سالی ۱٫۵ میلیون دستگاه رادیو در ایران مصرف می‌شود.

↑ مراجعه کنید به مقالهٔ «نظری به تأثیرات تلویزیون در انگلستان»، مجله «علم و زندگی» اردیبهشت ۱۳۳۹، ترجمه همین قلم.

↑ J. Bloch Michel, Le présent de L'indicatif. p.p. 40-41, Gallimard, 1963.

↑ صفحه ۱۷ «جنگ اصفهان» دفتر ششم، بهار ۱۳۴۷. از فصل «نویسنده و خواننده ترجمه مصطفی رحیمی.

↑ ترجمه شده از صفحه ۴۲ مجله تایم Time، آمریکا، شماره ۲۶ جولای . ۱۹۶۸

↑ ماده دوم اعلامیه حقوق بشر می‌گوید: «هر کس می‌تواند بدون هیچگونه تبعیض از حیث نژاد و رنگ پوست و اختلاف جنس و زبان و مذهب و عقیده سیاسی (...) از کلیه حقوق و آزادی‌هایی که در این اعلامیه پیش‌بینی شده بهرمند گردد.»

↑ و من در «تات نشین‌های بلوك زهرا» صفحه ۱۷ حتی گسترش زبان ترکی را شاهد بوده‌ام که گرچه از حوزه فرهنگ و مدرسه اخراج شده است، اما با دست بازی که در قلمرو کوچه و روستا و بازار دارد چیزی ما نعش نیست مگر گسترش فرهنگ و مدرسه و ابزار ارتباطی.

↑ اشاره می‌کنم به معارضهٔ مهندس ناطق باعبدالله مستوفی نویسنده تاریخ قاجار مراجعه کنید به مجله «یغما شماره‌های شهریور، مهر، آذر و دی ۰۱۳۴۴

↑ مراجعه بفرمایید به شماره‌های اخیر «اینجه صنعت» (هنر‌های ظریف) هفتگی و دلیتراتور ماهانه چاپ باکو مرکز پخش هر دو در تهران کتابفروشی دنیا، نادری و در تبریز کتابفروشی نوبل.

↑ نقل از مصاحبه ای با حضرت تقی زاده ص ۵۰ مجله «روشنفکر»، شماره ۲۳،۶۰۵ اردیبهشت ۱۳۴۴، «سؤال - شما کرارا... در مقالات خود از انتقال بی چون و چرای تمدن غربی در قالب اجتماع ایران یاد کرده اید. آیا هنوز هم فکر می کنید که...؟ جواب من باید اقرار کنم که فتوای تند و انقلابی من در چهل سال پیش در روزنامه «کاوه» و بعضی از مقالات، افراط و زیاده روی در بر داشت. پس از نهضت مشروطه عده ای از روشنفکران و تجدد طلبان آن دوره چشمشان در مقابل درخشندگی تمدن غربی خیره شده بود... امروز من دیگر از آن عقیده افراطی عدول کرده ام و الخ...»

↑ این هم دو کلمۀ بسیار تازه از مادر عروس، یعنی از روزنامه «ینی گازت» ترکیه «گزارش وابسته فرهنگی ترکیه در تهران حاکی است که دولت ایران برای جلوگیری از بیداری احساسات ملی ترک در میان ۱۱ میلیون (۱) تركهای ایران رفت و آمد عده‌ای از دیپلمات‌های ترک را که به امور فرهنگی اشتغال دارند

↑ مراجعه کنید به صفحات ۸-۸۷ کتاب «نژاد پرستی و فرهنگ» به قلم هلیون دیوپ، ژاك ولبه ما نا نژادا، فرانتس فانون، ‌امه سه زر، ترجمه دکتر منوچهر هزارخانی، انتشارات ابن سینا، تبریز، بهار ۱۳۴۷.

↑ فهرست کامل اسامی‌ایشان به نقل از همان مجموعه که در بالا آمد.

↑ که آنقدر‌ها هم دوام نداشت و سال گذشته گویا مجبور شدند از اساس نوسازی بکنندش و من هنوز «المثنی» را ندیده‌ام.

↑ مراجعه کنید به «سه مقاله دیگر» به همین قلم.

↑ «کارنامه سه ساله»، به همین قلم.

↑ «کارنامه سه ساله» به همین قلم.

↑ مرحوم آل احمد کنار صفحه یادداشتی کرده اند به این مضمون «جای شجره نامه سه خانواده روشنفکر» که ظاهر آباید به صورت ضمیمه این فصل می آمده است، ولی متأسفانه هر چه جویا شدیم بدست نیاوردیم امید آنکه در آینده بیابیم و در جای خود قرارش دهیم .ن.





۶



نمونه‌های اخیر روشنفکری[۱]

۱) قضیة انشعاب و خلیل ملکی

تاکنون كلیات بافته‌ام. اجازه بدهید در این فصل به صمیمیت رو کنم و به خاطرات شخصی و از تجربه‌ای که با روشنفکران معاصر داشته‌ام گپی بزنم یعنی از تجربه‌ام با حزب توده و با نیروی سوم و با جبهه ملی؛ و تمام روشنفکرانی که در حول و حوش این سه نهضت چپ می‌پلکیدند. و بیش از همۀ آن‌ها از تجربه‌هایم با شخص خلیل ملکی سخن بگویم که نه تنها در مسائل اجتماعی استاد شخص من و

بسیاری دیگر از روشنفکران معاصر است، بلکه منحصر به فردترین نمونه روشنفکری است که در چهل سال اخیر مدام حی و حاضر بوده و گرچه به ظاهر، امر ناکامی مداومی هم داشته، اما برد اصلی با او بوده است.

خلیل ملکی و یارانش را که در اواخر سال ١٣۴۴ محاكمه می‌کردند فرصتی داشتم که گاهی به مجلس خلوتشان بروم! اتاقی - پنج در هفت - در یکی از گوشه‌های دادرسی قدیم ارتش پر از میز و نیمکت و تریبون و نظامی‌ها چهار نفر سرهنگ هیأت قضات بود و دو نفر دادستان؛ دو نفر منشی با سه سر باز کشیک. هر یک گوشه‌ای از اتاق تفنگ به دست‌ایستاده و متهمان چهار نفر: خلیل ملکی، رضا شایان، میرحسین سرشار، علی جان شانسی. و تماشاچیان؟ هیچ روز بیش از جماعت قلیل متهمان نشدیم. و محاکمه از ۱۶ بهمن ۴۴ شروع شد و پس از ه جلسه معلوم نشد چرا متوقف ماند تا دوباره از ه اسفند ١٣۴۴ شروع بشود و در ٢۴ اسفند خاتمه بیابد. و نتیجه؟ ملکی به سه سال، زندان شایان و شانسی هر یک به ۱۸ ماه و سرشار به ۱۲ ماه در چنین هوایی بود که در حدود یک ماه شاهد ماجرایی بودم که عبارت بود از مکالمه نه به تساوی طرفین - میان نیروی انتظامی مملکت و نیروی روشنفکری‌اش.[۲] و در آن به

ظاهر امر، تنها سه نفر روشنفکر و یک کارگر را محاکمه می‌کردند؛ اما در واقع سوسیالیسم را و آزادی را محکوم می‌کردند. سرهنگان دادرس همه ساکت بودند و مؤدب و خالی از عقده فرمانروایی. اما دادستان ارتش - با ادعا نامه‌ای به قلم یک توده‌ای سابق در دست - گاهی دور برمی داشت و اشتلم می‌کرد و ملکی گاهی کلافه می‌شد و برمی افروخت و شایان به زبانی درخور دادگاه مته به خشخاش ماده‌ها و تبصره‌ها می‌گذاشت و شانسی از شکنجه‌ای که دیده بود می‌گفت و من درس می‌گرفتم، از همه‌ایشان آخر این شتری است که در خانه همه ما خوابیده است. و بعد مدام در این فکر هم بودم که چرا از آن همه شاگرد و سوسیالیسم‌شناسی که ملکی در این همه سال تربیت کرده کسی پای این درس آخر نیست؟

درست است که حضور در آن جلسات محاکمه دشوار بود و هر روز جواز جدا می‌خواست؛ با چنان مقرراتی که می‌شد براحتی از خیرش گذشت. چنانکه گذشتند و درست است که هر آدمی به همان طریق که فضای تنفسی درسینه دارد فضای ترسی هم دارد. اما اگر قرار بود فضای ترس سینه روشنفکر مملکت چنین تنگ باشد که حتی جا برای جواز پرپری ورود به جلسه محاکمه دسته‌ای از سوسیالیست‌ها نداشته باشد پس چرا ملکی خود را بابت این حرف و سخن‌ها پیر کرده است؟ و چرا سی سال تمام است که از این زندان به آن زندان و از این محاکمه به آن دیگری کشیده می‌شود؟ از زندان قصر و پنجاه وسه نفر به فلک الافلاک پس از ۲۸ مرداد و از آنجا به قزل قلعه این بار؟ ... خلوت آن مجلس را من آن روز‌ها با این سؤال‌ها میانباشتم

که چرا هیچکس نیست؟ که آیا راستی زمانه این حرف‌ها به سر رسیده است؟ و اگر ورود به محاکمه آزاد بود و تشریفات ترس‌آور نداشت چه می‌شد؟ و آیا راستی همۀ روشنفکران به دنبال اسب و علیق نفت رفته‌اند؟

همان روز‌های محاکمه گاهی دوستان مشترك تلفنى خبرى می‌گرفتند. لابد دلشان شور میزد. یا از وجدانشان خجالت می‌کشیدند. اما حالش را نداشتند - یا وقتش را - که به پای خود بیایند و شاهد آن ماجرا باشند که چه تلخ بود و چه غم‌انگیز عمری بابت اصول بزنی و بخوری و آن وقت در دادگاه حتی ارضایی را نداشته باشی که بازیگری در تماشاخان‌های و آیا راستی همه چیز چنین بی‌معنی شده است؟

روز اول که تنها تماشاچی مجلس بودم سرشار درآمد که:

«... اگر تو هم نمی‌آمدی می‌شد محاکمه را سری اعلام کرد. »

و آیا راستی بهتر نبود؟ و من بار‌ها به خودم سرکوفت زدم که پس چرا می‌رفتی؟ آیا می‌خواستی باز هم شهادت داده باشی امری را که دیگران وحشت می‌کردند حتی از شاهد بودنش؟ (و آن وقت آیا این یعنی امتیازی؟ و بر چه کسی؟ ... یا وسیلهٔ تفاخری؟ و به چه؟ و میبینید پستی را؟ ) و این وحشت را به دو معنی می‌گویم. یکی وحشت از شرکت در محاکمه کسانی که چون یک بار دیگر «نه» گفته بودند، کارشان به زندان میانجامید و این از آغاز گرفتاریشان پیدا بود که در ٢٧ مرداد ١٣۴۴ رخ داد و دیگر وحشت از بیداری وجدان.

یکی از همین دوستان مشترك - علی اصغر خبره‌زاده - تلفنی

گفت:

-بهتر نیست خودت را عذاب ندهی؟ آخر چه فایده از حضور در این جلسات؟ آخر چه کاری از دست من و تو ساخته است؟

اینکه به او چه جواب دادم مهم نیست. مهم این است که روشنفکر مملکت گمان کرده است که اگر او قضایا» را ندید، «قضایا» اصلاً نیست. عین همان کبک و سرش در برف بی‌خبری؛ چون دست کم وجدان که آرام می‌ماند و غافل از اینکه قضایا» بیرون از حوزه ترس و آرامش روشنفکران همچنان است که بود. یا همچنان بود که هست و من مدام همین را می‌خواهم شهادت داد. کار عبثی است نیست؟

همین جا فوراً بیاورم که تا آخر آن محاکمه نه ما فهمیدیم و نه دادرسان و نه حتی خوانندگان متن دست برده مدافعات ملکی (که از ۱۱ - ۱۲ اسفند ۴۴ تا اواخرش در دو قلو‌های عصر درآمد) که چرا و به چه جرمی حضرات را محاکمه می‌کردند؟ به جرم اعتقاد به سوسیالیسم؟ که حکومت این همه ازش دم می‌زند؟ و یا چه جرم دیگری که اطلاق دهان پرکن قیام بر علیه حکومت را به آن چسبانده بودند؟ اما خود ما به طور خصوصی میدانستیم که آن محاکمه صرفاً به خاطر خفه کردن «جبهه ملی سوم» بود در نطفه‌اش که ملکی و جامعه سوسیالیست‌ها محرك اصلی انعقادش بودند. و اعلامیه وجودی‌اش با شرکت تمام احزاب وابسته به نهضت ملی در تیر ماه ١٣۴۴ مخفیانه منتشر شد و به همراهش نامه‌ای سرگشاده به اوتانت، درباره غصب حقوق مردم و هتک آزادی‌های سیاسی و

دیگر قضایا...[۳] با این حال وقتی انتشار متن دستکاری شده مدافعات ملکی[۴] در روزنامه‌های عصر شروع شد، تماشایی بود شنیدن عکس - العمل روشنفکران! یکی از جوان‌ها که بر کشیده ملکی است - داریوش آشوری - می‌گفت:

-گناه اصلی ملکی در این است که سوسیالیسم را در دهان حکومت گذاشته.

و این اشاره بود به تمام آنچه ملکی در کتابهاش و ترجمه هاش و مخصوصاً در «علم و زندگی» تا سال ۱۳۳۹ می‌نوشت. از قضیه ملی کردن آب و زمین به جای تقسیم املاک و دیگر مطالب و چنان هم می‌گفت انگار که ملکی بایست ارتجاع را منتشر می‌کرد نه سوسیالیسم را. و متوجه نبود که این حرف‌ها را حکومت از امثال ملکی دزدیده؛ چرا که اگر حکومت به تقسیم املاک و سهیم شدن کارگران در منافع کارخانه‌ها و آزادی بانوان تظاهر می‌کند به این علت است که دست مدعیان اصلی سوسیالیسم را از حکومت بریدهاند و حرفشان را لقلقه زبان کرده‌اند.

دیگری - منوچهر تسلیمی - که الان معاون وزارتخانه‌ای است درآمد که:

- می‌خواهند ملکی را بزرگ کنند. تریبون به دستش داده‌اند. حتماً کاندید مقامی است.

و دیگری که معلم دانشسرا است – حسین آزرم – درآمد که:

- چرا به حکم دادگاه گردن گذاشت و استیناف نخواست؟ و دیگری که روزگاری از انشعابی‌ها بود -و اسمش را نمی‌آورم- درآمد که:

دوره این حرف‌ها سر آمده ملکی بیخود شهید نمایی می‌کند. و خیلی حرف و سخن‌های دیگر و همه را به من. که یعنی تو چرا می‌روی؟ و محرك همۀ این حرفها؟ اینکه دیواری به دور وجدان خود کشیدن که مبادا فریاد نفوذ‌کننده حقی، چیزی را بیازارد. اما جالب‌ترین برداشتها را یک دکتر دارؤساز کرد - دکتر رسولی از تجریش - که گفت:

- مسأله در این است که در سیاست نباید شکست بخوری. چون سیاست یعنی اثر کردن در گردش عالم واقع. شکست که خوردی یعنی که حرفت مناسب زمانه نبوده. و مرد عادی حق دارد که بار شکست را سر یکی خراب کند. دهان مردم را هم که نمی‌شود بست.

و جواب من؟ اگر به آن دیگران چیزی نداشتم گفت، به این یکی که داشتم. گفتم:

- درباره تروتسکی چه می‌گویی که پس از سی واندی سال تازه دارند به حرفش بر می‌گردند؟ و درباره همه آن کسانی که

حرفشان مناسب زمانه نبود اما در آینده مناسب زمانه شد؟ این را چه می‌گویی؟ گفت:



- این دیگر دلخوشی. است دیگی که به خاطر من نجوشد و الخ...

که دیدم دارد مبتذل می‌شود و رهاش کردم اما حرف آخر را یک مأمور امنیتی زد - حسین‌زاده یا عطاپور؟ - که آن روز‌ها پاپی می‌شد که چرا به محاکمه حاضر می‌شوم و غرضم از این کار چیست و دیگر پرس و جو‌ها همان کسی بود که بازپرسی مقدماتی از ملکی و یارانش کرده بود و چه منتها می‌گذاشت که شاگردم و ارادتمندم و چنین و چنان رعایتشان را کرده‌ام و الخ... اما یک روز از دهانش در رفت: «ملکی را مفتضح خواهیم کرد والخ... » و این قصد از آغاز کار معلوم بود.

به هر صورت این برداشتهای مختلف در آن روز‌های محاکمه مرا سخت به فکر فرو برده بود و می‌دیدم که خدا خدا سال است که ترتیب امر را در این ولایت جوری داده‌اند که یا به قدرت حکومت و به ابزار ترس باید در گردش امور بشری نفوذ کرد؛ یا به قدرت کلام و به ابزار عشق و شور و فداکاری باز همان حرف کهنه بسیار عتیق تا یک روز ضمن مدافعاتش از ملکی شنیدم که گفت:

- مردم عادت دارند که قوی و زورمند را اصل حساب کنند. (ص ۵٢ متن ماشین شده مدافعات).

یعنی که عادت دارند از قدرت بترسند. یعنی که ملاك عمل مرد عادی ترس است؛ از حکومت یا از پل صراط و جهنم یا از هر



سلطه دیگر. و وقتی ترسیدی ابتکارت را از دست می‌دهی و آن وقت برای عمل مدام منتظر آیه و دستور و فرمانی این دایره بسته که محیط بر تاریخ و جغرافیای ما است؛ و آن وقت دیدم که چرا خدا خدا سال است که در این سوی عالم خودکامگی هست و همه نیز به آن سر می‌سپرند. و اگر‌اندیشمندی هم بخواهد خرق عادتی بکند و زره قطور این سنت حکومتی را بشکافد، تازه سلاح مذهب را بدست می‌گیرد. آخر در ولایتی بسر می‌بریم که هنوز قدرت زمینی آن سایه قدرت آسمانی معرفی می‌شود. اشاره می‌کنم به همه مذهب سازان قدیم و جدید از باطنیان و نقطویان بگیر تا سید باب و کسروی که هر یک نومید از نفوذ در کار زمین، در آسمان را کوفتند؛ غافل از اینکه در فاجعه را می‌ کوبند. وقتی قدرت زمینی و قدرت در عمل و حکومت و گردش امر معاش مردم را مدام سایۀ قدرت آسمانی می‌خوانیم، البته که این حضرات حق داشته‌اند که به جنگ یکی، از دیگری کمک بگیرند؛ و حال آنکه اساس این فکر خراب است. ترتیبی باید داد که مرد عادی در انبان ترسش را ببندد یا آن را بدرد؛ و برای ادارۀ معاش خود به زمین چشم بدوزد و به خویشتن اعتماد کند و مدام در جستجوی آیه نباشد یا گوش به زنگ حکم و فرمان. و این‌ها همه محتوای آنچه ملکی در این بیست و چند سال گفته و نوشته. و این همه خود خطاب به مرد عادی عامی. یعنی اکثریت. اما روشنفکر چطور؟ که باید ملاک عملش خرد باشد و بینش و اراده؟ اگر مرد عادی عامی تنها به این بنگرد که در حرف فلان کس چه حکم و آیه‌ای هست یا نیست - یعنی که پشت او به چه سیاستی است و از

کدام سرچشمه قدرت آب می‌خورد - و پس ازش می‌شود ترسید یا نه، و زیر سایه‌اش به نان و آبی می‌توان رسید یا نه؛ خوب می‌گوییم این یک برداشت عوامانه استاما مبادا این برداشت عوامانه شعار روشنفکران هم شده باشد؟! مبادا‌ایشان نیز گمان کرده باشند که قدرت فقط در عالم فعل و عمل و امر و نهی است! مبادا دنیای دیگری که دنیای بالقوه و امکان و آینده و‌ایده‌آل است، در چشم روشنفکران نیز بی‌اعتبار شده باشد چرا که به این، اعتبار ملکی البته که شکست خورده است. بیهوده نبود که دادستان ارتش در آن محاکمه گفت:

-آقای ملکی! دیگر به وجود شما احتیاجی نیست!

در چنین وضعی، راستی که دیگر چه احتیاجی به ملکی هست؟ حالا که امارک را تقسیم کرده‌ایم و به زنان حق رأی داده‌ایم و مملکت عین بهشت برین است و همه نوع آزادی وجود دارد و حقوق ملت از «نفت» به حد اکمل استیفا شده است و استعمار هفت کفن پوسانده دیگر چه احتیاجی به کسی هست تا مدام درگوش خلق بخواند که حضرات دارند برایتان بوق را از سرگشادش می‌زنند!

چندی پس از محاکمه، در یکی از محافل روشنفکران مدعو بودم. شبی به لقمه نانی و گپی. یکی از حضار که روزگاری در جوانی سری پرشور داشته و توده‌ای بوده و داستان‌ها… و حالا دنبال نان و آب حتی خواندن را فراموش کرده درآمد که:

- چرا ملکی آبروی خود را برد؟

پرسیدم مگر چه کرد؟ گفت:

- چرا هنوز دست از حزب توده بر نمی‌دارد؟ مگر نمی‌داند که برای مرد عادی مفهوم انقلاب و حزب توده مترادفند؟

گفتم: صحیح! پس تو هنوز همان در اول عشقی. از قضا این حزب توده است که هنوز از ملکی دست بر نمی‌دارد. و اصلاً لعن و تکفیر حزب توده بود که از ملکی چنین شخصیتی ساخت و شرایط ذهنی فعالیت سیاسی او را مشخص کرد. و دست بر قضا دادستان ارتش هم حرف ترا میزد. عیناً «که چرا در آن حزب انشعاب کردی؟ » «و به دستور که؟ » این را به ملکی می‌گفت. و به تشدد هم. انگار که فعالیت سیاسی هم دستور مافوق می‌خواهد. و عین تو داشت از ملکی هنوز تقاص انشعاب را پس می‌گرفت... که حرفم را برید و گفت:

-پس چرا رضایت داد که مدافعاتش منتشر بشود؟

و اصلاً حالا چه وقت تسویه حساب با حزب توده است؟

گفتم: اولاً که متن دستکاری شده است و ثانیاً حکومتی است و شاید گمان کرده که چون دارد با روس‌ها معامله گاز و ذوب آهن می‌کند بدک نیست اگر در انتشار مدافعات ملکی باز هم چوبی به حزب توده بزند تا ینگه دنیایی، جماعت گمان نکند که حکومت ایران رفته زیر بلیط حضرات و از این قبیل... که باز حرفم را برید که پس چرا استیناف نخواست؟ و الخ... گفتم: اصلاً تو اگر جای او بودی چه می‌کردی؟ و اصلاً ملکی چه می‌کرد تا تو راضی می‌شدی؟ اگر محکوم به اعدام می‌شد چطور؟ که درماند و من سر نخ راگیر آورده بودم. گفتم: ببین جانم برای تو این مطرح نیست که در هر وضعی از اوضاع چه تکلیفی به گردن روشنفکر نهاده. برای تو این مطرح است

که در هر وضعی از اوضاع چگونه از زیر بار این تکلیف‌شانه خالی کنی و ناچار به آنکه وظیفه‌اش را تعهد می‌کند، کین می‌توزی. دستگاه رهبری حزبی که اعتقاد جوانی ترا برای خود بایگانی کرده در تبعید است. یعنی که نه تنها از عالم عمل اخراج شده، بلکه وجهه خود را از دست داده و ناچار تو تنها مانده‌ای و در این تنهایی به این دلخوشی که مجلس ذهنت را به خاطره شهیدان بیارایی تو «روزبه» را میخواهی یا «کیوان» را یا «منزوی» را. و همه را عیناً و همین جور که هستند؛ مرده و شهید شده. قول می‌دهم که هر کدام از این سه تن اگر حی و حاضر بودند و به جای «ملکی» همین حرف‌ها را میزدند (چون «فروتن» و «قاسمی» - آخرین انشعاب‌کنندگان در آن حزب - دارند می‌زنند) باز تو همین وضع را داشتی تو شهیدپرستی. چرا که از مرده نمی‌توان چیزی شنید. و در هر وضع تازه‌ای که به اجبار زمانه پیش می‌آید، مردگان همچنان ساکتند و نمی‌توانند تکلیف تازه‌ای بر تو نوشت. و بعد به این طریق تو دل خود را خوش می‌کنی که اگر من نمی جنبم به این دلیل است که همت‌ایشان را ندارم و تعهد زن و فرزند نمی‌گذارد و الخ... و حالا که چنین است پس فقط به تذکار خاطره‌ایشان نفسی می‌کشم و به انتظار فرج موعود‌ایشان می‌نشینم. و من قول می‌دهم که تو و هر کس دیگر مثل تو «ملکی» را در تن یک شهید روی سر می‌گذاشتید؛ چرا که دیگر نبود تا با عمل هر روزه‌اش و چون و چرای مدامش وجدانتان را بیازارد. و باز همین «ملکی» اگر در وضعی از استالینیسم حزب توده انشعاب کرده بود که مثل «تیتو» قدرت حکومت را در دست داشت باز هم تو او را به جان و دل می‌پذیرفتی.

بله جانم. عیب «ملکی» برای تو این است که چرا شهید نشده؛ یا چرا به قدرت نرسیده در حالی که در نظر من این عین قدرت اوست. و حسنش که مردد میان امکان» و «فعل» تاکنون نه سر خود را باخته ونه دل خود را نه شرایط زمان و مکان را برای حضور خود دشوار کرده که در تبعید از این حوزه جغرافیایی بسته به سر ببرد یا در تبعید از عالم حیات بلکه مدام و روشنفکرانه وجود داشته و مدام شهادت داده و گفته و نوشته گاهی کج و اغلب راست. و هرگز خود را در چاله بیکارگی و تسلیم دفن نکرده و می‌گوید اگر انتظار معجزه‌ای هست از تک تک ما است نه از آن که رفته تا برای روز مبادا برگردد؛ و از این قبیل...

و آخر چه فرقی هست میان یک مرد عامی و چنین روشنفکری؟ که هر دو یا از قدرت و صاحبانش می‌ترسند یا از شهدا؟ و تنها برای این هر دو، حرمت قائلند و احترام؟ و باز چه فرقی هست میان یک عامی و چنین روشنفکری که هر دو به انتظار ظهور، دست بسته به مسلخ قدرت و مرگ ‌می‌روند؟ آن مرد عامی می‌گوید که در انتظار آن فرج موعود هیچ کاری کار نیست و هیچ حرفی – جز دعا - به جایی نمی رسد و این مرد روشنفکر می‌گوید که در انتظار این فرج دیگر هیچ مردی مرد میدان نیست و هر کاری بی‌آبرویی است. و جالب است که حکومت‌های ما نیز که انتظار فرج موعود اول را تخطئه می‌کنند، به این انتظار نوع دوم سخت بال و پر می‌دهند. با هر سه چهار ماه یک بار، لاشه آن حزب را دراز کردن و دسته جدیدی را به همان اسم و عنوان به زندان فرستادن تا از طرفی به ینگه دنیایی بقبولانند که

کمک هاشان به هدر نمی‌رود و از طرف دیگر همه شکست‌های سیاسی خود را به دوش مقصری فرضی بار کنند؛ و دست آخر به روشنفکر تسلیم شده معاصر بقبولانند که «مراد» او هنوز زنده است و امام زمانش؛ که باید ظهور کند و پس او دلش خوش باشد که اگر مرد میدان نیست، آن حزب هست که هنوز مرد میدان است. با سلطه چنین روزگاری البته که دیگر جای «ملکی» نیست. و اگر «ملکی» به عنوان یک سیاستمدار موفق نیست به این دلیل است که اجباراً در چنین منظومه‌ای گنجیده که نمی‌. گنجیده و آن وقت درست به اعتبار «نه» گفتن مدام در مقابل چنین منظومه فکر و عمل است که «ملکی» برده. چرا که حتی پیش از تیتو با استالینیسم بریده و سال‌ها پیش از کنگره بیستم حزب کمونیست حرف خروشف را‌زده. و مدت‌ها پیش از مشاجره چین و شوروی از این واقعه جبری خبر داده. به این طریق گناه اصلی «ملکی» در چشم حکومت و نیز در چشم روشنفکر سلب حیثیت شده معاصر، بت شکنی او. است بریدن‌امید است از عالم بالا بخصوص در حوزه مسائل سیاست و اجتماع و این عالم بالا، خواه از آسمان نیویورك یا مسکو باشد یا، پکن حتماً بتی به عنوان نمونه بر روی زمین دارد. بومی یا غیر بومی محلی یا بین‌المللی «ملکی» می‌گوید: زمانه بت و آیه و انتظار و پیغمبر کذاب گذشته است. زمانه زمانه روشنفکری است. زمانه قبول مسؤولیت. است زمانۀ آزادی و اختیار است و این جوری است که «ملکی» به عنوان صاحب‌نظری در امور اجتماع و سیاست نه تنها موفق، است، بلکه صاحب یک مکتب است. و آنچه امروز به عنوان الفبای سیاسی و اجتماعی ابزار کار محافل روشنفکری

است در شناخت سوسیالیسم و کمونیسم و استعمار و استعمارنو و دنیای سوم همه را بار اول ملکی در آثارش مطرح کرده. غرضم این نیست که ارزش کار دیگران را در این زمینه‌ها ندیده بگیرم می‌خواهم فضل ماسبق را رعایت کرده باشم و مداومت در کار را و پشتکار را.

روزگاری بود و حزب توده‌ای بود و حرف و سخنی داشت و انقلابی می‌نمود و ضد استعمار حرف میزد و مدافع کارگران و دهقانان بود و چه دعوی‌های دیگر و چه شوری که انگیخته بود و ما جوان بودیم و عضو آن حزب بودیم و نمی‌دانستیم سر نخ دست کیست و جوانیمان را می‌فرسودیم و تجربه می‌اندوختیم. برای خود من، «اما» روزی شروع شد که مأمور انتظامات یکی از تظاهرات حزبی بودم که به نفع مأموریت «کافتارادزه» برای گرفتن نفت شمال راه انداخته بودیم. (سال ۲۳ یا ٢۴؟ ) از در حزب (خیابان فردوسی) تا چهار راه مخبرالدوله با بازوبند انتظامات چه فخر‌ها که به خلق نفروختم؛ اما اول شاه آباد چشمم افتاد به کامیون‌های روسی پر از سر باز که ناظر و حامی تظاهر ما، کنار خیابان صف کشیده بودند که یک مرتبه جا خوردم و چنان خجالت کشیدم که تپیدم توی کوچه سید هاشم و با زوبند را سوت کردم؛ و بعد قضیه سراب پیش آمد و بعد کشتار زیر پل چالوس و بعد قضیه آذربایجان و بعد دفاع حزب از اقامت قوای روس و بعد شرکت حزب در کابینه قوام و بعد... دیگر قضایا؛ که به انشعاب کشید. اما حزب توده بود و کارش را می‌. کرد یعنی تکرار اشتباهات را در قضیه ملی شدن نفت، در بی‌اعتنایی به مسألۀ دهات و قضیه زمین. اما هیچکدام

این‌ها موجب غیر قانونی شدن آن حزب. نشد تا روزی که قرار شد این ولایت كلاً زیر بلیط غرب باشد. ناچار دست آن حزب را از عمل کوتاه کردند بخصوص با نفوذی که در ارتش کرده بود و خطر انگیخته بود. و بعد بگیر و ببند و داغ و درفش و اعدام‌های دسته جمعی و ناچار توجیه آن حزب در ذهن آن مرد عامی یا روشنفکری که دیدیم وگرچه اکنون رهبری آن حزب در تبعید است، اما هستند دسته‌ها و هسته‌هایی که - کمتر در داخل و بیشتر در خارج مملکت - آن اشتباهات را فراموش کرده و یا اصلاً آن تجارب تلخ را نچشیده و تنها به اعتبار خون شهدای آن حزب‌امیدی در آن بسته‌اند. بخصوص که هیچ حزب دیگری نیست و اصلاً هیچ حزب غیر حکومتی جواز فعالیت ندارد و حضرات با روزنامه اکی و مجالسی و گپی و خفیه بازی‌ها و پچ و پچ؛ و انگار نه انگار که از مرداد ۳۲ به این طرف هیچ اتفاقی در مملکت افتاده است، همچنان در انتظار فرج موعودشان نشسته‌اند. این یک واقعیت.

اما از طرف دیگر این واقعیت هم هست که به علت سر برداشتن چین بحران شرق و غرب - یعنی شوروی و آمریکا - تخفیف یافته و قدرت‌های کلاسیک عالم در مقابل این قدرت رشد‌کننده مجبور به همزیستی مسالمت‌آمیز شده‌اند و برگردان این واقعیت سیاست جهانی در ایران آنکه دیگر روسیه شوروی از در «کافتارادزه» وارد نمیشود که ردش کنند تا در صدد تخریب باشد و قصد نفوذ در ارتش و از این حرف‌ها. حالا مستقیماً با حکومت خوش و بش می‌کند و کمک‌های اقتصادی و حتی فروش سلاح. و اکنون سربازان ما در

شیراز هم آداب بکار بردن سلاح‌های روسی را از روس‌ها می‌آموزند، آداب بکار بردن سلاح‌های آمریکایی را از امریکایی‌ها و گاز و ذوب آهن و دیگر قضایا. و همه خوش و خوشحالی‌آور. این هم واقعیت دوم.

اما یک واقعیت دیگر که در این ولایت همچنان به اصالت خود باقی است اینکه حکومتی هست تا منافع طبقه‌ای را که همپالگی استعمار است تأمین کند و به این علت نفت را می‌دهد و منافع اکثریت را فدای تظاهر می‌کند و به این علت مجبور است که حبس و تبعید را گرچه نه به صورت‌های پس از ۲۸ مردادی، ولی سانسور را به صورتی جدی‌تر برقرار نگهدارد و همان آش و همان کاسه و همان استعمار، اما به صورتی نو.

خوب در چنین اوضاعی چه بایست کرد؟ آیا فقط کافی است که منتظر آن حزب دست بسته باقی ماند؟ که من نمی‌دانم اگر روزی قانونی بشود (و‌امیدوارم که بشود) جز حرمت کشته‌هایی که داده دیگر چه اعتبار نام‌های در دست خواهد داشت؟ پیدا است که در به هم زدن این، نسبت هر روز را حکمی است و هر یک از روشنفکران وظیفه‌ای دارد و «ملکی» یکی از‌ایشان. که مدام گفته و نوشته و تا آنجا که توانسته اثر کرده. و گرچه اسمی از خود او نیست اما حرفش در دهان همه است، و یکی از این حرف‌ها در بی‌اعتباری آن حزب و در بیان علت شکست‌هایش. و اینجوری که شد قضیه به کین توزی می‌برد. چرا که هر دو طرف شکست را در وجود دیگری و به علت دیگری می‌بیند. چون در این شک نیست که به هر صورت میان

سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ چه فرصت‌ها بود برای کوتاه کردن دست استعمار که همه از دست رفت «ملکی این از دست رفتن فرصت‌ها را به حساب ندانم کاری‌ها و دنباله روی‌های حزب توده می‌گذارد؛ و حزب توده به حساب انشعابی که ملکی راه انداخت و می‌بینید که به هر صورت قضیه بر می‌گردد به انشعاب و چون از آنهمه انشعابی تنها «ملکی» ماند که همچنان پا بر جا حرفش را زد ناچار همۀ افتخار انشعاب را برای خود اندوخت؛ همچنان که همۀ طرد و لعن و نفرین و شایعه‌سازی آن حزب را با تمام دستگاه‌های تبلیغاتی‌اش.

در آن انشعاب آذر سال ۱۳۲۶ از حزب توده ما عملی کردیم دسته جمعی[۵]. اما ملکی سر کرده ما. بود خود او بار‌ها گفته که: من تنها زبان آن دسته بودم و پیرترین عضوشان نه که تنها انشعاب کرده باشم یا راهش انداخته باشم».

و من این قضیه را اندکی خواهم شکافت شاید اینهمه کین توزی از میان. برخیزد اما به هر صورت چون همه ما دیگران

هر یک به صورتی - او را تنها گذاشتیم ناچار عواقب انشعاب را چه خوب و چه بد او بتنهایی تحمل کرد. این است که کلمه «انشعاب» شده است مترادف نام «ملکی». بخصوص که در سال ۳۱ از دکتر بقائی هم بریدیم و با یک انشعاب، مجدد حزب نیروی سوم را باز به رهبری ملکی ساختیم. آخرین تظاهر غیر انفرادی انشعاب، جزوه‌ای است که در دی ماه ۱۳۳۶ در تهران منتشر شد به نام «پس از ده سال انشعابیون حزب توده سخن می‌گویند» (در ۴١ صفحه – ۱۰ ریال) و به امضای خلیل ملکی و انور خامه‌ای که به نظر عده دیگری از انشعابی‌ها رسیده بود. اما امضای کسی غیر از این دو تن زیر آن نیست تا مسؤولش بشناسیم وگرچه از شرکت در نهضت ملی تا شکست آن (۱۳۲۹ تا ۱۳۳۲) و پس از آن در اداره مجله «علم و زندگی» (۱۳۲۹ تا ۱۳۳۹ با وقفه‌های مکرر به علت توقیف‌ها) و نیز در تأسیس جامعه سوسیالیست‌های نهضت ملی ایران (۳۶ تا ۳۹) نیز به تفاریق عده‌ای از انشعابی‌ها شرکت داشته‌اند، اما همه جا ملکی نفر اول بود؛ و ثابت قدم بود و ما دیگران می‌آمدیم و می‌رفتیم. حتی خود من نوعی رفت و آمد موسمی داشته‌ام. عین نوعی بیماری مزمن که هر به چند سال یک بار تجدید می‌شد؛ و اغلب موقعی که احساس می‌کردم در صفی که ملکی نگهبانی می‌کند احتیاجکی به وجودم هست یک بار در تأسیس حزب «زحمتکشان ملت ایران» به اشتراك دکتر بقائی (اواسط سال ۱۳۲۹) و پس از آن خستگی و دلزدگی؛ و سپس در ماجرای جدا شدن از بقائی (اواخر ۱۳۳۱) و «نیروی سوم» که روبه راه شد از نو کناره‌گیری به علت پاپوشی که دکتر خنجی برای وثوقی دوخت و دیگران به سکوت رضایت دادند (اوایل ۱۳۳۲)[۶]؛ و سپس در تجدید حیات جامعه سوسیالیستها و مجله «علم و زندگی» (از ۱۳۳۶ تا ۱۳۳۹) که با توقیف ابدی مجله در این سال آخر تمام شد و دست آخر در قضیه گرفتاری اخیر «ملکی» و یا رانش و محاکمه شان رفت و آمد دیگر انشعابیها با «ملکی» گاهی از مال من هم موسمی تر بوده است و آیا یکی به همین دلیل نبود که انشعاب موفق نشد؟ دلایل دیگر یکی این بود که روزنامه ارگان نداشتیم؛ دیگر اینکه حرفمان را صریح نزدیم. یعنی که درد را و علت را احساس کرده بودیم اما هنوز اسم گذاری نمی توانستیم کرد. دیگر اینکه تمام وزنه تبلیغاتی روسیه شوروی و حتی رادیو مسکو پشت حزب توده ایستاد به هر صورت ما به عنوان حزب سوسیالیست توده ایران از حزب توده انشعاب کردیم و به همین دلایل که برشمردم دو ماه بیشتر دوام نیاوردیم. شاید هنوز سیستم حزبی رایج نشده بود؟ شاید چون یک قدرت خارجی پشت ما نبود برای آن مردعامی یا روشنفکری که نشانش ،دادم جذبه ای نداشتیم؟ به هر صورت از آن زمان به بعد اکنون بیست سال است که «ملکی در هر قدمی که برداشته است بایست یک طرف توجهش به استعمار می بوده و طرف دیگرش به حزب توده و باید در دو جبهه میجنگیده و این همه باعث همه این شایعه سازیها که دیدیم بزرگترین دشمن «ملکی» در تمام این مدت یکی جناح ارتجاعی حاکم بوده است آخرینش رشیدیان که حتی در زمان گرفتاری و محاکمۀ «ملکی از تحریک خودداری نکرد و دیگری حزب توده؛ این توجیه‌کنندگان وجود یکدیگر و به هر صورت در این تردید نیست که آن حزب گمان می‌کرد اگر «ملکی» چنان قدرت جوان و فعالی را با خود نبرده بود، اکنون و هر وقت دیگر حال و روزگار‌ایشان بهتر از این‌ها بود. از این گذشته اگر انشعابی‌ها نبودند - حتی به همان صورت پراکنده و با «ملکی» در رأسش - شاید رهبری جبهه ملی براحتی بازیچه تشکیلات‌ایشان می‌شد. این شاید‌ها و اگر‌ها چه درست چه نادرست، برای من این حقیقت دیگر مسلم است که انشعاب تنها راه بود برای حفظ عده‌ای از روشنفکران مملکت - و ناچیزترینشان من نویسنده - تا از شرکت در سرنوشت کوری که رهبران آن حزب برای خود و دیگران می‌ساختند در‌امان بمانند و آیا همین یک واقعیت کافی نیست که حزب توده خارج شده از دور و زبان و قلمش در خلق بی‌اثر مانده - تحمل همین مختصر عرض وجود هیچ انشعابی را نداشته باشد؟ به ابتذال رفتار هر خاله زنکی که هوویی سرش آمده باشد؟ که کین توزی و شایعه‌سازی آن حزب مدام هر یک از ما را دنبال کرده است اما در این قضیه کسانی بودند که دچار احساس ماخولیا‌آمیز «تعاقب مدام» دست از همه چیز شستند و کناره نشستند یا از میدان گریختند و خدا عالم است در کدام گوشه عالم سر به نیست شدند. و برخی دیگر ککشان هم نگزید و پیه همه چیز را به تن مالیدند و کتک خورشان را قوی کردند. و من معتقدم که به همان اندازه که انشعاب بجا بود انصراف دو ماه پس از آن نابجا بود و غلط[۷] . خود من از مجلسی که طرح انصراف در آن به تصویب می‌رسید، گریختم به گریستن در خلوت؛ اما شنیدم که فقط احمد آرام در آن مجلس با انصراف مخالفت کرده بود. اشتباه ما در این بود که پیش از آنکه آمادگی کامل برای عمل داشته باشیم انشعاب کرده بودیم. گفتم که حتی روزنامه دست و پا نکرده بودیم و حال آنکه تمام مطبوعات آن حزب – همگام با رادیو مسکو و دیگر مؤسسات وابسته - از همان قدم اول شروع کردند به شایعه‌سازی و لجن مالی. و اشتباه دیگر اینکه حرفمان را جویده جویده زدیم. شاید به این علت که نیم جویده‌ای از واقعیت استالینیسم را چشیده بودیم - جرأت نکردیم بصراحت در مقابل استالینیسم بایستیم - شاید جبروت قضایا بیش از این‌ها بود. انشعاب در حزب کمونیست هند و بعد قضیه تیتو پس از داستان ما بود که رخ داد و به کتاب‌های بازگشتگان از استالینیسم نیز پس از این‌ها بود که ما دست. یافتیم اما به هر صورت این برای شخص من تجربه‌ای شد که تمجمج کردن و زیر سبیلی حرف زدن را یکسره ر‌ها کنم و به صراحت پناه بیاورم چون پرت هم که می‌گویی اگر صریح بگویی فوری فهمیده می‌شود و حتی در این برهوت «تیر‌ها در تاریکی‌ها» و «گلیم



خویش از آب کشیدن» نیز عاقبت یکی پیدا می‌شود که بزند توی دهنت و حقیقت را حالیت کند.

و آشنایی من با ملکی در این داستان انشعاب جدی شد. پیش از آن گاهی پای بحثش در حوزه‌ای یا مجلس بحث و انتقادی نشسته بودم یا چیزی ازش خوانده بودم (آن روز‌ها ترجمه‌اش از پلخانف «نقش شخصیت در تاریخ» سخت گرفته بود) اما پس از قضیه آذربایجان و آوار بار شکستش بر دوش حزب توده و فرار رهبران دست اول و تجدید انتخابات در حزب - و طبری و کیانوری و فروتن و ملکی که به رهبری رسیدند - و ما جوان‌های اصلاح طلب کمیته‌های ایالتی را می‌گرداندیم - مهندس ناصحی و حسین ملک و من ــ از طرفی با ملکی حرف و سخن جدی داشتیم و از طرف دیگر با دکتر «اپریم»؛ و این همه به قصد اصلاح حزب و تصفیه‌اش و سیاستی مستقل به آن دادن. پیش از آن ایام دکتر اپریم مطالبی گفته بود که من تحریر کرده بودم و به اسم حزب توده سر دوراه» چاپ کرده بودیمش؛ حاوی مطالبی درباره دنباله روی که خاصیت آدم‌های عقب افتاده است و پیشنهاد نوعی دسته پیشقراول -- آوانگارد - برای اداره حزب و نوعی ادای چه باید کرد لنین و از این قبیل و بعد... یک بار خود من در مجلسی از رجال محلی حزب در رشت مطالبی درباره اصلاح حزب گفته بودم که به تهران نشت کرده بود و این ایامی بود که علاوه بر دیگر کار‌ها من مأمور ادارۀ چاپخانۀ «شعله ور» بودم و دکتر بهرامی ازم خواسته بود که چاپخانه حزب را در رشت بفروشم که با احمد ساعتچی راه افتادیم و بیشتر به ابتکار او چاپخانه رشت را فروختیم.

درست یک روز پیش از آنکه رجاله شهر به اسم حزب دموکرات قوام السلطنه بریزند به قصد چپاول حزب و مایملکش؛ و آن وقت در چنین ایامی آن دو قضیه شد وسیله‌ای در دست رهبران که مرا به محاکمه حزبی بخوانند و قضات محکمه، کیانوری و رادمنش و فروتن. و هر سه دکتر و هر سه استاد دانشگاه و هر سه از جوانان اصلاح طلب؛ ما به‌ایشان می‌بالیدیم و شاد بودیم که به جای بقراطی و روستا نشسته بودند. و من اصلاً باورم نمی‌شد. و خلاصه محتوای محاکمه اینکه از این غلط کردن‌های زیادی به شما نیامده... و همین جوری‌ها بود که مقدمات انشعاب فراهم می‌شد. ناصحی مسؤول تشکیلات تهران بود و ملک مسؤول برنامه هاش و من تبلیغاتش (اواسط ۱۳۲۶) و ناچار حرف و سخن و مشورت با ملکی و اپریم. این بود که گفتیم بیشتر به خودمان برسیم و کار به جایی رسید که در داخل حزب برای خودمان حزب دیگری ساخته بودیم با حوزه‌هایی در داخل حوزه‌ها و دست چین کردن آدم‌ها و یکی کردن نظر‌ها و خط مشی‌ها. تا یک شب ناصحی، جماعت را خواند به خانه‌اش. دیر وقت و معجل؛ که:

«خبردار شده است که اگر دیر بجنبیم یکی دو روزه همه‌مان را اخراج خواهند کرد چرا که قضیه تشکیلات ما در داخل تشکیلات حزب لو رفته و یک لیست به دست دکتر کشاورز است از اساسی همه ما و چه خیالاتی که به سر داریم. »

این بود که نشستیم به بحث و چاره جویی. و همان شبانه اعلامیه انشعاب نوشته شد. به قلم ملکی و خامه‌ای و نظارت دیگران. و بی‌حضور اپریم که از اقلیت آشوری بود و آواره آدمی بود و همیشه سرنوشت «یپرم خان» ارمنی را پیش چشم داشت و دل نمی‌بست جز به چیزی از جنب و جوش ما جوان‌ها در داخل حزب نیمه شب بود که اعلامیه انشعاب حاضر شد و من شدم مأمور چاپش. تا چهار صبح در چاپخانه (تابان که مدیر ماشین خانه‌اش احمد ساعتچی بود) چاپش کردیم و پنج صبح سپردیمش به دست «سقا»ی پخش مطبوعات و خلاص. یادم نیست در آن مجلس دیروقت چه‌ها گذشت اما احساس می‌کردم که عجله می‌کنیم و حضور چنان شایعه‌ای دست و بالمان را بسته و در محدوده‌ای از زمان تنها دلخوشی من این بود که عقلای قوم همه حاضرند و بیش از تو می‌فهمند که جوانی و تازه کاری و از زیر و بم قضایا خبر نداری و رهبری مخفی را هرگز نشناخته‌ای که در این آخری همه ما شریک بودیم. چون هرگز گمان نمی‌بردیم که روسیه شوروی با همۀ عظمتش پشت کسانی بایستد که در نظر ما آبروی حزبی را برده بودند. اشتباه‌های انشعاب را پیش از این برشمرده‌ام. اما اشتباه اصلی در این بود که ما گناهکار اصلی رهبران حزب را می‌شناختیم نه سیاست استالینی را. و ناچار برای مقابله با آن جماعت پیزری احتیاجی به تهیه و تدارکی نمی‌دیدیم. این بود که با آن حمله بعدی که همه جانبه بود غافلگیر شدیم و ر‌ها کردیم. اما چه برای ما و چه برای دیگران گردن آن بت شکسته ماند که ماند.

اکنون می‌خواهم برگردم به گفته آن دکتر دارؤساز؛ که:

«در سیاست شکست که خوردی یعنی که حرفت مناسب زمانه

نبود. »

یادمان باشد که سخن از بر حق بودن هر چه بر قدرت است نیست - عین امریکا - یا از اینکه هر «وضعی» که وجود دارد درست است - عین جنگ ویتنام یا غارت استعمار - سخن از این است که هر زمانی و وضعیتی تقاضایی دارد و حدود اثر فرد در جمع را می‌شود به حدس و تخمین پیشگویی کرد و نفوذ شعار‌ها و تقاضا‌ها و احکام را اندازه گرفت. یعنی که عالم واقع را به شرطی می‌توان به الگوی حرف تو ساخت که بسیاری از پیش‌بینی‌ها شده باشد؛ از قدرت نفوذ حرف تو یا از کارگر بودنش یا. نتایجش و به هر صورت وقتی می‌توانی در سیاست اثر کنی یا در گردش امر یک اجتماع، که اندازه پذیرش یا مقاومت آن اجتماع را در مقابل حرف‌هایت سنجیده باشی و برای به دست آوردن این اندازه خود اجتماع را شناخته باشی و سنت را و تاریخ را و عوامل سازنده یک اعتقاد عمومی را و محرک‌های راه افتادن خلق را در کوچه‌ها و سپس سکوتش را و به خانه نشستن ‌هایش را و در این موارد اگر حزب توده شکست خورد و جبهه ملی نیز یعنی که اگر اکنون حرفهای‌ایشان را در دهان حکومتهایی میبینیم به این دلیل اصلی است که تمام این حضرات با افکار وارداتی به میدان سیاست رفتند. دم از کمونیسم و سوسیالیسم زدن (و تازه در خفا و نه بصراحت) و هیچ کوششی بکار نبردن برای تطبیق آن ایسم‌ها بر شرایط محل - با اساس معتقدات سنتی خلق درأفتادن و در مجموع، اوضاع سیاسی روحانیت را به هیچ گرفتن (و جبهه ملی که در مدت کوتاهتری نفوذ بیشتری در جمع کرد، به علت تکیه‌ای بود که بر روحانیت کرد) در غیاب یک طبقه وسیع کارگر ادای دفاع از منافع طبقه کارگر را درآوردن – و در حضور اکثریت عظیم دهقانان اصلاً به مسأله دهقانی و زمین عنایتی نکردن – و دیگر قضایا که از عهده این قلم خارج است و خلیل ملکی با توجه به این نکات است که خود به بسیاری از آن‌ها در «برخورد عقاید و آرا» اشاره کرده و در دوره مجله «علم و زندگی».[۸] اگر شخص ملکی را نقطه انعطافی بدانیم که از چپ روی غیر قابل تحمل حزب توده، جماعت را به میانه روی جبهه ملی می‌رساند و دعوی مبارزه با استعمار حزب توده را به عمل مبارزۀ ضد استعماری جبهه ملی متصل کرد، باز هم نمی‌توانیم فراموش کنیم که او مرد عمل است، در چنین حوزه‌ای که در مجموع محکوم به شکست بود. به شعارهای وارداتی فرنگ دلخوش کردن و الگوی اصلاح اجتماعی را در ایران طبق فرموده حکمای فرنگی تهیه کردن چه عاقبتی جز این می‌توانسته است داشت؟ همه شعار‌های وارداتی چنین سرنوشت‌هایی را داشته‌اند. چه در اینجا چه در ترکیه و چه در ژاپن از ابتدای نهضت مشروطه تاکنون هر به چند سال یکبار جماعتی از روشنفکران با احکام فرنگ فرموده در دست سر از سوراخ اطمینانی بیرون کردند و چون آماده برخورد با مشکلات واقعی این اجتماع نبودند شکست خوردند؛ یا سر باختند یا دل یا ر‌ها کردند یا آرزو به خاك بردند از آن که قانون اساسی مملکت را از فرانسه ترجمه می‌کرد تا آن که منافع ملی را به خاطر بین‌الملل کمونیسم فدا می‌کرد، همه سروته یک کرباسند آن احساس عقب ماندن از فرنگ که در همه این حضرات محرك دست اول بود و اگر نگویم عکس العمل منطقی آن همه انتظار فرمان و آیه و دستور که مرد روشنفکر را خسته کرده بود همۀ‌ایشان را به راهی کشاند که تقلید از فرنگ و فرنگی بود و این نتیجه‌اش تقریباً تمام آثار میرزا آقاخان کرمانی پس از نزدیک به صد سال هنوز منتشر نشده مانده. است طالب اوف و آخوندزاده آنقدر غیر معهود بودند که مرد عادی هنوز نمی‌شناسدشان کسرو در مورد مذهب چنان تندروی کرد که در دادگاه کشتندش. حزب توده و پیشه وری چنان تاواریش بازی درآوردند که خود روس‌ها تحمل حمایتشان را از دست دادند. جبهه ملی چنان دور از عالم واقع ماند و به قول ملکی فریفته عوام و هر دود کوچه و بازارشان شد که خود بدل به آرزویی شد خمینی به عنوان آیةاللهی چنان تند رفت که شرایط حضور در مملکت را برای خود دشوار کرد و آن هم سرنوشت همه تیرباران شدگان و از دست رفتگان؛ از هر فرقه‌ای حاصل این همه؟ اینکه ما ماندیم و مصر و الجزایر وكوبا بردند. شاید چون نتیجه شکست‌های ما را پیش رو داشتند؟ و من از این قضایا در «خدمت و خیانت روشنفکران»[۹] بتفصیل سخن رانده‌ام.

اما در قضیه حزب توده اشتباه اصلی‌تر همه ما و حتی ملکی این بود که گرچه هم اهل حکومت و هم مرد عادی عامی میدانستند که یک توده‌ای یعنی کسی که سیاست استالینی پشت سرش‌ایستاده و هر دو به همین دلیل برای آن حزب اعتبار قائل بودند و عضویتش را می‌پذیرفتند به مطبوعاتش کمک مالی می‌کردند. ما مدام می‌کوشیدیم که این واقعیت افواهی ساده را تکذیب کنیم. کوشش مدام ما این بود که بگوییم یک توده‌ای یعنی یک‌ایده‌آلیست پر جوش و خروش و یک کتاب خوانده مصلح و انقلابی و آن حزب ابزار کارش و اگر روسیه شوروی از آن دفاعکی می‌کند به این علت است که مادر سوسیالیسم است و ستاد زحمتکشان و همدرد همه ملل استعمار‌زده در حالی که بعد ما خود دیدیم که آن حزب ابزار کار بود و نوعی جهان بینی وارداتی دست دوم را تبلیغ می‌کرد و این ما بودیم که آب در هاون می‌. کوفتیم در حقیقت ما به اسم آن حزب از خودمان دفاع می‌کردیم که آدم‌هایی بودیم منزه طلب (و این استنادی بود که طبری به ما داده بود) و‌ایده‌آلیست و هرگز نمیخواستیم ابزار کار کسی یا دستگاهی. باشیم و انشعاب برای ما از نورسیدن به همین بدیهی اول بود که به صورت افواهی پدر و مادر و اهل محل و همکلاس و بازاری همه میدانستند و به ریش ما می‌خندیدند و رسیدن به همین بدیهی اول چنان وحشت‌آور بود که حتی در انصراف نامه به آن اعتراف نکردیم صرف نظر از اینکه برای خیلی‌ها اصلاً نرسیدنی بود «قدوه» هم قرار بود با ما بیاید اما سروگوشی آب داد و وقتی احساس کرد که «ملکی» با نقطه اولای استالینیسم ارتباطی ندارد، سر خود را گرفت و رفت؛ یا نوشین» که ایضاً قرار بود با ما انشعاب کند اما به سفره‌ای که در تئاتر فردوسی» جدید التأسیس برایش گسترده بودند دل خوش کرد و باقی ماند. و حالا اولی در آلمان شرقی معلمی می‌کند و دومی در مسکو دارد اشعار فردوسی را به نثر برمی گرداند تا حضرات فیلم برداران روسی برای کار‌های حماسی خود مایه دست شرقی هم داشته باشند و این‌ها هر کدام تکه‌های تن روشنفکر، مملکت و سیب‌های سرخی که برای این دست چلاق مناسب نبوده‌اند و آزار دهنده‌تر از همه برای انبان خالی از تجربه جوانی که آن روز‌ها «من» بودم رفتار دکتر اپریم بود؛ که مدتی پس از انشعاب یک روز صدایم کرد و یک گزارش نمی‌دانم بیست یا سی صفحه‌ای را گذاشت جلویم - به روسی - که:

این را به فلان جا نوشته‌ام که من در این قضیه دخالتی نداشته‌ام و حیف شد و الخ... و فلانی هم بی‌تقصیر است.

یعنی که «من» بله در چنین احوالی بود که «ملکی» مسؤولیت انشعاب را در مقابل سیاست استالینی پذیرفت. ما آن روز‌ها نمی‌فهمیدیم چه می‌کنیم شاید حتی خود «ملکی» هم نمی‌دانست دست به چه کار خطرناکی می‌زند اما حالا می‌بینیم که ملکی در آن روز‌ها با قبول چنین مسؤولیتی چه نامی و چه جانی را به خطر انداخته بود و تازه این دکتر اپریم، مرد ترسویی نبود. و بی‌نام و نشان نبود و چه حق‌ها که برگردن خود من دارد. او کسی بود که در آن سال‌های جبروت «ابتهاج» در بانک ملی، جلو روی او‌ایستاده بود؛ وگرچه حالا معلم «آکسفورد» است، اما من حتم دارم که تا بیست سال دیگر تمام وزرای دارایی مملکت باید شاگردی مکتب او را بکنند. بله. چنین است که از تن روشنفکری مملکت مدام کاسته می‌شود. جوانهامان جوری به روشنفکری پرورده می‌شوند که همان به درد کار گل در فرنگ بخورند یا در آمریکا و شوروی و نه به درد زخم‌های مملکت.

مبادا گمان کنید که اینجوری دارم روشنفکران مملکت را به اسم و به رسم فدای «ملکی» می‌کنم. واقعیت این است که اکنون «ملکی فدای همه‌ایشان شده است چون آن دیگران هر یک به سلامت به کناری رسیده‌اند و این «ملکی» است که هنوز هدف تهمت‌ها است؛ چون وسط گود است؛ هنوز می‌نویسد؛ هنوز میاندیشد؛ هنوز از او می‌ترسند. هنوز شایعه برایش می‌سازند. هنوز «بایکوت» می‌کنندش. هنوز مجله‌اش توقیف است و کتابهایش؛ وگرچه الباقی زندانش را بخشیده‌اند اما هنوز در خانه‌اش زندانی است و به هر صورت این یکی از برد‌های عمر ناچیز من بود که توانسته‌ام بیست سال تمام در محضر او باشم و از حاصل زندگی‌اش تجربه بگیرم. و از یکدندگی هاش درس‌ها بیاموزم.

شاید براحتی بتوان گفت که «ملکی» در این همه مخالفت که با حزب توده می‌کرده نوعی کین توزی هم می‌کرده چنانکه دادستان ارتش در آن محاکمه گفت این قضاوت آدم‌هایی است که کنار سفره نشسته‌اند و به دست پخت صاحب خانه ایراد می‌گیرند. اگر اعتنا نکنیم به این اصل روانی که کین توزی نوعی دستگاه دفاعی است در مقابل قدرت مسلطی که قصد امحاء ترا دارد و فرض کنیم که «ملکی» وقتی می‌دید سیاست استالینی برای یک «اسکندر سرابی» یا یک «بقراطی» بیش از او ارزش قائل است - چون مطیع‌اند و دم بر نمی‌آورند - او هم اطاعت می‌کرد و دم بر نمی‌آورد و... خوب. اکنون چه بود یا که بود؟ یا تیرباران شده‌ای؛ پس شهیدی و ناچار توجیه شده‌ای برای آنکه از قدرت می‌ترسد یا از شهدا. یا یک تبعیدی بود در برلن شرقی؛ عین «بزرگ علوی». یا در نمی‌دانم کجای عالم؛ عین «طبری» و «کیانوری». و عین همۀ‌ایشان ازگود اخراج شده و بی‌اثر مانده و برای روز مبادا ترشی انداخته شده. برد ملکی در این است که از خطر انواع این بی‌اثر ماندن‌ها. جسته من نمی‌دانم شخص ملکی در درون خود طعن ولعن آن دستگاه را چگونه تحمل کرد چون روش دفاعی هر کسی در مقابل محیط کین توزی یا کین توزی‌های محیط یک جوری است. اما از خودم که می‌توانم مثال بیاورم. از خودم که آن روز‌ها کاره‌ای نبودم و هرگز بار چنان مسؤولیتی را به دوش نداشتم که ملکی داشت و غرضم از این همه اینکه نشان بدهم که رفتار آن حزب ما را به چنین عکس العمل‌ها و‌امی داشت. شما خود قیاس کنید.

در سال‌های اول پس از انشعاب (۲۷ یا ۱۳۲۸؟ ) یک روز دوستم‌امیر جهانبگلو را در گذرگاهی دیدم. تازه از فرنگ برگشته بود و سال‌ها بود که همدیگر را ندیده بودیم. پیش از آن با هم «انجمن

«اصلاح» را گردانده بودیم. (۲۲ و ۲۳ به گمانم) و سپس به حزب توده رفته بودیم و او سپس به فرنگ رفته بود برای تحصیل که انشعاب رخ داد و من قضایا را برایش می‌نوشتم که پس از آن مکاتبه را برید. دنبال همان «بایکوت‌»ها و دیگر قضایا و قضیه گذشت تا آن روز که او را دیدم که‌ایستادم و سلام. به قصد ماچ و بوسه حرکتی کردم که دیدم در او پذیرشی نیست و هنوز گرفتار طرد و تکفیر است که نچ کردم، گفتم:

- می‌خواهی دیگر سلام و علیک هم نکنیم؟

گفت:- اینطور بهتر است.

عیناً. عین دیروز در ذهنم مانده و همین کار را هم کردیم. تا سال‌ها بعد که آب همۀ آن‌ایمان‌ها از آسیاب همه طرد و تکفیر‌ها افتاد اما دردی که آن روز به دل من نشست چنان آزار دهنده بود که یکی دو روز بعدش یکی از توده‌ای‌ها را در ملا عام زدم. عیناً باز در گذرگاهی بود و جوانکی (به نظرم ارسلان پوریا بود) ناسزایی داد و گذشت. رسمشان بود. هر جا می‌دیدندمان فحشمان می‌دادند. که «خائن...» و از این قبیل. و ما راستی داشت باورمان می‌شد که خائن بوده‌ایم که چنان کلافه شدم که زدم توی گوشش و چنان زدم که افتاد توی جوی. خیابان که هنوز خجالتش را می‌کشم و نه گمان کنید که قضیه بیخ - بر شده ابدا؛ هنوز ادامه دارد[۱۰].

بگذارید یک نمونۀ دیگرش را. بیاورم. تازه‌ترین است و از

کنار آب تایمز رسیده هم هست.

آقای «پیترایوری» کارمند سابق نفت B. P در مسجد سلیمان؛ سال‌های پیش از ملی شدن و رئیس شرکت جان مولم در سالهای پس از آن و در این میان معلم عربی در بغداد و آن طرف‌ها و بعد مستشرق و معلم السنة شرقیه (! ) در کمبریج اخیراً (سال ١٩۶۵) کتابی نوشته به اسم «ایران» «نوین که در آن وقتی از احزاب ایران صحبت می‌کند پس از درفشانی‌های مفصل در تبلیغ از حزب توده می‌نویسد:

در میان دیگر احزاب که بر، آمدند یک دارو دسته کوچک اما تندرو هم بود که نیروی سوم نامیده می‌شد. این نوعی حزب فاشیست بود و همچون حزب ایران مخالف حزب توده[۱۱].

ملکی چه جانی کند تا بتواند در حزب نیروی سوم بی‌نظارت و مزاحمت کسی چون دکتر بقائی از مصدق و مبارزه ضد استعمار و سوسیالیسم دفاع کند و آن وقت این حضرت مستشرق می‌فرماید: «نیروی سوم یک حزب فاشیست بود» چرا که فقط مخالف حزب توده بود! و آیا این به خاطرتان نمی‌آورد آن اطلاق «توده‌ای – نفتی» را که بار اول دکتر مصدق مرحوم سرزبان‌ها انداخت؟

صرف نظر از اینکه یک بار دیگر غرض و مرض را در اطلاعاتی که مستشرقان می‌دهند نشان می‌دهد. یک نمونه دیگر: در همان ایامی که محاکمه ادامه داشت، یکی از دانشجویان ایرانی را دیدم از سوسیالیست‌ها که در «گراتس» درس می‌خواند و

آمده بود به سرکشی به پدر و مادر و برمی گشت.

می‌گفت: - ملکی را هم به زندان انداختند ما سرافراز شدیم.

پرسیدم: - چرا؟

گفت: - می‌دانید که توده‌ای‌ها در آنجا چه‌اتهام‌ها که به او نمی‌زنند!

و یعنی که حالا که ملکی افتاده به زندان پس معلوم می‌شود که به قول توده‌ای‌ها جیره خوار دستگاه نیست و الخ... و حاصل این برداشت؟ اینکه حتی گوش آن جوان سوسیالیست طرفدار ملکی هم بیشتر بدهکار به حرف فلان منبع قدرت است که هنوز از ملکی دست بردار نیست.

یک نمونه دیگر: چند روز پس از ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ که آن تیراندازی در دانشگاه شد و شخص اول مملکت مجروح گشت، وسط صفحه اول «اطلاعات» اعلامیه‌ای درآمد بترتیب به امضای ملکی و عابدی و من و انور خامه‌ای و حسین ملک و دکتر اپریم. به این مضامین که ما از این سوء قصد خائنانه متأسفیم و الخ... خیلی ساده. اما شما بگویید به چه قصد؟ که همان شبانه جمع شدیم و تا فردا صبح مدیر «اطلاعات راگیر آوردیم و متن اعلان را دیدیم. درست یادم است که اپریم داشت دیوانه می‌شد و عابدی به لکنت افتاده بود و خامه‌ای چه جوشی می‌زد. متن اعلام به قلم سبز بود و امضا‌ها به رنگ‌های مختلف؛ اما به همان یک قلم. بر مدیر «اطلاعات» حرجی نبود؛ که گمان کرده بود هم خدمتی به دستگاه می‌کند و هم به ما. و

مطلبی را چاپ کرده و پول هم گرفته بود و آن وقت چه می‌شد کرد؟ دل شیر می‌خواست چنان اعلامیه را در آن روز‌ها تکذیب کردن اما ما کردیم، بی‌اینکه دل شیر داشته باشیم به این مضامین که گرچه ما با ترور مخالفیم ولی چنان اعلامی‌های جعلی است و در این حدود‌ها درست یادم نیست اما «اطلاعات» که در دسترس هست[۱۲].

و شما بگویید در مقابل چنین کین توزی‌ها و خبرسازی‌ها چه می‌شد کرد؟ سکوت؟ که ما یک بار پس از «انصراف» کردیم و طعمش را چشیدیم. «گوبلز» هم از چنین راه‌هایی نرفته است که آن حضرات رهبران توده‌ای در آن سال‌ها رفتند. و این همه برای چه؟ ما که آن روز‌ها نمی‌دانستیم که غیابمان در حزب توده چه جنجالی بپا کرده و نمی‌دانستیم که این همه خبرسازی و طعن و لعن زرهی است که حزب توده برای ممانعت از نفوذ حرف ما و ارعاب دیگران به دور خود می‌کشد تا دیگران از آن. نگریزند به همان نسبت که شایعه - سازی برای حزب توده نوعی مکانیسم دفاعی بود برای حفظ شخصیت - ‌هایمان از خرد شدن و ر‌ها کردن و من خود این‌ها را اکنون می‌بینم. آن روز‌ها ناخود آگاه عمل می‌. کردیم هم ما و هم آن‌ها. و نتیجه؟ اینکه همین جوری‌ها پراکندیم تا بزنندمان.

کسی که این تجربه‌ها را نکرده، چه می‌داند معنی خبرسازی چیست؟ تاکین توزی احتمالی «ملکی» را به عنوان یک عمل

حیاتی برای بقای شخصیت خویش بپذیرد من اگر از شر این بیماری گریختم که تازه حتم (ندارم یکی به این علت بود که به این قلم پناه بردم و دیگر به این علت که سر تا پای «کندوکاو روزنامه‌ها» که در «شاهد» یکسالی دوام داشت (۲۹ تا ۱۳۳۰) همۀ زهر‌های ناشی از این بیماری را از این تن گرفت و بی‌امضاء بر ورق کاغذ گذاشت.

و آشنایی‌ام با ملکی در همین قضیهٔ روزنامه «شاهد» بود که جدی‌تر شد اواسط ۱۳۲۹ بود و من تازه با «سیمین» ازدواج کرده بودم و حقوق دو نفریمان کفاف معاش را نمی‌داد و در جستجوی کار دیگری بودم که سید میر صادقی پیدا شد با یک پیشنهاد که «بیا و برای «شاهد» کارکن. به ماهی ۳۰۰ تومن» جبهه ملی داشت روی کار می‌آمد و «شاهد» نیمه ارگانی بود و احتیاج هم که بود، و شدم روزنامه‌نویس ماه اول کار کردم خبری از مزد نشد و ماه دوم نیز و باز خبری نشد. اما «شاهد» زبانی شده بود و تنهایی‌های از ۲۶ تا ۲۹ را در آن چساره می‌شد کرد و روز‌هایی بود که روزنامه را سر دست می‌بردند و «بقائی» و «مکی» شخصاً شماره‌هایش را در کوچه و بازار می‌فروختند و مقدمات عروج جبهه ملی بود. این بود که به توافق سید یک روز رفتم سراغ «ملکی». که دکانی است و این جوری است و مزدش نمی‌رسد. اما دست کم تریبونی که هست، پس چرا معطلید؟ که «ملکی» شروع کرد اول بی‌امضاء مقاله می‌داد. وبعد یک روز مقاله‌اش آمد در باب «ملی کردن صنعت نفت» که سید و من دادیم چیدند. اما ستون‌های چیده شده مقاله یک هفته‌ای روی میز مطبعة

موسوی (کوچۀ خدابنده لو‌ها-ناصریه) ماند. چرا که قضیه جدی بود و مسائل جدی را خود دکتر آخر شب که می‌آمد می‌دید. درست یادم نیست اما گویا «رزم آرا» ترور شده بود و «علاء» سرکار بود. مقدمات روی کار آمدن دکتر مصدق فراهم می‌شد. ولی دیدم که شتر سواری دولا دولا نمی‌شود. این بود که به سیمین گفتم شبی لقمه نانی فراهم کرد و در خانه اجاره‌ایمان (اول حشمت الدوله) ملکی را با دکتر بقائی و «زهری» دعوت کردیم. و بگومگو و خوش و بش و رسمی کردن ماجرای قلم زدن ملکی و فردایش «ملی کردن صنعت نفت» در «شاهد» درآمد. شعاری که هنوز از آن چشم نپوشیده‌ایم. و از این پس بود که ملکی از مغز متفکر حزب توده بدل شد به مغز متفکر حضرات. و پس از این بود که «برخورد عقاید و آراء» را هم در «شاهد» نوشت. به صورت پاورقی (که جداگانه نیز دو سه چاپ شد) و پس از آن همکاری جدی‌تر با دکتر بقائی و تأسیس حزب زحمتکشان ملت ایران و از کوچه خدابنده لو‌ها نقل مکان کردن به اول اکباتان و دیگر قضایا.... و بعد دیگر انشعابی‌ها هم آمدند: ملک و قندهاریان و وشوقی و دیوشلی و سرشار... و کار بالا گرفت. اگر جبهه ملی در آن سال‌ها جانی گرفت و اگر آزادی اکی وجود داشت، یکی هم به علت آن برخورد شدید فکری بود میان مطبوعات آن حزب و آنچه ما در آن حول و حوش می‌گرداندیم. از «شاهد» گرفته» تا «علم و زندگی» و «نیروی سوم» و دیگر مطبوعات وكتاب‌ها. و تعجبی ندارد اگر آن حزب هنوز بابت آن قضایا ملکی را می‌کوبد که در آن مبارزه کارگردان بود و سرپرستی می‌کرد. دکتر مصدق در رأس بود و با حریف خارجی درگیر بود و

همین را می‌دید که شوروی‌ها تحویل آن طلا‌های بابت اشغال زمان جنگ را آنقدر عقب خواهند انداخت تا به جانشین او بدهند و با اینهمه هیاهوی آن حزب را به عنوان مترسکی در مقابل کمپانی بدست گرفته بود و کسی نمی‌دید که عاقبت این بازی چیست؛ اما تا آخر کار شجاعت را در مسائل داخلی یکی ملکی داشت که با حریف داخلی میزد و میخورد و در بند وجیه الملگی نبود که هنوز چه بسیار گرفتار آنند.

یادم نمی‌رود که یکی دو روز پس از ۳۰ تیر ۱۳۳۱ جلسه عمومی رهبری حزب زحمتکشان بود محاکمه مانندی شنیده بودیم که دکتر عیسی سپهبدی صبح آن روز بلوا، به دیدار قوام السلطنه رفته بود و می‌خواستیم بدانیم که خودسر رفته یا به دستور دکتر بقائی؛ که رهبر حزب بود و ملکی در سایه‌اش می‌نشست و آفتابی نمی‌شد تالاری بود و از جماعت انباشته بود و رهبران آن بالا نشسته که مسأله طرح شد. یادم نیست چه کسی طرح کرد اما یادم است چطور. سؤال - آیا شخص‌ایشان به اجازه شما - آقای دکتر بقائی - صبح آن روز به دیدار قوام السلطنه رفته‌اند؟

جواب: - سكوت.

سپس همهمه‌ای در مجلس. سپس «اخراج» به فریادی از طرف همه.

و این جوری بود که بقائی هم از ما وحشت کرد و چندی پس از آن ترتیب امر را جوری داد که به رهبری ملکی از او کناره گرفتیم. یعنی یک روز عصر جماعت داشته‌اند کار‌های عادی حزب را می‌ گردانده‌اند که یکمرتبه هجومی می‌شود.

جماعتی از چاقو کشان میریزند توی حزب و حضرات را با پس گردنی از در حزب بیرون می‌کنند.

روز‌هایی بود که من از جمع کناره می‌گرفتم – یادم نیست به چه نوع سرخوردگیی - و. نبودم اما به محض شنیدن ماجرا چنان کلافه شدم که سرخوردگی گریخت و از نو پریدم وسط گود. به جبران این کودتای داخل حزبی اینجوری بود که نیروی سوم راه افتاد و از خیابان اکباتان نقل مکان کردیم به محل دیگری در خیابان سعدی بالای بیمه در کوچه‌ای و با حضرات بودم تا اردیبهشت ۱۳۳۲ که باز کناره گرفتم در ضمیمه ۳ آورده‌ام که چرا.

نمی‌دانم چرا؛ اما می‌دانم که در من نسبت به ملکی کششی هست. آیا چون مدام چوب خورده؟ یا به علت قدی و یکدندگی‌اش؟ او البته در این حد هست که پدر من باشد. هم از نظر سن و هم از نظر شخصیت و شاید من از او جانشینی برای پدر تنیام ساخته‌ام که در جوانی ازش گریختم اما خود ملکی این قضیه را جور دیگری دیده. گمان می‌کند که من در او قهرمانی می‌جویم. و مدام کوشیده که مرا از این اشتباه درآورد. در این باره چه بتفصیل مكاتبه هم کرده‌ایم. ولی بحث در این است که صرف نظر از کشش‌های روانی که عمل می‌کنند، بی‌آنکه تو بخواهی یا بتوانی تقلیلشان کنی، من ملکی را نه که به عنوان پدری یا قهرمانی بلکه – در این برهوت بریدگی نسل‌ها از یکدیگر - او را نمونه روشنفکری می‌بینم بازمانده از نسل پیش که نه تن به رذالت شرکت در این حکومت‌ها داده

و نه به تسلیم از مقابل صف غارتگران به سکوت گریخته با اینهمه رفت و آمدم با او متناوب بوده است. نه. دائم. زیاد که به هم نزدیک میشویم مثل این است که همدیگر را دفع می‌کنیم و زیاد که از هم دور ماندیم آن کشش از نو می‌آید. به علت ارتدکسی او؟ یا تکروی من؟ نمی‌دانم. اما بیست سال است که اینطور است. و این آخری‌ها بیشتر هم. شده اوایل امر که جوان بودم -و همه پذیرش و تصدیق– دفع کمتر بود اما حالا که از جوانی دارم می‌گذرم و مثلاً گمان می‌کنم که این علی آباد هم شهر شده است، گاهی اختلاف نظر‌های تند داریم یکیش قضیه اسرائیل و چنگ و ناخنی که از زیر پنجول گربه‌های آن ولایت درآمد که ما به هدایت ملکی روزگاری در کیبوتص»‌هایش جانشینی برای «کلخوز» یافته بودیم دیگر توجهی است که من به روحانیت یافته‌ام به عنوان جای پایی برای مطالعه در مشخصات سیاست اجتماعی که در آن بسر می‌بریم. ملکی به من می‌گوید تو «آخوند شده‌ای» یا می‌گوید «تو آنارشیست هستی» و از این قبیل. و وقتی دورنه به دست او است ونه به دست من – و فرصت طرح اختلاف نظر‌ها نیست - و رابطه همه ما را با خلق بریده‌اند ناچار اختلاف نظر‌ها حل نشده می‌ماند و به دوری می‌انجامد یادم است یک بار سر قضیۀ شورش جوان‌های آمستردام بحثمان شد. من درآمدم که تازه اول عشق است. و چه بهتر! بلایی را که تا دیروز همین جوان‌ها سر اهالی اندونزی در می‌آوردند حالا سر اهل ولایت خودشان در می‌آورند و از این قبیل... که ملکی سخت برآشفت که آنارشیست و الخ... » و همان دفاع همیشگی از اروپا

و تمدن والخ.... «ملکی» مثل هر معلم دیگری در وجود طرف مکالمه خود همان صورت متحجر جوانی را می‌بیند که روزگاری شاگرد او بود. و آن وقت جوان‌ها هم همه که اینجور نیستند. جوان ۲۰-۳۰ ساله‌ای که جویای حق است و ضمناً جویای نام می‌آید و در محضر «ملکی» لمسی از حق می‌کند و سپس لمسی از واقعیت و سپس هر دود واقعه‌ای - یک زندان یا یک توقیف - یا خبر نان و آب و احساس اینکه زیر بال حرف ملکی به ضیاع و عقاری نمی‌توان رسید و سپس فرار و حکومت هم که روشنفکر را چه گران می‌خرد! این جوری است که سه چهار نسل روشنفکران مملکت جوانی خود را در محضر «ملکی» گذرانده‌اند. پیش از سال‌های جوانی حرف او را در نمی‌یابند و پس از دریافتن واقعیت‌های زمانه آن وقت از درک حرفهای او سرباز می‌زنند و به این طریق بار‌ها دیده‌ام که «ملکی» مصداق آن شعر شده است که کس نیاموخت علم تیر از من و الخ... در این از بس با جوان‌ها نشستن حسنی هم هست؛ و آن اینکه بسختی می‌شود گفت «ملکی پیر شده است. در حدود هفتاد سالگی اکنون چشمش دارد لنگی می‌کند اما هنوز همان کله تاس و براق و همان قامت بلند و همان طمأنینه در رفتار و همان خروش و، فریاد و در بحث همان پرهیز از شلختگی را دارد اما در این از بس با جوان‌ها نشستن، عیبی هم هست؛ و آن اینکه «ملکی» گاهی خود را به دست جوان‌ها داده؛ و گوش خود را و اراده خود را. نشسته خانه – مرجع امری که نیست یا صاحب مجله‌ای یا، حزبی خانه نشین است - که جوانی می‌رسد؛ یا دوسه تا با هم. و ملکی متوجه نیست که این سلام جوانی

تنها نوعی تقاضای زیر بال آمدن نیست - گاهی هل من مبارز است و دعوی وجود. آن وقت گپی می‌زنند. و در این روزگار پر از افواهیأت و سلطه سانسور، بسیار پیش آمده است که دیده‌ام او به خبری از قول ناشناس‌ترین جوانان که به دیدارش رفته دل می‌بندد و بعد که خبر واهی از آب درآمد به او شک می‌. کند تا همان جوان باز به دیدارش برود و رفع رجوع و الخ... اسلام کاظمیه که یکی از جوانهای بر کشیده او است در این باره حرف خوبی میزد؛ می‌گفت:

- بچه‌هایی را که ملکی تربیت می‌کند آنقدر بهشان ور می‌رود که خیال برشان می‌دارد. آن وقت به علامت بلوغ به جای اینکه پیش روی پدر تنی خود بایستند، با ملکی از در مخالفت در می‌آیند.

و به این صورت است که ملکی شده است نردبان سنین ۳۰-۲۰ سالگی بسیار از ما که بر آن قدرت پاهامان را بسنجیم و بعد که اطمینان یافتیم که رفتاری آموخته‌ایم نردبان را فراموش کنیم بخصوص در این اوضاع زمانی و مکانی که حکومت‌های ما تحمل انبان پر از تجربه «ملکی»‌ها را ندارند و به جای او ترجیح می‌دهند که به جوجه‌های دیروز از تخم فرنگ درآمده اکتفا کنند. اما «ملکی» می‌داند که اگر تره بار نداری تا بگندد پس صبر کن؛ خریدار عاقبت به سراغ بازار تو خواهد آمد.

اگر لیاقت اصلی ملکی در این است که همیشه راه سومی پیش پای روشنفکران گذاشته شاید به دلیل این است که خود مدام میان عالم نظر و عمل در نوسان بوده است که اهل سیاست خود نوعی اهل عمل‌اند. اگر او کاملاً اهل عمل بود و از اصول گذشته بود و با چرخ‌ها گشته بود، اکنون دست بالا چند سالی به کاری گماشته بود و بعد چون کادر کافی در اختیار نداشت و چون زمینه برای حرفهای او مناسب نبود کنار گذاشته شده بود یا کنار رفته بود و نومید و کلافه و با احساس ورشکستگی فقط ناظر ندانم کاری‌های جانشینان بعدی خود می‌بود. اما اکنون او کناری نشسته و با احساس غرور ناظر ندانم کاری‌های کسانی است که از قبل به جای او نشسته‌اند. نمونه عالی این امر دکتر مصدق بود مردی دیگر مردد میان عمل و نظر. اما او این لیاقت دیگر را داشت که نگذارد شکستش را پای قلت وسایل و کادر ناکافی و شرایط نامناسب رهبری بنویسند. او به زبر دستی یک سیاستمدار کار کشته شکست خود را بست بیخ ریش کودتایی که به ابتکار‌تر است بین‌المللی نفت راه افتاد[۱۳] و دیگر قضایایی که از دسترس عمل یک آدم عادی - گرچه نخست وزیری باشد - خارج است. و به این طریق از مسند نخست وزیری که افتاد، بر مسند دیگری نشست که تا ابد همراه وجدانیات تاریخی مردم برقرار است اما ملکی نه چنان نرمشی داشت و نه چنان سلطه‌ای به آن وجدانیات تاریخی. ملکی عالی‌ترین نمونه

روشنفکر اصولی است که برای عوض کردن این دنیا حاضر به معامله و گذشت نیست، اما حیف که هنوز نسخه‌های فرنگی در دست دارد. ناچار صلاح او در این بود که همیشه به عالم نظر قناعت کند و بنویسد و منتشر کند. و برای نوشتن چه بهتر که آدمیزاد همیشه در حوزه امکان و آینده بگوید تا برای نزدیک شدن به حوزه عمل مجبور باشد گاهی نیز گذشتی کند و سهل بینگارد. اشتباه اصلی ملکی از نظر اهل عمل یکی انشعاب بود که دیدیم چگونه بود و چرا درست بود و تمام اشتباهات دیگر نیز بر همین اساس نهاده شد. چرا که به علت آن سوابق - از شرکت در امر پنجاه و سه نفر گرفته تا مغز متفکر حزب توده و جبهه ملی بودن - ملکی گاهی اجباراً گذشتهایی از‌ایده‌آل کرده است به قصد قابل تحمل شدن برای آن قسمت از دستگاه حاکم که ابدی‌تر می‌نماید و حاصل این کار‌ها دست کم رعایت شرم حضور و ناچار آلوده شدن به واقعیت حکومت‌ها. به تعبیر دیگر ملکی به علت و به ترس از آن کین توزی‌ها که گذشت در آخرین روزهای حکومت دکتر مصدق و به ترس از آنچه همه را به یاد ایام دموکرات فرقه سی انداخته بود، مجبور شد با آن جناح بخصوص دستگاه حاکم در مکالمه‌ای را بگشاید که ابتر ماند و به این علت دهن آلوده‌ای شد که یوسف ندریده بود[۱۴]. و شاید به جبران همین اشتباه بود که در راه انداختن «جبهه ملی سوم» در تیر ١٣۴۴ پیشقدم شد و به این ترتیب سر پیری کارش از نو به زندان و محاکمه کشید.

شاید این نوسان میان دو حوزه «عمل» و «نظر» برای ملکی

خود ناشی از اشتباه دیگری است که در تعریف سیاست می‌کند، او سیاست را یک علم می‌. داند علمی که به دقت علوم ریاضی قادر به حل مشکلات اجتماع. است این را بار‌ها از او شنیده‌ایم وخوانده. و همین است که نسخۀ فرنگ نوشته است؛ آن هم برای مستعمرات. در حالی که سیاست اگر هم علمی باشد، چیزی است در حدود کشدار‌ترین علوم انسانی. و پایه‌اش نهاده بر آن وجدانیات پنهان جماعت‌ها - از مذهب گرفته تا رفتار‌های خرافی و از زبان گرفته تا آداب معاشرت - و نه هرگز قابل قیاس است با علوم دقیق همچو ریاضی و فیزیک. و چنین نیمچه علمی ناچار سخت نسبی است و سخت کشدار است و سخت حکم ناپذیر است. پس چرا ملکی دچار چنین اشتباهی در فکر شده است؟

به جستجوی علت این امر نگاهی کنیم به سابقه زندگیش. در سال‌های پس از زندان فلک الافلاک و پای مقالاتی که در مجله «فردوسی» می‌نوشت، و به این صورت آن مجله را سر زبان انداخت؛ «دانشجوی علوم اجتماعی» امضا می‌کرد[۱۵]؛ چراکه سانسور تحمل نام اصلی او را پای هیچ مقاله‌ای نداشت. که هنوز هم ندارد. و شما هر به چند صباح یک بار مقاله‌ای در مطبوعه‌ای می‌خوانید یا کتابی به استقلال که از «ملکی» است؛ اما بی‌امضا است یا امضای

مستعار دارد. من اگر او این امضا را به «دانشجوی علوم انسانی» بر می‌گرداند، موافق‌تر بودم؛ چرا که جاپای قرص‌تری گیر می‌آوردم برای این استدلال که «ملکی» هرچه پخته‌تر می‌شود از آن تعریف جزمی که می‌گوید سیاست یک علم است، دارد بیشتر فاصله می‌گیرد. دلیل دیگرش اینکه در همین زندان اخیر یک فرهنگ بزرگ لغات سیاسی و اجتماعی را ترجمه کرد. یعنی که هنوز در جستجوی دقت علمی است در مسائل سیاسی و اجتماعی. و اگر مشکل زبان مادری او را که ترکی است در نظر بیاوریم مطلب دیگری در این زمینه روشن خواهد شد ملکی یک آذربایجانی است و ترک زبان که رفته فرنگ درس خوانده-و به آلمانی-و بعد برگشته که در حوزه زبان فارسی، خوانده‌های خود را پس بدهد. آیا در این میان آن غمنامه اصلی را که سرنوشت همه این جور فرنگ رفتگان است، نمی‌بینید؟ من از این قضیه ترک بودن و به فارسی نوشتن که یعنی از ریشه و خاک بریدن و ناچار در حوزهٔ منطق از مسائل غیر صمیمی حرف زدن جای دیگری بتفصیل سخن گفته‌ام[۱۶]. و اگر به این مسأله متوجه باشیم مقداری از ناکامی‌های کسروی هم توضیح داده خواهد شد که می‌خواست زبان را «پاک» بنویسد تا قبل از همه خودش بفهمد. دکتر شفق هم گرفتار همین درد است. «جمال امامی هم بود. پیشه وری هم و خیلی‌های دیگر. و چه بسیارند رجال آذربایجانی که بریده از حوزهٔ زبان مادری مجبور بوده‌اند رخت و پخت به تهران بکشند و در زبانی عرض اندام کنند که در

گهواره نیاموخته‌اند و چه ناکامی‌ها که از این راه بار آمده.

اجازه بدهید این قضیه سیاست علم است» را کمی بیشتر بشکافیم. به طور کلی که بنگریم، وقتی سیاست «علم» تلقی شد، یعنی که هر کس تا اصول و قواعد آن را در کلاس نخوانده باشد حق اظهار رأی درباره آن را. ندارد آن وقت چطور در یک دموکراسی از هر مرد عادی کوچه که کلاس هم ندیده می‌خواهند که رأی بدهد؟ یعنی که موافقت یا مخالفت او را با فلان امر سیاسی و اجتماعی ملاک عمل قرار دهند؟ ملاحظه می‌کنید که چنین حکمی فقط می‌تواند ابزار کاری باشد در دست یک حکومت استبدادی یا استعماری. تا مرد عادی را به صورتی فریبنده از دخالت در سیاست منع کنند و سیاست را به صورت معما درآورند و نوعی حرمت و تقدس به آن بدهند و آن را کار خواص و برگزیدگان جابزنند. این لنگی کلی چنین حکمی؛ اما در مورد: ملکی می‌دانیم که ملکی قرار بوده است در آلمان شیمیست بشود. یکی از علوم نسبه دقیق. اما نگذاشتند درسش را در آلمان تمام کند.[۱۷] علمش را نیمه کاره گذاشتند و برش گرداندند و گفتند که همان علم نیمه کاره را به کلاسهای مدارس درس بدهد. اولاً که آیا اجبار چنین بازگشتی که ملکی آن را نوعی بی‌عدالتی و غرض ورزی از سرپرست محصلان وقت در آلمان دیده دلیل اصلی پیوستن او نبوده است به جماعت پنجاه و سه نفر؟ و بعد هم که زندان است و بعد هم سال‌های شلوغ پس از شهریور

بیست و از دست رفتن هر فرصتی برای دقت علمی داشتن و بعد هم که حزب توده است و اجبار هر روز حوزه‌ها اداره کردن و کمیته‌ها؛ و مقاله نوشتن و دیگر قضایا این است که از دقت علمی داشتن ملکی فقط حرفش را می‌زند آن هم در عالم سیاست و اجتماعیات و چه باک؟ اگر نگذاشتند او علمش را تکمیل کند چرا همان مقدمات علمی را تطبیق نکند برسیاست و اجتماع؟ متنها پیش روی ما است. ترجمه می‌کند چنانکه خود نوشته-تحشیه می‌زند اما در متن - می‌نویسد چنانکه ترجمه‌ای؛ مشکل ترک فارسی گوی و فارسی‌نویس هم که همچنان باقی است و آن هم به چنین پرکاری عجیبی هم در این یک سال و نیمۀ زندان اخیر چهار پنج کار را تمام کرده مدافعاتش را نوشته ( ۲۰۰ صفحه‌ای) آن فرهنگ لغت که نام بردم (چهارصد صفحه‌ای) ترجمۀ «چه کسی در واشنگتن حکومت می‌کند» (چهارصد صفحه‌ای) چیزی در حدود شرح حال یا یادداشت ایامی دویست صفحه‌اش را من دیده‌ام و تازه چیزی در دست داشت درباره روشنفکران و شرایط مدیریت‌ایشان در اجتماعی همچو ایران که از زندان درآمد و تازه این همه در وضعی است که از دو چشم، با یکیش کار می‌کند.[۱۸] ملکی مردی است احساساتی که تظاهر می‌کند به منطقی بودن. سخت عاطفی است و نویسنده‌ای را بیشتر می‌برازد تا سیاستمداری را. و با وجود مشکل ترکی و فارسی او به هر صورت اکنون ثابت قدم‌ترین و پرکارترین نویسندگان سیاسی و اجتماعی معاصر است. ملکی سخت‌ایده‌آلیست است و سخت می‌کوشد برای عملی بودن و واقع بین ماندن. ساده است و تظاهر می‌کند به زیرک بودن لای کتاب راه می‌رود و مدعی تطبیق کتاب‌ها است بر موقع‌ها و محل‌ها و سخت دربند اصول است و منزه طلب است. و به این طریق برای اومیان «نظر» و «عمل» هیچ فاصله‌ای نیست یا مرزی. شاید به همین دلیل بتوان گفت که او واقع بین‌ترین‌ایده‌آلیست‌های معاصر است. و همین لیاقت به او فرصت داده که نه شهید بشود تا عوام الناس از او امامزاده بسازند و نه به قدرت حکومت‌ها آلوده است تا از او یزید بسازند و به این دلیل هنوز شخصیت او کلاسیک» نشده تا مثلاً عین تقی‌زاده یا کسروی و پیشه وری همه تکلیف خود را با او بدانند. هنوز دربارۀ او «اما»‌ها. هست چرا که او هنوز کار خود را تمام نکرده است که آخرین تیر‌ها را هنوز در ترکش دارد.

به گمان من محاکمه ملکی و یارانش در آخر سال ١٣۴۴ از چند نظر قابل مقایسه است با محاکمه ارانی و یارانش در سال ۱۳۱۷. چنین مقایسه‌ای نکاتی را روشن خواهد کرد؛ حتی برای آنکه گمان می‌کند من این جوری می‌خواهم سند فرقه‌ای برای ملکی بسازم.

نخست اینکه ملکی تنها کسی است که در این هر دو محاکمه شرکت داشته و هر دو بار به‌اتهام سنگین قیام بر علیه امنیت کشور و هر دو بار نیز محکوم شده؛ پس یعنی که او از سال ۱۳۱۷ تا ١٣۴۴ مردی است غیر قابل تحمل برای حکومت. پس یعنی که او مردی است که تحول منطقی آن نهضت تا این نهضت را در این نزدیک به سی سال پیموده. منتها اگر بار اول به جرم کمونیسم محکوم شد که به قول ملکی «او و دیگران را انتخاب کرده بود» بار دوم به جرم سوسیالیسم محکوم شد که با گذر ایام او خود بدان رسیده است. از این نکته اول دو نتیجهٔ فرعی هم بدست می‌آید:

الف- اینکه ملکی یک متفکر سیاسی است، نمودار تحولی که در این سی سال اخیر از کمونیسم استالینی به سوسیالیسم دموکراتیک رخ داد چه در ایران و چه در سراسر نقاط دنیا و یعنی اینکه شخص ملکی در این همه مدت شخص سیاسی حی و حاضر زمانه بوده است که با تمام کار‌ها و آثارش مدام در مخالفت[۱۹] بسر برده با حکومت‌ها.

ب- اینکه درجه ذوبان تحمل ناپذیری حکومت در ایران از حداکثر کمونیسم استالینی در سی سال قبل، امروز به حداقل سوسیالیسم دموکراتیک تنزل کرده. پس یعنی که هرچه روشنفکر مملکت بیشتر متوجه مسائل داخلی اجتماع ایران می‌شود و هرچه بیشتر دست از آیه و فرمان و نسخه از خارج نوشته برمی دارد و هرچه بیشتر معقول می‌شود، حکومت در ایران بیشتر مسائل داخلی را پشت گوش میاندازد و بیشتر به آیه و فرمان و نسخه از خارج نوشته عنایت می‌کند و بیشتر نامعقول و نامدارا‌ کننده می‌شود.

دوم اینکه ارانی و یارانش -۵٣ نفر- را به امری محاکمه می‌کردند که گرچه پس از شهریور۱۳۲۰ بر زمینه مساعد حضور قوای اشغالی کسب قدرتی کرد و در مدت کوتاهی مرجع امرونهیی شد، اما چون ریشه در خاک نداشت عاقبت خشکید؛ چون عشقه‌ای پای داربستی که از جاش می‌کنند. و به این ترتیب چه بسا لطمه که به قدرت روشنفکری مملکت خورد. اما ملکی یکی از معدود روشنفکران است که خواسته بی‌احتیاجی به هیچ داربست از همین خاک نیرو بگیرد و در همین آب و هوا تنفس کند. این است که او نقطه عطف کمونیسم استالینی شده است به سوسیالیسم دموکراتیک؛ و این همان تعدیل اصولی است که روشنفکران مملکت ناچار از پذیرفتن آنند که تازه وقتی آن را پذیرفتند از نظر حکومت‌ها غیر قابل تحمل‌تر خواهند شد.

سوم اینکه پنجاه و سه نفر را به جرم کمونیسم در دورانی محاکمه کردند که در روسیه شوروی استالین بر مسند بود و ممالک اطراف دیوار آهنین را حکومت‌های نظامی و سختگیر اداره می‌کردند که حتی از تفوه به آزادیخواهی وحشت داشتند. اما ملکی و یارانش را در دوره‌ای محاکمه کردند که استالین در شوروی برمسند نیست و دست کم در قسمت اعلای هرم قدرت. استالین زدایی شده است؛ و در ممالک اطراف دیوار آهنین - که دیگر آهنی هم نیست - حکومت‌ها دعوی سوسیالیسم دارند. در آن زمان حکومت های همجوار شوروی وسایل استحفاظی بودند در مقابل آنچه از شوروی به صورت معتقدات ممکن بود به خارج بتراود. اما اکنون همان حکومتها وسایل تراوشاند برای آنچه از اقتصادیات شوروی که به بیرون خواهد رسید ساده تر بگویم در آن دوره راه آهن و دادگستری ایران را آلمانها میساختند و اکنون ذوب آهن ایران را شورویها میسازند.

چهارم اینکه پنجاه و سه نفر را در وضعی محاکمه کردند که افکار مردم ایران اطلاعی از مارکسیسم و سوسیالیسم نداشت و ناچار زمینه وسیعی برای فعالیت ذهنی پنجاه و سه نفر نبود و شاید به همین دلیل متن آن محاکمه منتشر نشده ماند تا قضایای شهریور ۲ پیش بیاید که آن حزب از آن محاکمه افسانه و اساطیر بسازد. اما این بار ملکی و یارانش را در وضعی محاکمه کردند که سوسیالیسم و مارکسیسم در کتاب جیبی منتشر می شود و حتی حکومت ها به اجبار تحول یا به قصد جلوگیری از ،خطر دست کم به ظاهر از آن دم میزنند و ناچار متن مدافعات تنها شخص ملکی نیز گرچه دست و پا شکسته در روزنامه ها منتشر میشود و ناچار فرصتی نیست تا از آن افسانه و اساطیر ساخته بشود و تا از این راه قهرمان سازیی صورت بگیرد که خود ملکی هم با آن مخالف است.

و نکته آخر اینکه چه در آن محاکمه و چه در این یکی نشان داده شد که روشنفکر مملکت در بند هر اصلی و هر اعتقادی که باشد هنوز بر سر همان یک دو راهه قضا وقدری است که حکومتها می.خواهند یا مدعیات و اصول را فراموش کردن و

به جذبه قدرت کشیده شدن و با چرخ حکومت گشتن و موافق میل سیاست استعماری در جامعه اثر کردن؛ و یا به انزوای واحه مانندی پناه بردن و گوشه دنجی برگزیدن و دایره تأثیر و تأثر خود را به جمع قلیلی از دوستان یا حوزه‌های مخفی به سبک باطنیان منحصر کردن. و این است معنی تحجر تاریخی که هزار سال است همچو دایره بسته‌ای محیط تاریخی و جغرافیایی ما را می‌سازد. و حرف آخر ملکی اینکه این دو راهه را و این دایره بسته را باید در هم ریخت. او میگوید واقع بین‌های صرف، راه اول را ‌می‌روند و‌ایده‌آلیست‌های ، صرف راه دوم را اما خود در این حوزه نیز راه سومی را برگزیده است. همچنانکه در سیاست جهانی - به علت انشعاب - میان دو قدرت شوروی و آمریکا راه سومی را برگزید و پیش از آنکه کنگره‌های «باندونگ» و «قاهره» نمایندگان ملل غیر متعهد را به راه سوم بخوانند، در ایران «نیروی سوم» را مطرح کرد؛ یعنی نیروی ملت ‌های گرسنه و استعمار‌ زده را. نشان داد که در امور داخلی نیز بایست روشنفکر مملکت از این دو راهه قضا و قدری چشم بپوشد و به راه سومی برود که نه راه جذب شدن به قدرت «فعل» و «عمل» و «عالم امر» است و نه راه گوشه نشینی و پناه بردن به بی‌اثری انزوا. ملکی می‌ گوید که این سرنوشت دوگانه لایق روشنفکران نیست. می‌گوید که روشنفکر در حضور این همه ابزار وسیع کسب خبر و دانش نه میتواند خود را به سرکه نقد حکومت‌ها بفروشد که ابزار کسب و نشر اخبار و اطلاعات را در قبضه سانسور می‌خواهند؛ و نه می‌تواند خود را برای فردای نامعلوم و انتظار هر موعودی که معتقد باشی،

ترشی بیندازد. می‌گوید که بایست با شهادت دادن مدام از آنچه در حوزه اعمال قدرت حکومت‌ها می‌گذرد از ظلم و نابسامانی، خوراک دهنده بود به هر نهضت موجود یا محتملی که کارش درهم ریختن این نابسامانی‌ها است که روشنفکر آزاده را با هر عقیده و اصولی - یا به خانه نشینی می‌خواند و زندان و تبعید، یا به شرکت در غارت. و من در این زمینه هر چه دارم و می‌گویم از او آموخته‌ام.



انشعابی‌ها شده بود در تاریخ ۲ بهمن ۱۳۲۶ به صورت فوق‌العاده «قیام شرق» در آمد و با عنوان «اعلامیه درباره انتشارات بی‌پایه چند روز اخیر» و به امضای این کسان «خلیل ملکی خامه‌ای زنجانی زاوش عابدی ناصحی - جواهرى ملك محمدی آل احمد سالك - نوائی آرام - گوشه - دیوشلی - زاهد - میرحسینی- پرویزی ـ قندهاریان - قلی محمدی مقدم - سرشار - شاهنده - عظیمی - سهرابی دارابی - ملکه محمدی - ساعتچی - خبر‌زاده - داراب زند - اسماعیل بیگی توللی.

↑ در کنار دستنویس مرحوم آل احمد یادداشتی دارد به این مضمون «بر می‌دارم برای «قضیه انشعاب» با طول و تفصیل» و در فهرست کتاب نیز به دور این فصل مستطیلی کشیده است و یادداشت را تکرار کرده. در سال ۱۳۴۳ که سرگرم چاپ کتاب در چاپخانه بهمن بودیم در مورد این فصل گفتگوی بسیار داشتیم، و عاقبت تا آنجا که بیاد می‌آورم به این نتیجه رسید که این فصل درین مجموعه چندان گویا و بجا نیست و قرار بر این شد که این فصل را بردارد و کتابی مفصل در مورد «قضیۀ انشعاب از حزب توده و ریشه‌های آن بنویسد که ظاهراً مجال این کار را نیافت و چون این فصل در زمان حیات آن مرحوم حروفچینی شده بود و در جای دیگر کتاب (ص ۱۵۱) بدان اشاره شده است، همچنان باقی گذاشته شد. ن.

↑ مراجعه کنید به ضمائم این فصل دو نامه‌ای که به مدیر خواندنی‌ها نوشته‌ام که البته چاپ نشد، و نیز مراجعه کنید به مجله خواندنی‌ها شماره ۶ اردیبهشت ۱۳۴۵، که چیزکی از نامه اول را بروز داده.

↑ متن این اعلامیه و نامه را در مجله «سوسیالیسم ماهانه چاپ پاریس می‌ توان دید. شماره ۵ دوره دوم آبان ۱۳۴۴. یا در دو شماره ۲۲ و ۳۰ تیر ۱۳۴۴ ماهنامه «ایران آزاد» ارگان جبهه ملی در اروپا.

↑ ثلث اول متن کامل این مدافعات در مجله «سوسیالیسم» ارگان جامعه سوسیالیست‌های ایرانی در اروپا شماره ۷ مهر ماه ۱۳۴۵، منتشر شد. از صفحه ۳۶ تا ۵۶. علاوه بر این متن کامل دفاع «علی جان شانسی را نیز همین حضرات به صورت جزوه‌ای منتشر کردند.

↑ اعلامیه اول «انشعاب» که در ۱۶ آذر ۱۳۲۶ منتشر شد، به امضای این ۱۲ نفر بود: «خلیل ملکی انور خامه‌ای مهندس اسما عیل زنجانی مهندس زاوش دکتر رحیم عابدی فریدون توللی محمد علی جواهری مهندس ناصحی-محمدسالك محمد‌امین ریاحی حسین ملك جلال آل احمد. » و در اعلامیۀ دوم این عده دیگر به انشعاب پیوستند «مهندس محمود نوائی - احمد آرام - عباس دیوشلی - حسن گوشه - اسماعیل زاهد - مجتبی میرحسینی - مهندس منصور بلالی - عبدالرسول پرویزی - مهندس ابوالقاسم قندهاریان - محمد قلی محمدی- جلیل مقدم - مهندس مسعود درویش - میر حسین سرشار - علی شاهنده - محمدمهدی عظیمی - مهندس مهرابی - مهندس جمشید دارائی - ملکه محمدی - احمد ساعتچی - مهندس یوسف قریب - علی اصغر خبره‌زاده».

↑ مراجعه کنید به ضمیمه ۳ این مقاله

↑ اعلامیه انصراف از تأسیس حزب سوسیالیست توده ایران» که مجمعه

↑ فقط دربارۀ اصلاحات ارضی در این مجله در سه شماره پشت سرهم سه مقاله بزرگ اصولی هست در شمارۀ خرداد ۳۸ مقاله‌ای به عنوان «راه حل رژیم حاضر برای اصلاحات ارضی چیست؟ و چه باید باشد؟ » در ۳۱ صفحه - دو شماره بعد، «اصلاحات ارضی یعنی تغییر رژیم مالکیت ارباب و رعیتی نه فقط تحدید آن در ۱۹ صفحه و این) هر دو به قلم (ملکی و در شماره بهمن ۳۸ همان مجله مقاله ضرورت و شرایط اصلاح ارضی قابل انطباق با شرایط امروز ایران که در ۳۶ صفحه به صورت یك شماره مخصوص مجله در آمده و این طرحی است از حسین ملك به صورت لایحه‌ای پیشنهادی که بعد‌ها ابزار کار ارسنجانی وزیر کشاورزی حکومت دکتر‌امینی شد.

↑ وخود این دلیل آنکه نویسنده می‌خواسته است این فصل را جدا از این کتاب بچاپ برساند. ن.

↑ به عنوان نمونه یکیش را جزء ضمائم می‌. آورم. نامه‌ای است به امضای مستعار خطاب به من درست در آن روز‌ها که کتاب ماه کیهان را در می‌آوردم

↑ مراجعه بفرمایید به کتاب Modern Iran به قلم Peter Avers، چاپ لندن سال ۱۹۶۵، ناشر. Ernest Benn Ltd صفحه ۴۳۲.

↑ مراجعه بفرمایید به روزنامه اطلاعات چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۲۷ برای اعلان حضرات، و به یکشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۲۷ برای جواب ما. هر دو در صفحه اول روزنامه.

↑ مراجعه کنید به صفحات ۱۱۰ تا ۱۱۴ کتاب حکومت نامرئی» به قلم دیوید و ایز و توماس راس» از انتشارات راندوم هاوس» نیویورك. ترجمه فارسی این فصل از کتاب در مجله «سوسیالیسم چاپ پاریس هم آمده، آبان ۱۳۴۴، شماره ۵، صفحات ۶۵ تا ۶۸ و این هم اسم و رسم کتابی که گذشت به انگریزی: Invisible Government، By David Wise؛ Thomas Ross.

↑ مراجعه کنید به ضمیمه ۳ این مقاله.

↑ و یادمان باشد که حضرت تقی‌زاده هم در مجله «کاوه» چاپ برلن گاهی «محصل» امضا می‌کرده و وجه اشتراک ملکی و تقی‌زاده صرف نظر از اختلاف عقاید سیاسی و الخ... یکی دیگر این است که هر دو آذربایجانی‌اند و ترک پارسی گوی و و دیگر اینکه هر دو نسخه فرنگی می‌پیچند و به همین دو سه دلیل هر دو از سیاستمداران نا کامند.

↑ که گزارشی است از یکی دو سفر به تبریز و هنوز منتشر نشده است.

↑ مراجعه کنید به مدافعات ملکی در همین زندانی شدن اخیر. «اطلاعات» یا «کیهان» ۱۱-۱۲ تا آخر اسفند ۱۳۴۴.

↑ دیگر آثار او بدون مراجعه به هیچ مرجعی و تنها با تکیه به خاطره نقش شخصیت در تاریخ ترجمه از پلخانف برخورد عقاید و آراء» «سوسیالیسم و کاپیتالیسم دولتی» - «جهانی میان ترس و‌امید ترجمه از تیبورهند ـ «انقلاب نا تمام» ترجمه از دویچر - «حزب توده چه می‌گفت و چه می‌کرد؟ » ـ دوره دهساله مجله «علم و زندگی» - مجموعه مقالاتش در «رهبر»، «مردم»، «مهرگان» و «فردوسی».

↑ Opposition





ضمیمه هشتم

ضمیمة ۱





آقای‌امیرانی مدیر محترم خواندنی‌ها ۲۰ بهمن ۱۳۴۴



محاکمه نظامی سرور عزیز من حضرت خلیل ملکی و سه تن یارانش آقایان شایان و سرشار و شانسی که مؤسس و اعضای جامعه سوسیالیست‌های نهضت ملی ایرانند، از روز شنبه تا به حال دارد در خلوت کامل دنبال می‌. شود و مطبوعات شهر هنوز همچنان سرهاشان گرم است به بخت آزمایی و رسوم دلبری و مجالس شب نشینی. و انگار نه انگار که نخست وزیری هم هست که در مصاحبه مطبوعاتی‌اش گفته است که:

«دمانه به سانسور علاقه داریم و نه آن را دوای کار خود می‌دانیم».[۱]

و حال آنکه اعلام شده است که محاکمه علنی است. اما چگونه؟ روز اول تنها این شخص راقم توانست از لابیرنت مقررات دادرسی ارتش بگذرد که مرد عادی ترجیح می‌دهد که سرش را به دستمال آنان نبندد و به دادگاه وارد شود. همان روز سرشار که مرا دید گفت: «اگر تو هم نیامده بودی می‌شد اعلام کرد که محاکمه علنی نبوده است».

این مال روز اول روز دوم چهار خانم و یك آقا از بستگان حضرات و روز سوم دو خانم و دو آقا (که بلا نسبت) یکیش خود فقیر بود اما از مطبوعات محترم روز اول خبر‌نگار کی بود که روی کاغذ مارک دار «اطلاعات نیمساعتی یادداشت کی کرد و رفت باز خدا پدرش را بیامرزد که همان شب به صورت خبر متحد المآل مانند در دو قلو‌های شبانه منتشر شد و در آخر مجلس هم جوان برومندی آمد که مخبر محلی « لوموند» بود. اما روز سوم نماینده خبرگزاری فرانسه آمد با مترجمش و همین. غیر از این شما خبری دادید بسیار کوتاه (شماره ۱۹ بهمن) و نیز «بامشاد» و نیز «تهران مصور، که بله چنین محاکمه‌ای در کار است و دیگر هیچ بحث در این نیست که با وجود قانون اساسی و منشور ملل آیا می‌شود هنوز کسی یا کسانی را به علت یك اعتقاد

سیاسی محاکمه نظامی کرد یا نه و نیز بحث در این که سرنوشت این جور محاکمه های نظامی، از قبل تعیین شده هست یا نه؛ چون جوابگوی اینها نه من هستم نه شما. اما آنچه از من و شما بر می آید این است که من بگویم و شما بنویسید که مجموعه گفت و شنیدی که در این دادگاه گذرد به صورت ادعا نامۀ دادستان و مدافعات حضرات، نوعی مکالمه است میان نیروی انتظامی و نیروی روشنفکری مملکت و حتماً مفيد و لازم و آموزنده است. انتشارش بخصوص برای نسل جوان امروزی که نمیداند زیر دیگ وقایع این چهل ساله اخیر که ها سوختند تا که ها بر سر سفره بنشینند و بخصوص تر از این نظر که مقدار بسیاری از این مکالمه حتی برای راقم این سطور نشنیده بود که بیست سال است از محضر حضرت ملکی تلمذها کرده و گمان می کرده که چیزهایی می داند.

آقای امیرانی ضبط و ثبت و انتشار آنچه در این محاکمه میگذرد اگر از وظایف دستگاههای انتشاراتی مملکت نباشد شما بگوئید پس از وظایف کیست؟ از وظایف رادیو است با آن بوق و کرناش یا تلویزیون با آن قرتی بازی و غربزدگی ها که دارد؟ میدانید که دل خوشی از سر کار ندارم ولی چه میشود کرد که روزگار جوری شده که فعلاً شما شده اید تنها پناهگاه این درد دل خصوصی که شاید زیاد هم خصوصی نباشد. والسلام.

با ارادت

جلال آل احمد



آقای امیرانی مدیر محترم خواندنیها

خواهشمندم دستور بفرمائید طبق قانون مطبوعات (1) این وجیزه را در همان صفحه از مجله تان درج کنند که در شماره ۶۵، ششم اردیبهشت ۱۳۴۵ اش ذکر خبری یاشری (؟) از من فقیر شده بود گمان میکنم چیزکی را برای خوانندگان روشن کند.

۱- با تشکر از لطفی که نسبت به صاحب این قلم و برخی پرت و پلاهاش می فرمایید مرقوم فرموده بودید که بلبشوی کتابهای درسی در دهسال پیش به دوران حکومت نظامی... و در یکی از نشریات چاپ شده بود که شما نیمه ای از آن را نقل فرمودید به گمانم این نوعی قلب حقیقت .است آن مقاله نه در یکی از نشریات لابد به نظر شما گمنام بلکه در مجله «علم» و «زندگی» منتشر شد که از همان سربند توقیف است و تاریخ انتشار آن شماره از مجله که آخرین شماره بود) دیماه ۱۳۳۹ بود و نه ده دوازده سال پیش و مهمتر اینکه در آن تاریخ اصلا و ابداً در تهران حکومت نظامی .نبود بلکه حکومتی بود درست به شسته رفتگی همین حکومتی که الآن داریم.

۲-دیگر مرقوم فرموده بودید که شب هنگام آقای آل احمد... تلفنی آنچه دل تنگش میخواست بد و بیراه نثار ما کرد و الخ...».

درست است که فقیر در آن اولین مکالمه تلفنی یادآوریهای تخدیر کننده ای به سر ز کار کردم؛ اما مبادا خواسته باشید از فحوای کلامتان برسانید که این فقیر بود که به سرکار تلفن کرده قضیه درست به عکس بود شما مبتدا به ساکن تلفن فرمودید و پس از مقدمه چینی و اظهار لطفهای معهود نوعی عذرخواهی میکردید در لباس تهدید که چرا چنین پرت و پلاهائی باید نوشته بشود که سر کار حتی برای نقل کردنش به دردسر بیفتید و اگر یادتان باشد گفتم که مبادا بنگاه فرانکلین (که طرف حمله آن مقاله بود دم شمارا دیده باشد که بعدها معلوم شد که دست بر قضا چنین بوده است.

۳-بعد مرقوم فرموده اید که فقیر در آن کاغذ مربوط به محاکمه سوسیالیستها. چون «شما را به نسبت بی پرواتر و جلوتر از (لابد دیگر مطبوعات) میدانستم و الخ...) فرستادمش برای شما خوشبختانه آن کاغذ هنوز در دست است. به عنوان شاهد در آستين، يك نسخه دیگر از آن برایتان میفرستم که چاپ بفرمایید تا خوانندگان محترم ببینند که حتی برای انتشار چنین اباطیلی نیز آزادی هست و بعد هویدا بشود که قضیه بدآمدن من از شما در کار نیست بلکه قضیه جدائی راههاست؛ چرا که آنجا نوشته ام که: «میدانید دل خوشی از سر کار ندارم ولی چه میشود کرد که و الخ...»

۴-بعد مرقوم فرموده اید که چون امکان چاپ چنان نامه ای نبود فلانی اختیار را به من داد و الخ ... که العیاذ بالله اختیار را دیگران به شما داده اند و فعلا هم هم ریش و هم قیچی به دست شماست ما خواستیم با آن کاغذ با شما اتمام حجتی کرده باشیم که اینقدر در باغ سبز نشان خلق ندهید.

۵-و اما بعد اگر واقعاً آن نامه منتشر نشد و وساطت سرکار نزد مقامات مسؤول موجب انتشار متن نیمه کاره مدافعات سرور عزیزم حضرت «ملکی» شده باشد باید به شما ای والله گفت امالا بد میدانید که رقابت بعضی دستگاههای امنیتی نیز در این میان بی اثر نبوده است که هر کدام به نوعی در کشف دسته های یاغی و طاغی

بر دیگری پیشدستی کرده‌اند و می‌کنند و هر روز خوراک تازه‌ای برسر این سفره گسترده به ترس برای خلق الله آماده می‌دارند من و شما اگر مردیم انبان این ترس را بدریم.

۶- واما در مورد انتشار مدافعات حضرت خلیل ملکی مرقوم فرموده‌اید که « آنقدر جریان محاکمه بتفصیل و با ذکر جزئیات در روزنامه‌های یومیه منتشر شد که من خود وقت نکردم آن را بخوانم... »

ولا بد فرضتان این است که آزادی کامل بود و غیره... چون این حقیر در اغلب جلسات دادگاه تنها غیر خویشاوندی بود که افتخار حضور داشت می‌تواند شهادت بدهد که:

اولا- نه متن ادعا نامه جناب دادستان ارتش منتشر شد و نه متن رأی دادگاه اولی ۶ صفحه بود و دومی ۱۶ صفحه.

ثانیاً- از آنچه جناب دادستان ارتش در جواب حضرات متهمان فرمود (که بیش از ۵۰ صفحه می‌شد) فقط یك روز یا دو روز چیزی منتشر شد. و چنین رفتاری اگر در خود متهمان می‌، بود مسلماً در خور شخص شخیص دادستان نبود که فرمایشات آموزنده‌اش می‌توانست بر آبروی مقامات امنیتی دو صدچندان بیفزاید.

ثالثاً- مدافعات آقایان شایان و سرشار و شانسی اصلاً و ابداً منتشر نشد. حتى یك كلمه. جمع این مدافعات از ۷۶ صفحه می‌گذشت.

رابعاً- متن مدافعات وکیل محترم حضرات یعنی جناب خلعتبری نیز ابداً و اصلاً منتشر نشد.

خامساً- متن مدافعات حضرت خلیل ملکی نیز ناقص و دست و پا شکسته منتشر شد و خود این حقیر پس از تطبیق دقیق متن اصلی که بدستم رسید با آنچه به این عنوان در روزنامه اطلاعات منتشر شده، ۶۶ مورد حذف و افزایش و تبدیل متن دیدم صرف نظر از خطا‌ها و غلط‌های مطبعه‌ای. و این موارد حذف و افزایش و تبدیل از یك كلمه بود تا ۴ صفحه تمام. والسلام.

با عرض ادب





جلال آل احمد





۹ اردیبهشت ۱۳۴۱

ضمیمه ۲

۱۹ خرداد ۱۳۴۱



آقای جلال آل احمد مقاله غربزدگی حضرت عالی خیلی عالی بود. نمونه غربزدگی کشور ما نیز وجود مجله شما است. در حقیقت اگر ما غربزده نبودیم شما نیز بدینگونه وجود نداشتید و اثری هم از کتاب ماه .نبود غربزدگی نیهیلیسم نیست، بلکه نیهیلیسم = با غربی زدگی و اگزیستانسیالیست سبك درهم و برهم شما است. اگر ما غربزده نبودیم شما بی بند و بارها برایمان علم نمی آفریدید و به توضیح واضحات برای گمراهی نسل جوان همت نمی گماشتید. اگر ماغر بزده و فلکزده نبودیم، شما عقربان کور با جملات دهن پر کن و مطنطن و مزخرف و مضحکتان نمی توانستید کلاه برسر مردم به خیال خود بگذارید اما باید بدانید آقای جلال آل احمق و به یاران و سایر فلکزدگان نیز بگویید که هیچ چیز نه کتاب ماه شما، نه شلاقها و شکنجه ها ، نه کشت و کشتارها و حبس و تبعیدها نه خفقان و اختناق روشنفکران هیچکدام نمی تواند سیر زمان را به عقب اندازد و جامعه ما علی رغم یاوه سراییها و کلفت نامه ها و سنگینی و پرت گوییهای شما و امثال شما راه خود را خواهد رفت و بالاخره روزی که زنجیرهای اسارت و بندگی گسسته شود شما نوکران و جیره خواران و علم سرایان هم به سزای اعمال شرمگين ومضحك خود خواهید رسید. حالا هر چقدر دلتان میخواهد ژست بگیرید و ادا در آورید و بوقلمون صفتانه رنگ عوض کنید. سنگین و رنگین سخن بیهوده بسرایید خنثی نامه های شما را ارج و قیمتی نیست و به قیافه های شناخته شده شما کسی فریفته نخواهد شد. بازهم بیهوده بسرایید و بگویید و بخندانید آقایان اگزیستانسیالیست های خائن و دورو هر چقدر دلتان میخواهد ننگین نامه بنویسید؛ زیرا این سند ننگ شماست.

یکی از تماشاچیان کمدی نامه «کتاب ماه»





عظیم بهروز



ضمیمه ۳

آبان ۳۹- هایدلبرگ



استاد آل احمد... انگیزه نوشتن این عریضه بعد از سلام... مشکلاتی هستند در مورد حزب بازی و آدمهای سیاسی و چون شما در این میدان سرشناسید

و این و آن را آشنایید و لطف هم دارید گفتم به خودم که ما را حتماً هدایت خواهید کرد تا در این دیار غربت گم نشویم و در چاه حماقت و بوری نیفتیم. مخصوصاً با اخباری که از تهران می‌رسد و حاکی است بر قشقره و جنجال بین رجال میلیون امکان پریشانی و گم گشتی صددرصد زیاد شده.

می‌دانید البته که در این آلمان عده‌ای هستند با چندتایی از فرانسه و چند جای دیگر، برای خودشان به كمك كویا مهندس ملك، مدتی است که «جامعه هواداران سوسیالیسم» را ساخته‌اند و بیشک در این اقدام راهنمای از دمشان خلیل خان ملکی بوده است. ما هم در برخورد‌هایی که با این‌ها به سبب سازمانهای دانشجویی کردیم و به علت آشنایی‌های قبلی که داشتیم، متوجه شدیم که این جماعت را و جماعت پدری و جدی‌اش را باید بهتر بشناسیم تا اگر ممکن باشد با افرادش همکاری کنیم. چون با اصول عقایدشان تا اندازه‌ای که همکاری را ممکن می‌سازد موافق بوده‌ایم، مدتی در «هانوور» با هم صحبت کردیم و با فرانسه نشینان هم رابطه‌ای ساختیم و کم کم قرار گذاشتیم که با هم رابطه نزدیکتری داشته باشیم.

تا اینکه انتخابات شد و سر و صدایش خوابید و بعد از آن برای «آریان» نامی -که ظاهراً رابط اصلی است در آلمان- با تهران بولتنهای داخلی حزب را فرستادند با اعلامیه‌هایی که حاوی عقایدشان بود راجع به نهضت ملی شورای جبهه ملی و کمیته نیرو‌های نهضت ملی (و گویا همه اسم) و اخباری راجع به تمام این كلك‌ها. آقای آریان هم طبعاً و از لحاظی هم به سبب اطمینانی که با «شاهد» پیدا کرده این کاغذ‌ها را برای ما فرستاد که بخوانیم و نظر بدهیم و زیر طوماری را هم که دلیل پیوستگی تأیید‌کنندگانش به جامعه سوسیالیست‌ها و نهضت ملی» است امضا کنیم. و از شما چه پنهان من هنوز این اوراق را نشان دیگر بچه‌ها نداده‌ام. چون می‌ترسم با خواندن آن‌ها تتمه علاقه‌ای را هم که به نهضت ملی دارند از دست بدهند و یکباره کافر بشوند و در صف جهنمی‌ها در آیند. در میان این اخبار چیزی که بیش از همه قابل تأسف است اختلافات شخصی بین سران نهضت ملی است و این اختلافات هیچ ربطی با اصول ندارد؛ و برخی از این رجال گویا که از بیخ بی‌اصولند؛ و این یکی هم هی شرأفتمندیشان را به رخ ما می‌کشد بگذریم از اینکه گاهگاه - البته هر وقت لازم بداند - بی‌شرأفتشان هم می‌خواند در این بولتنها گذشته از مطالبی که درباره آدم‌هایی از قبیل شاهپور بختیار و مهندس بازرگان و از این قبیل است، چیز‌هایی هم در اطراف «خنجی» به چشم می خورد که واقعاً حیران کننده است. این بابا را می گویند مرض روانی داشته و حتماً او هم چیزی درباره اینها میگوید و دیگری هم می گوید. خودخواهی و دعواهای شخصی تا گلوی اینها را گرفته. خبر دارم از رفقایی که با دکتر و ثوقی آشنایی دارند که وی همۀ اینها را کافر خوانده و خودخواه، و آنها هم البته حرفهایی درباره این با با در چنته دارند و با این بساط میبینیم که از هر طرف بین این اشخاص بزن بزن است و به این لحاظ است که فرصتهایی مثل انتخابات را از دست میدهند و به این لحاظ است که نوک ما در پشتیبانی از نهضت ملی چیده شده است.

این از طرفی برای ما که در گذشته سیاسی، ناآگاه پیروی می کردیم، اهمیت فراوان دارد. حالا نمیخواهیم دنباله روی از کسانی بکنیم که وضعشان نامعلوم است و چون به هر حال نباید مبارزه را رها کنیم، ولی اطرافمان روشن نیست، دچار پریشانی میشویم. از طرف دیگر مشاهده این احوال خیلیها را از هرچه نهضت ملی است بیزار می کند و از این رو لقمه های فراوان تری برای حزب توده که تبلیغاتش در اروپا زیاد است فراهم می.شود مردم این طرف را که باید در مقابل سفره حزب توده خوان رنگین تری گسترد - خیلی شلوغ - فقیرانه و گاهی ابلهانه می بینند و جز سر و صدای قاشق و چنگال خالی چیز دیگری به گوششان نمیخورد و به دیده شان نمی آید. این است که نهضت ملی بازی در اینجا چنگی به دل نمیزند.

در مقابل این بازار آشفته باید اشخاص مطمئنی باشند و با ایمان، و آگاه از آنچه میکنند و اینکه در چه جریانی هستند و به اصطلاح عقیده مند به دستگاه رهبری. و طبیعی است که با چنین آگاهی و اعتمادی هر کس باشد بهتر می تواند جنبد و قاطعیت بیشتری پیدا میکند و کارش بهره فراوانتری خواهد داشت. و از این قبیل آدمها در میان ما کم است. آنهایی که از نهضت ملی و از گروههای هفت و نگش گاهی می خواهند دفاع کنند خود سرگرم اند؛ دست و پایشان فرورفته در گل است و این جای افسوس است. ما میخواستیم چند نفری جلو این جریان را لااقل در شهری که ساکنش هستیم و جوانان هموطن رشید و دختر باز زیاد دارد، بگیریم ـ جلسات تشکیل بدهیم - و در آنها به قول خودمان آن چهار تا و نصفی ملت را به راه راست هدایت کنیم ولی در مقابل این سؤالات که درباره افراد میشد و شخصیت رهبرها، جا میزدیم و تازه میفهمیدیم که این مشکلات برای خودمان هم مطرح است.

من نمیدانم شما باز هم به بوسهٔ خودتان که به کتاب سیاست زده اید و فادارید

یا نه. به هر جهت چون تنها کسی که در میان مردان سابق یا فعلی سیاست برای من قابل اطمینان است شما هستید، این است که می‌خواستم خواهش کنم اگر وقت دارید و حوصله دارید و به این کار‌ها معتقدید، مرا، یا ما را که در این موقعیت احتیاج به بیشتر دانستن و دقیقتر دانستن داریم، تا اندازه‌ای به سفره‌ای که از تجربیات گذشته و حال خود فراهم آورده‌اید راه بدهید و بیشتر درباره این افراد که: آیا شایستگی رهبری دارند یا نه؟ آیا انسان‌هایی مناسب این کار‌ها هستند یا خیر؟ مسأله درباره اخلاق و رفتار شخصی‌ایشان نیست و اینکه مثلاً ترشرو هستند یا عاشق پیشه و از این قبیل... ما دنبال پیغمبر و امام معصوم نمی‌گردیم. تنها این برای ما مهم است که این با با و آن یکی آیا در میدان سیاست افرادی مؤمن، اصولی، دانا، شجاع و مبارز هستند یا نه. ما که نمی‌توانیم فعلاً حزب بسازیم و برای خودمان مستقل از این آدم‌ها، باشیم، ناچاریم نقداً دنبال این و آن برویم تا بعد. مخصوصاً من درباره ملکی می‌خواهم. چون به نظر می‌آید که در میان علمداران نهضت ملی، این یکی عاقل‌تر و داناتر و اصولی‌تر باشد تازگی هم که گروه «سوسیالیست‌های نهضت ملی» را ساخته و این آش دهن پر کنی است ولی باید مواظب بود که نسوزاند. در بولتنها و اخبارش نوشته که به این جامعه کادر فعال سابق حزب زحمتکشان پیوسته‌اند. این گفته راست است؟ آیا شما دوباره به حزب پیوسته‌اید یا خیر؟ و چرا ـ اگر اجازه بدهید کتاب سیاست را بوسیدید؟ و از این قبیل سؤال‌ها که بیشتر به نظر شما می‌آید تاما. ما را به سفره خود راه بدهید

شاگردتان





اصغر شیرازی





تجریش، پنجشنبه سوم آذرماه ۱۳۳۹





حضرت شیرازی کاغذت رسید و من به این علت جوابش را ماشین شده می‌ دهم که می‌خواهم نسخه‌ای از آن را برای خودم داشته باشم. چون گمان می‌کنم در این کاغذ بیشتر با خودم دارم حرف می‌زنم...

راستش من هم از آنچه گزارش داده بودی بی‌خبر نمانده‌ام. دوسه ماه است مرتب به همکاری دعوت شده‌ام و گاهگداری در مجالسی هم شرکت کرده‌ام ـ به عنوان زینت المجالسی یا قوت قلبی یا بز اخفش ساکت و صامتی ـ و در یکی از همین مجالس بوده که پس از شنیدن مقدماتی که ذی المقدمه‌اش مثل روز روشن بوده از دهانم در رفته است که:

«خوب چرا معطلید اسمش را بگذارید جامعه سوسیالیستها؛ شترسواری که دولا دولا نمی‌شود... »

و از این اباطیل... اما من با همه این‌ها مرتب کجدار و مریز کرده‌ام و از این همکاری گریخته‌ام و چنین که بر می‌آید بعد از این هم خواهم گریخت و نه به این علت که روزگاری سیاست را بوسیده‌ام؛ چرا که من از آن جور آدم‌ها نیستم که خیال می‌کنند مرغ یك یا دارد و حرف مردیکی است و از این مثل‌های احمقانه. هیچ معلوم نیست که روزی روزگاری شرایطی برای شرکت مجدد من در سیاست فراهم نشود. ولی از آن شرایط فعلا که خبری نیست یا من در چنان شرایطی یا در چنان حالی نیستم. و خوشتر دارم که به جملهٔ اخیر بیشتر تکیه کنم چون حق مطلب این است که شرکت آدمی مثل من در سیاست که از ۲۲ تا ۳۲ طول کشید امری حساب کرده و سنجیده و نخبه نبود. آنطوری که تو داری می‌کنی روزی بود و روزگاری و جوانیی مدد میداد و ناراحتی‌ها مفری می‌خواستند و کتاب‌ها وعده‌ها می‌دادند و جماعت عجب کششی داشت و ناچار تو کوشش می‌کردی تا در آن کوره گدازان جمع بسوزی یا قوام بیایی و به هر صورت خودت را فراموش کنی و زمختی و جوانی را به دست خراط تجربه روزگار بسپاری و این گریز فعلی من از سیاست شاید بیشتر به این علت باشد که دیگر آن روزگار طی شده است و آن جوانی گذشته شاید اگر مرا باز به صورت جوان بیست ساله‌ای توی اجتماعی با همان اوضاع ول کنند عین همان کار‌هایی را بکنم که یکبار کرده‌ام و حتماً چنین است. غرضم این است که بدانی هیچ پشیمانیی در کار نیست و در چنین صورتی حتماً تو هم تصدیق می‌کنی که غلط کرده است آنکه گفته «عمر دو بایست در این روزگار والخ... » برای ما همین یکبارش هم زیادی بوده. شکر. با این نمایشات تکرارشونده تهوع‌آور اما انصاف باید داد که سیاست و حزب بازی برای من این خاصیت را داشته است که اصلاً نفهمیدم جوانی کی آمد و کی رفت؟ این شیرین‌ترین و در عین حال غم انگیز‌ترین سنین عمر غم انگیزترین بخصوص در این خراب شده.

حضرت شیرازی بدان و آگاه باش که وقتی آدمی برای شروع به کاری در زمینه سیاست شروع به چون و چرا کرد پیداست که این کاره نیست و بهتر است



برود درسش را بخواند. این بخصوص در مملکت ما صادق‌تر است که سیاست پدر و مادر ندارد و یا تفنن خواص است برای رسیدن به قدرت و ثروت و من و تو هیچ کدام اینکاره نبوده‌ایم و نیستیم یا مشغله سنین جوانی است تا فراموش کنی که متن فریادت مثلاً اینهم می‌تواند باشد که چرا من از یك پدر و مادر ژاپنی در آمریکا بدنیا نیامده‌ام به هر صورت پیداست که تو هم اینکاره نیستی و بهتر به جای بدتر اینکه پیش از رسیدن جوابی از من تو خودت آن جواب را خود داده‌ای ومن سخت می‌ترسم از اینکه عاقبت مجبور بشوم تأییدی را به تو بدهم که ضمن کاغذت از من خواسته‌ای چنانکه از کاغذت بر می‌آید تو هم از آن سنین گذشته‌ای که آدمی به دنبال شوری و، شوقی اول کاری را می‌کند و بعد که کار از کار گذشت و سری به سنگی خورد یا بالای دار رفت یا نرفت آن وقت می‌نشیند و نتایج کار را سبك سنگین می‌کند. اما نه تنها هر سنی تقاضایی دارد بلکه هر نسلی جوابگوی مسائلی است مختص به خود من تقاضای سن خودم را گمان می‌کنم برآورده‌ام و نیز گمان می‌کنم جواب مسائل نسل و دوران خودم را داده‌ام و گرچه این جواب حتی به صورت فریادی در چاهی هم نبوده است اما خراش آن فریاد‌ها هنوز در این حنجره باقی است هرگز بحث از نتیجه کار نیست من که به بیع و شری نرفته بودم من باید جواب عمرم را می‌دادم و جواب نعمتی را که حرام می‌کردم و همان هم از دسترس دیگران به دور بود دست کم این بخل زمانه را که بیان کرده‌ام؛ هان و می‌دانی الآن همۀ هم وغم این معلم سابق مصروف به چیست؟ به اینکه مبادا بدل به سنگ بشود مبادا این دل قسی. شود مبادا این چشم نبیند مبادا این تن نلرزد. مبادا این لقمه براحت از گلو فرو برود... مثل اینکه خیلی پرت و پلا دارم می‌نویسم. بگذار مرتب باشم.

این را می‌گفتم که وقتی با عمد و اطلاع وارد سیاست بشوی، سیاستمداری و درخور همۀ اوصافی که مختص این قوم ضال و مضل است و در چنین صورتی چه بهتر که انبانت پر باشد از توشه میراث هزار‌فامیلی یا بوقلمونی روزنامه‌نویسانه‌ای یا وقاحت آخوندمآ با ن‌های یا فنری در کمری یا دستمالی در آستینی. اما اگر ندانی چه می‌کنی و مجبور باشی چنان بکنی و این است محتوای کاغذ تو به گمان من بگذار هر چه پیش آید خوش. آید اصول دین نپرس و در فکر آخرت و معاد نباش و این را بدان که هر روزی برای خودش نویدی دارد. اما آنچه از من پرسیده‌ای دو سر دارد یكسر آن مربوط است به تجربیات من که هزاری هم تلخ باشد یا شیرین یا جالب یا مبتذل به هر صورت بوی پیری می‌ دهد و اصلاً به درد تو نمی‌خورد و سردیگرش مربوط است به خودتو. و در این مورد هر چه من بگویم بیهوده است و هر پیشنهادی پا هر راه و چاره‌ای. تو باید خودت آنچه را که می‌خواهی بسازی راستش اگر به من هم کسی در بیست سالگی‌ام توصیه می‌کرد که فلان راه سیاسی را برو یا نرو و حال آنکه هیچکس این کار را نکرد اصلاً به حرفش گوش نمی‌دادم و حالا تو نیز همان وضع را داری. گرچه از بیست سالگی گذشته‌ای ولی خوشبختی اینجاست که تو خودت جواب خودت را داده‌ای و گرنه زبان و قلم، من مارافسا هم که بود یا یخرج الحی من المیت می‌کرد، هیچ دردی از تو را دوا نمی‌کرد آن وقت اینجای قضیه مربوط به خود من است. چرا که می‌دانی خیلی کم پیش می‌آید چنین فرصتی که بنشینی و به عنوان دیگری سنگ‌ها را با خودت وا بکنی و این قضیه درست به اسباب بازی‌های تازه در آمده‌ای می‌ماند که پدر مادر‌ها برای بچه هاشان می‌خرند ولی خودشان کیفش را میکنند و دلشان دم به ساعت از این می‌تپد که مبادا بچه‌ها کوکش را بشکنند یا فنرش نکند در برود.

قرار شد مرتب باشم از همه تجربیاتم که همه‌اش راستی قربان یك گونی كاه فقط یكیش را برایت می‌نویسم قاب کن بزن بالای سرت. یا توی یك كاسه گلاب بشود و به هر کدام از هموطن‌های خانم باز یك قاشقش را بخوران برای بخت گشایی و رگ کردن عرق، حمیت خاصیت‌های فراوان دارد.

اوایل بهار ۳۲ بود و من داشتم خانه می‌ساختم و احساس می‌کردم که آجر روی آجر گذاشتن و درخت کاشتن و به عمله بنا‌ها مزد دادن و با میراب دعوا کردن و كلاه سر مأمور شهرداری تپاندن هم لذتی دارد و خانه روز به روز بالاتر می‌آمد و وسط صحرا کم کم شکل می‌گرفت همانطور که حضار در مجلس بحث و انتقاد نیروی سوم، روز به روز انبوه‌تر می‌شدند شاید خنده‌ات بگیرد ولی آن روز‌ها من عضو كمیته مرکزی بودم و مسؤول، تبلیغات حوزه و جلسه وروز نامه و کمیته.... ناهار بازاری بود صبح تا غروب با عمله‌ها سروکله میزدم و از غروب تا نیمه‌های شب با کارگر‌ها و زحمتکش‌ها می‌بینی که فقط اسم عوض شده بود. الغرض یك روز خنجی آمد توی کمیته مرکزی و در غیاب وثوقی شروع کرد به پرت و پلا گفتن و



« بریا» بازی در آوردن. یعنی یادداشتهای روزانه خودش را به عنوان مدارك جرم حتمی او ورق به ورق خواندن کله من باور کن سوت کشید. و یك مرتبه متوجه شدم که دیگران ساکتند. سکوتی به علامت. رضا که‌ای داد بیداد نکند پخت و پزی شده است که تو از آن بی‌خبری؟ (مثل اینکه خود ملکی نبود) اما نه قندهاریان نه موجدی هیچکدام لب از لب برنداشتند و خنجی دور برداشته بود و خیال می‌ کرد توی کمیته مرکزی کمینترن نشسته است یا گزارش به «انتر ناسیونال سوسیالیست‌»ها می‌دهد من حساب کار خودم را کردم آخر می‌دانی این شتری بود که در خانه من هم می‌خوابید با آن همه بی‌بند و باری‌ها که داشتم و آن بدقلقی‌ها و آن تکروی‌ها... البته من هم این را میدانستم که وثوقی بتازگی پا توی کفش تئوری ساز‌ها کرده بود و یك كتاب چاپ‌زده بود که در آن از راه دیگری متفاوت با مال، ملکی در مارکسیسم تجدید نظر شده بود اما فکر نمی‌کردم خزعبلات خنجی به چنان سکوتی تحمل بشود. این بود که فریادم در آمد و تهدیدشان کردم که این حقه بازی‌های توده‌ای کمونیستی برپایی را اگر اینجاهم شروع کنید من یکی نیستم و این هم متن استعفام که فردا توی «اطلاعات» خواهید خواند. البته هیچ کس از تهدید من نترسید آخر باید بدانی که منتهای قدرت دکتر مصدق بود نیروی سوم مشیر و مشار بود و به هر صورت با رفتن من یك مدعی برای وزارت کمتر و چه بهتر اما همین قدر سیاست مآبی داشتند که اخراج وثوقی را در ارگان حزب اعلام نکردند تا من هم استعفا را جایی چاپ نکنم و یواشکی سرم را بکنم توى لاك خودم و به همین بسنده شد که کتاب او را چیزی در حدود تحریم کردند. وثوقی خانه نشین شد و من رفتم دنبال بنایی حتی خانه‌ام را عوض کردم. لابد می‌ دانی که آن روز‌ها زنم آمریکا بود و من آزادی فراوان داشتم و برای اینکه نزدیك حزب باشم آمده بودم بغل گوش نیروی سوم خانه اجاره کرده بودم. این اتفاق که افتاد آن خانه را تخلیه کردم و آمدم همین، شمیران نزدیك خانه‌ای که داشتم می‌ ساختم دو تا اتاق اجاره کردم و همۀ وقتم صرف بنایی می‌شد.

شاید تعجب کنی که حتی اتفاقات روز ۲۸ مرداد آن سال را من، صبح ۳۰ مرداد فهمیدم. چون درست روز‌هایی بود که داشتم اسباب کشی می‌کردم و به خانه تازه ساز می‌. رفتم غرضم این است که بدانی این لاک چقدر کلفت بود که حتى عربده رادیو‌های همسایه هم از آن نفوذ نمی‌ کرد. گرچه بعد‌ها که با همسایه ها



اشنا شدم فهمیدم که... آن روز‌ها رادیو را بایکوت کرده بوده‌اند. به هر صورت از این اوایل بهار تا ۲۸ مرداد پیش بیاید، من آنقدر آجر روی آجر گذاشتم تا دیوار‌ها آمد سر دومتر و نیمی. و همۀ دنیا را پشتش ر‌ها کردم وزیر سقف خانه حتی از آسمان گریختم... و همان روز‌ها زنم هم از سفر برگشت و دو نفری شروع کردیم به ادای محفوظ ماندن از شر زمانه را در آوردن و هنوز هم همین ادا را در می‌آوریم. البته رفقا آن روز‌ها گرفتار بودند و گرچه بعد‌ها هم گرفتار بودند ولی آن روز‌ها گرفتار قدرت بودند و بعد‌ها قدرت گرفتارشان ساخت غرضم همان گرفتاریهایی است که ملکی را به فلك الافلاك برد و برای من فقط یکروز زندان دادستان»... را پیش آورد که نتیجه‌اش صادر کردن همان اعلامیه بوسیدن سیاست شد.[۲] و در همان یك روز بود که فهمیدم پس از قضیه وثوقی راستی با سیاست وداع کرده بوده‌ام... آخر تو هم تصدیق می‌کنی که وقتی گرگ‌ها بر مسند چوپانی نشسته‌اند، بسیار احمقانه است که آدم ادای گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده را در بیاورد.

حالا می‌فهمی چه می‌گویم یا نه؟ اینکه ساعت شش صبح کفش بپوشی و نصف شب از پا درش بیاوری و همین جور مشغول رتق و فتق امور خلق الله مبارز باشی و در این رتق و فتق امور نهم اسفند را دیده باشی که نزدیك بود چاقو کش‌ها شکمت را سفره کنند؛ یا از بلندی تمام پلکان کتابخانه دانشسرای عالی توده‌ای‌ها بلندت کرده باشند و پر تابت کرده باشند پایین و هنوز کمرت از آن سر بند مأوف باشد و آن وقت در این همه کله خری فقط روحاً به این و آن تکیه کرده باشی و یکهو ببینی یکی از همان‌ها که متکای تو هستند بیاید و شاید فقط برای پوشاندن زشتیی در درون یا برون برای یکی دیگر از تکیه گاه‌های تو پاپوش بدوزد و به این طریق دیواری که تو به آن تکیه کرده بودی نه در دو جا بلکه درده جا ترک بردارد. خوب ناچار هر که باشد آن دیوار را ر‌ها می‌کند و می‌رود زیر سقف آسمان می‌خوابد و آن روز‌ها این سقف آسمان برای من سقف همان خانه‌ای بود که ساخته بودم و پیچك هاش روز به روز بیشتر نمو می‌کرد حالا خودمانیم این تجربه به کجای کارتو می‌خورد؟ و چه چیزی را برایت ثابت می‌کند؟ و حال آنکه خودمن در این میان هیچکس را مقصر نمی‌دانم. و ترجیح می‌دهم بنویسم که شاید چون خیلی خسته شده بودم و زودرنج

شده بودم و سختگیر... زودتر از دیگران. زه زدم بله من هم شنیده‌ام که خنجی مدعی است که ملکی آن روز‌ها از دربار پول می‌گرفته یا وثوقی مدعی است که همو با آمریکایی‌ها ملاقات می‌کرده و حال آنکه من می‌دانم که خود او مترجم آن ملاقات‌ها بوده که من هم یکی دوبار در آن‌ها شرکت داشته‌ام آخر اگر سیاست‌های ما این حرف‌ها نباشد پس چیست؟ پارو حق داشته که بداند آن‌هایی که فردا محتملا به قدرت خواهند رسید... چه کسانی‌اند و نکند همان توده‌ای‌های سابق باشند که حالا پوست انداخته‌اند وكلك تازه‌ای سوار کرده‌اند و تازه همه این حرف‌ها فکر نمی‌کنی شباهت فراوان دارد به ونگ و نگی که شغال‌ها دنبال آن شیره می‌کردند؛ ملکی هر چه باشد همسر این حضرات... نیست.

... یادت هست نوشته بودی ما دنبال پیغمبر و امام معصوم نمی‌گردیم؟ اما من از همان اول دنبال معصوم می‌گشته‌ام آخر این عصمت تنها چیزی بوده که همیشه کمش داشته‌ام من از همان سال ۳۲ فهمیدم که در این دنیای سیاست دنبال هر چه بگردی عیبی ندارد؛ اما اگر قرار باشد در چنین دنیایی دنبال این عصمت بگردی بسیار احمقی به این علت بوده است که سیاست را ر‌ها کرده‌ام...

خوب این یکی از تجربیات من... و حالا تو چه می‌گویی من خیلی دلم میخواهد ترا زبان نسلی بدانم که بعد از ما به عرصه رسیده و در وجود تو از این نسل می‌پرسم آخر شما چه می‌گویید؟ می‌خواهید همینطور دست به دهان ما بمانید که خودمان دست به دهان روزگاریم؟ ما که سر از تخم کودکی در آوردیم خودمان رفتیم و راهمان را جستیم یا دست کم راهی بود که ما را. جست و به خود کشید. و حالا بدبختی شما شاید در همین است که چنین راهی نیست تا به سوی خویش بکشد شما را و بدبختی دیگرتان اینکه این راه را خودتان باید بسازید و به همین علت درمانده‌اید و احساس تنهایی می‌کنید و باز به همین علت است که دست به دامن همچو من هیچندان هیچ کاره‌ای زده‌اید. آن هم در این زمانه‌ای که همه راه‌ها آزموده است و پا خورده و غبار قدم‌های گذشتگان هنوز در هوا است. و بدتر از همه اینکه همۀ راه‌ها به بوار بوده است و آن‌هایی هم که... سر سالم به در برده‌اند و باقیمانده‌اند هر کدام در زیر بار تمام این شکست‌ها گرد تقصیر را هر یك بر دامن دیگری می‌جوید و اصلاً بدبختی همه ما در این است که پس از سال بیست تا کنون هر به دوسه سال یك بار حرکتی کردیم؛ و هربار چون جر کتی مذبوحانه و نه از سر

تصمیم و بی‌پشتکار و بی‌نقشه و هر بار چنان کشتاری دادیم که حالا دیگر همه صفوف خالی است... و اکنون این است وضع ما. و آن وقت من همه‌اش در تعجب از اینم که چرا این نسل مؤخر که تو قرار شد نماینده‌اش، باشی هنوز‌امید خود را در نسل پیش بسته؟ و چرا نمی‌خواهد بفهمد که دیگر از ما کاری ساخته نیست؟ آخر ماهمه نشان داریم. ما همه خسته و کوفته‌ایم؛ ما همه ساخته و پرداخته‌ایم. همه از کار مانده‌ایم و اگر هم از دستمان کاری بر آید یا از سر احساس وظیفه است یا از سر ناچاری خودم را می‌گویم و ملکی را. به گمان من در این میدان حالا دیگر آنهایی بکار می‌آیند که هنوز انبان تجربیات خود را خالی بردوش دارند و هنوز داغ زمانه بر پیشانی‌ایشان نخورده تا یکی به وحشت بیفتد و دیگری رم کند و آن یکی به کمین بنشیند. ما همۀ گفت و شنیدهامان و هر حرکتمان نشانه آن تجربه تلخ را دارد. حدیث ما حدیث شکست خوردگان است و هزاری هم که ادا در بیاوریم و از صفر شروع کنیم چیزی جز همانچه نمونه‌اش را دیدی در چنته نداریم... و تو بگو که چنین آدم‌هایی به کجای کار تو می‌خورد؛ و آن حرف و سخن‌ها که چه شد که فلانی کنار رفت و فلان دیگری سر به نیست شد و آن دیگری به نوا رسید. و تو بگو که با چنین وصفی از من چه کاری ساخته است؛ اینکه باز بیایم و بنشینم و زینت المجالس محفلی بشوم که سوق جبری‌اش از اختیار من بیرون است؟ و آن وقت در چنان محفلی جوانی را با جوانانی را بپرورم و سالی بگذرد و آن جوان را پای دار ببرند و من دست بسته کنجی بنشینم و ببینم که هیچ کاری از دستم ساخته نیست؛ می‌خواهی این کار را بکنم؟ نه این کار دیگر از من ساخته نیست آخر من که نمی‌توانم در راه ورسم بار « قاطر شدن و خانلرخان شدن چیزی بیاموزم یا اندر آداب «تقی‌زاده» از آب در آمدن به گمان من آدم‌هایی که وارد سیاست می‌شوند یا باید خیلی ایده‌آلیست باشند، یا خیلی واقع بین. یا خیلی دور از حساب و کتاب زمانه، یا بسیار حسابدان و اهل روزگار من که وارد سیاست شدم‌ایده‌آلیست بودم. یعنی حالا که فکرش را می‌کنم، می‌بینم اینطوری بوده آن جوانی هم که سرش بالای دار رفت همینطور بود. و چون حتی واقع بینی نتوانست ازم آدمی حسابدان و اهل روزگار بسازد این بود که سیاست را ر‌ها کردم شاید هم به این علت که میدیدم یا خیال برم داشته بود که از این قلم بتنهایی کاری ساخته است... گذشته از اینکه برای یک مبارزه سیاسى یك مبنای‌ایمان لازم است؛ بخصوص در این خراب شده که اگر به سبك قدما مؤمن باشی اصلاً تسلیمی و رضا به قضا داده‌ای و دیگر نیازی به این حرف و سخن‌ها نیست به این علت بود که کمونیست‌ها برای شروع به این کار سیاست اول مبنای‌ایمان را عوض می‌کردند. و خطر کار ما همین جاست. آخر اینجا که فرانسه نیست یا آلمان؛ تا عضویت اتحادیه کارگران نسلاً بعد نسل به افراد یك خانواده به ارث رسیده باشد؛ یا بیمه اجتماعی و دیگر حقوق انسانی. آنجا که شاید بتوان گفت که بشر دوستی بتنهایی بتواند مبنای ایمان باشد برای هر مبارزه سیاسی. چراکه هنوز مستعمراتشان ماده خام آزمایش‌های علمی و اقتصادی و اتمی بشمار ‌می‌روند. و می‌بینی که برسر «کنگو» چه می‌رود! اما این بشر دوستی چگونه می‌تواند برای ما مبنای‌ایمانی کافی باشد؟ ...

والسلام

جلال



↑ نقل از صفحه ۳ «خواندنیها»، ۱۶ بهمن ۱۳۴۴.

↑ «اطلاعات» پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۳۲، در دوسه خط.





٧



روشنفکر و امروزه روز

۱) کلیات

در «غربزدگی» بسرعت اشاره کرده‌ام که اعدام شیخ فضل الله نوری علامت استیلای غربزدگی بود براین مملکت. و اینجا می‌خواهم بیفزایم که گرچه ظاهراً اعدام آن بزرگوار علامت پیروزی مشروطیت بحساب، آمد اما به علت قضایای بعدی و کودتای ۱۲۹۹ و دیگر اتفاقات چهل و چند ساله اخیر آن واقعه بزرگترین نشانه شکست مشروطیت هم از آب درآمد و در عین حال بزرگترین علامت شکست روشنفکران. چون اگر بپذیریم که در نهضت مشروطه فکر و اندیشه را روشنفکر غربزده داده بود و حرکت اجتماعی را روحانیت بر انگیخت؛ و چون آن حرکت بزرگتر و مفروض اجتماعی، که بایست حاصل مشروطیت می‌بود در عمل بدست نیامد - یعنی که طبقه جدیدی جایگزین طبقۀ حاکم وقت نشد - یعنی که بورژوازی تازه پای ملی در عمل دست نشانده اشرافیت ماند که خود دست نشانده کودتا شده بود؛ و ناچار چون نهضت مشروطه ابتر ماند، به این مناسبت هر دو عامل ذهنی و اجتماعی نهضت مشروطه با شکست مواجه شد و به ناکامی رسید. و درست از دوره کودتا به بعد است که هم روشنفکری و هم روحانیت از معرکه خارج می‌شوند. به جای روشنفکری، آن بازی‌ها نشست که پیش از این برشمردم و به جای روحانیت، غربزدگی. و جای خالی این هر دو قدرت اجتماعی را، نظامیان پر کردند که هنوز پر کرده. دارند. چون اکثریت مردم مملکت که هم بیسواد و هم ناچار مذهبی بودند و عقایدشان در اختیار منبر و محراب بود و وجدان‌ایشان را روحانیت می‌ساخت و میسازد یکسره هم از روشنفکران بریده ماندند و هم از روحانیت؛ چراکه وسیله دسترسی به آراء روشنفکران را نداشتند و سخت‌گیری حکومت نسبت به روحانیت اثر این دسته را نیز برذهن مردم کاست. و در چنین فضای خالی ذهنی بود که رادیو وارد میدان شد با پشتوانه حکومت خود کامه و نظامی و گرچه ده دوازده سالی (از ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲) مجال مجددی هم برای روشنفکران و هم برای روحانیت پیدا شد که اثری در اجتماع بگذارند اما به علت اختلافات داخلی و معارضه‌های خصوصی که در صفوف‌ایشان حکمفرما بود و عاقبت کار را به نوعی هرج و مرج، کشاند حاصل همه آن اثر گذاشتنها این است که اکنون حکومت‌های ما با مدعیات روشنفکری در یک دست و مدعیات مذهبی و روحانی در دست دیگر و پول نفت پس پشت، یک تنه وارد میدان رهبری شده است و خود را بی‌نیاز کرده هم از روحانیت و هم از روشنفکری و در هر پستی به هر یک از‌ایشان که نیاز داشته باشد نیز صف طویلی از منتظر المشاغل‌های روشنفکری

یا روحانی کالای خود را برای فروش به او حاضر دارند و آن عده ایشان نیز که حاضر به مزدوری نیستند چه در زی روشنفکری و چه در زی روحانیت، سرو کارشان با سانسور حکومت است و با حبس و تبعید یا با سکوت اجباری علاوه بر این‌ها حکومت‌های ما در اختلاف میان روشنفکر و روحانی حتی رل یک خرابکار دوجانبه را هم بازی می. کنند. از طرفی با در سانسور گذاشتن روشنفکر او را به پژمردگی و انحطاط و انزوا می‌کشانند تا دست آخر به مزدوری راضی شود و از طرف دیگر با تشویق غربزدگی و موضع‌گیری‌های در مقابل مذهب، بدبینی روحانیان را نسبت به روشنفکران می‌افزایند. و از طرف دیگر با سخت‌گیری نسبت به روحانیت روز به روز دست او را از دنیا بیشتر کوتاه می‌کنند و‌ایشان را بیشتر از پیش در دنیای کینه و حقد و عقاید قرون وسطایی فرومی برند و چون گردش امر دستگاههای فرهنگی و تبلیغاتی و انتشاراتی حکومت‌های ما به دست روشنفکران مزدور است کار به آنجا می‌کشد که روحانیت تنها دشمن خود روشنفکر را می‌بیند نه حکومت را.

اجازه بدهید به اثبات این وضعیت یکی دو مثل بیاورم. اولی از ادعانامه دادستان ارتش (سرهنگ فخر مدرس) برعلیه «نهضت آزادی ایران» که محاکمه سران آن در اواخر سال ١٣۴٢ در پادگان عشرت آباد رخ داد. در سرلوحۀ این ادعانامه که یک جماعت یازده نفره[۱] از روشنفکر و روحانی را، به از ده سال تا دوسال زندان

محکوم کرد، چنین آمده:

«... آقای مهندس بازرگان و همفکران و طرفداران وی همزمان با فعالیت در نهضت مقاومت، ملی در خارج از کادر نهضت نیز فعالیت‌هایی داشتند؛ ولی فعالیت‌ها در لوای انجمنهای مختلف اسلامی نظیر انجمن اسلامی دانشجویان و معلمین صورت می‌گرفت و تحت پوشش تشکیل جلسات، مذهبی سعی داشتند که از تفرق و پراکندگی هواخواهان و طرفداران خود جلوگیری [...] آقای مهندس بازرگان ضمن شرکت در فعالیت‌های جبهه ملی، پیوسته در داخل جبهه مذكور جناح خاصی را تشکیل داده و بعضاً با سایر رهبران این جبهه در زمینه‌های مختلف اختلافاتی داشتند و به طور کلی معتقد به لزوم فعالیت شدیدتر و دست زدن به اقدامات حاد بوده‌اند. در اثر اختلاف سلیقه‌ها و پاره‌ای اختلافات دیگر آقای مهندس بازرگان و عده‌ای از دوستان و همفکران وی تصمیم به تشکیل سازمان مستقل در نیمه دوم اردیبهشت ماه ١٣۴٠... تشکیل «جمعیت نهضت آزادی ایران» به وسیله هفت نفر به عنوان هیأت مؤسس به شرح اسامی زیر: آقای مهندس بازرگان - سید محمود طالقانی - دکتر یدالله سحابی - مهندس منصور عطائی - حسن نزیه - عباس سمیعی- رحیم عطائی- رسماً اعلام گردید...»[۲]





و رل خرابکار دوجانبه جز این چیست؟ رهبران یک حزب از احزاب وابسته به جبهه ملی را گرفته‌اند و محاکمه می‌کنند و در ادعانامه‌ایشان، ‌ایشان را به ایجاد اختلاف در داخل جبهه ملی هم محکوم می‌کنند! و اکنون مثال دیگر:

می‌دانیم که مطبوعات به نظارت سانسور منتشر می‌شود. اما به هر صورت همین مطبوعات سانسور شده نیز حاصل کار مغز و شعور آن دسته از روشنفکران است که به مزدوری حکومت تن در دادند. همین مطبوعات در سال ١٣۴٢ به مناسبت جانشینی پاپ رم هر کدام دست کم دو شماره و در هر، شماره دست کم میان ۵۰۰ تا ۱۵۰۰ کلمه (بدقت حساب کردم) مقاله و خبر و تفسیر نوشتند. آن باچه عکس‌ها و تفصیلاتی. و همه ترجمه از مطبوعات فرنگی و آمریکایی. و این واقعه درست در روز‌هایی بود که حضرت خمینی مرجع عالم تشیع را از این سوراخ به آن سوراخ تبعید می‌کردند، و هیچیک از همین مطبوعات نه تنها در این باب حتى دو کلمه خبر ندادند، بلکه حتی در ایام پیش از آن و به مناسبت مرگ حضرت بروجردی و چگونگی جانشینی حضرت خمینی نیز کوچکترین خبری نداشتند.

این نقش خرابکار دو جانبه که حکومت بازی می‌کند درست شباهت دارد به تخریب دو جانبه‌ای که حزب توده می‌کرد. از طرفی حکومت را می‌کوبید به عنوان نمایندۀ طبقۀ حاکم (و قدرتش درهمین



بود و به همین دلیل توسعه می‌یافت و از طرف دیگر هر نهضت فکری و ایمانی دیگر را می‌کوبید (و ضعفش در این بود و علت شکستش نیز). پس یعنی هم با هرگونه نظم حکومتی مخالف بود و هم با هرگونه نظم فکری غیر از آنچه خود تبلیغ می‌کرد. و به جای این هردو، نظم فکری واحدی را تبلیغ می‌کرد که به استالین پرستی معروف شد و حتی با کمونیسم و سوسیالیسم رابطه‌ای نداشت. حزب توده با سیدضیاء و حزب «اراده ملی» مبارزه کرد، و به جا با حزب «ایران» نیز- و تا آنجا که وادارشان کرد به شرکت در حکومت ائتلافی قوام با انشعابی‌ها و نیروی سوم نیز مبارزه کرد که از سوسیالیسم منهای مسکو تبلیغ می‌کردند - نابجا - و جزء این نظم‌های فکری که حزب توده نابجا با آن از در مخالفت درآمد مجموعه جبهه ملی بود که حرکت عظیم ضداستعماری دوران خود را رهبری می‌کرد و حزب توده را به انزوا افکند و دستش را از جماعت برید. نظم فکری دیگری که آن حزب رد می‌کرد روحانیت بود؛ و این چنین بود که در حضور حزب توده هیچ نظم فکری دیگری نتوانست چنان قوام و دوامی بیابد که وقتی خود آن حزب از معرکه خارج شد، بتواند نوعی جانشین باشد. و این چنین بود که روشنفکران به طناب خود در چاه رفتند و به جای‌ایشان نظامی‌ها بردند که اکنون هفده سالی است بر مسند، هر کارند، و حتی ناظر بر اعمال آن دسته کثیر از روشنفکرانند که به نظارت سانسور به میان گود رفته‌اند. اما چه آن در چاه رفته‌ها و چه این به میان گود رفته‌ها، چه آن‌ها که معرف حداقل روشنفکری‌اند و چه آن‌ها که حداکثرش را بیان می‌کنند، مشخصاتی

واحد دارند و در وضعی بسر می‌برند که میشمارم:

۱- روشنفکر ایرانی وارث به‌آموزی‌های صدر مشروطه است یعنی وارث آموزش‌های روشنفکران قرون ۱۸ و ۱۹ متروپل که اگر در حوزه ممالک مستعمره دار پذیرفته بود، در حوزه ممالک مستعمره نمیتوانست و نمی‌تواند پذیرفته باشد. تا روشنفکر ایرانی متوجه نشود که در یک حوزه استعماری اولین آموزش او باید وضع گرفتن در مقابل استعمار، باشد اثری بر وجود او مترتب نیست.

۲- و درست به همین دلیل است که روشنفکر ایرانی هنوز از جمع خلایق بریده است. دستی به مردم. ندارد و ناچار خود او هم در بند مردم نیست. به مسائلی میاندیشد که محلی نیست؛ وارداتی است و تا روشنفکر ایرانی با مسائل محلی محیط بومی خود آشنا نشود و گشاینده مشکلات بومی نشود وضع از همین قرار است که هست.

۳- روشنفکر ایرانی می‌خواهد عین سرمشق‌های اصلی روشنفکری ابزار دموکراسی باشد؛ اما به دلایل پیش در محیطی بسر می‌برد که در آن از دموکراسی خبری نیست. محیطی که در غیاب جماعت کثیر خوانندگان و اثر پذیرندگان از روشنفکری، دست بالا او را به عمله دستگاه سانسور حکومتی بدل می‌کند. این وضع نیز همچنان باقی خواهد بود تا وقتی که روشنفکر بداند در یک حوزه استعماری جای او در رابطه میان حکومت و مردم کجا است.

۴- به این ترتیب روشنفکر ایرانی هنوز یک آدم بی‌ریشه است و ناچار طفیلی. است و حکومت‌ها نیز به ازای حقی که از او

دزدیده‌اند او را در محیط‌های اشرافیت دروغینی که بر مبنای تمدن رفاه و مصرف بنا شده است محصور کرده‌اند تا دلزده از سیاست و سرخورده از مردم، عین کرمی در پیل‌های آنقدر بتند تا شیره جانش تمام بشود. رفاه نسبی روشنفکران نوعی جانشین رفاهی است که مأمور کمپانی در حوزه‌های استعماری برای خود فراهم کرده بود.

۵- و این جوری‌ها که شد روشنفکر ایرانی مالیخولیایی میشود یا هروئینی یا پر ادا یا مدرنیست یا دیوانه یا غربزده، و به هر صورت از اثر افتاده، و تنها مصرف‌کننده مصنوعات معنوی و مادی غرب و نه سازنده چیزی که مردم بومی بتوانند مصرف کنند. به این دلیل است که او کم کم همه‌ایده‌آل‌های روشنفکری را فراموش میکند و از نظر اجتماعی بی‌خاصیت می‌شود و ناچار عقیم می‌شود.

۶- اما چون به همۀ این دلایل روشنفکر ایرانی در محیط بومی خود تحقیر می‌شود، و ناچار ناراضی است، پس در جستجوی روزگار بهتری هم هست. درست است که فعلاً جرأت عمل ندارد و می‌ترسد؛ اما حتی گربه به حد اعلای ترس که رسید، پنجه در صورت پلنگ خواهد انداخت. و این روشنفکر که خود خدمتگار پلنگ درنده قدرت حکومت‌ها است، ناچار باید فهمیده باشد که او را چگونه رام باید کرد یا از اثر باید انداخت.

۷- بخصوص که روشنفکران سلب حیثیت شده که در جوار حوزه اصلی حکومت بسر می‌برند به قاعده کودکانه «اوسموز» مشخصات روحی خود را به حکومت تزریق می‌کنند. یعنی ترس و بی‌عرضگی و تنبلی و رفاهدوستی را و این بده بستان روحی درست در همان راهی

کار می‌کند که روشنفکر حداکثر می‌خواهد با توجه به نکته بعدی:

۸- که اکثریت روشنفکران سلب حیثیت شده و شرکت کرده در حکومت یا بسر برنده در جوار حوزۀ مغناطیسی آن، اغلب غیر تکنیسین هستند یعنی اغلب علوم انسانی خوانده‌اند: حقوق و روانشناسی و تعلیم و تربیت. و به این طریق بسیار بعید است که بتوانند از حکومت، یک دستگاه منظم ماشینی بسازند برای نظارت بر عقول و آراء. و چون اغلب از علوم انسانی با خبرند اغلب از دیکتاتوری بیزارند. و به این طریق ما به این زودی‌ها دچار یک طبقه تکنوکرات نخواهیم شد که ابزار کارش یک. I. B. M است.

٩- بخصوص اگر توجه کنیم که روشنفکران ایرانی چنانکه پیش از این اشاره کرده‌ام، همه محصول یک کارخانه نیستند. آنطور که مثلاً در هند هست یا در شوروی یا در چین. روشنفکران ایرانی هر دسته به یک آخور فرنگی و فرهنگی بسته‌اند. یک دسته به آخور فرانسه، دسته دیگر به آخور آنگلوساکسون، دسته دیگر به آخور امریکا و همین جور. و این خود بزرگترین مانع سر و ته یک کرباس شدن آراء و عقول‌ایشان است. اگر هند با جمعیت ۴٠٠ میلیونی‌اش به دست ۶ تا ۷ هزار روشنفکر می‌گردد، به این دلیل است که همه‌ایشان از آکسفورد و کمبریج در آمده‌اند.

۱۰- و به این دلایل است که من به آینده روشنفکری در ایران و به احتمال بیداری روشنفکران و جدی شدن موضع‌گیری ایشان در مقابل استعمار و تمام عوارضش سخت خوش بینم.

۲) پاتوق‌های روشنفکری

در تمام این پنجاه شصت ساله اخیر که روشنفکران تن و توشی پیدا کرده‌اند و کارخانه‌های روشنفکرسازی (فرنگ – امریکا - دانشگاه‌ها - مدارس - والخ... ) رونقی داشته است، روشنفکران به دلیل همان بریدگی از اکثریت مردم مدام برای خود پاتوق‌ها یا میعادگاه‌های معین داشته‌اند شاید چند سالی در اوان مشروطیت و بعد در بحبوحه جنگ دوم بین‌الملل و رونق احزاب و بعد نیز دو سه سالی در قضایای ملی شدن نفت بتوان سراغ روشنفکران را در قلب اجتماعات کثیر مردم گرفت؛ اما جالب است که در این هر سه دوره کوتاه مدت نیز فضای سیاسی ایران با بار مغناطیسی سیاست‌های خارجی سخت انباشته است. در دوره مشروطه بار مغناطیسی سیاست انگلیس در فضا است. در دوره جنگ بار اصلی حاکم برفضای سیاسی، مغناطیس جذب‌کننده روسیه شوروی، است و در دورۀ ملی شدن نفت فحوایی از بار مغناطیسی حوزۀ «دلار» که می‌خواهد جای خالی «لیره» را پر کند. به این طریق می‌توان دید که روشنفکران به همان دلایلی که گذشت سوای فضای حیاتی محیط بومی که ایران باشد، در این شصت ساله اخیر سه بار بتکرار برای بال و پر درآوردن، محتاج فضای حیاتی دیگری بوده‌اند که بومی نیست. و آیا همین نکته حکایت از بیریشگی‌ایشان نمی‌کند؟ با اینهمه تنها در همین سه دوره است که روشنفکران از انزوای خود در آمدهاند و با مردم در رابطه دائم هستند و روحیه بیماران روحی را از دست داده‌اند؛ و تازه در هر یک از این سه بار چنان خطا‌هایی از‌ایشان سرزده است

و چنان فرصت‌هایی را از دست داده‌اند به هر صورت غیر از این سه دوره کوتاه در هر یک از دوره‌های دیگر تاریخ مشروطه سراغ روشنفکران زمان را باید در انجمنهای دربسته گرفت یا در حوزه‌های خصوصی معین. شاید از این نظر شباهتی باشد میان روشنفکران ایرانی و انگلیسی که در آغاز، دفتر یک صفحه‌ای درباره‌ایشان از زبان «سارتر» آوردم. ولی فراموش نکنیم که اگر روشنفکر انگلیسی در آن محیط‌های دربسته و در اشرافیت سنت دار کلوب‌های خصوصی خود محبوس مانده است، به این علت است که چرخ‌های اجتماع را یکسره در دست دارد و به عنوان تفنن و تجدید قوا هم شده روزی چند ساعت از «ازدحام عوام» به چنان کلوب‌های دربسته‌ای روی می‌آورد و روشنفکر ایرانی برخلاف او در گردش هیچیک از چرخ‌ها دخالتی ندارد. موتور محرك جای دیگر و به دست دیگری است. او فقط چرخ‌ها را روغن می‌زند و اگر به چنین پاتوق‌هایی پناه می‌برد به دلیل بریدگی از مردم است. برای ایجاد محیطی امن برای خویشتن است. ایجاد نوعی فضای حیاتی مصنوعی که بتواند در آن نفس بکشد. چراکه در فضای حیاتی محیط بومی نمی‌تواند نفس بکشد. این پاتوق‌ها را بشمارم:

۱- به عنوان اولین پاتوق روشنفکران باید از بهائیگری سخن برانم. اگر به نوع رفتار و‌اندیشه «بابی»‌ها و «ازلی»‌ها که پیشوایان و بناگذارندگان این راهند، توجه کنیم و بخصوص به نوع قیام‌های مسلحانه‌ای که کردند[۳] متوجه می‌شویم که این حضرات

اولین روشنفکران دوران بلافصل پیش از مشروطه‌اند که حتی ادای انقلاب کبیر فرانسه را در باریکاد بستن و با حکومت در افتادن و توپ ریختن، در آورده‌اند. اما بهائی‌ها که آن دو فرقه را از گود خارج کردند، موضع‌گیری در مقابل حکومت‌ها را فراموش کردند و فقط قناعت ورزیدند به موضع‌گیری در مقابل روحانیت. به این خیال که تنها روحانیت است که مانع پیشرفت مملکت است. و غافل از اینکه استعماری هم هست و حکومت‌های دست نشانده، نابسامانی اقتصادی و عقب افتادگی را دامن می‌زنند و اکنون‌ایشان بریده از ، مردم بدل شده‌اند به فرقه در بسته‌ای که فقط باید تنها به قاضی برود و به قیمت تجدید خاطره مدام شهدای بابی و ازلی تنی چند را به دورهم جمع کند. تحجر فکری این حضرات و لافی که در غربت می‌زنند (که مثلاً همۀ امریکائیان بهائی‌اند و الخ...) چنان حکایت از بیماری روحی می‌کند و تقلیدی که در اصول و فروع از دیگر مذاهب کرده‌اند چنان آشکار است و غربزدگی‌هایی که در رفتارشان هست چنان دم خروسی است و کمکی که به ظلم حکومت فعلی می‌کنند چنان واضح است که احتیاجی به شرح و تفصیل ندارد. پس از سال‌ها اختناق و تخریب معبد و دیگر داستان‌ها... هم در این سال‌های پس از بین‌المللی شدن نفت است که چون حکومت‌های ما مذهب را می‌کوبد و چون محتاج غربزدگی بیشتر است، ‌ایشان جولانی یافته‌اند و همچون هر اقلیت تازه به دوران رسیده دیگر چنان سر از پا گم کرده‌اند که من به خاطر‌ایشان می‌ترسم از تحریم پپسی کولا و تلویزیون‌ایشان لابد شما هم خبر دارید اما خبر ندارید که:

«در شب پانزده شعبان به علت اشکالی که در گردش دستگاه باز و بستن دریچه‌های سد دز پیش آمده بود یا به علتی دیگر در آن واحد، برق پنج شهر بزرگ خوزستان (اهواز - آبادان‌اندیمشک - دزفول - خرمشهر) قطع شده بود؛ شهر‌هایی که در آن‌ها شیعه و سنی در همند و ناچار شیعه قصد تظاهر بیشتری دارد و نتیجه اینکه شایع شده بود که اداره‌کنندگان سد بهایی‌اند... »[۴] و گمان نمی‌کنید که به این طریق زمینۀ دیگری برای کین توزی فراهم می‌شود؟

۲-کسروی بازی نیز خود یکی از همین پاتوق‌ها بود. با «ورجاوند بنیاد»شان و کلوب «آزادگان» و دیگر نام‌ها. و چون پیش از این اشاره به این قضیه کرده‌ام به همانجا رجوعتان می‌دهم.

۳-پاتوق بزرگ دیگر روشنفکران بخصوص در صدر مشروطه «فراماسونری» است که از بس درباره‌اش افواهیأت گفته‌اند و از کاهی کوهی ساخته من حیفم می‌آید که اینجا حتی کاغذ حرام کنم[۵]. ولی به این دلیل که نامی از‌ایشان بردن و بقیه مطلب را درز گرفتن (یعنی دیگر مطلبی هست؟ ) خود نوعی کمک کردن است به رواج همان افواهیأت اسرا، ‌آمیز ناچارم اشاره کنم که این فرقه سربسته و در بسته با مقاصد مخفی خود به هر صورت بهترین نمونه یک پاتوق روشنفکری است که نوعی مجمع است برای کسانی که خود را برگزیده می‌دانند و به تقلید از قرامطه یا اسماعیلیان یا مانویان محفل انسی برای خویش میسازند. اما اگر این فرقه های قدیمی که برشمردم هر یک در روزگار خود عامل ایجاد یا تخریب ایمانی بوده اند و از این راه کمک میکرده اند به ایجاد نظم فکری یا عملی جدیدُ حضرات فراماسونها در تمام دوره وجود مخفی خود هیچ کاری نکرده اند جز حمایت از اساس درهم ریختۀ اجتماعی که خیلی پیش از اینها باید فرو میریخت. و تنها اثری که بر کار ایشان مترتب بوده است همان که زمینه کار مشروطه و بعد زمینه تغییر رژیم را جوری ترتیب دادند که دست به ترکیب خودشان و القابشان نخورد. رجالی که هم در دورهٔ بیست ساله و هم در دوره مشروطه و هم پیش از آن بر سرکار بوده‌اند. این دسته از روشنفکران ایرانی غریبه ترین روشنفکرانند با محیط بومی .خود عامل های دست اول سیاست‌های خارجی؛ جذب کنندگان دقیق آن بارهای مغناطیسی که دیدیم. عاملهای دست اول سیاستهای خارجی بودن، و به عنوان کدخدای ده همیشه طرف معامله استعمار بودن، برای ایشان نوعی اعتبار باطنی فراهم کرده است که نمیدانم در روزگار سلطه مطبوعات و رادیو دیگر چه چیز از آن باقی خواهد ماند.

۴-پاتوق بزرگ دیگر روشنفکران در این پنجاه شصت ساله مشروطه احزاب بوده است برای آنچه متعلق است به یکی دو نسل پیش مراجعه کنید به تاریخ احزاب سیاسی ملک الشعرای بهار و ببینید هر کدام از آن احزاب ،اولین با چه دستهای کوتاهی هر کدام مجمع چهار نفر است اما برای آنچه به زمان خود ما بر می گردد از «حزب «ایران باید ذکری کرد و از حزب توده و بعد اشاره ای

کرد به «سوسیالیست‌های نیروی سوم» و بعد به «جبهه ملی» که مجمع تمام احزابی بود که قیافه ضد استعماری داشتند. دیگر احزاب فرمایشی این دوره اخیر را فراموش کنیم بهتر است. که حتی پاتوق هم نیستند.

«حزب ایران» نمونه کامل مجمع آدم‌های خوب و بی‌خاصیت و دنباله رو بود. روشنفکران از فداکاری بی، خبر، خالی از شور و شوق بیزار از ایجاد، دردسر همه در فکر نان و آب خویش و نمونه‌های کامل حداقل روشنفکری. حزبی که آرمان نداشت؛ طبقات و منافع متضادشان را نمی‌شناخت؛ هدفهاش گنگ بود؛ تشکیلات نمی‌شناخت و از اصول بی‌خبر بود به همین علت‌ها همیشه در دنباله وقایع بود و با همۀ آب و رنگی که به عنوان دومین حزب بزرگ سال‌های ۲۱ تا ۲۷ به خود میزد به علت دنباله روی از حزب توده پس از برچیده شدن اثر بار مغناطیسی شمالی، شرایط زندگی برای آن حزب نیز دشوار گردید.

و اما «حزب توده» که چنین جمعیت‌ها و احزابی را به دنبال میکشید و خود به دنبال چنان جذبۀ مغناطیسی کشیده می‌شد، گرچه در یک دوره کوتاه از صورت پاتوق روشنفکری به در آمد و دستی به مردم یافت اما چون نتوانست صورت بومی و ملی و محلی به خود بدهد و مشکلات مردم را حل، کند ناچار زمینه‌های توده‌ای خود را بر روی امواج می‌ساخت؛ نه در عمق اجتماع. با این همه چون اصولی داشت و طبقات را می‌شناخت و دنیایی می‌نمود و مطبوعات و تشکیلاتش وحدت نظری را در فکر و در عمل اشاعه می‌دادند، اثری که تنها همین یک حزب در بینش سیاسی مردم مملکت کرد در تمام دوره مشروطه سابقه نداشت. و گرچه به علت دنباله روی از جذبه مغناطیسی سیاستهای مسلط ،زمان قادر به حل هیچیک از مشکلات مملکت ،نشد ولی خود طرح کننده بسیاری از مشکلات مملکت بود.

و اما «جبهه ملی که محل تمرکز احزاب ضد استعماری بود و اولین تشکیلات سیاسی پس از مشروطه بود که برای روحانیت اعتباری قائل شده بود و به همین دلیل نفوذ و دست بیشتری در مردم داشت متأسفانه تشکیلات نمیشناخت و وحدت نظر و عمل نداشت و رهبرانش تنها به همان نفوذ داشتن در مردم اکتفا کرده بودند و برای حفظ همین نفوذ اخلاقی بود که جبهه ملی در حوزه های عملی هر چه کمتر جنبش داشت و فعال بود و کم کم به صورتی درآمده بود که همچون هاله ای فقط از دور پیدا بود و هر چه بیشتر نزدیکش میشدی وجودش را کمتر لمس میکردی.

و «نیروی سوم» که بیش از همه به جبهه ملی نزدیک شده بود و بیش از همه نیز به این هاله بودن جبهه ملی پی برده بود و گرچه کوششها میکرد برای تشکیلات دادن و اصولی کردن حرفها ؛ اما به علت اختلافاتی که در درون بود و مخالفتهایی که حزب توده با همۀ ایشان می کرد و نیروهایی که از هر دو سه طرف صرف مبارزه های داخلی میشد که در فصل پیش اندکی از آن را برشمردم، حاصل کار همه این احزاب تا به امروز در عمل چیزی بیشتر از صفر نبوده است. بخصوص اگر در نظر داشته باشیم که به علت همان احساس

پاتوق بودن: «در ممالک توسعه نیافته احسزاب توده‌ای قیافه مخصوصی دارند رهبران این احزاب یک بسته د برگزیده‌اند که بریده از جماعت اعضای حزب در حوزه‌های بسیار محدود میان خویش می‌پلکند. و بر خلاف آنچه در احزاب ممالک پیشرفته سراغ داریم، ورود به این رهبری در بسته بسیار دشوار است. چرا که فاصله میان رهبر و رهبری شده بسیار طویل. است عضو رهبری از نظر روشنفکری و از نظر تخصص در حدودی قابل قیاس است با یک عضو رهبری فلان حزب در ممالک پیشرفته اما عضو ساده‌اش همچنان در محیط بومی و باستانی خود بسر می‌برد با ملاک‌های قدیمی و با سلطه روابط خانوادگی و قبیله‌ای و مذهبی و فئودال.»[۶]

۵- یک پاتوق دیگر روشنفکران، مجامع ادبی و هنری است. انجمنها ادبی قدیم و جدید نمایشگاه‌های نقاشی کنسرت‌ها کلوب‌های فیلم - گالری‌ها - باشگاه‌های خصوصی. در این نوع مجامع که به هر صورت تنفسگاه‌های آزادی هستند برای روشنفکران که دمی از ازدحام عوام برهند و خود را و غم خود را فراموش کنند، یا به صورت‌های قدیمی‌اش با عده‌ای از شعرا و نویسندگان طرفیم که همه در عین حال هم خواننده‌اند و هم شنونده یا به صورت‌های جدیدش، همه هم سازنده‌اند و هم نوازنده. یا همه تصویر‌کننده‌اند و

در عین حال تماشا‌کننده یعنی یا مجلس مشاعره‌ای است از فحول قدمای شعرا که شعر‌های همدیگر را بخوانند و بشنوند یا یک نمایشگاه نقاشی است که کار‌های همدیگر را تماشا کنند، یا یک کلوب فیلم است که آثار همدیگر یا همقطاران اروپایی و آمریکایی خود را. ببینند و این‌ها همه به قول «یونگر» در «عبور از خط»، دست آخر فقط می‌توانند همچون واحه‌های نسبة سرسبزی باشند که دمی طراوتی را با خود به این برهوت اجتماعی می‌دهند. و البته که به وجود چنین تک نقطه‌های آباد نمی‌توان حکمی کرد درباره آبادی تمام یک سرزمین که بریده از‌ایشان و حرف و سخن خصوصی‌ایشان دربست و همچنان یا در اختیار رادیو است یا در اختیار منبر و محراب روحانیت؛ و در هر دو صورت در اختیار سانسور حکومت‌ها.

۶- پاتوق دیگر روشنفکران که خالی از مسخره‌ای هم نیست، این کلوب‌ها و مجامع ولخرج نوع جدید است که هیچ نام دیگری جز محافل انس غربزدگان بر آن برازنده نیست. غرضم «داینرز کلاب» است و دکه‌های مجاور آن تنها اسم‌ها در این مورد بهترین حکایت کنندگانند. «لاینز کلاب» (که علامتش را به سینه هم می‌زنند. عین لژیون دونور! ) کسی کلاب»، «بولینگ كلاب» (وجالب توجه اینکه روشنفکر غربزده ورزش هم که می‌کند در این «بولینگ‌ها ورزش عمله‌های بندری را می‌کند! ) «ریس كلاب» والخ... و معلوم است که این اسم‌ها از چه آسمانهایی افتاده‌اند. اگر روزگاری بود که فراماسون‌ها خود را به سیاست انگلیس منسوب می‌کردند امروز دوران امریکایی بازی است و این‌ها هم

تظاهرات اجتماعاتی‌اش! به هر صورت من وصف دیگری برای این نوع مجامع ندارم جز مراکز اسراف و فسق و فجور مدرن که در آن‌ها البته که همچون هر محفل دیگری معامله هم می‌کنند و تفنن هم و سیاست بازی هم خوشمزه‌ترین انواع این مجامع آن‌ها است که یک حمام سونا را هم یدک می‌. کشد. برای جبران پرخوری و شکمبارگی حضرات روشنفکران به نواله رسیده که اگر چاقتر از حد معمول شده‌اند به این علت است که در همدردی با مردم بومی غمباد آورده‌اند!

۷-آخرین پاتوق روشنفکران، ایرانی مطبوعات است. و من در «ورشکستگی مطبوعات ورشکستن این آخرین پاتوق را نشان داده‌ام اگر از روزنامه‌ها و مجلات هفتگی صرف نظر کنیم که حوزه عمل سانسورند و گرچه روشنفکر جماعت آن‌ها را می‌سازد ولی خودش آن‌ها را نمی‌خواند و کارنامه‌ایشان هم در آن مقاله آمده و اگر به عنوان گل سرسبد مطبوعات روشنفکرانه این چهل و چند سال اخیر دو مجله نسبة مهم را بر بگزینیم و نیز اگر یکی از این دو مجله را «مهر» بدانیم در سال‌های پیش از شهریور ۱۳۲۰ و دومی را «سخن» بدانیم در سال‌های پس از آن تاریخ - گمان می‌کنم مشت نمونه خروار را پیش رو خواهیم داشت مجلۀ «مهر» که پیش از شهریور بیست در دورۀ آن بازی‌ها منتشر می‌شد که پیش از این برشمرده‌ام در واقع پناهگاهی است برای روشنفکران نبش قبر‌کننده که رابطه نسل جوان و روشنفکر همدوره خود را با دوره‌های چسبیده به زمان معاصر ندیده می‌گیرند یعنی کوچکترین اشاره‌ای و حتی کنایه ای

به دوره قاجار ندارد. و همه در پی نبش قبر‌های بسیار کهن است که در آن بازی‌ها به وجودشان احتیاجی هست. و اما مجله «سخن» که پناهگاه روشنفکران دوره بعدی است پر است از غربزدگی. چرا که دوره، دورۀ غربزدگی است پس آن مجله پر است از ترجمه و جز از موارد بسیار نادر پر از فرنگی بازی و غالباً دور مانده از داغترین مسائل زندۀ ادب و فرهنگ و سیاست مملکت و پردازنده به دور افتاده‌ترین آراء و آثار و اخبار غرب. این هر دو مجله که هر یک در حدودی بلندگوی بی‌رمق ادبی و فلسفی و تاریخی روشنفکران زمان خویشند به جای اینکه محرک امری باشند و رهبر جامعه‌ای و بناگذارنده طرحی در فکر یا در عمل یا دست کم کمک‌کننده به ایجاد شعوری در وضع گرفتن نسبت به خطر‌های بزرگ زمانه، هر کدام و به همین علت‌ها که بر شمردم فقط پناهگاه‌اند پاتوقاند- فضای تنگی برای تنفس روشنفکر درمانده از عمل و اخراج شده از رهبری.‌اند منتها چون در آن دوره پیش از شهریور ۲۰ همه بادبان‌ها با لاف در غربت به کورش و داریوش و فردوسی پر می‌شد، مجله «مهر» نیز انباشته بود از نبش قبوری که بتوان به آن‌ها پز داد. به این دلیل و گرچه «مهر» مجله‌ای بود ادبی»، اما حتی ادبیات آن دوران پیش از شهریور، بیست در خارج از قلمرو صفحات آن مجله شکل می‌گرفت مراجعه کنید به مجله «موسیقی» و کار‌های هدایت و نیما و تندركیا و محمد مسعود و دیگران و دیگران، که هیچکدام رابطه‌ای با مجله «مهر» نداشته‌اند اما چون در دوره پس از شهریور ۲۰ همۀ بوق‌ها به یاد غربزدگی صدا می‌کند و دیگر احتیاجی به نبش قبر نیست، «مهر» بسته می‌شود و «سخن» به جایش راه می‌افتد که انبان ترجمه‌ها است و همه خبر از غرب و گرچه «سخن» خود فریادش از آن همه نبش قبر دوره پیش به هوا است، اما چون خود به درد دیگری دچار است که غربزدگی، باشد، ناچار عین مجله «مهر» به جای اینکه رهبری‌کننده چیزی یا کسی، باشد خود رهبری شده است. تا به حدی که در سال‌های اول عین بسیاری دیگر از مظاهر روشنفکری مستقیماً از حزب توده دنباله روی می‌کند و گرچه انصاف باید داد که مجله «سخن به هر صورت یکی از مداوم‌ترین و جدی‌ترین کار‌های مطبوعاتی پس از شهریور۲۰ را با یکی دو بار وقفه یا تعطیل، اختیاری، دنبال می‌کند - در حالی که مجلات مشابه آن مثل مجله «مردم» و «علم» و «زندگی» به علت اینکه هر یک محرك امری بودند و پیامی داشتند و در مقابل مسائل حاد وضع می‌گرفتند ناچار به علل سیاسی در توقیف بسر می‌برند - به هر صورت اکنون با یک مرور سریع به دوره‌های «سخن» می‌توان دید که دوران شکفتگی این مجله همان دورانی است که صادق هدایت عین یک شمع جمعی حاضر و ناظر است و آراء و آثار جماعت کثیری از اطرافیان خود را منعکس در آن می‌کند.[۷] و حقیقت این است که همین جماعت بودند که چیزی را به اسم «سخن» ساختند و از این راه کسی را به اسم «دکتر خانلری». و گرچه هنوز فراوانند روشنفکران و نویسندگان و شعرایی که آثار خود را در آن مجله منتشر می‌کنند چرا که پناهگاه دیگری به این مداومت و به این مصونیت از سانسور نیست- اما ایضاً انصاف باید داد که قسمت اعظم شکفتگی نظم و نثر فارسی در سال‌های پس از شهریور۲۰ خارج از حوزه عمل مجله «سخن» صورت پذیرفته. است بخصوص از وقتی مجله «سخن» بدل شد به نردبانی زیر پای نیل به مقامات حکومتی.[۸] اگر از نیما و مسعود فرزاد و تندر کیا سخن نرانیم که خود تربیت شدگان پیش از شهریورند- و با این همه هیچ اثری از‌ایشان در تمام دوره‌های «سخن» نیست- شاملو و داریوش و‌امید و فرخ زاد و آزاد و تمام خیل شاعران جوانتر و ساعدی و فرسی و افغانی و گلستان و مدرسی و بیضایی و ابراهیمی و رادی و همۀ نویسندگان جوانتر کلاً سر از دریچه‌هایی در آورده‌اند که سخن را به آن‌ها راه نبوده است و این دریچه‌های دیگر علم و زندگی» است و «مردم» و «پیام نو» و «شیوه» و «جنگ» (حسین رازی) و «صدف» و «اندیشه» و «هنر و پیش از این‌ها «اندیشه» و در این اواخر «کتاب هفته» و «کتاب ماه کیهان و «آرش» و «انتقاد کتاب» نیل و «جهان نو و جنگ‌های کوچک تهرانی و ولایتی که از سال ۴١ به این سمت باب شده است. و اسمهاشان «جنگ طرفه»، «جزوۀ «شعر»، «جنگ اصفهان»، «جنگ پارت»، «بازار رشت»، «پرچم خاورمیانه جنوب» و دیگران و دیگران. بردارید و هر کدام از این‌ها را که هنوز هستند ورق بزنید - گرچه به علل سیاسی و اقتصادی به دیرپایی هیچکدامشان اطمینانی نیست نه اثری از نبش قبر «مهر» در آن‌ها هست که خود سال‌ها است دارفانی را بدرود کرده و نه اثری از هوای نمور کتابخانه‌ها که در «یادگار» عباس اقبال بود و یا هنوز در «وحید» و«یغما» هست و نه اثری از غربزدگی‌های «سخن»، و هر کدام آن‌ها پر از شور و شوق و تحرک جوانی و فحوایی از درک سیاسی مشترك و برداشت ادبی دنیانگر و موضع‌گیری‌های صریح یا تلویحی سیاسی که گاهی به جوانمرگ شدنشان میانجامد اما حیف که هر کدام از این مجله‌ها گرچه دربست در مقابل «سخن» وضع مخالف هم می‌گیرند، اما اغلب عین «سخن» نوعی پاتوق روشنفکریاند و اغلب‌ایشان دچار همان نقص اصلی که غیر سیاسی شدن است و تازه اگر بتوانند بیش از دو سه شماره بپایند، هر کدام محفل انسی هستند برای دسته کوچکی که چون گمان کرده‌اند به محافل رسمی ادبیات راه ندارند، برای خود محفل کوچکی ترتیب داده‌اند و همه در این مشخصه مشترك‌اند که با جماعت بزرگ سر و کاری. ندارند و حکومت که مطبوعات بزرگ را در نظارت سانسور دارد البته گاهی به عنوان سوراخ اطمینانی به شماره‌های نامرتب این مجلات در نسخ معدود رضایت هم می‌دهد و البته که به هر صورت هر چه تعداد این نوع مجلات بیشتر دل صاحب قلم و روشنفکر قوی‌تر و هر چه انواعشان گونه گونتر فکر‌ها و آثارشان از متحد المال بودن دورتر. چرا که فقط حکم حاکم را در همه جا به یک زبان می‌شود خواند و به یک سبک اما این که هر دسته‌ای از روشنفکران جوان سرشان را به لاک خود فرو کنند و با صرف همتی و دوران زدن و سرشکن کردن مخارج تازه دوسه ماهی یک بار صد صفحه مطلب بیرون بدهند با چند شعری و دو سه قصه‌ای و یکی دو مدارا نامچه به اسم نقد و یکی دو بحث از مسائلی که در محیط بومی اصلاً مطرح نیست چه حاصل؟ و این گرچه در مقابل محافل رسمی ادبی به هر صورت علامت وجودی است و درست است که تنها احساس وجود یک، جماعت خود ایجاد خطری است برای آنکه فقط حکم حاکم را غرغره می‌کند اما خطر بزرگتر در این است که یک جماعت بزرگ اما ساکت قصدی در سر دارد. و انتخاب هر یک از این دو راه با خود روشنفکران است و درایتشان. اما مبادا هر دسته از‌ایشان را تک کرده باشند تا در تنهایی از اثر بیندازندشان و به دلخوشکنک چند صفحه‌ای که سیاه می‌کنند، مشغول کنندشان! آیا این همه مطبوعات موسمی ادبی که بر شمردم در این حداقل همکاری و همفکری همداستان هستند که تعهد و مسؤولیت و وضع گرفتن در مقابل غرب یعنی چه؟[۹] تنها در این

صورت است که این همه نام که برشمردم از صورت پاتوق‌های روشنفکری به در خواهند آمد و بدل خواهند شد به آحاد پراکنده‌ای از جمع بزرگی که چون نمی‌خواهد به قصد ایجاد خطر زودرس جمعیت خود را به رخ حریف بکشد در ظاهر جزیره‌های پراکنده را میماند پخش شده در عمق اجتماع



ناندانی‌های روشنفکران

در این پاتوق‌ها که بر شمردم البته که روشنفکران باید دست به جیب کنند و مخارجی دارند. و البته که متمتع شدن از این اشرافیت پیزری، پول چندان کم خرج هم نیست و خرج این اسراف‌ها را روشنفکران از کجا می‌آورند؟ از درآمدی که به عنوان جانشین عامل استعمار -و به ازای غبن و محرومیت اکثریت مردم- دارند بگذریم از حقوق‌های سازمان برنامه‌ای و نفتی و حقوق علیا- مخدرات منشی و وزرا و درباریان یک استاد تمام وقت اینجا چهار تا پنج هزار تومان حقوق دارد در حالی که همکار او در هند میان ۳۰۰ تا ۴٠٠ روپیه (هر روپیه ۷ تا ۱۰ ریال) حقوق می‌گیرد. و یک طبیب میلیونر مورد نادری نیست تا من برای شما بشمارم. علاوه براین حقوق‌ها و درآمد‌های گزاف اجازه بدهید ناندانیهای اصلی روشنفکری را برایتان بشمارم و البته فراموش نکنید که به این ناندانی‌ها آن دسته از روشنفکران راه دارند که تن به خدمتگاری





بی چون و چرای حکومت‌ها داده‌اند اما این سفره آنقدر گسترده هست که هر عابری بتواند از آن باج گذری (حق الماره) بگیرد. و شاخ و برگ این باغ هر زغارت آنقدر سر از دیوار‌ها بر کرده است که هر گذرنده‌ای از کوچه به نوایی برسد و همین جوری است که بورژوازی تازه پا دارد اس وقس پیدا می‌کند. و اکنون آن ناندانی‌ها:

۱- نخستین آن‌ها سازمان برنامه است با مؤسسات وابسته‌اش: سازمان آب و برق آمار، نقشه کشی و امثالهم. که هر یک بایکی دو هزار کارمند دکتر و مهندس، و همه از فرنگ و آمریکا برگشته و اغلب با زنان فرنگی و امریکایی در خانه نشانده، و در همین حدود از علیا مخدرات هفت قلم آراسته، منشی سهم عمده‌ای از درآمد مملکت را به پای روشنفکران غربزده میریزند. حقوق‌های گزاف، کمک‌های کلان برای خرید خانه و ماشین و اضافات و حق سفره‌های گران به عنوان حق سکوت‌های دهان دوز. تنها حقوق و مزایای علیا مخدرات منشی چنین دستگاه‌هایی که خود از مظاهر بسیار حکایت کنندۀ غربزدگی در این ولایت‌اند، قابل مقایسه است با حقوق نمایندگان مجلس ما و وزرا. و من‌ایشان را به این علت از مظاهر دست اول غربزدگی می‌دانم که اگر علیا مخدره‌ای کاره‌ای بود، چرا منشی دیگری باشد؟ و چرا خود مسؤول کاری نباشد؟ و اگر کاره‌ای نیست، فقط زینت مجالس است تا آقای رئیس هر وقت حوصله‌اش از حجم کار سر رفت به نظری یا گپی حظ بصری داشته باشد.

۲- دومین این ناندانی‌ها شرکت نفت است. شرکت ملی نفت و مرداب اصلی که کنسرسیوم باشد؛ با این تفاوت که کار کردن در این دو بنگاه مستقیماً جای عامل استعمار نشستن است و به این مناسبت وضع و روحیه کاملاً مستعمراتی داشتن در برخورد با مسائل . بوسی اگر در سازمان برنامه، روشنفکران وردست‌های مستشاران فرنگی و امریکایی یا دیلماجان،‌ایشانند در این دو مرکز نفتی اگر فرمانبران‌ایشان نباشند، حتماً افتخار می‌کنند که بر جای‌ایشان تکیه زده‌اند.

۳-ناندانی بعدی این مقاطعه کار‌های فراوان است که در این سال‌های اخیر همچو قارچ بر پای رشوه نفت می‌روید و ادارم کنندگانشان فحول روشنفکرانی که گاهی نماینده مجلس سنا هستند و اغلب پیش از این اعضای حزب ایران و حزب توده بوده‌اند. و اکنون همه اسفالت‌کنندگان راه‌ها و فرودگاه‌ها هستند یا سازنده مدارس و بیمارستان‌ها یا برنده مناقصه لوله کشی آب و برق آبادی ‌های دور افتاده و مناقصه‌ها جوری است که از برنده‌اش تا عمل کننده، دو سه دست می‌گردد و هر دست در این میان ۲۰ تا ۳۰ درصد از کل مخارج یک مناقصه برداشت می‌کنند.

۴-ناندانی بعدی، دستگاه‌های انتشاراتی مملکت است: ، رادیو تلویزیون مطبوعات بزرگ و ناشران بزرگ. صرف نظر از روشنفکران بیگاری‌کننده که برای ورود به حوزه حکومت باید مدتی در این مؤسسات تمرین خوش خدمتی کنند و بار اصلی این مؤسسات همیشه به دوش خیل جانشین شونده‌ایشان است، آن‌ها که چرخ و فرمان را در این مراکز بدست، دارند، همان اسب و علیقی را می‌برند که در ناندانی‌های پیش شمردم.

۵-ناندانی، بعدی مؤسسات فرهنگی باصطلاح «ملی» است. گروه‌های فرهنگی که فرزندان خلف «ملی» شدن مدارس‌اند -دانشکده‌های ملی و دولتی- حتی خود مدارس خصوصی و ملی. از کودکستان گرفته تا دانشگاه. در همین نوع مؤسسات است که فرهنگ مملکت را «آمبورژوازه» کرده‌اند. ترتیب کار را جوری داده‌اند که یک فرهنگی و دبیر کار کشته و با تجربه در ۲۰ تا ۲۵ سالگی خود را باز نشسته کند و یکی از این مدارس «ملی» باز کند. به این طریق هم جای او خالی می‌شود تا یک سپاهی دانش را به جایش بگذارند و کمک کنند به بیشتر «میلیتاریزه» شدن فرهنگ و هم خود او را در این نوع مدارس پولساز «ملی» به نان و نوایی برسانند. من یک گروه فرهنگی را می‌شناسم که ده سال پیش اعضای اداره کننده و مؤسس آن فقط حقوق‌های رتبه‌ای خود را داشتند؛ اما در سال ١٣۴۴ خودشان بیلان دادند که ۲۵ میلیون تومن سرمایه دارند. در همین سال دانشگاه ملی در تهران فقط ۴۰۰ شاگرد داشت اما بودجه‌اش ۳۰ میلیون تومن بود که ۹ میلیونش را وزارت فرهنگ می‌داد -۷ میلیون را شرکت نفت- ۹ میلیون را سازمان برنامه و الباقی را خود شاگردان. و بنیاد پهلوی که افتخار تأسیس و اداره این دانشگاه را دارد، در آن سال یکشاهی هم خرج نکرده است. یا دانشگاه شیراز با هزار نفر دانشجو در همان سال، ۴۵ میلیون تومن بودجه داشته، در حالی که مثلاً دانشگاه تهران با ۱۴ هزار شاگرد فقط ۱۰۰ میلیون تومن بودجه داشته است. ۶-ناندانی، بعدی مؤسسات خصوصی بهداشتی است. بیمارستان‌ها آزمایشگاه‌ها درمانگاه‌ها پلی کلینیک‌ها و مطب‌های خصوصی همچنانکه در مورد مؤسسات فرهنگی دیدیم، به علت قلت بودجه و به علت ناتوانی دولت از بر آوردن احتیاجات مردم ناچار آزادی عمل به سرمایه‌های خصوصی در زمینه فرهنگ و بهداشت داده‌اند؛ چرا که بودجه فرهنگ مملکت یک چهارم تا یک سوم بودجه ارتش است و بودجه بهداشت یک سیزدهم. آن و آن وقت ببینید در این ۱۵ رساله اخیر چه مؤسسات خصوصی عظیمی مسؤول سلامت تن و روح مردم مملکت شدهاند و چه نظارت صفری در کار آن‌ها هست، و چه میلیونر سازنده‌اند همۀ. آن‌ها درست است که در اثر رقابتهای خصوصی در این بازار آزاد فرهنگ و بهداشت! کار‌های آبرومندی هم شده است و مؤسسات منظمی بوجود آمده که حتی حکومتهای ما در ایجاد آن‌ها درمانده بودهاند؛ ولی بحث در این است که وقتی ۸۰ درصد از مردم بیسوادند و بیش از این نسبت دسترسی به وسایل بدوی بهداشت ندارند و هنوز در دهات شکستن کمر و دست و پا را با لای پهن خواباندن معالجه می‌کنند جز ناندانی چه بخوانیم این مؤسسات‌تر و تمیز و آخرین مدل فرهنگی و بهداشتی را که در شهر‌های بزرگ گسترده است؟ و در آن‌ها و به وسیله آن‌ها فقط تظاهری به پیشرفت می‌شود و بعد نیز در آن‌ها فقط بورژوزای تازه به دوران رسیده عاشق رفاه، احساس امنیت می‌کند! و بعد نیز در آن‌ها و به وسیله آن‌ها روشنفکر جماعت را به نان و آب می‌رسانند تا از این راه او را از بحث در لاهوت و ناسوت نابسامانی‌های اجتماعی باز دارند و مشغولش کنند به حساب سود و زیان شرکت و مؤسسه آن هم در زمانی که فرهنگ و بهداشت مجانی و همگانی را حتی در کویت عمل کرده‌اند که تا دهسال پیش بیابان غفری بیش نبود.



دانشگاه در دادگاه تجدید نظر ویژه دادستانی ارتش تکثیر از نهضت آزادی ایران خارج از کشور خرداد ماه ۱۳۴۳، در ۷۷ صفحه.

ما همگی از استثمار دیگران بهره برده‌ایم» از مقدمۀ «نفرین شده‌های زمین» به قلم فرانتس فانون. با این اسم و رسم: Frantz Fanon، Les damnés de la terre، Ed. Maspero، Paris، ۱۹۶۱، p. p. ۲۲-۳.

↑ اسامی‌ایشان به ترتیب محکومیت: مهندس بازرگان استاد دانشگاه، ده سال - سید محمود طالقانی امام مسجد اسلامبول، ده سال - دکتر یدالله سحابی

↑ نقل شد از صفحۀ اول متن مدافعات آقای مهندس مهدی بازرگان استاد استاد دانشگاه، چهار سال مهندس عزت الله سحابی، چهار سال - دکتر عباس شیبانی، شش سال - عباس رادنیا دو سال احمد علی بابائی شش سال ابو الفضل حکیمی چهار سال - مهدی جعفری، چهار سال - مصطفی مفیدی، پنج سال - محمد بسته نگار، چهار سال.

↑ مراجعه کنید به «بهائیگری»، کسروی، و بعد به «قیام باب».

↑ مراجعه کنید به کار نامه سه ساله صفحۀ، ۸۳ به همین قلم چاپ ۱۳۴۷، ناشر «زمان».

↑ آخرین کتاب‌ها در این باره یکی از «محمود کتیرایی است؛ دیگری از فریدون آدمیت به نام «فکر آزادی و مقالات او درباره جامعه انسانیت»، یا انتشار یادداشتهای ملکم خان در مجله «سخن».

↑ نقل شد از صفحه ۱۸۹ کتاب «در آمد به سیاست» به قلم «موریس دوورژه» چاپ پاریس ۱۹۶۴. این هم اسم و رسم اصلی‌اش: Introduction à La Politique، par M. Duverger، Ed. Idée، Gallimard.

↑ واسامى‌ایشان یك طومار. است مثلاً مراجعه کنید به شماره تیرماه ۱۳۳۲ آن مجله که شباهتی دارد به کارنامه عمل آن مجله در دست مدیرش تا با دستی پر وارد حکومت بشود و چه پز‌ها که پیش و پس از این واقعه او به این اسامی داده است.

↑ شماره خرداد ۱۳۳۴ همان مجله با سرمقاله مدیرش خطاب به «دوستان جوانم» در شرح چگونگی پذیرفتن معاونت اسدالله علم و دیگر قضایا.

↑ نقل می‌کنم از ژان پل سارتر که اینجا به عنوان یك اروپایی حرف میزند « آیا روشنفکر ایرانی کاسه از آش داغ‌تر است؟ شما خوب می‌دانید که ما استثمار‌کننده‌ایم شما خوب می‌دانید که ما طلا و فلزات و نفت قاره‌های دیگر را ضبط کرده‌ایم و همه را به پایتخت‌های قدیمی خودمان آورده‌ایم و البته که با نتایجی بسیار عالی، کاخ‌ها، کلیسا‌ها مراکز صنعتی و بعدهم هر وقت بحرانی تهدیدمان می‌کرده بازار‌های مستعمراتی آنجا حی و حاضر بوده‌اند برای دفع خطر از ما. اروپای انباشته از ثروت البته که توانست حقوق انسانی را برای آحاد ساکنان خود تأمین کند اما هر انسانی در این اروپای ما، یك شریك جرم است. چرا که





ضمیمة نهم

احسان طبری



گفتگو با یك روشنفکر مأیوس[۱]

مقاله زیرین نشر نیافته به حکم غیابی محکوم شد و برخی از آقایانی که خود را مخاطب این مقاله پنداشتند، به تصور آنکه نویسنده‌اش قصد مکابره و مخاصمه داشته نخوانده و از مضمون مقاله با خبر نشده اعتراضاتی کردهاند حقیقت این است که بر خلاف فرض این آقایان به هیچوجه قصد اهانت یا استهزاء در بین نیست و نمی‌تواند باشد. جائی که می‌توان حقیقت را با آرامش و متانت بیان کرد چه جای استهزاء و اهانت است و جایی که به استهزاء و اهانت احتیاج باشد نویسنده در خود استعداد خودنمایی نمی‌بیند این مباحث لااقل از این لحاظ که فکر‌ها را به حرکت میاندازد بیفایده نیست و نباید بدون جهت خصمانه تلقی گردد.

در این روز‌ها گاه با برخی از روشنفکران با ارزش و انساندوست و آدمی- منش روبرو می‌شوید که در برابر هجوم پیشامد‌های ناگوار، خلع سلاح شده‌اند و باشتابی هر چه تمامتر هر گونه شیوه مبارزه مثبت و پیگیری در نبرد اجتماعی را، کوششی بی‌ثمر شمرده بار دیگر به تاریکخانه افکار ناخوش و ذهنیات ناهنجار و ناموزون خودپناه برده‌اند. بعضی از این‌ها با تباهی و بیداد دشمنان آشتی ناپذیرند و لذا در دامن آن‌ها نمی‌افتند ولی گویا نمی‌خواهند در طریق وصول به حقیقت، از

هفت خوانی که بر سر راه آنست بگذرند. بعضی از آن‌ها برای همه‌اشیاء و مفاهیم و مقولات زندگی صور کامل و جمیلی تصور می‌کنند و اگر حقایق زشت و ناهموار حقایق سرکش و وحشی با اوهام دلفریب و تخیلات منزویانه آن‌ها موافق نشود در غرقاب نومیدی جانگزا و بیزاری درمان ناپذیری در می‌افتند. برخی از آن‌ها اصولاً پرستنده حقیقت هستند و عدالت را دوست می‌دارند و از حقوق بشری دفاع میکنند ولی به شرط آنکه این محبت و ارادت باعث صداعی نشود و مزاحمت بار نیاورد. آن‌ها که در سکوت باطن خود سیر کرده‌اند از غوغای مخوف و آشفته جامعه وحشت دارند و این حس مردم گریزی آن‌ها را همیشه به زوایا می‌کشاند. در آنجا آن‌ها ابدیت و لایتناهی را صید می‌کنند و دنیا می‌پنداری زیبنده وجدانیات فسون آمیز خویش، بوجود می‌آورند.

در حالیکه فکر بد بین و زبان گزنده و زننده برخی از آن‌ها بیان بی‌ریای درد و ناکامی آنهاست، برخی دیگر از این اسلوب جدید روشنفکرانه»، استفاده می‌کنند تا به احساسات خوپسندانه خود، احساسات ناشی از ترس جان حفظ مال و امنیت شخصی خود حله‌ای که تارش از الهامات شاعرانه و پودش از افکار فیلسوفانه است بپوشانند. باید در میان آن روشنفکران ارجمند که تلخی مصائب گذشته و ناگواری حوادث اکنون و تاریکی، منظره آینده آن‌ها را به خشم آورده و نومید ساخته، و بعضی از روشنفکر نمایان خود پسند که کاخ فلسفه و تخیل خود را تا ثریا بالا می‌برند و سایه مخوف آن را بر روی همۀ چیز‌های ثمر بخش خجسته فاضل و اصیل می‌افکنند، فقط برای آنکه امنیت كوچك خود را از تطاول مصون نگاهدارند. فرق بسیار گذاشت. باری اگر نیت این دو دسته این اندازه با هم تفاوت دارد کلماتشان به یکدیگر شبیه است. حالا مستوره‌ای از افکار و کلمات آن‌ها را برداریم و در معرض بحث و انتقاد قرار دهیم.

روشنفکر مایوس: خوب شد شما را پیدا کردم. مدت‌ها بود که می‌خواستم انتقام خود را از یکی از این آقایان طرفدار توده‌های وسیع بکشم. به عقیده من اگر دیگر شما دم از آزادی بزنید فقط برای این است که حیا را فراموش کرده‌اید. مرد میدان نبودید ادعای بیجا کردید تاریخ ایران را یك قرن به عقب انداختید. افتضاح بالا آوردید!

فرد حزبی: مگرچه اتفاقی افتاده؟

روشنفکر مأیوس: چه اتفاقی افتاده؟ هیچ آب از آب تکان نخورده، فقط تمام رشته های ملت ایران در اثر شاهکارهای شما پنبه شده تمام آن کثافت مآبهائی که روزهای شهریور از رسوائی صورت خود را می پوشاندند و میخواستند به سوراخی فرار کنند و با عجله دنبال ماسك تازه ای میگشتند حالا دوباره واکس زده، اتو کشیده با ادعای زیادتر به عنوان منجی و رهبر و پدر و پیشوا به ملت بدبخت توسری خورده ما تحمیل شدند و کسی هم نمیتواند حرفی بزند. تمام اراذل دوره گرد وکیل و وزیر و روزنامه نویس اشرافیت جدید پر طنطنه ای را بوجود آورده اند و حالا ملت گرسنه این مملکت بايد يك قرن جلو این موجودات دولا راست شده و تعظیم و تکریم بکند تودههای وسیع را دم چک ژاندارم كينه جو ومالك زخم خورده دادید اجازه دادید که کلمات بشریت آزادی، حزب، مبارزه و امثال آن را که ما بوسیله آنها قوت گرفتیم و خواستیم به زندگی خوش بین شویم بی آبروها به لجن بکشند دوباره قلتشنهایی که جا رفته بودند و سر و صدایشان از گوشه ای بلند نمیشد به عنوان شاعر و ادیب وفيلسوف و ملا وغیره و غیره وارد صحنه شده، اشک تمساح می ریزند و برای ملت یخه میدانند اینها نتیجه شاهکارهای شماست. اگر مرد میدان نبودید چرا با در میدان گذاشتید؛ چرا ملت را تحريك كرديد و خودتان کنار رفتید؟ نکند شما هم مأموریتی داشتید که بدبختی این ملت را تکمیل کنید؟

فرد حزبی: با لحن عصبانی و احساساتی حرفهای زیبایی میزنید که متأسفانه بی معنی است. شما مطالب را وارونه تعبیر می.کنید بطور ساده و خلاصه و بدون پیرایه و آرایش لفظی ادعای شما برضد ما اینست چرا فتح نکردید؟ و یا اینطور چرا شکست خوردید؟ ما این را اعتراف میکنیم که فتح نکردیم و دچار نا کامی شدیم. ای چه بسا که در این شکست و ناکامی ایراداتی هم متوجه ما باشد، ولی همه اینها دلیل بر این نیست که دنیا به آخر رسید و صحبت مبارزه آزادی قدغن شده و ما باید از خجالت قطره ای آب شده به زمین فرو برویم. هر جنبشی در جهان فتح و شکستی دارد. مگر جنبشهای ستمکشی دنیا فقط برای نخستین بار در ایران و آنهم در زمان ما رخ داده. اگر شما فکرتان تنبل نباشد و خوانده ها و دانسته های خود را بیاد بیاورید، زود به این نتیجه میرسید که جنبش زیاد بوده و این جنبشها گاه در اثر نیرومندتر بودن دشمن به موفقیت ،نرسیده ولی بار دیگر با گرفتن تجر به از شکست گذشته تجدید شده و پیش تر رفته است.

تاریخ بشر تا امروز تاریخ مبارزه بوده است. بر سر هر يك از این عقاید که امروزه

جزو مبتذلات علمی است آدم سوزانده‌اند و خون ریخته‌اند. آن امتیازاتی که امروز بشر به آسانی از آن برخوردار است در نتیجه کشمکش و نزاع سخت تحصیل شده است. نزاع و كشمكش اجتماعی را نمی‌توان تعطیل کرد. اگر من و شما آن را تعطیل کنیم خود آن تعطیل نخواهد شد اگر من و شما از این میدان بیرون برویم کسانی دیگر وارد آن خواهند شد.

روشنفکر مایوس: شما میگوئید ما شکست خوردیم. بسیار خوب، اهمیت ندارد، یك روز خواهد رسید که فتح خواهیم کرد ولی آخر آن روز چه روزیست؟

فرد حزبی: توده‌ها در مبارزه خود برای تاریخ از پیش معین شده پیکار نمی‌کنند. حرکت جامعه را بطور کلی قوانین تکاملی معین می‌نماید ولی شکل این حرکت را نمی‌توان بدرستی در جزئیات آن پیش‌بینی کرد. ممکن است ما به قول آن دهقان پیر در آن قصه معروف فقط کارنده درختی باشیم که دیگران نمر آن را خواهند خورد.

روشنفکر مأیوس: من درباره خودم اعتراف می‌کنم که آنقدر نمی‌توانم شیفته آرمان خودم باشم که برای خودم از نتایج خوب آن آرمان هیچ سهمی قائل نشوم. درباره شما هم چه عرض کنم که آیا راست میگوئیدیانه. چون شما در باطنیات من نمی‌توانید دخالت کنید من در باطن راجع به این ادعای بشر دوستی شما شك. کنم. من می‌خواهم از نتیجه زحمت خود فایده ببرم مقصود من به هیچوجه فایده شخصی نیست ولی لااقل ببینم که زحمات من به نتیجه رسیده است یا از نتیجه آن مطمئن شوم.

فرد حزبی: فایده یک چیز نسبی است. هر نقطه که در جلوما قرار دارد خود نقطه هدف است. هدف انسان همیشه فراتر از دست اوست کی انسان به جایی خواهد رسید که نخواهد از آنجا بجنبد با این نسبی بودن، هدف یك فرد مبارز وقتی وظایف خود را در اصلاح جامعه خوب انجام داد همیشه از وصل هدف برخوردار است و اما اینکه درباره احساسات بشر دوستی من شك كردید بسیار خوب شما درباره من شك كنید، ولی در تاریخ کسان زیادی هستند که این روح را از خود نشان دادند. تمام دستگاه حیاتی خود را فقط به عنوان ضربتی برضد دژ دشمن بکار بردند. خود را به آن زدند خرد شدند ولی در در هم رخنه‌ای وارد کردند. آن موقع که آن‌ها می‌ مردند حتی منظره آینده در زیر دود‌های غلیظی مخفی بود.

روشنفکر مأیوس: آنچه شما پیشنهاد می‌کنید عملی مخالف با غرایز

بشری است.

اصولاً طرز برخورد با قضایا در نزد هر کس طوری است. روح ما در مقبره خود می‌تواند از دریچه‌های گوناگون به دنیا نگاه کند. آن وقت نسبت به زاویه نظر او مناظر و مرایا ترکیب تازه‌ای به خود می‌گیرند من اصولاً در همه چیز می‌خواهم شك کنم. مثلاً از حقیقتی صحبت می‌شود که گویا بسیار دلپذیر است و وصول به آن آرامش باطن و گشادگی روح ایجاد می‌. کند من به نوبه خود به نام یك جوینده و پوینده در یك مساحت وسیعی مسافرت کرده‌ام ولی این چیز دلپذیر را نیافته‌ام. البته خیلی چیز‌ها دیدم که از دور جالب توجه بود و مرا گیج کرد و به سمت خودش کشید ولی وقتی که نزدیك رفتم مجبور شدم از تعفن آن فرار کنم همه چیز افسانه است. آزادی عشق، اجتماع، ، عدالت، همبستگی پیشرفت، ترقی، تعالی این کلمات برای من عروسک‌هایی است که بشر شکم آن‌ها را از بدجنسی و تقلب خود پر کرده. این «حقیقت» شما را ما نتوانستیم گیر بیاوریم و لمس کنیم فوق‌العاده سیال و کشدار است. مثل بند لیفه کوتاه از دست آدم در می‌رود.

چندین مرتبه در تاریکی جنگ انداختم که آن را بگیرم در دست من یا هیچ چیز نماند یا کثافت قیآوری باقی ماند این بود حقیقت شما. همه چیز قراردادی است انسان‌ها قبل از آمدن در صحنۀ زندگی مطابق این قراردادهای خشك و بی‌روح با هم تمرین می‌کنند بعد در صحنه می‌آیند و نقش‌های احمقانه خود را بازی می‌کنند.

فرد حزبی: شما در مالیخولیای شاعرانه‌ای گم شده‌اید، وقتی انسان مأیوس و عصبانی است حوصله ندارد، منطقی خونسرد و بیطرف فکر کند. افکار هر قدر باحالت روحی شخص جور باشد آن‌ها را بهتر می‌پذیرد. این طبیعی است که انسان می‌خواهد به همه چیز خود پایه صحیح بدهد. برای آدمی که خود را در جنگ زندگی شکست خورده تصور می‌کند این تمایل که «اصولاً زندگی لغو و هجو است» قوی است. افکار شما مجموعه‌ای از آن افکار انحطاطی است که در دنیای کهنه، دنیای زوال یابنده این اواخر گل کرده است. فلسفه «آلبر کامو» و «ژان پل سارتر» یا هذیان‌های تلخ «کنالی نویسنده انگلیسی و این قبیل افکار همه از یك چیز سرچشمه می‌گیرد و آن این است که نظام جامعه کنونی بهم خورده، شیرازه آن از هم پاشیده و فقط آن کسانی که راه یك نظام بهتر و عالی‌تری، راه

فردایی را یافته‌اند خوش بینند و الا تمام کسانی که به راه دیگری عقیده ندارند و در حصار امروز محبوس مانده‌اند، چون در اطراف خود جز بیهودگی و هرج و مرج نمی‌بینند به «اصالت بیهودگی و هرج و مرج» معتقد می‌شوند. این افکار انعکاس حقیقت، نیست بلکه انعکاس وضع زمان است انعکاس یك واقعیت موقتی است. علت اصلی اینکه شما در زندگی خودتان سرخورده‌اید و بیزار شده‌اید برای این است که زندگی و عوامل آن را با رؤیای خوشی استقبال می‌کردید. کراهت منظر زندگی با رنگ و فریب رؤیایی شما جور. نبود افسوس که زندگی در واقعیت کنونی‌اش همین است و باید برای بهتر کردن آن کوشید. در حوصله ما و در قدرت ما نیست که آنرا بکلی عوض کنیم ولی وظیفه «انسان با شعور بودن» در این است که آن را، ولو کمی هم باشد، بالاخره عوض کنیم. این وظیفه انسان با شعور است.



روشنفکر مأیوس: من از این لغت انسان شما چیزی نمی‌فهمم... هیچ فکر نمی‌کنم که انسان حالت ترقی یافته حیوان باشد. من بکلی این تئوری را علی رغم تمام قوانین تحول و تکامل زیر و رو می‌کنمانسان نوع تنزل یافته حیوان است. شما نگاه کنید در دنیای حیوانات زندگی به صورت یك نظام مرتب اداره میشود. غریزه‌ها به طور یکنواخت دقیق و با انضباط حرکات این دنیا را اداره می‌کنند همه چیز حیوان زیباستحتی سکوت او در آنجا عشق، پیکار، تلاش معاش، دوستی و ستیز همه در زیر یك عده قواعد مرتب و زیبا اداره می‌شود، ولی همینکه آخرین می‌مون یاحقی گفت و کمر راست کرد و به صورت اولین نسناس در آمد. هر گونه قاعده‌ای بهم خورد آن روز روز شروع رقت انگیز‌ترین کمدی‌ها در دنیا بود. نطق و بیان که آن را موهبتی می‌خوانند به صورت بزرگترین بلیه برای تسهیل بدجنسی و حقه بازی ظهور کرد. تصنع و هرج و مرج و تقلب و مزاحمت و خل بازی و ادا‌های خنك و بی‌معنی و ادعا‌های بیجا و تفکرات جنون‌آمیز جای آن تمرین منظم و قشنگ عالم حیوان را گرفت. هر گونه ترتیب و قاعده‌ای از میان رفت برای اولین بار زیر آسمان و روی زمین موجودات وحشتناکی پیدا شدند که فلسفه دورویی را پیدا کردند. و دستگاه بغرنج و پیچیده‌ای به نام تمدن بر روی این فلسفه بنا. نمودند غرض و کینه و تعارف و مدح وثنا وادعا وتظاهر و هزار‌ها ادا و اطوار لوس دیگر محرک‌های اساسی فعالیت بشر است. در خانواده میمون‌ها، در گله آهو‌ها، در لانه مورچه‌ها، در کندوی زنبور‌ها، از این قبیل رسوایی‌ها وجود ندارد. انسان به عنوان یك موجود زنده بسیار احمق‌تر، مبتلاتر، توسری خورده‌تر، گیج و گول‌تر از پست‌ترین حیوانات است. این تکامل نبود تنزل وتدنی بود.

فرد حزبی: شما حقیقتی را پیدا کرده‌اید و‌ای آن را وارونه تعبیر می‌کنید. درست است که دنیای حیوانات را غرایز حیوانی بطور منظم اداره می‌کرد و درست است که در دنیای انسان که نقش غریزه کم شده و ملکه دماغی نیرومندتری که تازه در حال نشو و نما بود به نام عقل بروز کرد؛ آن نظام گذشته بهم خورده ولی از آن اینطور نباید نتیجه گرفت که بدبختی بشر نتیجه عقل اوست و عقل نتیجه تنزل غریزه است. حاجت ‌های زندگی بشری به مراتب وسیع‌تر و بغرنج‌تر و پیچیده‌تر از حیوان است. آنچه حیوان را دلخوش می‌کند برای هر بشری ممکن است بدست بیاید، ولی او از این مرحله جلوتر رفته است. تصور نمی‌کنم اگر امروز به ما پیشنهاد کنند با تمام شرایط مادى زندگی یك حیوان مشغول امرار معاش شویم به ما خوش بگذرد و خودمان را خوشبخت حس کنیم محصولات عقل به مراتب عالیتر از محصولات غریزه است. البته تا یك عقل رشد یافته اجتماعی بر همه چیز حکومت کند مدتی تلاش لازم است. این تلاش ناگزیر در ورای تمایلات من و ما انجام خواهد گرفت. هرچه شما به بشریت لعنت کنید و کیش پرستش تمدن حیوانی را رواج دهید، بشریت فضائل خود را بوجود خواهد آورد و جنت مأوای خود را درست خواهد کرد. بدبختی بشر امروزی ناشی از آن است که هنوز عقل واقع بین و درستی را که برای حمایت از تمام مزایای حیاتی او مجهز باشد بر خود حاکم نساخته متناسب با هرج و مرج در اقتصاد یك نوع هرج و مرج در عقل‌ها در فکر‌ها حکمفرماست. بشر در حالت تهیۀ دنیای مخصوص خود است و تا آنکه بر روی این مردابهای سرد قطبی این قصر بزرگ ساخته شود. کسانی زیاد باید زیر تازیانه بادهای گزنده و در داخل آب‌های متعفن و منجمد خفه شوند. صحنه حزن‌انگیز اینجاست ولی نمی‌توان از وحشت کار و کوشش به سرنوشت تلخ تسلیم شد. نمی‌شود گفت چون برای ساختن خانه ایمن کار لازم است، من در این وادی مخوف به زندگی خود ادامه می‌دهم. چنین گفتن ناشی از تنبلی و تسلیم در مقابل بدبختی است. چنین گفتن ناشی از جمود روح است. خوشبختی را باید در عین سختی‌ها بوجود آورد

روشنفکر مایوس: خوشبختی! اینهم یکی از کلمات معمایی است که در پشت سر خود هیچ معنای جدی ندارد. به عقیده من فقط یك خوشبختی ممکن است. بی‌حسی و بی‌حرکتی مطلق درعین ادامه حیات من نمی‌خواهم بجنبم و برای هیچ چیز رنج. بیرم من نمی‌خواهم فکر کنم و از چیزی سر در بیاورم. من فقط خوشبختی طفل جنینی را خوشبختی واقعی می‌دانم زندگی می‌کند ولی اصلاً نمی‌جنبد. جاندار است ولی هیچ چیز نمی‌فهمد. برعکس فرمول معروف Cogito از دکارت، نمی‌اندیشد ولی هست فهم و جنبش دو منشأ بزرگ در دهاست. در دنیای بیرون از جنین همینکه فهم وجنبش قطع شود، حیات هم قطع می‌شود؛ ولی در دنیای جنین، حیات با وجود بی‌فکری و بی‌جنبشی ادامه دارد من از سکوت و خاموشی و بی‌جنبشی و نیندیشیدن لذت می‌برم خلاء وعدم مطلق قابل اعتماد است. هر چیزی که از وجود بر آن اضافه، شود وحشت‌آور است فقط به وسیله تخدیر می‌توان به این خلاء و عدم راه یافت این در دنیای ماوراء جنین طریقه دیگری برای دسترسی بدان دنیای جنینی. است بیهوده نیست که من گاه خوشبختی را در عدم اساس و عدم حرکت در رخوت، مطلق در نشته‌های سنگین و کرخت‌کننده جستجو می‌کنم.

فرد حزبی: این دیگر عجیب و وحشت‌آور است. بیائیم این فلسفه شما را که توجیه منطقی استعمال مواد مخدر است عمو می‌کنیم دنیایی خواهیم داشت مملو از موجوداتی که به حالت رخوت، یا به گفته شما، به حالت جنینی فرورفته‌اند. آن وقت حتی کسانی که وسایل ادامه این نشته را فراهم کنند وجود نخواهند داشت و نشته شما نیمه کاره خواهد ماند. من تأسف می‌خورم که شما تا به این درجه از حدات تفکر صحیح جاندار و مثبت عقب نشسته‌اید و اینقدر در تاریکی تخیلات خود فرو رفته‌اید خلاقیت مغز شما را این افکار نابود کرده و به جای آن قدرت مخربی بوجود آورده است که از آن بدبختی واقعی تراوش می‌. کند. من خوشبختی را نه در بی‌فهمی و بی‌حرکتی، بلکه در تکاپوی شدیدفهم و جنبش قوی جستجو می‌کنم. شما نشاط کار، نشاط خلاقیت نشاط ایجاد و پیشرفت را فراموش می‌کنید نشاط آن‌ها با نشته مرده و شوم طرف مقایسه نیست شما برای انحطاط، فلسفه‌ای درست کرده‌اید و این کار از آن انحطاط زشت‌تر است. روشنفکری شما بجای آنکه راهنمای شما و دیگران باشد طلسم سرگشتگی شما و دیگران شده است. شما باید

فکر کنید و ایجاد نمائید و بجنبید و مبارزه کنید.

روشنفکر مأیوس: مبارزه مبارزه برای چه لازم است که من برای برنامه اجباری، طبیعت برنامه‌ای که بزور برای ما معین شده است سینه بزنم؟ ما فقط دستگاه‌های خودکاری هستیم که باید نسل را ادامه بدهیم. بیش از این برای ما حسابی باز نشده است، بقیه قرارداد‌ها و گول زنگ‌هایی است که برای خودمان درست کرده‌ایم مگر شما مرگ را فراموش می‌کنید و وقتی این سایه غلیظ روی بساط رنگین شما می‌افتد از آن‌ها چه چیز باقی می‌ماند؛ اشکال مبهم تیره و شوم! تمام کوشش‌ها وهیجان‌ها و فلسفه‌های شما در مقابل لاشه یك مرده به یك عمل لغو و مسخره و مضحکی بدل می‌. شود مرگ باطل و بی‌سر انجام و مضحك بودن زندگی را ثابت می‌. کند جایی که مرگ اصل است زندگی چه نقشی می‌ خواهد بازی کند انسان‌ها مانند مثل افلاطونی فقط سایه‌هایی هستند که پیش از فرورفتن در ظلمت غار جلو چشم ما می‌رقصند و شلنگ میاندازند و جوش و جلا می‌زنند. درست است که این فلسفۀ تکرار شده‌ای، است، ولی حقیقتی است جاویدان.

فرد حزبی: آهنگ کلام شما بکلی عوض شده حالا وقتی فکر می‌کنم می‌بینم تناقضی در گفتار شماست که باید آشکارش کنم در ابتدای صحبت خود می‌ گفتید که چرا ما در مبارزه محکم نرفتیم و شکست خوردیم؛ چرا بی‌گیر و لجوج نبودیم. حالا نه فقط مبارزه نه فقط زندگی بلکه تمام فعالیت بشری را در مقابل سر نوشت شوم مرگ گذاشته آن‌ها را به لغو و مسخره بودن محکوم کرده‌اید. معمولاً این احساسات نوع اخیر است که به صورت احساسات نوع اول تظاهر می‌ کند. یعنی آن احساسات شماتت‌آمیز اول صورت قانونی شده همین ذهنیات تلخ و ناهموار است. حالا هر طور این که شما مرگ را به میان کشیدید و گفتید این حکم بطلان تمام فعالیت‌های زندگی است به راه درستی نرفته‌اید. یك دفعه بیائیم با شما فرض کنیم که در قبال سکوت و سکون نیستی. جنبش هستی چیز ناقا بلی است و نباید جدی تلقی شود ولی بالاخره شما با این فرضیه که پیدایش بشر و ادامه زندگی را نتوانسته‌اید مانع شوید و اگر بشر و زندگی بشری موجود باشد پیدایش نزاعی در راه انتظام دادن به این زندگی حتمی است. ما برسر گورهای خود ناچار باید بکوشیم تا از مفهوم حیات به آن بهترین نحوش استفاده کنیم.

این یك چیز ناگزیر است ما موجوداتی زنده هستیم زندگی در برابر ماست. زندگی بر گردن، ماست باید برای آن فکری بکنیم باید برای روبرو شدن با زندگی مجهز باشیم.

روشنفکر مأیوس: اگر بنا باشد هر کسی در سر گور خودش بساط عیش را جور کند برای این کار سینه زدن بدور علم حزبی لازم نیست.

فرد حزبی: اتفاقاً آنهم روی پیشنهاد من یا شما نیست. افراد بشر در نزاع خود دسته‌بندی شدند افکار نزاعی و مبارزه‌ای پیدا کردند. یکنوع از این افکار متعلق به آن دسته وسیع و بزرگی است که وسائل زندگی را تهیه می‌کند؟ انواع دیگر آن متعلق به اشکال مختلفه‌ای از طفیلی است که این وسایل زندگی را غصب کرده‌اند. بالاخره از میان این دو دسته باید یکی را انتخاب کرد. مثل اینکه صحبت ما از جاده خود خارج شد. شما در ابتدای صحبت خود مطالبی گفتید که فراموش نکرده‌ام شما نتایج ناکامی ما را زیاد برخ ما کشیدید ولی نخواستید از فوائدکار و مبارزه ما چیزی بگوئید اگر شما راه دیگری دارید که به نتایج درستی برسد، غیر از آن طرق مالیخولیایی که نه چاره و نه مسکن درد است بلکه آن را شدیدتر می‌کند بیائید از آن راه برویم ولی من غیر از این راهی نمی‌ شناسم ما یكبار زمین خوردیم لباس‌ها دریده و دست و پای ما شکسته شد، دشمنان به ما خندیدند و دوستان از پیروزی ما نومید. شدند ولی ناقوس ختم زمانه را نزده‌اند ما وقت داریم که دوباره برخیزیم و‌امید داریم که دوباره نیرومند شویم و شما که در صف دوستان مبارزه ما را تماشا و تشویق می‌کردید امروز هیچ وظیفه‌ای ندارید جز آنکه بگویید در اثر خطای خودتان زمین خوردید ولی تا دیر نشده برخیزید و برای مبارزه تازه‌ای آماده شوید.

روشنفکر مأیوس: شاید آنچه شما می‌گویید درست باشد، ولی من آدم تمام شده‌ای هستم از من کاری ساخته نیست و به من هم زیاد کندو کو نکنید. من از این نوری که شما می‌خواهید در تاریکی مأنوس و نوازش دهنده من بیندازید وحشت دارم! فرد حزبی: خواهش دارم این آخرین سنگر دفاعی خود را ر‌ها کنید و از گور تاریك افکار مرده خود بیرون بیایید وحشت شما از نور، یك ناخوشی است. باید آن را چاره کرد آینده به خلاقیت شما محتاج است و نسل جوان می‌تواند

از دم هنری شما قوت بگیرد باعث افسوس است که شما نادانسته در مقبره مخوف خود طلسمی درست کنید که ستمکاران جامعه با آن دست و پای جوانان ما را ببندند طبیعت سرود آفرینش و تکامل می‌خواند بیایید ما با این سرود مادر طبیعت هماهنگی کنیم آغوش آینده برای شما گشاده. است با تأییدات شماست که کاروان خسته بشر جان گرفته راه خود را چابکتر خواهد پیمود. شما در این گریز از صحنه از همه سو زیان زده‌اید و از همه جانب زیان کرده‌اید.

تاریخ درباره شما ساکت نخواهد بود و لاقیدی و خنده استهزاء شما مانع قضاوت او نخواهد شد به آن فلسفه‌ای پابند نشوید که مادرش همان احساسات سفله‌ایست که انگل‌های اجتماع را پرورش داده و از آن خباثت‌ها ورذالت‌ها زاییده است. به آن فلسفه‌ای پابند شوید که دیوار یأس و جهل را از مقابل آینده بر می دارد و یك چیز واقعاً دلبستنی و دوست داشتنی در کره ما بوجود می‌آورد که عدالت نام دارد بدون یك شك ابلیسی و با‌ایمان طاهر و بیغش در این معبد بزرگ عدالت قدم بگذاریم‌ایمان ما سر انجام فتح خواهد کرد و‌ایمان ما سرانجام تحقق خواهد یافت. در این کار نه فقط یك هدف عالى متصور است بلکه سکونت روح ورضایت وجدان تأمین می‌. شود. از گوری که در آن کژدم‌های هذیان و مالی خولیا هر آن بر بدن شما نیش می‌زنند بیرون بیایید مردانی که به آینده می‌ نگرند، دارند در اینجا کاخی می‌سازند شما نیز بر دیوار‌های آن نقشی از خود بگذارید و در هیأت این نقش روح خود را مخلد سازید. تنها طریقه غلبه بر مرگ همین است. از ظلمات روح خود دریچه‌ای به دنیای روشنایی بگشایید همه چیز خود را در این نور نافذ و فرا گیرنده غرق کنید و مانند «گوته» فریاد بزنید، نور بازهم نور!

روشنفکر مایوس: نصیحت‌های شما تهوع‌آور است. من نمی‌دانم شما چه مرتبه و قدری برای خود قائلید که به من نصیحت می‌. کنید. خوب است به سراغ رسوایی‌های خود بروید چاره درد را در جای دیگر جستجو کنید. اینجا دشمن شما نخوابیده اینجا آدم بیطرفی در نیروانا‌های شوم خودش نشسته است و دلش نمیخواهد و اجازه هم نمی‌دهد که شما پندش بدهید این کلمات احمقانه خود را برای من مكرر نکنید. هیچ چیز برای من از این جملات مشعشع و بی‌معنای شما نفرت آورتر نیست. اگر می‌خواهید اصلاح کنید اول از میان خودتان و از خودتان شروع کنید.

فرد حزبی: من از سخت‌ترین توهین شما نمی‌رنجم زیرا برای شما و احساسات شما فضیلتی قائلم از عیوب خود هم بی‌خبر نیستم و خود را نیز مانند پیامبری که جز نصیحت گویی کار دیگری نداشته باشد معرفی نمی‌کنم. من آن چیز‌هایی را گفتم که به نظرم رسید و آن‌ها را حقیقت می‌دانم و بدان پا بندم. در اینکه باید اصلاح را از خود شروع کنیم با شما هم عقیده‌ام در اینکه شما «عنصر خطرناکی» نیستید و در عالم خود با آرامش و بیطرفی نشسته‌اید شک ندارم، ولی فقط دردم این است که چرا سکوت و بیطرفی گزیده‌اید. ما شما را شماتت نمی‌ کنیم، از شما مدد می‌طلبیم؛ ما از شما عیب جویی نمی‌کنیم و شمارا پند نمی‌گوییم، فقط می‌خواهیم شما را به همراهی با خود بر انگیزیم. در گفتار ما صداقت و فروتنی و حس حقیقت بینی است. به معنی کلام ما پی ببرید و همانطور که ما بر خود فرض می‌ کنیم که شما را درك كنیم، شما نیز بكوشید تا ما را درك كنید.



↑ این ضمیمه نیز مانند ضمیمه هفتم در فهرست که نوشته مرحوم آل احمد است نیامده یا پس از تنظیم فهرست مصمم شده است آن را بر کتاب بیفزاید بهر صورت در محلی که در اخبار کتاب قرار داشت البته شماره‌گذاری هم نشده بود به چاپ رسید. ن.





۸



و حرف آخر دفتر

و حرف آخر این دفتر اینکه در دوران جت و بمب اتم و جدول کلمات متقاطع، آسمان همۀ جا‌های غربزده به یکرنگ است؛ به رنگ بی‌اعتباری روشنفکرانی که نه در محیط بومی و برای حل مسائل بومی، بلکه در محیط «متروپل» یا به معیار‌های «متروپل» و برای تطبیق محیط‌های بومی و مسائل آن با محیط‌های متروپل و مسائل آن تربیت شده.‌اند بخصوص که ابزار کسب خبر و پخش آراء و آثار (رادیو - سینما - تلویزیون - مطبوعات) در ممالک غربزده رابط میان خلایق کثیر و روشنفکران نیست؛ بلکه ابزار اعمال قدرت حکومت‌های دست نشانده است. که در همه جا یکسان عمل می‌کنند حکومت‌هایی که با تکیه به قدرت‌های نظامی و سلاح‌های غربی و قرارداد‌های منطقه‌ای و تنها تظاهر به «دموکراسی» فقط حافظان محیط‌های امن‌اند برای رفت و آمد متاعی که فقط کاروانسرای استعمار را آباد نگه می‌. دارد. روشنفکران ممالک غربزده -یا استعمار‌ زده- در چنین شوریده بازاری جز دلالان یا دیلماجان یا بیگاری‌کنندگان نیستند و آیا این بوده است آخرینی

حد لیاقت روشنفکری؟ توسعه قدرت حکومت‌های نظامی در سراسر این نوع ممالک برای ایجاد محیط امنی که آمد و رفت استعمار می‌طلبد و مرکزیت‌های اداری که از توابع چنین قدرت‌های حکومتی است هر روز بیش از روز پیش نظارت بر عقاید و افکار مردم را بدست می‌گیرد و هر روز بیش از روز پیش روشنفکران را به عنوان مزدوران به صف طویل کارمندان دست به دهان خود می‌پیوندد و‌ایشان را به دنبال گوساله سامری جدیدی که رفاه، باشد، از لاهوت چون و چرا و توجیه و تفسیر مسائل حاد اجتماعی و سیاسی باز می‌دارد و کم کم خواهد رسید روزی که در این نوع ممالک روشنفکر واقعی بدل به نوعی حیوان باستانی بشود که سراغش را، اگرنه در موزه‌ها و باغ وحش‌ها، بلکه تنها در تیمارستان‌ها باید گرفت؛ چراکه: «تنها پناهگاه تمام عوامل اجتماعی که با زمان خود غریبه‌اند و وجود عقلانی و مادی‌ایشان مورد تهدید واقعیت‌ها است، تاریخ است. و بالاتر از همه، تاریخ پناهگاه روشنفکرانی است که احساس می‌کنند تمام‌امیدهاشان برباد رفته و حقوقشان به حیله از‌ایشان سلب شده... نداشتن تأثیر در تحولات سیاسی [... ] اینک تقدیر عامی شده است که تمام روشنفکران اروپایی در آن سهیم‌اند. نهضت روشنفکری و انقلاب، همۀ این جماعت را تشویق کرده بود که به آرزو‌های دور و دراز دامن بزنند؛ انگار که این دو عامل تعهد سپرده بودند که حکومت مطلق عقل و حکمروایی کامل متفکران و نویسندگان را تضمین خواهند کرد. در قرن هجدهم میلادی، رهبران، نویسندگان روشنفکر غربی بودند و نیز عاملان محرک نهضت‌های تجدید نظر [...] اما پایان انقلاب همه چیز را دگرگون کرد. و اینک روشنفکران خود مسؤول شمرده می‌شوند که چرا انقلاب زیاده روی کرد یا چرا اهمال ورزید. روشنفکران دیگر به هیچ صورت نتوانستند در این دوران جمود و كسوف فکری مقام خود را نگهدارند حتی پس از اینکه با نیرو‌های ارتجاعی از در مسالمت درآمدند و به اخلاص کمر به خدمت‌ایشان بستند. در این خدمتگزاری نیز آن‌ها نتوانستند ارضایی را بدست آورند که یک فیلسوف قرن هجدهمی داشت. غالب روشنفکران این زمان خود را محکوم به بی‌اثری مطلق می‌بینند و احساس سطحی بودن می‌کنند. ناچار به گذشته پناه می‌برند و آن را تنها جایی می‌بینند که تمام آرزوهاشان در آن تحقق می‌یابد...»[۱]

این سطور را آرنولد‌ها وزر منقد و زیبایی‌شناس معاصر آمریکایی درباره روشنفکران غربی گفته است. و آیا شباهتی نمی‌بینید میان این سطور و آنچه حاکم به روزگار روشنفکران ایرانی است؟ با این فرق که روشنفکر غربی در محیط «متروپل» بسر می‌برد و روشنفکر ایرانی در محیطی نیمه مستعمراتی؛ پس شدت بی‌اثری او در چنین محیط ‌هایی دو چندان بیشتر است تا در محیط‌های قبلی؛ درست است که روشنفکر ایرانی در شرایطی بسر نمی‌برد که روشنفکر افریقایی یا هندی یا روشنفکر سیاه آمریکایی؛ چرا که با استعمار در مواجهه مستقیم نبوده است. و به همین علت گرچه کمتر لطمه دیده است، اما

خطر را هم کمتر از‌ایشان احساس کرده روشنفکر ایرانی به قول صادق هدایت همچو کنده‌ای است که کنار اجاق مانده و سیاه شده نه به آتش زیر دیگ کمکی کرده و نه چوب سالم باقی مانده روشنفکر ایرانی این روز‌ها وضعی دارد درست شبیه به وضعیت ایل نشینان قشقایی که حکومت و دولت‌ایشان را در فقر و آوارگی خویش چنان ر‌ها کرده‌اند تا در درون پوسند یا سر بسپارند و از نعمات رفاهی که در این مرتع رشوه دیده از نفت روییده است، بهره‌ها ببرند. و آن وقت کارشان مدام توجیه کردن هر قدم و قلم و عمل حکومت‌ها باشد.

روشنفکر ایرانی اگر هنوز بخواهد به همان گز‌های غربی خود را و محیط بومی خود را بسنجد و بشناسد جز پذیرفتن آن عاقبت که «هاوزر» آورده، چاره‌ای ندارد اما به گمان من دیگر رسیده است هنگام آنکه روشنفکر ایرانی ببیند و دریابد که حساب او با روشنفکر غربی جدا است. چون اگر «هاوزر» چنین نوشت که دیدیم، به این علت هم هست که نوعی احساس غربت می‌کند. چرا که به همان نسبت که مرکز ثقل عالم وجود از اروپا که مهد روشنفکری بوده است نقل مکان کرده -از این طرف به روسیه و دنیای سوسیالیسم و از آن طرف به امریکا رفته- ناچار روشنفکر اروپایی نیز دیگر خود را مركز عالم خلقت فکری نمی‌بیند؛ اما گویا اکنون اوضاع کواکب به خبر‌های دیگری دلالت می‌کند و آن اینکه مرکز عالم وجود یک بار دیگر دارد نقل مکان می‌کند. یعنی از روسیه و آمریکا نیز دارد رخت می‌بندد و بساط خود را در چین می‌گسترد. در چنین وضعی است که‌امید‌های فراوان به آینده روشنفکری در ممالک شبیه ایران

هست چرا که اکنون در چشم او، هم از روشنفکر غربی (گرچه چون سارتر به عنوان وجدان بیمار اروپایی عمل‌های حاد می‌کند) دوباره سلب حیثیت شده است، و هم از روشنفکران غربزده؛ با تقلید‌هایش از ملاک‌های روشنفکری غرب و شکست‌هایی که بابت آن بار‌ها در داخل ایران خورده است. و از همه مهمتر اینکه همین روشنفکر ایرانی دیگر به علت همجواری با شوروی مجبور نیست که سرنیزه امریکایی را پس گردن خود حس کند. چرا که رقیب مشترک این دو قدرت سیاسی بزرگ عالم (شوروی و امریکا را می‌گویم) اکنون جمهوری خلق چین است که در منتهی الیه شرق قدیم و آسیا به كمین اصول وفروع معتقد همه قدرت‌های مسلط غرب نشسته است؛ و به علت برخاستن خطر همجواری با شوروی دیگر احتیاجی به این همه «میلیتاریسم» نیست. و بخصوص از این نظر که روشنفکر جماعت ایرانی برخاسته از طبقات پایین کم کم دارد به جبرگسترش خدمات اجتماعی و تعلیمات عمومی، جانشین اشرافیتی می‌شود که حتی مشروطیت نتوانست او را از میدان بدر کند. در چنین وضعی اگر روشنفکر ایرانی بتواند از سرسپردگی به حکومت‌ها چشم بپوشد و برای رسیدن به مقامی که حق او است، بتواند تکیه به آزادی بکند و به خلایق کثیری که آهسته آهسته دارند در حوزه تأثیر و تأثر روشنفکری قرار می‌گیرند؛ و اگر بتواند لیاقت خود را در حل مشکلات بومی -از نفت گرفته تا روحانیت و از ایل نشینی گرفته تا بیسوادی- نشان بدهد و از این راه دستی به خلایق کثیر پیدا کند و نفوذ کلامی در‌ایشان راه اصلی را پیدا کرده است. به این ترتیب

هم اکنون این دوراهۀ اصلی بزرگ پیش روی روشنفکران است که:

یا به غربزدگی خاتمه دادن و به جایش با محیط بومی و مسائل بومی آشنا و طرف شدن و به قصد حل آن‌ها کوششی لایق روشنفکری کردن و در این راه از آخرین روش‌های علمی و دنیایی بهره بردن.

یا کار غربزدگی را به آخر رساندن؛ یعنی رضایت دادن به تطبیق کامل این محیط بومی بر هرچه ملاک‌های اخلاقی و سیاسی و اجتماعی «متروپل می‌طلبد یعنی از نظر روحی و ملی و سنتی از صفحه عالم محو شدن.

به تعبیر دیگر یا در مقابل استعمار‌ایستادن یا دربست به آن سرسپردن و راه دوم البته که راه بس کوتاهی است و چه نعماتی که در پیمودن آن بدست می‌آید و راه اول راهی است دراز و چه فداکاری‌ها را که ایجاب نمی‌کند.



↑ Arnold Hauser، The Social History of Art، Vintage Books New York ۱۹۵۸، Vol. III، p. ۱۷۳.

